
بغداد به پاریس!
خدای من! این نوشتهی معرکهی سارا را از دست ندهید
هزینهی دوستداشتنیترین کار دنیا
من که با دیدن قیافهی لیلی بعد از ساعت ۴:۲۳ دقیقهی عصر چهارشنبه، کلاً نگراناش نماندم!
از اینکه اخلاق را رعایت کردیم، معذرت میخواهیم
توضیحات بهرنگ تنکابنی دربارهی حاشیههای کنسرت علیزاده و درویشی
به افتخار صدمین فرمان جلال سمیعی
خسته نباشی آقای طنزنویس، به خدا انگار همین دیروز بود فرمان اول!
جامهای تازه بر تن «راز نو»
دست دیزاینرش درد نکنه. امیدوارم نویسندهاش هم بیشتر و جدیتر بنویسه باز هم!
مرگهای چهارشنبهای!
نامهی حضرت علی به مالک اشتر مدتهاست که مخ من رو سوراخ کرده
به افتخار حماس
پدرام رضاییزاده

سیدرضا شکراللهی
نيما اكبرپور
بلوط
محمد آقازاده
آونگ خاطرههای ما
الهام طهماسبی
سعید کمالیدهقان
رضا ساکی
علی خردپیر
فرهاد جعفری
سوشیانت هزارم
علی مصلح
زیتون
ناتور
زننوشت
آرش عاشورینیا
سحر طلوعي
حمیدرضا علاقهبند
مصطفی قوانلوقاجار
حمیدرضا نصیری
جلال سمیعی
علی زادمهر
ليلي نيكونظر
تجربههای آزاد
كافه تيتر
صفحهی سیزده
شیما زارعی
سیامک قاسمی
علیرضا شیرازی
سرزمین رویایی
دوماهنامهی حدیثزندگی
حامد حبیبی
سینا سعیدی
میترا خلعتبری
رضا ولیزاده
عباس معروفی
شیرین کریمی
علی مهتدی
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی

« هیاهوی سمفونیها | صفحهی اصلی
از میان ناشناختهها
گفتوگو با مژده دقیقی، دربارهی مجموعهداستان خارجی «نقشههایت را بسوزان»
از میان ناشناختهها
:: روزنامهی اعتماد، ۲۰ مهر ۸۷
نشر نیلوفر به تازگی مجموعهداستان خارجی «نقشههایت را بسوزان» را با انتخاب و ترجمهی مژده دقیقی را به بازار عرضه کرده است. پیش از این، دو کتاب «اینجا آدمها اینجوری هستند» و «مشقتهای عشق» در این مجموعه منتشر شده که در همهی آنها، داستانهای برگزیدهی چند سال اخیر ترجمه شده است. داستانهایی خواندنی از نویسندگان خوب دنیا که برخی از آنها برای نخستینبار در ایران ترجمه شدهاند. گفتوگویی که میخوانید با مژده دقیقی، مترجم، دربارهی این مجموعه و داستانهایشان انجام شده است.
داستانهای این سه مجموعه، داستانهایی هستند که از ابتدای دههی نود تا سال ۲۰۰۷ نوشته شدهاند. به عنوان مترجم این داستانها فکر میکنید روند داستاننویسی در جهان از دههی نود تا حال حاضر چه تغییراتی کرده است؟
در این سه مجموعه و تا آنجا كه من داستانهاي معاصر دنياي انگليسيزبان را دنبال كردهام، بيشتر احساس میکنم داستاننويسي امروز جریانی است که به سوی کمال میرود. فکر می کنم حرکت رو به جلویی در این داستانها وجود دارد. شايد این داستانها با داستانهای قبل از خودشان شاید خیلی تفاوت داشته باشند؛ منظورم از داستانهاي قبل آن داستانهايي است که ما به عنوان خوانندهی ایرانی از داستان امریکایی در ذهن داریم، داستانهایی مثل داستانهای فاکنر یا همینگوی. به نظرم داستانهای سالهاي اخير، هر کدام در نوع خود، بسیار درونیتر، فردیتر و به معنای عام احساسیتر شدهاند. توجه به فرد خیلی بیشتر شده و شاید این یک خصوصیت اجتماعی باشد كه در همة جوامع كم و بيش دارد اتفاق میافتد. در داستانهای خودمان هم امروز اين گرايش از بعد اجتماعی به بعد فردی را میبینیم.
