
تولدانه بیتو
از نگار، برای لیلی. از ما به لیلی
ایرانین آیدل
کولیهای بیسرزمین
نمایندهی اراک شکایتش را پس گرفت
مبارک باشه آقای شکرایه و رفقا
مخاطب کیست؟
واقعاً چرا کتاب کودکِ خوب توی بازار نیست؟
شدت کنف شدن!
دوست دارم از آقای ۳۵ بخوام که بیاد روش ناخن گرفتنش رو شرح بده
شش سالگی وبلاگ دوستداران همایون شجریان
نه فقط یادداشت من، که توصیه میکنم همهی یادداشتهایش را بخوانید.
برنگشتنی
منم این کار رو زیاد میکنم، منم خیلی پشیمون نیستم


« همنوایی شبانه زیر آسمان ابری | صفحهی اصلی | تیتراژ پایانی کتاب »
شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۰
مثل دراز کشیدن وسط گندمزار
دربارهی داستان بلند «جیرجیرک»، نوشتهی احمد غلامی
:: روزنامهی همشهری، ۲۹ بهمن ۱۳۹۰
برای خیلیهای مان پیش آمده آدمهایی را در موقعیتهایی ببینیم که هیچ ربطی به آن ندارند. مثل اینکه یک آدم هنری ِ شوریده را بالای سر ساختمان ِ در حال ساخت ببینید. آدمی که هیچ ربطی به آن فضا ندارد اما کلاه ایمنی را سرش گذاشته و همهی تلاشش را هم میکند که خودش را مهندس خوبی نشان بدهد. اما میرود بالای ساختمان و از بلندی و از اسکلت آهنی ساختمان نیمهکاره میترسد. مثل این میماند که یک آدمی که روحیهی حساس و هنری دارد برای فرار از خیلی چیزها هم که شده به جنگ پناه ببرد و پایش به خط مقدم باز بشود. فکر میکنید چه بلایی سر اینطور آدمها میآید؟ اصلاً بیایید دربارهی همین مورد آخر فکر کنیم. یا به این فکر کنیم که جنگ با آدمهایی که نمیتوانند ماشه را بچکانند چهکار میکند؟من میگویم شوریدهشان میکند. آدمی که هیچ ربطی به خشونت جنگ ندارد، وقتی به کارزار خون و صفیر گلوله و مرگ میرود، یک چیز دیگری بیرون میآید. یک آدمی که از جنگ برمیگردد اما جنگ هیچوقت از او برنمیگردد. میماند همانجا با تمام هراسها و شوکهایش. و بعد با خودش یک بیقراری میآورد. یک جور بند نشدن. که میبینی این آدم حتا نمیتواند یک ماه یکجا بند بشود و مثل همهی مردم عادی زندگی کند. مثلاً خیلیهایی که با عشق رفتند جنگ و سالم، با سر ِ بلند برگشتند و نشستند سر زندگیشان با یک مشت خاطره.
اینطور آدمها یک «بیخیال» گنده همیشه روی دوششان دارند. جنگِ زندگیشان را یکبار کردهاند. ولو با ترس. ولو با عقب برگشتن از سر عملیات. انگار که هرکسی توی زندگیاش یک ظرفیت جنگیدن داشته باشد که تا آخر عمر توی آن با چیزهای مختلف زندگی می جنگد. آدمهایی که ربطی به جنگ ندارند و ظرفیت جنگیدنشان کم است، انگار اگر پایشان به خط مقدم باز بشود همان ظرفیت اندکشان را هم تا آخر عمر تمام میکنند. بعد میشوند کسانی که خیالیشان نیست. حتا اگر توی سلول انفرادی افتاده باشند. باز هم ذهنشان بیخیال میشود. یک «به درک» گنده میشود که بعضیها اسمش را میگذارند وارستگی.
همین بیخیالی و همین پرشدن ظرفیت است که آدمهای اینطوری را دیگر سر جنگ نمیاندازد. نه فقط برای مسائل معمولی ِ زندگی. که حتا نمیخواهند و شاید نمیتوانند برای کسی که دوستش دارند و برای نگه داشتنش بجنگند. و بعد اگر نشناسیدشان و اگر با روحیاتشان آشنا نباشید حیران میمانید که این چه شخصیت عجیب و غریبی است که هم بیقرار است و هم بیخیال؟
اگر برای همهی اینها که نوشتم نمونهای ندارید، میتوانید داستان بلند «جیرجیرک» احمد غلامی را بخوانید. بابک رضایی ِ جیرجیرک، وسط خمپاره و گلوله و منور، توی گندمزار دراز میکشد و گندمها را بو میکند. و آنقدر با جنگ بیگانه است که فرماندهاش سر عملیات مهمی که همهشان را دستِ آخر شهید میکند، به درستی میفهمد بابک رضایی مال این فضا نیست و برش میگرداند به جای امنی که کمتر بترسد. با کاغذی در مشت که رویش نوشته: «پایان هر چیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آنرا تجربه نکند، نمیفهمد و وقتی تجربه کرد، تجربهاش برای خودش و دیگران فایدهای ندارد.».
داستان بلند جیرجیرک را نشرچشمه به تازگی منتشر کرده است. با صفحههای کرمرنگ ِ تیرهی کاهی که حتا اگر نخواهید هم گندمزار و زمین خاکی فوتبال و خط مقدم جبهه و خاک سنگر را یکجا توی دستتان میگذارد. با شخصیت اصلی ِ بابک رضایی که خوب فوتبالبازی کردن و روزنامهنگار بودن و جنگ رفتناش من را یاد نویسندهی کتاب میاندازد. با همهی اینها، سوژه و مضمون خوب جیرجیرک شاید خیلی بیشتر از ۶۸ صفحه جای کار داشت، اما لذت خواندن همین ۶۸ صفحه روی آن کاغذ، مثل دراز کشیدن وسط گندم زار است.
پینوشت:
دیروز اعلام شد که احمد غلامی برای کتاب «آدمها» جایزهی گلشیری را برده. تبریک آقای غلامی عزیز



