
وقتی روایت دستور را لغو میکند
یاداشت خوب علی شروقی دربارهی جیرجیرک
نوستالژی قنادی سینا
خاطرهی مشترک، با کمی اختلاف سن
مافیا وارد میشود
سومین یادداشت خواندنی ِپدرام در اعتماد
نامزدهای رمان جایزهی مهرگان ادب
خدا را صد هزار مرتبه شکر که داوران مهرگان متهم به نادیدهگرفتن کتاب بینام اعترافات نمیشوند
جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی


« «مرگ» کنجکاوتر از ما بود | صفحهی اصلی | نوشتن در همین نزدیکیها »
نخ نازکی دور یک استوانه
گفتگو با لیلی گلستان، دربارهی کتاب «گزارش یک مرگ» مارکز
:: روزنامهی اعتماد، ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
گابریل گارسیا مارکز، گابو، وقتی در فستیوالی از یک ایرانی میشنود که «گزارش یک مرگ» در ایران ترجمه شده و ایرانیها از آن استقبال کردهاند، خوشحال میشود. با صمیمیت و خرسندی درخواست میکند یک جلد از کتاب را برایش بفرستند. گزارش یک مرگ چند وقت بعد از آن دیدار با امضای لیلی گلستان به دست مارکز میرسد. اینها را خانم گلستان در یک عصر تابستانی تعریف میکند که چطور کتاب را خوانده، مجذوبش شده و آنرا ترجمه کرده است و بعد گابوی صمیمی بدون اینکه اسیر بزرگیاش در عالم داستاننویسی بشود و بدون اینکه اشارهای به کپیرایت بکند، خوشحال میشود و کتاب را میخواهد.
«گزارش یک مرگ» داستان شگفتی ست. فرق نمیکند مترجم آن باشید یا خوانندهاش، از خواندن اتفاقات عجیب آن شگفتزده میشوید. رفتار آشنای شخصیتهای داستان رویتان اثر میگذارد و همینها کتاب لاغر مارکز را منحصربهفرد میکند. گزارش یک مرگ از دههی ۶۰ تا به حال با ترجمهی لیلی گلستان بارها منتشر شده و بهار امسال نشر ماهی آنرا با کمی اصلاح دوباره به مخاطبان ادبیات داستانی عرضه کرده است.
با توجه به فعالیتهای شما در حوزهی ترجمه، چه اتفاقی باعث شد که تصمیم بگیرید از بین کتابهای مارکز «گزارش یک مرگ» را به فارسی ترجمه کنید؟
کتاب «گزارش یک مرگ» را خواندم برای اینکه تمام کارهای مارکز را دنبال میکردم. یادم نیست وقتی این کتاب منتشر شد من در پاریس بودم و آنرا خریدم یا در ایران کسی برایم آورد. «گزارش یک مرگ» خیلی روی من اثر گذاشت. به خصوص اینکه به نظر من تنها کتاب مارکز است که تخیلی نیست و واقعهی خیلی عجیبی را تعریف میکند. برای من نحوهی داستان تعریف کردناش، مونتاژها، جلو عقب بردنهای زمانی و وصل کردن تکههای مختلف آن شهر کوچک به هم خیلی تکنیک زیبا و شاید بتوانم بگویم باشکوهی بود. من خیلی احساساتی هستم و این قصه خیلی من را متاثر کرد تا حدی که چند روز درگیرش بودم. درگیر کشته شدن آدمی که کاملاً بیگناه بود و آنطور تکهتکه شد و بیتفاوتی مردمان یک شهر که اینقدر راحت از کنار یک اتفاق خیلی بزرگ گذشتند. همه میدانستند که این اتفاق میافتد و هیچکس هیچکاری نکرد. این یک واقعیت است و دور و بر ما هم انسانهای اینطوری هستند. من همیشه از این بیتفاوتی در اطراف خودم آزار میدیدم. همیشه فکر میکردم که همهچیز به من مربوط است و باید کاری برای اتفاقات اطرافم بکنم. شاید هم خیلی حس بیخودی باشد. من فکر میکردم که من همیشه مسئولم و به چیزی که از آن آگاهم باید برسم، یک جور تعهد. خیلی این بیتفاوتی آدمها من را اذیت کرد. علاوه بر این، قصهی عشق این دختر و پسر جوانی که ازدواجشان به ناکامی کشیده شد، خیلی روی من اثر گذاشت. مخصوصاً آن صحنهی آخر کتاب که مرد با نامههای بازنشدهی دختر برمیگردد، خیلی فوقالعاده بود. یکی از عاشقانهترین صحنههایی که در ادبیات هست. من هم خیلی اهل عشقام، به عشق اهمیت میدهم، برایش احترام قائلام و فکر میکنم در زندگی آدم مهم است. «گزارش یک مرگ» از آن کتابهاییست که نه چون من ترجمهاش کردم و به جزئیاتاش آشنا هستم، که خودش از آن کتابهایی ست که تمام صحنههایش را حفظام و گاهی جلوی چشمم میآید. این است که وقتی کتاب را خواندم فکر کردم جز ترجمه کردناش کاری نمیتوان کرد.
