
وقتی روایت دستور را لغو میکند
یاداشت خوب علی شروقی دربارهی جیرجیرک
نوستالژی قنادی سینا
خاطرهی مشترک، با کمی اختلاف سن
مافیا وارد میشود
سومین یادداشت خواندنی ِپدرام در اعتماد
نامزدهای رمان جایزهی مهرگان ادب
خدا را صد هزار مرتبه شکر که داوران مهرگان متهم به نادیدهگرفتن کتاب بینام اعترافات نمیشوند
جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی


« قهوه و اینترنت | صفحهی اصلی | کتابهای خواندنی هفته »
من هیچ کارهام
گفتوگو با فرهاد جعفری، نویسندهی رمان «کافه پیانو»
من هیچ کارهام
:: روزنامهی کارگزاران، ۴ تیر ۱۳۸۷
اواسط دههی هفتاد نشریهای اجتماعی سیاسی به نام «یک هفتم» منتشر میشد که در آن دوره، رویکردی متفاوت نسبت به دیگر نشریهها دنبال میکرد که بعد از چندی فعالیت آن متوقف شد. «فرهاد جعفری» سردبیر ۴۴ سالهی آن نشریه بعد از نزدیک به ده سال از توقف انتشار «یک هفتم»، نخستین رمان خود را منتشر کرده است. «کافه پیانو» این روزها در صدر جدول پر فروشهای نشر چشمه است و به زودی به چاپ سوم نیز خواهد رسید. با فرهاد جعفری که به گفتهی خودش بعد از چهاردهسال داستاننویسی را دوباره از سر گرفته دربارهی «کافه پیانو» گفتوگو کردم که میخوانید.
«کافه پیانو» نخستین تجربهی شما در ادبیات داستانیست اما به عنوان اولین کتاب، کیفیت خوبی دارد. زبان ِ یکدست و خصوصاً طنزی دقیق و هوشمندانه که در پرداختِِ جزئیات خودش را نشان میدهد. با توجه به اینکه شما در حوزهی سیاست فعالیت بیشتری دارید و تجربهی رماننویسی هم نداشتید، نوشتن این کتاب از کجا سرچشمه گرفت؟
نوشتن کافه از اینجا شروع شد که بعد از مدت ها، به سرم زد که بعد از چهارده سال کنار گذاشتن قصهنویسی، داستان کوتاهی بنویسم که البته با اندک تغییراتی، الان فصل دوم از «کافه پیانو»ست. همین که آن را در یک شب و دو سه ساعته نوشتم و گذاشتم روی وبلاگی که آن موقع داشتم و در آن مینوشتم؛ چند کامنت و نامه گرفتم که خیلی از قصه خوششان آمده بود.
از جمله «علی» (از شخصیتهای کافه) که زمانی همکارم در «یکهفتم» بود و میدانست زمانی، داستان کوتاه مینوشتهام و خیلی دوست داشت اگر نسخههایی از آن داستانهای کوتاه را که تعریفشان را شنیده بود، پیدا کنم و برایش بفرستم تا بخواند.وقتی واکنش مثبت او را دیدم؛ بهش گفتم اگر بخواهد و اراده کند، میتوانم هر شب، یکی از این داستانها برایش بنویسم و بفرستم. او هم نامردی نکرد و گفت میخواهد! که من هم نشستم و نوشتم و فرستادم برایش.
با اینکه در آخرین صفحهی کتابتان نوشتهاید که بسیاری از اتفاقات ریشه در واقعیت دارند و بسیاری نه، اما میخواهم بپرسم چقدر از تخیل برای نوشتن «کافه پیانو» استفاده کردهاید و با توجه به اتفاقات زندگی کاراکتر اصلی داستان، «کافه پیانو» را یکجور اتوبیوگرافی میدانید؟
چه در کل پیکرهی اصلی داستان و چه در شاخههایش؛ واقعیت حضور بسیار کمی در داستان دارد. با این حال، نسبتاش متغیر است. به این معنا که در فصلی ممکن است تعهد داستان به واقعیت بیشتر و در فصلی کمتر باشد.
