
برگی از خرداد پر از حادثه و شهید «محمد بخارایی»
شنیدن این فایل در این روزها توصیه میشود
همایون شجریان خواننده نیست
پنج دقیقه طنز، در رادیو ساکی
برگزیدگان نهمین جایزهی گلشیری
دو کتاب، در هر دو قسمت
«ذوبشده»ی عباس معروفی منتشر شد
بعد از بیست و شش سال
برگزیدگان جایزهی مهرگان
«مونالیزای منتشر» و «برف و سمفونی ابری»
پیشنهادهای نوروزی کامران محمدی
پیشنهاد چند کتاب خواندنی ِ امسال
روز خندهی ما بود
یادداشت مرضیه در حاشیهی توقیف اعتماد


ERROR: Blogroll is currently inaccessible
« در را شکستهام تا همه ببینند | صفحهی اصلی | خرده پیشنهادهای یک گروه هنری »
یک داستان ضعیف، یک داستان قوی
گفتوگو با ناتاشا امیری، نویسندهی مجموعهداستان «عشق روی چاکرای دوم»
یک داستان ضعیف، یک داستان قوی
:: روزنامهی اعتماد، ۱۱ خرداد ۸۷ [بخش نخست] و ۱۲ خرداد ۸۷ [بخش پایانی]
چندی پیش مجموعهداستان «عشق روی چاکرای دوم» نوشتهی ناتاشا امیری بعد از مدت زیادی که در انتظار مجوز بود، منتشر شد. از ناتاشا امیری پیش از این مجموعه داستان «هولا هولا» و رمان «با من به جهنم بیا» به چاپ رسیده است. به بهانهی انتشار مجموعه «عشق روی چاکرای دوم» با ناتاشا امیری دربارهی داستانهای این مجموعه گفتوگو کردم که میخوانید.
یک چیزی که در این داستانهای این مجموعه دیدم، زبان تر و تمیز بود که به نظر میآید روی آن بسیار کار شده است. این ویژگی از باز نویسی زیاد میآبد؟
من بعد از آن پروسهی خلاقه که کشف و شهودی است، میروم روی زبان و صیقل دادن به کلمات. حتا میتوانم بگویم مقداری هم وسواس دارم اما فکر میکنم از اینکار ضرر ندیدهام. یعنی بازنویسی مکرر جز یک مورد که در داستان اول اتفاق افتاد، تا به حال به ضررم نبوده است. اما بازنویسی مکرر هم حدی دارد و باید جایی متوقف شود. اگر اینطور نشود داستان را خراب کردهایم. این اتفاقی بود که برایم سر داستان «آن که شبیه تو نیست» افتاد.این داستان امتحاناش را پس داده و از مراحلی گذشته بود و تعداد بسیاری از منتقدان آنرا خوانده بودند. من هم نظرات مختلف را شنیده بودم. بعد از یکی دو سال فکر کردم تغییراتی باید در آن بدهم. بعد شروع کردم به بازنویسی بیش از حد. داستان را دادم به یکی از منتقدان خواند و گفت خراب کردی. این خودش تجربهای برای من بود. بعد از فاز کشف و شهودی، وقتی وارد فاز منطقی یعنی همین بازنویسی داستان میشویم، یک جور زور ورزی با کلمات میکنیم. به نظر من زبان بعداً در بازنویسی شکل خودش را پیدا میکند. یک عده میگویند من سبک خاصی دارم که خودم خیلی این را احساس نمیکنم اما گاهی فکر میکنم آره، گاهی یک سری جملات را با هم ترکیب میکنم و نمیگذارم ضربآهنگ جملات کوتاه باشد و تعمدی در این کار دارم که شاید بتوان اسم این تعمد را یک جور سبک گذاشت. ولی در همین فاز منطقی داشتم داستان را خراب میکردم. اما اینکه میگویید، کاملاً درست است و من همیشه میخواهم که در داستانها یک رخداد زبانی هم به وجود بیاید. من خیلی به زبان اعتقاد دارم و این بعد از مراحل شهودی ایجاد میشود. خیلی هم تاکید دارم که کلمات فارسی باشد. به غیر از یکی از داستانها به اسم «ششمین نسل با حرفهای اضافه». آنجا تعمد داشتم به استفاده از کلمات ثقیل یا کلماتی که الان بدون استفاده هستند. در آن داستان سعی کرده بودم با زبان عرض حال بنویسم در نتیجه کلمات شکلهای غیرمتعارفی دارند یا کلمات نامانوس هستند و حتا بعضی از کلمات ممکن است الان معنیشان برای آدمها عادی نباشد. ولی در بقیه داستانها ممکن است دو سه جمله کاملاً با هم قاطی بشود. وقتی نثر را از زبان جدا میکنم، احساس میکنم سبک خاصی دارد ایجاد میشود. سعی هم میکنم بر اساس آخرین ویرایشهایی که الان هست عمل کنم.