یعنی معتقد هستید تفاوتها بیشتر از آنکه در سبک و فرم داستانها باشد، در مضمونها اتفاق افتاده است؟
قطعاً در سبك و فرم هم تفاوت هست. سبك كار نویسندگان مختلف با هم بسیار تفاوت دارد، ولي در مجموع ميتوان گفت كه سبک ها خيلي بيشتر جاافتاده و كاملتر و تخصصيتر شده. تعداد زیادی از داستانهايي که خوانده ام، از نظر سبک و زبان به سادگی میل کرده اند، یعنی در سبك و زبان داستانهاي امروزي پیچیدگی زیادی نمیبینیم. فکر میکنم این ویژگی مهمي است؛ يك معنياش اين است كه تفکر و درونمایهی داستان تا حد زيادي بر زبان و سبک غالب است.
با تغییرات فرهنگی و اجتماعی که در جهان به صورت طبیعی وجود دارد، داستانهای تازهتر در چه زمینههایی با داستانکوتاههای کلاسیک و قدیمی تفاوت دارند؟
به عنوان کسی که زیاد داستان کوتاه خوانده و خوانندة حرفهای داستان کوتاه شده، ميتوانم بگويم كه داستانها به سمت خوانندهی خاص پیش میروند، به سمت درونی شدن و فردی شدن. این حتماً ویژگی این عصر است که داستان کوتاه و رمانش از انسان معاصر شهری صحبت میکند و با معيارهاي روانشناختي در احوال آدمها دقيق ميشود، حالا ميخواهد داستان علمي-تخيلي باشد يا داستان عاطفي يا گوتيك. پرداخت دقیق ويژگي بارز اين داستانهاست و کاری که روی این داستانها انجام ميشود خیلی مهم است. نوشتن داستان با استعداد و خلاقيت آغاز ميشود، ولي بدون مطالعه و كار دقيق و منسجم به نتيجه نميرسد؛ مستلزم كار حرفهای و تخصصي است. ما هم اگر میخواهیم داستانهایمان کامل شود، باید به همين سمت برویم.
در مقدمههای سه کتابی که در این مجموعه منتشر شده، گفتهاید که این داستانها را از بین داستانهای برگزیده در جوایز ادبی معتبر جهان، یا از نشریات معروف انتخاب کردهاید. هدف کلیتان از انتشار این مجموعه چه بود؟
هدفم در درجهی اول اين است كه نگاه خودم را به داستان با خوانندهها در ميان بگذارم و با خوانندههايي كه با آنها اشتراك سليقه دارم، ارتباط برقرار كنم. بعد از آن، میخواهم گوشههايي از جهان گستردة داستان را، با همهی مشكلاتي که در اين زمينه وجود دارد، به آنها نشان بدهم.
برای انتخاب داستانها از این منابع چه روندی را طی میکردید؟
در وحلة اول، تعداد زيادي داستان برگزيدة جديد را در مجموعههاي مختلف ميخوانم. خود اين داستانها از فیلترها و صافیهایی گذشتهاند تا براي چنين مجموعههايي انتخاب شوند و اين موضوع به من در انتخاب داستان كمك ميكند. به يك معني، از ميان داستانهايي دست به انتخاب ميزنم كه به تشخيص عدهاي كارشناسِ داستان داستانهاي برتر هستند. تعدادي از داستانها را هم مستقيماً از مجلاتي مثل نيويوركر يا آتلانتيك مانتلي و پاريس ريويو انتخاب ميكنم كه اين داستانها هم به نوبة خود از صافي سردبيران اين نشريات گذشتهاند و همین برايم یک ملاک است. مسلّماً سلیقهی من هم در انتخابم دخیل است؛ در وحلة اول داستانها را بر اساس پسند شخصیام انتخاب ميكنم. داستان را می خوانم و اگر به نظرم داستان خوبی آمد، نگهاش میدارم. در مرحلهی بعد، به مسائل و مشكلاتي ميپردازم كه در كار ترجمه با آنها روبهرو هستیم، مثل محدودیتهایی که در زمينة نشر داریم. معمولاً داستانی را که بخشهايي از آن بايد حذف شود، میگذارم کنار؛ ترجيح ميدهم تا آنجا كه ممكن است چیزی از داستان حذف نکنم.