مثلا در فصل «یه جور خندهدار غمانگیز؛ شایدم یه جور غمانگیز خندهدار»؛ داستان فقط در حد «اسم شخصیت اصلی در این فصل» یعنی "همایون" (و اسم برادرش) و فقط این «یک جمله» به واقعیت مدیون است که یک وقتی که همایون واقعی برگشت و بهم گفت. این جمله که «وقتی بچه بودم، یه مداد داشتم که دلم نمیخواست بتراشمش».
اما به عنوان مثال؛ در فصل «تو هیچوخ براش گریه نکردی؛ کردی؟» داستان تا حد بیشتری به واقعیت مدیون است. تا این حد البته که مثلا مادرم در جریان یک زلزله فوت کرده است، من هم مثل تقریباً هر پسر ایرانی دیگر دههی چهلی که با پدرش در نوعیستیز برای اثبات شخصیت، هویت و استقلال عملاش بوده؛ درگیر چنینستیزی تاریخی بودهام. و البته این احساس واقعی که دلم میخواست و هنوز هم میخواهد که بتوانم پدرم را بغلش کنم و به خودم فشارش بدهم. در تنهی اصلی قصه هم؛ حد وفاداری مجاز به واقعیت، بیشتر از این نیست. گرچه همانطور که گفتم؛ نسبتاش در هر فصل متغیر است و کم و زیاد میشود.
«کافه پیانو» رمانیست که جزئیات در آن نقش مهمیدر روند روایت داستان دارند. در این پرداخت زیاد به جزئیات، توصیف ریز چیزهایی که ممکن است به نظر چندان مهم نباشند، نقش بزرگی دارند.
وقتی میگوئید جزئیات؛ به نظر میرسد میخواهید بگوئید «امور بیاهمیت». اما ترجیح میدهید همینقدر هم اهمیتی برایشان قائل نباشید که بهشان بگوئید «بیاهمیت». بنابراین تعبیر دیگری مثل جزئیات را به کار میبرید.
در حالی که شما آدمها را از روی کلیات، یعنی وصف مشترکی که آنها را به هر کس دیگری شبیه میکند نمیشناسید. بلکه اتفاقاً آنها را مثلاً از روی جزئیات صورت یا لباسشان تشخیص میدهید. حالا چشم یکی به این جزئیات آنقدر اهمیت میدهد که ذهناش را خسته و درگیر نکند و از همان ابتدا، چیزی را که دیده، پردازش کرده و بر اساس منطق علی معلولی به سرعت به نتیجه برسد. چنین کسی، کار بیشتری از چشماش میکشد و کار کمتری از ذهناش. اما یکی هم هست که فرصت را میدهد به ذهناش که سر فرصت، چیزهایی را که دیده پردازش کند و نتیجه را بعداً به اطلاعش برساند. این شخص اخیر، کمتر از چشم یا گوش یا زبانش کار میکشد اما به همان نسبت ذهناش را بیشتر درگیر میکند.
با این توضیحات؛ میخواهم بگویم من از شمار دستهی اول هستم. بیشتر از چشم و گوش و دیگر ابزاری که برای پردازش محیط در اختیار دارم تا پیرامون ام را ارزیابی کنم کار میکشم. پس توجهم به جزئیات؛ خیلی بیشتر از کسیست که ابتدا به ساکن، توجه و تمرکزش را معطوف این جزئیات نمیکند.
اگر بخواهم به شکل ملموس تری این مسئله را بیان کنم؛ باید بگویم مسئله بر میگردد به «طرز شرلوک هلمزی حل یک معما» و «طرز پواروئی حل یک معما». هر دو عاقبت معما را حل میکنند. اما یکی از طریق نشانهشناسی جزئیات و قرار دادنشان در یک زنجیره از علیتها؛ و دیگری از طریق تجزیه و تحلیل کلیتهایی که اگر در یک دستگاه استدلالی ریخته شوند، آنگاه از طریق آشکارشدن جزئیات، روشن میکند که پاسخ معما چیست. «هلمز» تقریباً از همان اول میداند قاتل کیست، دنبال سند میگردد. اما «پوارو» دنبال اسناد و شواهد است تا بفهمد قاتل کیست.
