
برگی از خرداد پر از حادثه و شهید «محمد بخارایی»
شنیدن این فایل در این روزها توصیه میشود
همایون شجریان خواننده نیست
پنج دقیقه طنز، در رادیو ساکی
برگزیدگان نهمین جایزهی گلشیری
دو کتاب، در هر دو قسمت
«ذوبشده»ی عباس معروفی منتشر شد
بعد از بیست و شش سال
برگزیدگان جایزهی مهرگان
«مونالیزای منتشر» و «برف و سمفونی ابری»
پیشنهادهای نوروزی کامران محمدی
پیشنهاد چند کتاب خواندنی ِ امسال
روز خندهی ما بود
یادداشت مرضیه در حاشیهی توقیف اعتماد


ERROR: Blogroll is currently inaccessible
« جهان نو میشود | صفحهی اصلی | یک داستان ضعیف، یک داستان قوی »
در را شکستهام تا همه ببینند
گفتوگو با میترا الیاتی، به مناسبت انتشار مجموعهداستان «کافهی پری دریایی»
در را شکستهام تا همه ببینند
:: روزنامهی اعتماد، ۶ خرداد ۱۳۸۷
میترا الیاتی با نخستین مجموعهداستاناش؛ «مادمازل کتی و چند داستان دیگر» در سال ۸۱ جایزهی بهترین مجموعه را از بنیاد هوشنگ گلشیری گرفت. شش سال طول کشید تا سردبیر نشریهی «جن و پری» مجموعهی بعدیاش را منتشر کند. انتشار مجموعهداستان ِ «کافهی پری دریایی» در نخستین روزهای نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران اتفاق خوبی بود و بهانهای شد برای اینکه در همان روزها با میترا الیاتی درباره این مجموعهداستان و فعالیتهای ادبیاش گفتوگو کنم.
تجربه نشان داده نویسندههایی که بعد از یک دوره نوشتن، وارد کار رسانهای میشوند، از نوشتن باز میمانند، خیلی کم مینویسند و دیر به دیر کار منتشر میکنند. اما شما با وجود مجلهی جن و پری، نوشتن را رها نکردید و الان مجموعه جدید منتشر کردهاید.
بهعنوان یک نویسنده، هنوز هم اعتقاد دارم که حرفهای کار نمیکنم. در درجهی اول این کمکاریام را نمیخواهم گردن جن و پری بیاندازم. من نویسندگی را کار حرفهای برای خودم نمیدانم. کتاب در آوردن بعد از چند سال، کار حرفهای نیست. کار حرفهای یعنی که مثل همهجای دنیا و همهی نویسندههای دنیا که سالی- دوسالی یک کتاب چاپ میکنند، نویسنده صبح زود بلند شود، صبحانهاش را بخورد، برود در اتاقش، پشت میز کارش بنشیند و کار کند. در جاهایی که نویسندگی نیز، ون سایر حرفهها محسوب میشود، سلما حاصل کار نیز حرفهای است؛ یا انتظار آن میرود که حرفهای عمل شود. چرا، چون تامین حرفهای میشود. چاپ کتابش - تا آنجا که شنیدهام - با تیراژی بیش از ده هزار نسخه یا بیشتر و کمتر در هر نوبت چاپ، زندگیش را زیر و رو میکند. او میتواند کل زندگیاش را تامین بکند. با آن خانه بخرد، ماشین بخرد و امید این را داشته باشد که کتابش، امکان آن را دارد که به چندین زبان ترجمه شود. متاسفانه، ما اینجا از این شانس محرومیم. در حوزه ادبیات، یک کتاب خوششانس و جایزهگرفته و معتبر، خیلی هنر بکند دوهزار تیراژ دارد و احتمالا سه چهار بار تجدید چاپ میشود که جز شهرت و دردسرهای جانبی، چیز دندانگیری نصیب نویسندهاش نمیشود و چند درصدی هم که با ناشرش قرارداد بسته، آنقدر نیست که به زخمش بزند چه رسد که با درآمد حاصله امرار معاش هم کند. نتیجه این میشود که اکثر نویسندگان ما انگیزهشان را از دست میدهند.