در انتخاب «داستان خوب» از میان گزینههای بسیاری که دارید، چه معیارهایی در نظرتان هست؟
یک مقدار برای خودم هم نامشخص است. شخصاً در زمينة داستان آدم تنوعطلبی هستم و تقريباً از خواندن همهجور داستاني لذت ميبرم، به شرطی که در نوع خودش داستان خوبی باشد. در این مجموعهها هم، خصوصاً در مجموعة آخر، سعی کردهام این تنوع رعایت شود و نمونههايي از انواع داستانی مختلف داشته باشیم. به همین دليل، فکر میکنم معيار اصليام من استحكام و قدرت هر داستاني در نوع خودش باشد.
داستان کوتاه خارجی معمولاً مخاطب خاص دارد. مخاطب شناسیتان در ابتدای شروع کار چه بود؟
در حال حاضر، سه مجموعه با اين ترتيب منتشر شده است. وقتی مجموعة اول- اينجا همة آدمها اينجورياند- را منتشر میکردم، هیچ تصوری از مخاطب آن نداشتم و نمیدانستم این مجموعه موفق خواهد بود یا نه. نویسندههاي داستانها اكثراً معروف نبودند و، همانطور كه ميدانيد، در فضاي نشر آثار ترجمه در ايران شهرت نويسنده خیلی مهم است. چاپ این کتاب هم براي من و هم براي ناشر ریسک بود، بخصوص براي ناشر که قبول کرد داستانهاي این نویسندههای گمنام را چاپ کند. ولی بعد که به این کتاب توجه شد، یک مقدار مخاطبها را شناختم و فهميدم از داستان چه ميخواهند. از یکی دو داستان مجموعه ی اول انتقاد میکردند و معتقد بودند جایشان در این مجموعه نیست. مثلاً داستاني از يك نويسندة چینی در اين مجموعه بود به اسم «حلیم جان سخت» که فضاي طنز و سیاسی داشت. خیلیها به اين داستان انتقاد کردند و فکر میکنم درست هم میگفتند. نه اينكه داستان بدي باشد، ولي فضاي سياسياش به ساير داستانها نميخورد. ميشود گفت جایش در آن مجموعه نبود. فكر ميكنم بعد از مجموعة اول آگاهانه يا ناخودآگاه در انتخابهايم مخاطبان چنين مجموعههايي را در نظر ميگرفتم.
اغلب نویسندههایی که داستانهایشان را ترجمه کردهاید، برای خوانندهی ایرانی، نویسندههایی ناشناس و گمنام هستند. همین موضوع میتواند منجر به استقبال نکردن خواننده یا به اصطلاح «پس زده شدن» مجموعه بشود.
ببینید اگر من میخواستم این موضوع را در نظر بگیرم، باز باید برمیگشتم سراغ نویسندگان پنجاه-شصت سال پیش. من به اين دليل سراغ این نویسندهها رفتم که فضای تازهاي را به روی خوانندهی ایرانی باز کنیم. اگر به فضاي نشر ما تا دو دهه پيش دقت کنید، متوجه ميشويد كه در حوزة ترجمة داستان و رمان اكثراً آثار تعدادي نویسندة شناختهشدة ترجمه میشد چون کسی جرئت نمیکرد برود سراغ نویسندههای جدید. ولی دنیای داستان خیلی گسترده است و شايد ما فقط گوشهی کوچکي از آن را به خوانندهی ایرانی معرفي كرده باشيم. فکر میکنم الان این فضا شکسته است و تعداد داستانها و رمانهايي كه از نویسندگان جدید ترجمه و منتشر ميشود به هيچ وجه كم نيست. البته این را بگویم که تعداد زيادي از نویسندگانی که داستانهایشان در این سه مجموعه چاپ شده، فقط در ایران ناشناخته نیستند؛ در كشور خودشان هم نویسندههای مشهوري محسوب نميشوند، ولي نشريات مهم ادبی این رسالت را براي خودشان قائلند که وقتی داستان خوبي به دستشان میرسد، آن نویسنده را معرفی كنند. البته بعيد ميدانم در ايران هم هیچ سردبیری داستان خوب را پس بفرستد.
