
جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« نخ نازکی دور یک استوانه | صفحهی اصلی | همنوایی شبانه زیر آسمان ابری »
نوشتن در همین نزدیکیها
مروری بر رمان «یوسف آباد، خیابان سی و سوم»، نوشتهی سینا دادخواه
:: روزنامهی فرهیختگان، ۴ آذر ۱۳۸۸
برای خیلیهایتان شاید پیش آمده، رمانی را بخوانید و ندانید شخصیتهایش کجای این شهر و کشور عاشق میشوند، فارغ میشوند، کینه به دل میگیرند و خیانت میکنند. اصلاً این نکته، چیز تازهای هم ندارد؛ خیلیهایمان میدانیم که مشکل جغرافیای گم شدهی شهرهایمان است. جغرافیایی که خیلی از نویسندگان وقت نوشتن از کنشهای شخصیتهای داستانهایشان فراموشاش میکنند و یادشان میرود که خواننده گاهی وقتها دلش میخواهد با شخصیت غمگین یک داستان، درست در خیابان ولیعصر تهران قدم بزند، نه در «خیابانی دراز در وسط شهری نامعلوم». گاهی وقتها خواننده دلش میخواهد همراه دختر داستان برای بهتر شدن حالاش برود در پاساژهای شهر و ویتریندرمانی کند. آن هم نه جلوی ویترین فروشگاههای بینام و نشان ِ پاساژی خیالی؛ که درست جلوی ویترین مغازههایی که میشناسد در پاساژی که بارها خودش آنرا برای ویترین درمانی متر کرده است. اصلاً برای همین نیاز ارضا نشدهی خیلی از ما خوانندههاست که فارغ از نثر پاکیزه و ریتم پرکشش و واگویههای ذهنی جذاب چهار شخصیت رمان «یوسف آباد، خیابان سی و سوم» میتوانیم به خاطر حضور پررنگ و تحسینبرانگیز تهران در نخستین رمان سینا دادخواه، از خواندناش لذت ببریم. رمانی که از همان ابتدا با اسماش میگوید همین دور و برهاست. در عاشق شدنهایمان، قدمزدنهایمان در خیابان ولیعصر، خرید کردنهایمان از شهر کتاب نیاوران، گشت زدنهایمان در پاساژ گلستان و راه دور چرا؟ زندگی کردنمان در تهران.
نخستین رمان سینا دادخواه را نشر چشمه تازه به بازار فرستاده. سامان، لیلا، استاد نجات و ندا راویان چهارفصل این رمان اند. نویسندهی جوان در هرکدام این فصلها داستان زندگی یکی از این چهار شخصیت را از زبان خودشان روایت میکند. فصل نخست با سامانی آشنا میشویم که زندگیاش در برند و مد و عکاسی میگذرد. لیلا زن حدودا چهلسالهی فصل دوم است که واگویههای ذهنیاش، شخصیت آسیبپذیرش را به خواننده میشناساند. فصل سوم را استاد نجات روایت می کند و از فراز و نشیبهای زندگیاش میگوید و در فصل پایانی، با زندگی و ذهن ندای جوانی آشنا میشویم که رفتارهایش سرشار از هیجانهای جوانی ست و شوری که از کودکیاش حفظ کرده. خط ربط تمام این شخصیتها به همدیگر، عشق در بستری از زندگی شهری ست. شهری که «تهران» است و در کمماجرایی داستان «یوسف آباد خیابان سی و سوم» به پررنگی زندگی و روابط این چهار نفر حضور دارد. «یوسف آباد خیابان سی و سوم»، رمانی ست که میتوان از کنار خصوصیات نسلیاش- همانطور که نویسنده در مقدمهی کتاباش تلویحاً خواسته- به راحتی گذشت و چسبید به روح زندگی شهری و مناسبات آدمها با همدیگر در تهرانی که نوشتن از آن و خواندن آن بدیهایش را کمرنگ میکند. همانطور که نویسنده نوشته: «این شهر توی خون همهي تهرانیها هست، ولی چرا همه از خون و خونریزی میترسند؟ باید یکی بیاید و نتایج آزمایش خونشان را نشانشان بدهد تا ببینند درصد تهران از درصد گلبولهای سفید خونشان هم بیشتر است، و این تهران است که دارد از بدنشان در مقابل انواع بیماریها دفاع میکند». «یوسف آباد خیابان سی و سوم» رمانی ست که میتواند چندین و چند سال دیگر، تابلوی روشنی از تهران دههی هشتاد ِ جوانهای بیست و چند سالهی این روزها جلو چشم خواننده بگذارد.