در داستانها استفادهی خوبی از اشیا هم میکنید که به روند شکلگیری داستانها کمک میکنند. خصوصاً در داستان اول؛ «آنکه شبیه تو نیست».
این همان نا آشنا سازی و غریب گردانی است. کلاً من از اشیا زیاد استفاده میکنم. چون فکر میکنم بهتر است که توصیفات حالت راکد نداشته باشد. به خاطر همین من بیشتر از توصیف در حرکت استفاده میکنم که این هم به نوعی جزو همان رویکرد زبانی میشود. یعنی در همان حین که اعمال داستانی صورت میگیرد. مثلاً شخصیت دارد در اتوبان رانندگی میکند و من در همانحال چند تابلو تبلیغاتی، باران و ... را وارد داستان میکنم. این باعث میشود که اشیا جان پیدا کنند و بیان صرف نباشد.
من فکر میکنم شروع مجموعه با داستان خوبی ست، ولی به تدریج از سطح کیفی داستانها کاسته میشود. یا مثلاً داستانهای ابتدای مجموعه واقعگرایانهتر هستند نسبت به داستانهای بعدی.
دقیقاً همینطور است و انگار یکجور افت دارد. البته بعضی از داستانهایی که سطح پایینتری دارند بنا به دلایل خاصی نوشته شدهاند. دو،سهتا از داستانها که کاملاً تجربی هستند و من نمیتوانم بگویم از بوته آزمایش گذشتهاند. اینها داستانهایی هستند که دغدغهی شخصی خودم بودهاند و اینکه میخواستم یکسری داستانهای عهد عتیق را با سیستم پستمدرنیسم فعلی ادغام کنم که خیلی سخت بود. خصوصاً سر داستان «هاروت و ماروت» خیلی سختی کشیدم. اما موافقم که داستانها یکدست نیستند و از نظر کیفی بعضیها بالاتر و بعضیها پایینتر هستند. توی انتخاب داستانها سعی کردم همینکار را بکنم. یک داستان قوی گذاشتم و یک داستان ضعیفتر تا یک حالت منحنی ایجاد بکند. به نظر خودم یکی در میان بود. یا همین رویکرد زبانی که اول گفتیم، مثلاً در داستان «عشق روی چاکرای دوم» تکنیک خیلی وجود دارد. یعنی تکنیک و زبان حرف اول را میزند. اما در بعضی داستانها اینطور نیست مثل داستان «من به توان تو» وجه تخیلی دارد. اما یکی دیگر از داستانها محتوایی است. مثل «من نزدیک به او».
موقع انتخاب داستانها، قوت و ضعف مد نظرم بود. اما این حرف برایم جالب است. میشود گفت که بین دو تا داستان رئالیستی، یک داستان غیر رئالیستی هم گذاشتهام. اما خود داستان است که فرم خودش را انتخاب میکند. من سعی میکنم در یک قالب ننویسم. ممکن است در بازنویسیهای مکرر فکر کنم باید جابهجایی زیاد انجام بدهم. نحوه نوشتن داستانها، هم به موضوع داستان و هم به شگردهای خاص نویسنده برمیگردد. مثلاً من ممکن است یک شگرد خاص مدنظرم باشد و سعی بکنم موضوع را بر اساس آن پیش ببرم. اما اینکه ما قالب را از اول تعیین بکنیم اشتباه است که این اتفاق هم میبینیم که در مجموعهها میافتد ولی من سعی میکنم شدیداً از این قضیه پرهیز بکنم.