گویا قبل از ترجمهی شما هم، گزارش یک مرگ به فارسی برگردانده شده بود.
نه قبلاش نبود. همزمان بود بدون اینکه ما خودمان بدانیم. من یک روز رفته بودم خیابان انقلاب و از کتابفروشی روزبهان رد میشدم و رفتم که با آقای هاشمی سلامی بکنم. ایشان گفتند که چه کاری را الان در دست داری؟ من هم با خوشحالی گفتم گزارش یک مرگ از پیش اعلامشدهی مارکز. گفت ئه؟ چه عجیب! یک دقیقه صبر کن الان از چاپخانه میآورندش. من هیچوقت آن حالم را فراموش نمیکنم. آنطور که دلم هری ریخت پایین و آن گرمایی که مرا گرفت. اینکه واقعاً شوکه شدم و بغض شدید کردم. گفتم یعنی چی؟ گفت که یعنی این کتاب را ما در آوردیم و الان رفتهاند از چاپخانه بیاورندش. من خیلی حالم بد شد. آن موقع ترجمه کتاب تمام شده بود و مشغول پاکنویس کردناش بودم. چیزی نگفتم و با حال بد برگشتم خانه و تلفن کردم به ناشرم (نشر نو) و گفتم قصه این است. گفت اصلاً مهم نیست. و اینقدر برعکس من با آرامش و خونسرد برخورد کرد که من را آرام کرد. گفت اصلاً مهم نیست. همیشه اینطور بوده که کتابهایی همزمان ترجمه شدهاند و در امدهاند. یا دیر و زود. ما مینشینیم به تماشا که مردم کدام را میخرند. یکجوری من را آرام کرد. ولی حالم خیلی بد بود. من به سرعت کار را تمام کردم و خب مردم لطف داشتند و کتاب به چاپهای زیادی رسید و ترجمهی دیگرش فکر نمیکنم فروش چندانی کرد.
البته دو تا ترجمه با هم خیلی فرق میکنند...
اصلاً عنوان کتابها هم با هم فرق میکنند. آن کتاب اسماش گزارش یک قتل است. در صورتیکه اتفاق «قتل» نیست. «مرگ» است. نویسنده اصلاً نمیخواهد بگوید که این قتل است و میخواهد بگوید این مرگ است. البته من قضاوت دربارهی ترجمه نمیکنم و هیچوقت دنبال مقابله کردن نیستم و از این کار خوشم نمیآید و خیلی هم برای مترجماش احترام قائلام. اما همیشه مردم هستند که قضاوت می کنند.
نکتهی قابل توجه در ترجمهي این کتاب حفظ زبان مارکز است. با اینکه شما اثر را از زبان فرانسه ترجمه کردهاید و نه اسپانیایی، اما خوانندهای که آثار مارکز را دنبال کرده متوجه حفظ زبان خاص روایی مارکز در این اثر میشود. این به خاطر تسلط شما به آثار مارکز است؟
نه. من نمیگویم بر آثار مارکز تسلط دارم. مترجم فرانسهاش، مترجم خیلی معروفی ست. او خوب کار کرده. وقتی او کتاب را خوب ترجمه کرده، من هم خوب آنرا به فارسی برمیگردانم و سعی میکنم تا جایی که بلدم زباناش را حفظ کنم.