نظرها
همین دیشب این کتاب را خواندم. جوان بودن نویسنده توجهام را جلب کرده بود و کتاب را خریدم. بعنوان یک خواننده نظرم را برای اطلاع نویسنده مینویسم.
در هر روایت زبانی واحد بکاررفته . گویا این چهار شخصیت با یک زبان حرف میزنند و فکر میکنند. حتی لحن و اصطااحات هر جهار شخصیت خیلی شبیه هم است. هر 4 شخصیت ازپاگردهای ذهنی مشابه و همانندی برای عبور از زمان و روایت رویدادها استفاده میکنند. ذهنیت مشترک دارند و از روی یک قالب تکثیر شدند. شخصیتپردازی بسیار ضعیف و سطحی است. لایههای ذهنی بسیار نزدیک آنها به هم ناشی از حضور سنگین و بیفاصلهی نویسنده است و تحمیل او به متن. حضورمکان حضور یک عنصر صرفا" جغرافیایی است بی آنکه در خدمت عمق یا جهت دادن به عنصر معنایی باشد. نقشهای پر ازخطوط شیک و رنگی از شهر. وفور اسامی و اماکن خاص متن را به دکوری پر نقش و نما تبدیل کرده. ویترینی که متظاهرانه چیده شده و قصد جلب مشتریهای گذری را دارد. درواقع متن خود خصوصیتی همسان و برابر با یکی از آن مارکهایی را دارد که دست و دلبازانه کنار هم ردیف شدهاند. داستان در واقع ویترینی است پر از زلم زیمبوهایی که تلاش شده با سلیقهی ظاهرا" مدرنی چیده شود. اگر اینها را کنار بزنیم و رویشان دست بکشیم جنس اعلا و مرغوبی گیرمان نخواهد آمد. مضمونی کلیشهای از عشق و رقابت عشقی و ...
خواننده | November 27, 2009 2:52 AM
من یک هفته است که خوانده امش... نه تنواسته ام کتاب تازه تر بخوانم... نه چیزی درباره اش بنویسم.
:: مریم: این یعنی خوب یا این یعنی بد همسایه؟
مسعود | November 27, 2009 4:15 PM
دوست عزیز
تونی کوشنیر تو یکی از نمایشنامه مهم قرن گذشته به نام فرشته ها در آمریکا از زبان یکی از شخصیتهایش می گه من توی این کشور زندگی می کنم ولی دلیل می شه علاقه ای بهش داشته باشم.
ما همه در تهران زندگی می کنیم ولی هنوز نمی دانیم تهران کجاست. این شهر هیولا که هر روز بیشتر و بیشتر و عمیق تر گور خودمان را درش می کنیم متاسفانه به چند تا پاساژ و خیابان فلان و بهمان خلاصه نمی شه. و حتی شهر گم شده ی ما در پاساژها نیست. گم شدگی و نبود ما پس دیوارهای تمام خونه هایی است که هیچ وقت امکان دسترسی بهشان را نداشته ایم و نخواهیم داشت. می ماند جهانی فانتزی از پاساژها که همگی ما روزی در آنها پرسه زده ایم و علم به خالی بودن پس تمام آن مغازه های گلستان درد آورترین درس دوران نوجوانی ما بوده است، گمان کنم. تهران واقعی، اگر تهرانی باشد واقعی، در جایی دیگر است، در محلی دیگر، و آن قلب پنهان من و توست وگرنه شهر چه معنایی دارد مگر در قلبهای ما؟
سئوال اینجاست: خونه کجاست؟
خونه کجاست؟
«خیابان سی و سوم یوسف آباد»؟
روجوع کن به آلبوم « a weekend in city» by bloc party تا بدونی اونا هم زجر لندن خودشون رو می کشن.