گفتید که میخواستید روایتهای عهد عتیق را با پستمدرنیسم تلفیق کنید. فکر میکنید موفق شدهاید؟
نه. این یک کار تجربی بود و بیشتر در داستان «هاروت و ماروت» قصد داشتم اینکار را بکنم. به نظرم اگر روایتهای تاریخی را بخواهیم بازنویسی کنیم، کار با ارزشی نمیشود. میتواند کار تحقیقی باشد. اما این یک دغدغهای بود که چند سالیست گریبانگیرم شده و فکر میکنم روایتهای عهد عتیق یکجور بازیافت خودم در گذشته است. خیلی دوست دارم که آنها را بیاورم و بازنویسی کنم. البته نه خیلی پستمدرنیستی چون آن عدم قطعیتاش شاید آزاردهنده باشد و برای پستمدرنیسم مولفههای خاصی تعریف میشود. اما دوست دارم بیاورمشان در زمان حال و با خودم میگویم اگر این اتفاقات الان بیافتد مردم چه واکنشی نشان میدهند؟ یعنی فکر میکنم یکسری اتفاقات مثل گذشته، الان هم دارد میافتد و شاید ما در جریان نیستیم. یا مثلا «هاروت و ماروت» را که در قرآن خواندم خیلی رویم تاثیر گذاشت. روی این موضوع خیلی تحقیق کردم و با اینکه تحقیق بخش اندکی از قصه را گرفته، داستان بیشتر کار تحقیقی از آب در آمد. یک عدم قطعیتی در تاریخ و گذشته وجود دارد، برای همین فکر میکنم در تلفیقاش با پست مدرنیسم چیز جذابی به وجود میآید. اما خودم این اعتقاد را ندارم که موفق شدم این کار را انجام بدهم. این داستان خیلی من را اذیت کرد و هربار که داستان را میخواندم میدیدم یک ایرادی دارد. واقعاً مقدار کمی رضایت نسبی از آن دارم. اما برای کارهای بعدیام یک تجربه شد. من دوست ندارم به گذشته بروم بلکه دوست دارم گذشته را بیاورم در زمان حال و ببینم در زندگی شهری چطور میتوان به آنها نگاه کرد. ولی به نظر من اینها جالب است. یعنی اینکه گذشته را در قالب یک قصه احیا کنیم نه در قالب تحقیق چون قصه هم ماندگارتر است و هم مخاطبان بیشتری دارد. این کار باعث میشود آدم مضامین از دست رفته را به زمان حال بیاورد و آنها را با زمان حال تطبیق بدهد. «هاروت وماروت» تجربهای شد که با استفاده از آن بتوانم داستانهای بهتر و قویتری بنویسم. اما اعتقاد ندارم که اینطور داستانها را باید با زبان قدیمی نوشت چون کار را خراب میکند و جذابیت لازم را ندارد. من برای بیان موضوعات عهد عتیق به زبان مدرن اعتقاد دارم.
در داستان «به چهل روایت دخترانه»، یک واقعه تاریخی را موازی با جریان های معاصر پیشبردهاید. این علاقهمندیتان به تاریخ است که باعث تلفیق اینها میشود؟ اینکه انگار دوست دارید به گذشته برگردید و موضوعات تاریخی را مطالعه کنید.
نکتهای که اشاره کردید، درست است. این داستان حالت تجربی برایم داشت. بعضی نویسندهها هستند که خط فکریشان مشخص است. بر اساس یک دیدگاه خیلی خاص یا یک جهانبینی خاص مینویسند. اما من سعی میکنم چیزهای مختلف را تجربه کنم. من سفر زیاد میروم و تاریخ برایم خیلی اهمیت دارد و خیلی دوست دارم دربارهاش بنویسم. اما میدانم که اگر بخواهیم دربارهي تاریخ حرف بزنیم، انگار داریم دربارهی یک چیز تمام شده صحبت میکنیم. برای همین سعی میکنم تاریخ را به روز کنم. اینجا سعی کردم یک اتفاق تاریخی را موازی بکنم با وقایع حال و مضامینی مثل معصومیت از دست رفته را نشان بدهم. اما تاریخ واقعاً برایم جذاب است. این داستان البته خیلی داستان مورد علاقهی من نیست اما خودش یک تجربه است که مخاطبان خاص خودش را پیدا میکند. البته یکجور ادای دین هم هست! اینکه در قالب یک داستان، آثار باستانی کشورمان را معرفی کنیم که نشاندهندهی فرهنگ و ارزش کشورمان است. این دغدغه را داشتم و ممکن است به همین خاطر داستانهای مشابه آنرا نیز بنویسم؛ اما کمی قویتر از این. من اما تا بهحالا اینکار را نکرده بودم. مثلاً تاریخ یکی از وجوه اصلی داستانهی آقای مندنیپور است. در «به چهل روایت دخترانه» من سعی کردم تا حدی که در توانم بود، آثار باستانی را که در یزد دیده بودم، نشان بدهم و ممکن است در داستانهای بعدیام نیز کار را بکنم.