در صحبت اولتان به بیمسئولیتی مردم اشاره کردید. به نظر میرسد مارکز در این کتاب مستقیم این مفاهیم انسانی را نشانه رفته. اتفاقی که میافتد «قتل» با ویژگیهای مخصوص به خودش نیست. پنهانی و ناگهانی اتفاق نمیافتد. پیش از وقوع همهی مردم از آن خبر دارند و کسی کاری نمیکند. در واکنشهای مردم به اتفاق هولناکی که میافتد، مفهوم گناه و تمام مفاهیم انسانی زیر سوال میرود.
شاید. مارکز در این کتاب خیلی دست همه را رو کرده. شخصیتها هیچ پس و پشتی ندارند. آنها را خیلی خوب در آورده. چه آنهایی که فقط در یک صحنه هستند و حضور زیادی ندارند، چه شخصیتهای اصلی داستان که مدام با آنها سر و کار داریم. او خیلی به جزئیات پرداخته. مثل فیلمی که دو نفر در آن یک نگاه به هم میکنند ولی در همان یک نگاه هزار نکته نهفته ست. این هم همینطور است. کتاب به نظر من خیلی تصویری ست. و بعد که شنیدم از روی آن فیلم ساخته شده و فیلماش را دیدم، متوجه شدم که خیلی فیلم خوبی ست. شاید تنها فیلمی باشد که از روی یک رمان ساخته شده و فیلم بسیار خوبی ست، آنقدر که به جزئیات کتاب، لحظات آن و همین نگاهها و حرکات خیلی جزئی که کل قضیه را میسازد، وفادار بوده است. من فکر میکنم مارکز در این کتاب خیلی صمیمانه، بدون شعار دادن و بدون قضاوت فقط یک راوی بود. یک راوی خیلی صمیمی و راستگو. همین نکته توانسته کتاب را اینقدر تاثیرگذار بکند. حالا اگر مفاهیم را زیر سوال برده میتواند برداشت ما باشد. شاید اینکار را هم کرده باشد، من به این موضوع فکر نکرده بودم. اولین برداشتام از این کتاب صمیمیت و راستگویی راوی بود و اینکه نویسنده کاراکترها را خوب میشناسد. این که این دو برادر چه شخصیتی دارند. به همهچیز انها کار داشته. این خیلی مهم است که مارکز یک موجود را با تمام جوانباش به شما معرفی میکند و هیچچیز از شما پنهان نیست و شما میتوانید همهچیز را قبول کنید و تنها چیزی که پنهان کرده آن آدمی ست که کاری را انجام داده و ما نمیدانیم که بوده.
این کتاب را به خاطر همین بیمعما بودن نمیتوان جزو آثار پلیسی جا داد. اینکه اتفاق همان اول داستان گفته شده و ما فقط قرار است سیر وقوع آن را بخوانیم. و اینکه تنها چیزی که نمیدانیم و نمیفهمیم کسی ست که دختر به جای او سانتیاگو ناصر را معرفی میکند. به نظر میرسد نویسنده یک جور با خواننده بازی کرده. شخصیتی از سانتیاگو ناصر نشان خواننده میدهد که احتمال تجاوز را از طرف او میدهد، اما بعد ماجرای ترس و بهت او را میگوید وقتی که خبر نقشهی کشته شدناش را میشنود و خواننده اسیر یک سردرگمی و ابهام میشود...
هنوز هم ما نمیدانیم تجاوز به دختر کار که بوده. من به عنوان یک خواننده فکر میکنم سانتیاگو ناصر نبوده. دختر یک اسمی را پرانده که آن شخص اصل کاری را مصون بدارد. من اینطور فکر میکنم. یعنی اگر من بودم شاید اینکار را میکردم! کار درستی نیست اما حس من این است که سانتیاگو نبوده.
در داستانهای پلیسی یک راز وجود دارد همیشه. اما در این کتاب اصل ماجرا یک راز نیست. راوی همان اول می گوید که فلانی قرار است کشته بشود و آن دو نفر هم میخواهند او را بکشند. این دیگر رازی نیست!