لابد خواهید پرسید پس چرا مینویسید؟ بقیه را نمیدانم اما من مینویسم، چون نوشتن آرامم میکند، با نوشتن از رویاهایم خالی میشوم تا رویا و رویاهای دیگری ببینم، ااز تجربههایم به کشف جدیدی از زندگی برسم که حاصلش میشود کاری که بعد از «مادمازل کتی و چند داستان دیگر» با شش سال تاخیر چاپ شده است که خیلی کماری است. از شما چه پنهان خودم هم از این کمکاری کلافهام ولی فرجی نیست. سوژههایی دارم که در ذهنم رسوب کرده. طرحهایی در کشوی میزم به امید بازنویسی خاک میخورد و رویاهایی که به تحریر در نمیآید. درست که فکر میکنم میبینم بهجز کار در بیرون از خانه – که بخش مهمی از زمانی را که میتوانم به خودم بپردازم از من میگیرد – بخشی از فراغتم هم فدای نشریهام میشود.
از انتشار «مادمازل کتی» تا «کافهی پری دریایی» تقریباً شش سال گذشته. با توجه به این فاصلهی زمانی، فکر میکنید چه چیزهای جدیدی به این مجموعه اضافه شده و جایگاه خودتان را کجا میبینید؟
ما هیچ وقت نمیتوانیم بگوییم آدمهای امروز همان آدمهای دیروزند. بالطبع مثل هر فرد دیگری که بهطور روزمره تغییراتی در زندگیاش پیش میآید و حوادثی به اینجا و آنجای زندگی پرتابش میکند، من هم به مرور زمان تغییراتی در زندگیام ایجاد شده، گیریم گاه کمرنگ و گاه پررنگ اما در اساس فرق نمیکند. همین که آدم دیروزی نیستی، داری خودت را در عرصه حوادث تازه زندگی محک میزنی و خودت را ارزیابی میکنی، این حوادث، یا اتفاقها، منجر به شناخت تازهای از «من»هایت میشود. مثلا انواع برخوردهای اجتماعی، آدمهای که روزی برایت مهم بودند و شماره تلفنشان در دفترت ثبت بود و حالا خط خورده، خانهای که پر از خاطره برایت بوده و به هر دلیل از آن اسباب کشیدهای و به جای دیگری نقل مکان کردهای، انواع شکستها و موفقیتها، آشناییها... بدیهی است که همهی این اتفاقها در زندگی باعث تغییر شیوه نگاهت میشود، پسانداز میشود برای روز مبادا. پس بهطور قطع روی کار نوشتن نویسنده هم گذشت زمان، و هم اندوختهای که در این راه کسب کرده، تاثیر بهسزایی خواهد داشت. میتوان نتیجه گرفت همین روزمرگیها و تجربه هاست که نویسنده را در کارش پختهتر میکند.
خودتان چه مخاطبی را برای کارهایتان در نظر میگیرید؟
موقعی که من مشغول به کار میشوم تقریبا به مخاطب و منتقد فکر نمیکنم. وقتی مشغولم، سعی میکنم حداکثر استفاده را از وقتم ببرم. سوژهام که روی کاغذ پیاده شد و داستان اولیه که شکل و شمایلش را پیدا کرد، دست از کار میکشم و میبوسمش میگذارم کنار تا به وقتش، وقتی که حسابی ازش فاصله گرفتم دوباره بهسراغش میروم. در آن صورت است که بازنویسی کار شروع میشود. وقتش رسیده که نگاهی انتقادی به کارم بیندازم.