موقع نوشتن این داستان نترسیدید که این رویداد تاریخی از بار داستانی کم بکند و به آن ضربه بزند؟
چرا. این جزو داستانهایی به حساب میآید که خیلی شهودی نیست و کوششی نوشته شده است. نکتهاش این است که داستان فدای روایت تاریخی بشود. اما مهم نظر نویسنده است که کدام اهمیت دارد؟ من به اندازهی کافی قصه نوشتهام، یک جا هست که میخواهم برای کشورم چیزی بنویسم. آن آثار باستانی که دیدم و لذتی که از سفر بردم باید در داستانم بیاید. مثل این است که شما به کاغذ یک هویتی بدهید، چطور یک اثر باستانی نباید اینهویت را پیدا کند؟ در این داستان تمام تلاشام این بوده که از بار داستانی کم نشود که خیلی برایش تلاش کردم. من سعی کردم روایت تاریخی با داستان معاصر همزمان باشد و اعتراف میکنم که کوششی بود. برای همین در بازنویسی سعی کردم خیلی به بار داستانی اضافه کنم. وقتی قصه معاصر را بیشتر بکنید، آن هویت باستانی هم قابل قبول میشود. حداقل کسی که نداند، متوجه وجود این آثار در کشورمان میشود.
در داستان سوم، «همین نزدیکی اما...» دختری دزدیده میشود و ماجراهایی برایش اتفاق میافند فکر میکنم ماجرها و اتفاقاتی که برای دختر میافتد در داستان حل نشده و تصنعی بهنظر میرسند در نتیجه داستان آنطور که باید در نیامده.
من فکر میکنم این داستان جزء داستانهای حادثهپردازانه است. یعنی از آن داستانهاییست که ابعاد هنریاش ارجحیت ندارد. اما جزو داستانهاییست که نقد شد و دوسهتا از منتقدان خبره از آن خوششان آمد. من اما خیلی به آن علاقهنداشتم. نظرتان درست است من اما تلاشم این بود که داستان را زود تمام کنم چون اگر داستانهای حادثهپردازانه کش پیدا کنند، هیجانشان را از دست میدهند. من آمدم داستان را کش بدهم و حتا ابعاد روحی روانی را به آن اضافه کنم اما هیجان داستان از بین رفت و منتقدان اعتقاد داشتند که این داستان به خاطر هیجانی بودناش خیلی ارزش دارد. جزو کارهایی هم نیست که با سبک خودم همخوانی داشته باشد. من سعی کردم ابعاد گشایی کنم اما هیجان از بین رفت. نوشتن این داستان برای من درس داشت؛ اینکه داستان هیجانی خیلی سخت داستان ادبی از آب در میآید. در این داستان بیشتر حالت ترس و وحشتی که بین دختر و پیرزن ایجاد شد مدنظرم بود. من میتوانستم حتا یکشب دختر را در آن خانه نگهدارم اما نمیشد و فکر میکنم داستان باید در یک برههی زمانی بر فرض بیست دقیقهای تمام میشد. با این حال در بازنویسی یک جملاتی را اضافه کردم. سعی کردم بارهای معنایی و دلالتهای ضمنی ایجاد بکنم. ولی نظرتان درست است چون داستان بعدی ندارد اما من با توجه به دیدگاه خودم، سعی کردم چند نماد را وارد بکنم.
فکر میکنم جایی که به این داستان ضربه زد، حرفهای پیرزن از گذشتهاش بود. با وجود هیجانی که داستان داشت اما حرفهایی که پیرزن زد، حرفهایی تکراری و کلیشهای بود.
در اصلاحیههایی که این مجموعه خورد، حرفهای همین پیرزن کم شد که تعدادی الفاظ رکیک بود. من حتا این ریسک را خواستم بکنم که حجم داستان را بیشتر بکنم تا بتوانم حالتهای بحرانی ماجرا را بیرون بکشم. اما داستان ظرفیت این را نداشت. ولی خب... نشد.