اما ذهن قضاوتگر خواننده فکر میکند اگر دختر برای مصون نگه داشتن شخص دیگری، حاضر میشود یکی دیگر را به کشتن بدهد، پس چرا اثری از او در هیچکجای زندگی دختر نیست؟ سرنوشت این دو چه میشود و اگر پای کس دیگر در میان است، این عشق دختر به شوهرش که او را پس فرستاده از کجا میآید؟
این همین ابهام است. مارکز همهچیز را رو کرده و یک چیز اصلی را تا آخرش به خواننده نمیگوید. بازی قشنگی با خواننده کرده، مثل نخ نازکی که دور یک استوانه پیچیده شده و هی مرئی و نامرئی میشود و همهی زیبایی داستان در این است که ابهامی در ان وجود دارد که مسالهی اصلی را از اهمیت می اندازد. اصلاً چیز دیگری مهم شده که اصلکاری از یاد رفته! مارکز نویسندهای قوی و درجه یک است. اصولاً در همهی کتابهایش مقولهی عشق را خیلی قشنگ و ظریف بیان میکند. و وقتی از عشق صحبت میکند، داستان در جان آدم میرود. در خود فیلم هم صحنهی دیدار این دو پس از آن همه سال، صحنهی فوقالعادهای ست.
بسیاری از منتقدان ادبی، از روزنامهنگارانی که داستاننویس میشوند اشکال میگیرند که فارغ از تخیل، گزارش ژورنالیستی مینویسند، نه داستان! مارکز هم روزنامهنگار بوده و در گفتو گویی از او خواندم که از فانتزی خوشش نمیآید. در گزارش یک مرگ هم فانتزی وجود ندارد و مرز بین واقعیت و داستان خیلی باریک است. اما خواننده وقت خواندن آن به هیچعنوان فکر نمیکند گزارش ژورنالیسیتی میخواند! و رعایت شدن همین مرز باریک بین واقعیت و داستان است که میتواند هول به دل خواننده بیاندازد. که اتفاق هولناک همین نزدیکی ست.
این از قدرت مارکز میآید. روایت مارکز هم در این داستان میتوانست خیلی ژورنالیستی باشد. ولی به نظر من از آن روزنامهنگار بودن و گزارشگونه نوشتن در آمده. روزنامهنگاری به نظر من خطکشی شده است. این داستان از خطکشی در آمده و حالت گزارشی ندارد. فانتزی به آن صورت در این کتاب نیست، ولی ظرافت خیلی هست. ظرافتهای رفتاری و گفتاری. یک کلمه، یک حرکت، یک نگاه. شما میفهمید این چه کسی ست، چه اخلاقی دارد... من فکر نمیکنم یک روزنامهنگار نتواند داستان بنویسد. نمونهاش را هم در ایران داریم. مثلاً آقای مسعود بهنود که روزنامهنگار است اما وقتی داستان مینویسد نمیتوان گفت گزارش نوشته! اغلب نویسندههای دنیا یک دورهای روزنامهنگار بودهاند، مثل همینگوی. او هم فانتزی در کارش نیست، ولی ظرافت خیلی دارد. جزئیات و نگاه کردن خیلی در کارش هست. این کار خیلی سختیست که بخواهید یک کاراکتر را تعریف کنید و جزئیاتی که ممکن است به نظر هیچکس نیاید بنویسید و این به قدرت نویسندگی برمیگردد. در این کتاب خیلی مارکز ظرافت دارد و به جزئیات میپردازد.
این داستان را سوای تاریخ نوشته شدناش، میتوان به هر زمانی از زندگی بشر تعمیم داد. فرق نمیکند ده سال پیش، صد سال پیش، یا چند سال آینده! باز هم موضوعی که در آن اتفاق افتاده برای همه قابل درک است. حتا مرزهای جغرافیایی و تفاوتهای فرهنگی هم نمیتواند مانع برقراری ارتباط خواننده با آن بشود و قصهاش برای خیلیها آشناست.