در فاصلهی بین این دو مجموعه داستانهای کافهی پری دریایی را نوشتید؟
معدل کار من هرسال یک داستان و نصفی بوده است. وقت فراغتم، بیشتر مطالعه کردهام و کتابهایی را که دوست داشتم خواندهام، فیلمهایی را که دلم خواسته دیدهام و در جلسات ادبی که برایم جالب بوده شرکت کردهام. اینها از جمله کارهایی بوده که کردهام.
از خصوصیات داستانهای شما میتوان به زبان موجز و روان و خصوصاً دیالوگنویسیهای زنده و با طراوت اشاره کرد. چقدر روی این زبان کار کردهاید؟ خصوصاً در داستانهایی که دیالوگها در آنها نقش زیادی دارد.
راستش را که بخواهید معمولا روی هر داستانی که مینویسم زیاد کار میکنم: اضافهها را خط میزنم و حشو و زوائد را میزنم. چون با مینیمالیستها همعقیدهام که «کم هم زیاد است»
راجع به فرمهای داستانی هم مطالعه میکنید؟
مگر میشود نویسنده فارغ از مطالعه باشد؟ کسی که نویسنده است دغدغهاش خواندن است و باید با زمانهی خودش پیش برود. اتفاقاً حرف خوبی زدید که بهانهای شد تا یک صحبتهایی بکنم. من مصاحبهای از شما خواندم با یکی از نویسندگان زن و کارهایش. طبعا خیلی خوشحالم نویسندهی زن موفقی داریم. اما ایشان مدعی است که تنها نویسندهیی است که برعکس سایر زنان نویسنده، نه تنها بیکار نیست که شغل مهمی هم دارد! والله تا جایی که من دور و برم را میشناسم، اکثر نویسندگان زن در بیرون از خانه هم کار میکنند: فرخنده حاجی زاده هم مجله دارد، هم شاعر است و هم نویسنده؛ ناهید توسلی هم شاعر است و هم نویسنده و هم مدرس و مترجم. فرخنده آقایی هم نویسنده است و هم کارمند بانک؛ شهلا پروین روح و شیوا ارسطویی هم که علاوه بر نویسندگی، دستاندرکار تربیت داستاننویسسان جواناند؛ فرشته احمدی هم که بهجز نویسندگی، هم منتقد ادبی است و هم مهندس آرشیتکت. و تو خود از این مختصر بخوان حدیث مفصل را. در این گفتو گویی که خواندم، این خانم نویسنده متاسفانه – البته نظر شخصیام را میگویم – نه تنها به جامعهی زنان نویسنده که حتا به مردان نویسنده هم کملطفی کرده است. خلاصه حرف ایشان این است که یک مشت نویسنده بیسوادِ انگلیسیندانِ کتابنخوان داریم که دارند فارغ از جهان اتفاقات ادبی جولان میدهند. حالا کاری با این ندارم که تاکید این خانم بر سر حرفهایش چنان از سر تفرعن و با لحن آنچنان آمرانهای است که انگار از ایشان خواسته شده تکلیف ادبیات ایران را روشن کنند! سئوالم این است که دوست گرامی، بانوی محترم، با تمام احترامی که برای خودتان و کارهایتان قایلایم، میشود بفرمایید خود شما چه شاهکار ادبی خلق کردهاید؟ بهتر است وهم برمان ندارد. همهی ما مثل هم هستیم. هیچکدام ادبیاتمان آنقدر شاهکار نشده که به خارج از ایران برود و تیراژی چشمگیری نصیبمان کند و سر و صدایش عالم و آدم را بردارد. ما همه در یک کشتی هستیم. همه دغدغهی ادبیات داریم. همه بهاندازهی شما و شاید هم بیشتر از شما کتاب خواندهایم. بعضیهایمان هم انگلیسیمان خیلی بهتر از شماست! حالا شما طبق چه آماری میگویید ما همه بیسوادیم الا شما؟ آیا میتوانید رقمی ارائه بدهید؟ یا اینکه خودپسندی یک نویسنده کافی است تا حکم بیسوادی همهگان را صادر کند؟ فرض که بقیه همه بیسوادند، مگر بیسوادی بقیه دلیل بر باسوادی شما میشود یا اقبال خوانندگان را به آثارتان موجب میشود؟ تخطئه دیگران فقط نشانه کوتهاندیشی است. یک جامعه فقط تا وقتی برای جوامع دیگر محترم است که برای اعضای خودش محترم باشد – جامعه ادبی هم از این لحاظ مستثنا نیست: باید هم به نوشتههای اطرافیانمان احترام بگذاریم و هم به مخاطبانمان و مخاطبان اطرافیانمان. فکر نکنیم با تحقیر دیگران و بزرگنمایی خودمان، همه به ما ارج و احترام خواهند گذاشت! پروست سیزده سال نشست داخل اتاقش و منافذ اتاقش را هم بست و بعد در جستجوی زمان از دست رفته را منتشر کرد. مطرح بودن در محافل آنقدر هم مهم نیست.