شخصیتهای داستانهای این مجموعه اغلب آشفته و خیلی پریشان هستند. زنهای اکثر داستانها هم ضربه خوردهاند و اتفاقهای بدی برایشان افتاده است. این آشفتگی شخصیتها و تکرارشان در اکثر داستانها از کجا میآید؟
واقعیت اجتماعی ما این است. نود و نه درصد افراد در جامعهی ما بیمار هستند. یکی به این دلیل است و یکی دیگر اینکه که کلاً اشخاصی که ذهنیت آشفته دارند، برای من خیلی جذاب هستند. نوشتن دربارهی شخصیتی که موفق هست و مشکلی ندارد جذابیت و اوج و فرودی ندارد. گرههای داستان وقتی ایجاد میشوند که شخصیت دچار بحران شود و بحرانها هم آسیبهای روانی را به دنبال دارد. این به همین دلیل است. دور و بر من هم از این آدمها وجود دارد. اغلب آدمها چون فکر میکنند من نویسنده هستم مشکلاتشان را به من میگویند و گاهی وقتها من خیلی آزرده میشوم، چون وجوهی را از خودشان جلوی من فاش میکنند که واقعاً میتوانم بگویم همچین چیزهایی در دنیا وجود ندارد. برای من جالب است که اینها را بنویسم و خودشان را به خودشان نشان بدهم که اگر یکروز شخصیتشان را در آن داستان دیدند، راهکارش را هم پیدا و خودش را اصلاح بکنند. اکثر آدمها در تنبلی فکری گیر افتادهاند و آسیب میبینند. ما هم در جامعهای هستیم که اغلب آدمها بیمار هستند. این آشفتگی وضعیت فعلی جامعهی ماست. برای من جذابیت دارد که تکههایی از رووح آن آدمها بیرون بکشم که کسی که داستان را میخواند بگوید من نباید اینطور باشم! این هدف غایی و ایدهآلیسیتی من است وگرنه ما در ادبیات معاصر خیلی دنبال این نیستیم که مضمونی را به خواننده بدهیم اما ترسیم واقعیت خودش میتواند تجارب زیادی را برای اشخاص به دنبال داشته باشد. آن جا که بحران است آدمها خود واقعیشان را نشان میدهند و اگر آن جا خودشان را ببینند، میتوانند به من واقعی خودشان برسند.
چیزی که در تضاد با آشفتگی این شخصیتها دیده میشود، زبان داستان هاست. این آشفتگی با زبان ِ شما در نوشتن داستان ها در تضاد است و باعث میشود که شخصیت باورپذیر نباشد.
این درست است. یعنی تناسب بین زبان و روح و روان شخصیت باید ایجاد شود. اما این بستگی به این دارد که دیدگاه داستانها چه باشد. مثلاً در داستان «من به توان تو» این را قبول دارم. این داستان زبان آشفته میطلبد و این ایراد را قبول دارم. زبان آشفته که ما به آن میگوییم جریان سیال ذهن، رویکردهای مختلفی دارد که اوجاش کارهای مندنیپور است. این همان ریسکی است که من سعی کردم انجاماش ندهم. میشود زبان داستان را به هم ریخت، ولی بعد خود داستان از بین میرود. در آن داستان علیالخصوص، من سعی کردم قصه حفظ شود. گاهی اوقات به تبع آشفتگی شخصیتها زبان هم باید بهم بریزد. اما این به نظر من ریسک است. در داستان سی صفحهای استخراج قصه از این فرم خیلی سخت میشود. من اینجا سعی کردم به شخصیت نزدیک بشوم و فکر کنم زبان داستان ساده بود. در داستانهای سیال ذهن است که نویسنده میتواند این آشفتگی را نشان بدهد و در غیر این صورت آشفتگی شخصیتها در زبان داستان دیده نمیشود. مثلاً در خشم و هیاهو، بنجی رویکرد خیلی خاصی داشت که زبان آنقدر سنگین و ذهنی بود. مهم این است که ما زبانی را در داستان بتوانیم خلق کنیم که خواننده بتواند با آن ارتباط برقرار کند.