فضای این رمان در عرض گسترش پیدا میکند و نه در طول. برای همین رمان ماجرامحوری نیست. خواننده آرام آرام وارد فضای ذهنی راوی میشود و خیلی زود متوجه میشود که قرار نیست از نقطهی آ به نقظهی مثلا ب برسد، بلکه سفرهای از سیاحت ذهنی برای او گسترده میشود. با این حال بعضی جاها این روندِ عرضی، از کمترین حرکت هم بازمیماند. فکر نمیکنید راوی در این روند گاهی بیش از حد حاشیه میرود، تکرار مکررات میکند و حرف میزند؟
اولاً اگر راوی پرگوست، اگر خیالپرداز است، اگر گاهی ضد زن به نظر میرسد، اگر خیلی از خودش متشکر است، اگر دروغ میگوید یا هر عیب و ایراد دیگری که دارد؛ به خودش مربوط است. اگر یکوقت دیدیدش، امر به معروف و نهی از منکرش کنید. من هم اگر دیدمش، این را بهش خواهم گفت که یک عدهای نظرشان درمورد تو این است که خیلی پرحرفی و گاهی چیزی را دو سه بار تکرار میکنی.
یا اگر دیدمش؛ حتماً بهش خواهم گفت که تکیهکلامهای زیادی دارد و گاهی آنقدر در استفاده از آنها افراط میکند که آزاردهنده میشود. اما مگر شما هیچوقت با کسی در زندگی خصوصی یا اجتماعیتان روبرو نبودهاید که گاهی چنان تکیهکلامهای آزاردهندهای دارد که از گفتگو با او یا شنیدن سخناناش عصبی میشوید؟! مثلاً همین مربی تیم ملی فوتبال کشورمان، اگر ده جمله میگوید هشت تایش با "ببخشید" شروع نمیشود؟!
اما با این که من در خصوص شخصیت راوی هیچ مسئولیتی ندارم؛ اینطور هم نیست که به عنوان نویسنده، هیچ مسئولیتی قبول نکنم. مسئولیت من در این حد خلاصه میشود که آیا در مجموع، آنچه نوشتهام به مذاقتان خوش آمده یا نه؟! آیا به رغم پرگوئیها و حرافیها و گریز زدنهای وقت و بیوقت راوی و دیگر اخلاقیات بدش؛ او و دیگر شخصیتهای داستانام را دوست دارید یا نه؟! آیا باز هم دلتان میخواهد کافه را بخوانید یا نه؟! آیا خواندناش را به دیگران توصیه میکنید یا نه؟! آیا از پولی که بابتاش دادهاید پشیمانید یا نه؟! اگر اینطور است، مسئولیتش با من است. و گرنه؛ اخلاقیات بد راوی به خودش مربوط است.
در فصلهای پایانی که نویسنده وارد داستان میشود، نترسیدید که خواننده این حضور نویسنده را پس بزند؟
از دید من؛ ما دو نوع داستاننویس داریم. «نویسندهی خدا» و «نویسندهی پیامبر». نویسندهی خدا، نویسنده ایست که از پیش، از همه و جزء به جزء امور آگاه است و داستان را بر اساس امکاناتی که قبلا ساخته و آماده کرده، میسازد و خلق میکند.
اما یک سری دیگر از نویسندگان؛ نویسندهی پیامبرند. به این معنا که تقریباً هیچ دخلی در فرایند تولید قصه ندارند. بلکه مانند یک دستگاه فکس که روی استندبای است، همین که ارتباط برقرار میشود؛ نسخهای از تصویر ارژینال را که در جای دیگری قرار دارد میگیرد و بر اساس کیفیت و سرعتی که دارد (و البته کیفیت خطوط ارتباطی که اینجا فضای باز یا بستهی فرهنگی و تساهل بررس ارشاد است!)بیرون میدهد. حالا هرچه کیفیت این دستگاه فکس بیشتر باشد؛ روشن است که عکس عرضه شده توسط او، به نسخهی ارژینال شبیهتر است و برعکس.