در مقدمهی یکی از کتابها دربارهی تفاوتهای فرهنگی در داستانها نوشته بودید. اینکه بستری که داستان در آن روایت میشود از نظر عناصر فرهنگی آنقدر با جامعهی ما تفاوت داشته باشد که مخاطب نتواند با داستانها ارتباط برقرار کند.
گاهي همینطور هم میشود. هرچه داستان جديدتر باشد، اين شكافهاي فرهنگي بيشتر احساس ميشود. فضاي داستانهای پنجاه-شصتسال پیش چندان برای ما نامأنوس نیست، ولی در داستانهای سالهاي اخير عناصري وجود دارد كه براي خوانندة ايراني غريب است و گاهي سرعت و حجم بالاي ارتباطات در دهكدة جهاني امروز هم اين غرابت را جبران نميكند. به همین دليل، گاهي مجبور شدهام از ترجمة بعضي داستانها صرفنظر كنم. در برخي موارد، انتقال اين فضاي نامأنوس از طريق ترجمه مشكل است چون به هیچوجه نمیتوان بدون لطمه زدن به داستان، آن فضا یا آن پدیده یا عنصر داستانی را منتقل کرد. این هم یک نوع محدودیت است كه دست مترجم را ميبندد چون باید داستانی را انتخاب کند که فضايش برای خوانندهی ایرانی قابل درک باشد.
البته خواننده ممکن است در ابتدا این ناآشنایی را پس بزند، اما بعد از یک مدت که تعداد بیشتری از این داستانها را بخواند، با فضا و تفاوتهای فرهنگیاش آشنا بشود.
احتمالش زياد است. با این ارتباطات گسترده، چیزی که پنج سال پیش برایمان غریب بوده، ممكن است در حال حاضر كاملاً مأنوس و آشنا باشد. من در ترجمه به این موارد خیلی بر خوردهام. ولی اين مسئله دو جنبه دارد. یک جنبهاش آن ریسک اولیه است که ممکن است خواننده داستان را پس بزند؛ جنبة ديگرش مشکل عملي ترجمه است. کاری است كه بايد در عمل انجام بدهید و در انتقال پديدهاي با مشكل مواجه ميشويد كه در زبان اصلی وجود دارد ولي در ترجمه درست از كار در نميآيد، بخصوص در ترجمة ادبي كه آوردن پانوشت توضيحي در خوانش متن وقفه مياندازد و به داستان لطمه ميزند. شايد بتوانم با يك مثال اين موضوع را روشنتر كنم. یادم ميآيد شش-هفت سال پيش كه مجموعه داستان ترجمان دردها نوشتة جومپا لاهیری را ترجمه میکردم، به تعدادي اسم غذای هندی برخوردم که آن موقع براي ترجمهشان مشکل داشتم و كلي در اينترنت و منابع ديگر دنبال این غذاها گشتم و چند جا براي آنها پانوشت توضيحي دادم. چند وقت پیش که اين كتاب را مرور ميكردم، خودم از اين پانوشتها خندهام گرفت چون اكثر این غذاها در حال حاضر اینجا هست. میخواهم بگویم اتفاقها به همین سرعت میافتد و مشكلات مترجمها گاهي در حد همین چیزهای جزئی روزمره است.