در بعضی داستانها فرمهای روایی خاصی را انتخاب کردهاید. مثل «با نسل ششم و حرفهای اضافه» که کارکرد این فرم مشخص نیست. انتخاب فرمهایتان چطور است؟ هر داستانتان خودش فرماش را انتخاب میکند؟
من اینطور اعتقاد دارم؛ که موضوع داستان خودش فرم را پیدا میکند. در بازنویسیها اما من تغییراتی میدهم. مثلاً در این داستان شخصیتها میآیند و داستانشان را در مجلهای میخوانند اما خودشان متوجه نمیشوند. گاهی اوقات هم بر اساس یک فرم خاصی پیش میروم مثلا روی قانون احتمالات اما در این صورت داستانها دیگر خیلی تکنیکی میشوند، مثل فرمالیستهای روسی. ولی گاهی اوقات فرم داستان، زباناش است. ممکن است کمی خط روایی هم پرش داشته باشد و زمانها جابهجا شود که این خودش قالب خاصی را ایجاد میکند اما خب انتخاب فرم ناآگاهانه بوده و من در حین نگارش دیدم همچین فرمی دارد ایجاد میشود.
یا در داستان دوم، «ویرگول» که روایتها زیاد میشود...
این داستان اپیزود، اپیزود است و شخصیتها در آن دخالت دارند. «ویرگول» جزء داستانهای فرمگرایانه است که در آن ساختار خودش را بیشتر نشان میدهد تا موضوع. ولی من همیشه سعی میکنم اگر وارد همچین داستانهایی میشوم که ساختار در آنها خیلی اهمیت دارد، قصه هم در آن باشد. البته آخر این داستان هم خیلی انتزاعی تمام میشود. این داستان یکجور کلاژ دارد و فرم عجیبغریبی را ایجاد میکند.
در تعدادی از داستانها شخصیتهایتان خیلی جسور هستند. چه چیزی باعث میشود این جسارت در شخصیتها باشد با وجود اینکه روایت داستان محافظهکارانه است؟
یک مقدارش به دیدگاه شخصی خود نویسنده مربوط میشود. چون من ادعای جسارت دارم. نکتهی دیگر بر میگردد به اینکه نویسنده چقدر میگذارد شخصیتها خودشان را نشان بدهند. من یک جاهایی ممکن است خودسانسوری بکنم اما فکر میکنم شخصیتها خودشان داستان را پیش میبرند. این اجازهای ست که نویسنده به شخصیت میدهد که تمام هستی خودش را در داستان نشان بدهد که بستگی به مکان و زمان داستان دارد که میتواند گاهی شخصیت را محدود کند و یا امکان بروز بیشتر را به او بدهد.
نکتهای که در بعضی داستانها خواننده را آزار میدهد، حضور نویسنده است. به طوری که خواننده درگیر داستان نمیشود بلکه احساس میکند یکنفر نشسته و دارد قصهای را تعریف میکند.
یکجاهاییاش تعمدی است و با سیستم فاصلهگذاری که خواننده بداند نویسندهای هم وجود دارد. یکجاهایی هم هست که نویسنده کاملاً خودش را میخواهد از داستان بیرون بکشد که آنجا یک داستانی کاملاً با دیدگاه نمایشی و تصویری بدون رد پای نویسنده نوشته میشود. یک دورهای که من تازه داستاننویسی را شروع کردم این خیلی باب بود بهطوریکه هیچ رد پایی از نویسنده در داستانها نباشد که این یکجور حسن به حساب میآمد. این موضوع بستگی به زمان دارد. در یک دورههایی اهمیت دارد و در یک دورههایی نه و بستگی به دیدگاه نویسنده و موضوع داستان دارد. اما، گاهی اوقات تعمدی است و گاهی نه. مثلاً در داستان «به چهل روایت دخترانه» آدم احساس میکند که نویسنده دارد داستان را روایت میکند و شخصیتها را کنار هم میچیند. به نظر من گاهی اوقات اگر نویسنده نباشد حسن داستان است. این دیگر نظر منتقدان است و به عهدهي من نیست. ولی اینکه شاید میشد نویسنده را به طور کامل حذف کرد هم مهم است. ولی بعید میدانم مثلا در «به چهل روایت دخترانه» این اتفاق ممکن باشد. گاهی اوقات موافقم که حضور نویسنده خواننده را آزار میدهد. من یک دورهای برایم این اتفاق خیلی جذاب بود. یک زمانهایی بعضی از قالبها اهمیت پیدا میکند. الان نمیدانم چهچیزی باب شده است اما نمیتوان داستان ها را بر اساس چیزهایی که باب شده نوشت. واقعیت این است که اینطور داستانها تاریخ مصرف پیدا میکند. مثلا کارهای خانم پیرزاد، داستانهای شستهرفتهای است و یکدورهای همه شروع کردند به تقلید از ایشان. ولی بعد از آن، تاریخ مصرف این داستانها گذشت. ممکن است منتقدی بگوید داستان بهتر بود با دیدگاه نمایشی نوشته میشد اما به شرطی که نقد هم خلاقانه باشد. یعنی ایرادها را گرفته و راهکار هم داده باشد. و منتقد بگوید که اگر داستان با شیوهای دیگر نوشته میشد به آن لطمهای نمیخورد و وجوه داستان حذف نمیشد؟ اینها هم هست و موازنههایی باید در داستان ایجاد شود اما اینرا خود داستان باید تعیین کند.