این قصه خیلی آشناست، نه فقط برای ما که شرقی هستیم که در همهی دنیا. هرچند که قصهی عجیبی نیست. مثلاً الان خاطرم آمد: فیلم قیصر. در ایران اتفاق افتاده و حرفها و دیالوگها و انتقامگیریاش ملموس است. گزارش یک مرگ هم شبیه آن است. این داستان هرجا میتواند اتفاق بیافتد. قصه، قصهی عجیبی نیست. نوع روایت مارکز عجیب است. هم پیچیده و هم ساده. یک مونتاژ درجه یک است. یک شهر به آن کوچکی را تکه تکه تعریف کردن، آدمها را جدا جدا تعریف کردن، بعد هرکدام را سر جای خودشان معرفی کردن، هر کدام را از جای خود برداری و جای دیگر بگذاری. در این داستان مهرهها دست مارکز هستند و خیلی با آن ها بازی کرده. حواساش وقت نوشتن حسابی جمع بوده. حرفها را حساب شده در دهن شخصیتها گذاشته. اینکه یک شخصیت با اخلاقهایی که از او توصیف کرده چه باید بگوید، چه حرکتی باید بکند، هر حرکت و راه رفتن و نشستن آدمها را تعریف میکند مثل این است که نشسته و ساعتها شخصیتها را ساخته. فکر میکنم خیلی روی شخصیتهای قصه کار کرده. در صورتیکه وقتی میخوانید، از آنها رد میشوید، ولی بعد تاثیری که در ذهن شما میگذارد بینظیر است. هیچکدام از شخصیتها کاری به غیر از آن چیزی که ازشان انتظار میرود نمیکنند. هرچیزی سر جای خودش است. فکر میکنم خیلی زحمت کشیده برای آن، با اینکه کوچکترین کتاب مارکز از نظر قطر است اما به نظر میرسد زحمت زیادی برایش کشیده.
اتفاق نیافتادن ماجرای مرگ سانتیاگو ناصر و اتفاق افتادناش به یک مو بند است. ما در داستان میخوانیم که یک دقیقهها و دو دقیقههایی که مردم تلف میکنند، وقتی که میدانند قرار است طرف کشته شود، همهی ماجرای داستان را عوض میکند. آن دری که بدهنگام روی ناصر بسته میشود، آن ماموری که چند دقیقه وقتاش را تلف میکند و به کارهای بیهوده به جای رسیدگی به اصل موضوع میپردازد، همهی اینها در کنار انفعال مردم دست به دست هم میدهند تا خواننده صحنهی توصیف کشته شدن ناصر را با هول بخواند.
من اینجا به ماجرا قضا و قدری نگاه میکنم. تقدیر در این کتاب خیلی حضورش احساس میشود. بیتفاوتی آدمها کمی بیتفاوتی ست، مقداریاش هم به ناباوریشان برمیگردد. مردم این شهر باورشان نمیشود که آن دو نفری که اتفاقاً آدمهای مزخرفی هم هستند، بتوانند کسی را بکشند. آن هم پسر پولدار و خوشتیپ شهر را. به خاطر همین ناباوری اقدامی نمیکنند. و بعد کنجکاو نیستند. یعنی وقتی تو کنجکاوی و خبری را میشنوی باید فکر کنی نکند اتفاق بیافتد؟ و باید کاری بکنی. اما این کار را هم نمیکنند. این اخلاقها به نظر من خیلی آشناست. وقتی در اجتماع دور و بر خودتان را ببینید، همین طور است. مثل من که به خاطر کارم با آدمها خیلی سر و کار دارم میبینم که یا کنجکاو نیستند، یا بیتفاوت هستند راجع به هر اتفاقی که دور و برشان میافتد، یا اینکه دلشان خوش میشود که این اتفاق بیافتد.
در این کتاب اینکه «دلشان خوش میشود»، ممکن نیست به خاطر اختلاف نژادی در این کتاب باشد. به هر حال کسی که کشته میشود عرب است و تصویری خاص از عربها در این رمان ارائه میشود.
تفاوت های نژادی نیست. تفاوتها و تبعیض طبقاتی ست. این پسر پولدار است، مرفه است، نوکر و کلفت دارد، خانهی گنده دارد. خوشگل است. همین میتواند باعث حب و بغض خیلیها باشد. ته دلشان بدشان نیاید که بلایی سرش بیاید. همیشه حسرت زندگیاش را خوردهاند. این را هم دور و بر خودمان زیاد دیدیم. در جوامع دیگر هم همینطور است. وقتی بلایی سر کسی میاید که بد است، واکنش خیلیها این بوده: خوب شد!
یک جورهایی ته دلشان خوشحال میشوند که فلانی که از من بهتر بوده، بلایی سرش آمده. مثلاً در محدودهی خودمان. فلان نویسنده که محبوب شده و کتاب خوب نوشته و من هرچه سعی کردم مثل او نشدم، حالا چه خوب شد که جلوی چاپ کتاباش را گرفتند! خب چرا؟ این کار بدی ست اما خیلی زیاد این اتفاق میافتد. این است که در هر جامعهای میتواند اتفاق بیافتد. یک گروهی هم از شخصیتهای این کتاب بدشان نمیاید طرف بمیرد.