نکتهای که در خواندن داستانها به آن برخوردم، ورود مولفههای زندگی مدرن به داستانهاست. مثل اینترنت یا شرکتهای معروف دنیا و در حالت کلی ابزار زندگی روزمرهی مردم در سال های اخیر. مثلاً در داستان «نقشههایت را بسوزان»، در مجموعهی سوم، این مولفهها خیلی به چشم میخورد. میتوانیم بگوییم این اتفاق دارد در داستاننویسی جهان میافتد؟
این اتفاق در خیلی از داستانها ميافتد، حالا ممکن است بسته به فضای داستان مواردش فرق کند. در داستانهای خودمان هم روز به روز بيشتر شاهد این آن هستيم. مثلاً یکی از دلایل استقبال از رمان کافه پیانو اين است که عناصري از زندگي شهري امروز ما در آن وجود دارد و خوانندهها تكههايي از زندگی خودشان را در آن ميبينند. البته همه چيز به فضاي روايت بستگی دارد. مثلاً داستان آخر این مجموعه، داستانی علمی_تخیلی ست که دلمشغولیهای دیگر انسان امروزی در آن مشاهده ميشود.
نکتهای که برخی منتقدان به آن توجه دارند، یکدست بودن داستانهای یک مجموعه داستان است و گاه همین یکدست نبودن را ویژگی منفی یک مجموعه میدانند. اما در مجموعهداستانهایی که در آن از اثار نویسندگان گوناگون استفاده شده، نمیتوان اینطور قضاوت کرد. شما در با انتشار این مجموعهها، سعی کردهاید که داستانها از نظر فرمی یا محتوا با هم مرتبط باشند؟
نه، چون اين كار امکان انتخابم را محدود میكرد. پيدا كردن داستانهاي خوب و نابي كه از نظر فرم يا محتوا به هم نزديك باشند و در عين حال چاپشان هم مشكلي نداشته باشد، كار آساني نيست. از طرفي، تعمد داشتم نمونههايي از انواع مختلف داستانی را ارائه كنم. با اين حال، مضامین مشابهي در اكثر داستانها تکرار شدهاند كه شايد دلمشغولي انسان امروز باشند، مثل همین مسئلة مهاجرت و تنهایی که ذهن خیلیها را مشغول میکند و در داستانها زياد تکرار شده. یا ابعاد مختلف فجایع انسانی كه در داستانهاي «دخترخالهها»، «كمين» و «بوهِميها» با آنها روبهرو ميشويم. طبعاً هر يك از آنها با فرم و شيوة متفاوتي ارائه شدهاند. داستان «دخترخالهها» از نمونههاي موفق روایت در قالب نامهنگاریست و دو داستان ديگر از ديد راوي كودك به فاجعة انساني جنگ ميپردازند.
دربارهی مضمون، به نظر میرسد که در مجموعهی آخر، «نقشههایت را بسوزان» خیلی موضوعات اجتماعی غالب بود.
اینها مسائلی ست که در داستان های روز دنیا تکرار میشود و صرفاً انتخاب من نبودهاند. مسائلی از قبيل بیماری، جنگ، تبعید، مهاجرت و ترس از فاجعهی انسانی. اگر آثار نویسندگان معروف دنیا- مثل آليس مونرو يا ايشيگورو يا مارگارت اتوود- را بخوانید، ميبينيد كه این دغدغهها در آنها تکرار میشود چون اینها دغدغههای انسان معاصر است.
چندی پیش بحثی در سایت خوابگرد مطرح شد، دربارهی اینکه چرا مدرسان داستان نویسی، خواندن داستان کوتاههای خارجی را بهجای داستان کوتاه ارانی به شاگردانشان پیشنهاد میکنند. به عنوان یک مترجم در این باره چه نظری دارید؟
البته اين را بايد از آن مدرسان داستاننويسي پرسيد. شايد دليلش اين باشد كه ما براي ترجمة داستان یا رمان معمولاً سراغ بهترینها و شاهکارهای ادبیات میرویم و آثاري كه ترجمه میشود، واقعاً درجه یک هستند و خیلی راحت میشود از بین آنها انتخاب کرد. وگرنه در همه جاي دنيا داستان متوسط و بد هم چاپ ميشود. نبايد داستانهاي ايراني را با اين آثار برجسته مقايسه كرد چون قياس درستي نيست. مسلماً بين داستانهاي ايراني هم داستان ناب و درجه يك كم نيست.