فکر نمیکنید مضامین در داستانهای این مجموعه یکسان هستند؟ خصوصاً داستانهایی که ابعاد زنانه دارند.
فکر میکنم دربارهي داستانهای زنانه اینطور است. اما اگر منتقدی بخواهد داستانها را دستهبندی کند، میتواند چند تا از داستانها را در دستهای قرار بدهد که به لحاظ مضمونی دربارهي آشفتگی زنها و مشکلاتشان در مقابله با جنس مرد است. یک دسته دیگر از داستانهای این مجموعه هم به داستانهای تکنیکی مربوط میشود. اما در داستانهای زنانه مضمونها همه شبیه هم هستند با این تفاوت که واکنش شخصیتها فقط با هم فرق میکند.
البته من فکر میکنم شخصیتهای زن هم نسبت به هم خیلی واکنشهای متفاوت نشان نمیدهند و همهشان انگار منفعل هستند.
این دیگر به مشکل ما زنان در جامعه برمیگردد که همه تحمل میکنند و در زندگی میمانند و چقدر خوب میشد اگر اینطوری نبود. البته در داستان اول شخصیت زن یک حرکت نا محسوس انجام میدهد. شاید بتوانم بگویم تنها زنی که در این مجموعه جسارت بیشتری دارد، زن ِ داستان آخر است که باز او با اینکه زندگیاش روتین است ترجیح میدهد که یک تغییری انجام بدهد و نمیتواند با یکسری چیزهای غیراخلاقی کنار بیاید. ولی آره، بقیهی داستانها و خصوصاً «من به توان تو» که یک دختر بحرانزده است، همینطور هستند. این زنها هیچکاری نمیکنند و انگار دارند در مرداب فرو میروند.
در بعضی داستانها هم تعدد شخصیتها وجود دارد. خصوصاً در داستان «ویرگول» یا «ششمین نسل با حرفهای اضافه». فکر نمیکنید این تعدد شخصیتها به داستانها ضربه زده است؟
اگر خواننده شخصیتها را گم نکند، نه! البته این نکتهی هوشمندانهای بود که گفتید. چون وقتی تعداد شخصیتها زیاد باشد داستان آشفته میشود. اما اگر خواننده بتواند با همان دو سه جمله که در توصیف شخصیتها بهکار میرود، آنها را در ذهناش تهنشین کند خوب است. اما خب قبول دارم شخصیتها زیادند. البته بعضیهایشان را حالت تیپ گذاشتهام.
خصوصاً در داستان «ویرگول» که تصادف را هم وارد داستان کردهاید، این اتفاق افتاده است.
من کاملاً به این حرفتان اعتقاد دارم. فکر میکنم با تعدد شخصیتها حجم داستان باید بالاتر برود، وقتی حجم داستان کوتاه است و تعدد شخصیتها زیاد، انگار که صدنفر آدم در یک اتاق کوچک جمع شدهاند! این را خوانندهها باید بگویند که گیج شدهاند، شخصیتها را گم کردهاند یا نه. در داستان «ویرگول» با حجم انبوه اطلاعات روبرو هستیم. این داستان قابلیت این را داشت که بازتر بشود ولی اینکار با ساختار آن همخوانی نداشت. اما خب بالاخره داستان کمی هم گیجکننده است.