تا حالا واژه pain in ass به گوشت خورده رفیق؟
به من بگو خونه کجاست؟
«خیابان سی و سوم یوسف آباد»؟
آن وقت دوبلین آقای جویس چه می شود؟
چرا وقتی در خیابان ولیعصر یا همان یوسف آباد قدم می زنم، یا می زنیم، دلمان برای کسی، جز خودمان تنگ نمی شود؟
باور کن هر روز از خودم می پرسم خونه ام همین جایی است که هر روز با یک کلید زپرتی بازش می کنم؟
ّAraz | November 27, 2009 9:41 PM
یعنی این که آن قدر شخصیت هایش که انگار تمام شان دنبال سر پناهی در تهران می گردند را باور کرده ام که می ترسم سراغ کتاب دیگری بروم مبادا فراموششان کنم... به قول خود نویسنده یک کتاب نسلی، فوق العاده...
مسعود | November 27, 2009 11:47 PM
رمان را خواندم چون نویسنده اش خیلی جوان بود و من جوانها را دوست دارم. می خواستم ببینم توی کله ی اینها «چیزی» پیدا می شه؟! طبق انتظارم، هیچی پیدا نکردم متاسفانه. البته که توی هیچی این تهران بزرگ، احمقانه است که دنبال «چیزی» بگردی! توی کتاب، نه تصویرهای شهری که ساخته بود «چیزی» داشت ، نه آدمهاش «چیز» خاصی داشتن و نه عشقشون «چیز» باارزشی بود! اما پشت بندش که کتاب «نگران نباش» و خوندم، با خودم گفتم باز صد رحمت به یوسف آباد... این یکی که دیگه با اینهمه ادا و اصول دیگه افتضاح بود.
دیوانه | November 29, 2009 11:01 AM
من هم واقعا از این کتاب لذت بردم . کتاب دیگه ای هم همراهش خریدم به اسم (خیال بازی) داستان دومش به اسم این که همیشه میخواستم شکمت زیپ داشت . .خیلی خیلی عجیب و زیبا بود داستان درستی بود که البته خواننده ی عامی شاید جلبش نشه حتما توصیه میکنم اونم بخون .
خسرو | December 29, 2009 11:04 PM
برای دیوانه و آراز:فکر می کنم،ابتدا باید شهروند تهران باشید تا بتوانید راجع به تهران قضاوت کنید و البته شهروند چیزی متفاوت از شهربند و شهرنشین است.فکر می کنم جغرافیا برای شما بیشتر یک نوستالژی رمانتیک است که تنها باید آنرا خواند یا نوشت.شهر نشینی در دنیای مدرن به نظر من کنش متقابلی است که نه بر اساس نیاز و فقدان که بر اساس پروسه ی مدرنیته شکل می گیرد.تهران برای من آنگونه که شما حرف می زنید چیزی جز نام نیست.اما آنجا که در آن قدم می گذارم و آنرا لگد مال می کنم که تا ابد مرا بپذیرد موجودی است جاندار و پویا با یوسف آبادش و پاساژهایش.اینها جاهایی است که عده ای از ما در آن بوده ایم.حتمن جاهای دیگری مانند کافه های فشن و آرتیستی حرف ها و قطعنامه های اتاق فکری ناتمام که در آن بوده اید و زاغه ها و خانه های دیوار کیسه ای فاقد لقمه ای نان در تهران وجود دارد که می توانند راجع به آن بنویسند.اما به نظر من نوشتن همانگونه که دلوز می گوید یک فرایند ناتمام است که نویسنده با تجربه زیسته خود دائمن برساخته می شود .
تذکر:دیوانگی به نام نیست،به کندن از فضای مسلط و آغاز زنانگی و خود بودن است.
مازیار | January 1, 2010 1:48 PM