بنابراین؛ نویسنده ای که بر مبنای این دیدگاه مینویسد، اصلاً در قید و بند این نیست که خواننده این شخصیت را بپسندد یا نپسندد. پس بزند یا بپذیرد. این واقعه را قبول کند یا قبول نکند. چون «نویسنده پیامبر»؛ «نویسنده خدا» نیست که همه چیزش از روی حساب و کتاب و حکمت و درایت و از پیش اندیشیدگی باشد.
با این حال؛ دارای یک عیب یاب اتوماتیک هم هست. که اگر مطابق اطلاعاتی که دریافت کرده، بفهمد تصویری که در حال منتشر کردناش هست در نقاطی معیوب و ناقص است، برمیگرد و آن نقاط را ترمیم میکند تا تصویر، به نسخهی اصل نزدیکتر و شبیهتر شود. همین.
اگر زمان یکماههي نوشته شدن «کافه پیانو» را در نظر بگیریم که در تجربههای نگارش رمان ایرانی، بسیار قابل توجه است؛ آیا میشود به این نتیجه رسید که هیچ سیر فنی خاصی در نوشتن این اثر دنبال نکردهاید؟ منظورم طرح و پیرنگ و اسباب ذهنی فنی رماننویسی است که آخرش به بازنویسیهای چند باره هم میرسد.
دقیقاً همین طور است که می گوئید. با توجه به توضیحات مختصری که در مورد «نویسندهی خدا» و «نویسندهی پیامبر» دادم، طرز نوشتن من طرز اخیر است. فکسی رسید، من هم به قدر وسع و کیفیتام؛ تصویری ازش، به دستِ دیگران دادم تا آنها هم ببینند. همین!
من اصلاً نمیدانم اینها که شما میگوئید چیستند و به چه کار یک دستگاه فکس میآیند که هیچ اختیاری از خودش ندارد. طرز نوشتن من؛ یک طرز "اوپن سورس" با درهای باز، برای ورود هر امریست که لازم میبینید وارد تصویر شود و یکجائی از آن، کنار دیگران بایستد. و حداکثر؛ دارای یک عیبیاب اتوماتیک هم هست که بهش اجازه میدهد برگرد. یعنی یکی دوبار یا بیشتر، تصویر را بکشد توی خودش، خطاهایش را اصلاح کند و عاقبت آن را بیرون بدهد و بگوید همهی کاری که از دستاش بر میآمده همین است. اگر خوب است یا بد است، همین است که هست.
یکی از وجوه جذاب این کتاب، لحن راوی ست که نه تنها به رغم موقعیت داستانیاش، تلخ نیست که بسیار شوخ هم به نظر میرسد، ولی عصیان و عتابی در این لحن هست که خودش را در توصیف اشیای هر صحنه هم نشان میدهد. نظرگاه این راوی که ابداً در پی محکوم کردن دیگر آدمها و دیگر چیزها نیست، با این عصبانیتِ پنهان در لحن، تناقض خاصی به وجود آورده که باعث میشود درونمایهی اثر از درونمایههای معروف به روشنفکری این روزها فاصله بگیرد.
بهتر است نگوئیم تناقض. بلکه بگوئیم گروتسک. گروتسک میتواند محتوایی باشد میتواند شکلی باشد. وقتی شما در حال تشریح نکبت هستید اما به نحوی مضحک آن را بیان می کنید؛ از چنین ابزاری استفاده کرده اید تا کارتان را به نحوی پیش ببرید که نتیجه خوشایندتر و دلنشینتر باشد. بهویژه وقتی که نکبت، از حد قابل تحمل آدمی فراتر رفته باشد. اگر منظورتان از «درونمایهی روشنفکری»، روایت غمگنانهی غم و نکبت موجود باشد که آن را مضاعف میکند و خواننده را هم دلزدهتر از قبل میکند؛ بله. حق با شماست. «کافه پیانو» به معنا و کیفیت امروزیناش، خوشبختانه اصلاً روشنفکرانه نیست. چه بسا برای همین است که سوألتان را با این تعبیر شروع می کنید: «یکی از وجوه جذاب این کتاب...». چون شما خوشحالید که این کتاب، روشنفکرانه نیست!
من فکر میکنم جغرافیای مکانی، در داستانها کمک بسیاری به باورپذیری اتفاقات آن و ارتباط برقرار کردن با خواننده میکند. در بسیاری از فصلهای «کافه پیانو» جغرافیای مکانهای گوناگون مشخص شده است. مثلاً کافه کنج در بلوار کشاورز تهران یا دفتر یک هفتم. اما میخواهم بگویم این جغرافیا در کل ِ رمان و اتفاقات و مکانهای اصلی نادیده گرفته شده. یعنی خوانندهای که فرهاد جعفری را نشناسد، فقط میداند این کافه در شهری ست که تهران نیست! آن هم مثلاً به خاطر آن بخشی که صفورا از ترک تهران حرف میزند...
از دید من؛ داستان نباید جغرافیای خاصی میداشت. تا خواننده در هر کجای کشور که هست بتواند کافه را در ذهن خودش و موقعیت خودش بازسازی کند. با این حال نباید در پایتخت هم میگذشت تا تهران، از اینکه هست؛ مرکزتر نباشد. ضمن آنکه دلم میخواست تمام اعتباری که احیاناً کافه کسب میکرد، مال «بچه شهرستانیها» باشد.
همانطور که در پایان رمان گفتید، از این به بعد دخترتان میتواند از پدرش به عنوان نویسنده یاد کند و پاسخی برای پرسش دوستانش داشته باشد. ولی گویا شما مشغول نوشتن دومین رمانتان «قطار چهار و بیست دقیقهی عصر» هستید. از طرف دیگر فضای ادبی ایران ساز و کار خاصی دارد که خوب یا بد، این ساز و کار خاص، برای این که یک نفر به عنوان نویسنده مطرح بشود، ضروری به نظر میآید. تعلق نداشتن شما به محفلهای ادبی، و حتی روزنامهنگاران ادبی و منتقدان با شما، ممکن است باعث بشود اثرتان جلوهی روشنفکرانهی کمتری پیدا کند. این در حالی ست که رمان شما دارد به چاپ دوم میرسد و گویا برای چاپ سوم هم قرار است اقدام کنید.
این یادتان باشد که اگر حقیقتاً کیفیتی موجود باشد؛ هیچکس و هیچ چیز، نمیتواند مانع پیشروی حقیقت شود. من و کتابم از خودمان پا داریم و نیازی نداریم که روی شانهی کس یا کسانی بایستیم. کسی و کتابی محتاج آن ساز و کار خاص و ارتباط با حلقهها و باندهای ادبیست که از خودش پا نداشته باشد و لازم باشد مثل موجود تحتالحمایهای زیر اکسیژن؛ کسی دستاش را بگیرد و پا به پا ببرد و شیوهی راه رفتن را بهش بیاموزاند.
ضمن این که گمان نکنم «کافه پیانو» چندان هم در محافلی که اسم میبرید بیپناه باشد. مثلاً نویسندهی محترم، خانم «میترا الیاتی» جزو نخستین نفراتی بودند که تماس گرفتند و با فروتنی انصافاً شایستهی تقدیری، نوشتن چنین رمانی را بهم تبریک گفتند و فرمودند که دلشان نمیآید کتاب را زمین بگذارند و در این سال و ماهها، اینچنین رمانی نخوانده بودند که خواننده مایل نباشد از فضای آن بیرون بیاید. که همین جا؛ از لطف و فروتنیشان بسیار تشکر میکنم.