تلقی من از ادبیات چیست؟ حاصل خواندههایمان. مهم نیست به چه کاری بیرون از خانه مشغولیم. چه فرق میکند راننده تاکسی باشیم یا مهندس راه و ساختمان؟ مخاطب، محصول کارمان را میبیند. او به کارمان بهعنوان نویسنده نمره میدهد و نه به شغل «بیادبی»مان!
درواقع مولف باید از متن جدا باشد؟
دقیقاً. این خیلی نگاه واپسگرایانهیی است که فکر کنیم فقط کار یک دانشگاهرفته است که ارزش ادبی دارد. زندگی خودش بهترین و بزرگترین دانشگاههاست: ورود به آن کنکور ندارد، اما هر که هم واردش شد لزوما ازش دانشنامه نمیگیرد!
بیایید دربارهی مجموعهی «کافهی پری دریایی» کمی صحبت کنیم . یکی از داستانهای متفاوت این مجموعه، «خاطرهی سهشنبهی برفی»ست که مرگ ناگهانی نازنین نظام شهیدی را روایت میکند. با این داستان میخواستید اتفاقی تاریخی را در ادبیات ثبت بکنید یا قرار دادنش در این مجموعه یک ادای دین شخصی بوده؟
من خودم بدبختانه یکی از مهمانان آن مهمانییی بودم که نظام شهیدی متاسفانه در آن فوت کرد. ماجرایش را در داستانم گفتهاند. تا چند روزی بعد از آن روز، خیلی گیج و آّشفته بودم. مجله کارنامه داشت برایش یک ویژهنامه در میآورد و از من هم خواست یادداشتی، چیزی بنویسم. چیزکی نوشتم به نام «دم و بازدم» که نه داستان بود،نه مقاله و نه یادداشت. بیشتر بیان احساسم بود از دریافت «مرگ آنی» که در کارنامه چاپ شد. ولی موضوع مرگ ناگهانی دست از سرم برنداشت. رویش کار کردم و فرم خاطرهگونهای به آن دادم.
به نظر من اما حضور این شعرها از بار داستانی کار کم کرده.
دو نفر دیگر هم این حرف را به من زدهاند اما شخصا اینطور فکر نمیکنم. بهنظرم داستان فرم خودش را پیدا کرده. تصورم این است که اگر بخواهم بازنویسیاش کنم باز همین فرم را انتخاب خواهم کرد. شاعرهی جوانی که داور جایزهی شعری بوده در مهمانی شامی که به مناسبت پایان داوری است به یک آن میمیرد. شعرهایی که در داستان هست برایم بهنوعی ادامه داوری کسی است که خودش داور اصلی بوده و اینک نیست، کسی که در نبودش هم بود است و شعر میگوید و دیگران را به مشاعره فرا میخواند.
در داستان «نامه به یک دوست قدیمی» قالب خوبی برای نوشتن استفاده کردهاید. با در نظر گرفتن قالب نامهنوشتن، فکر میکنم زنِ این داستان با توجه به نقشی که در آن زندگی بهعنوان تهیه کنندهی سینما دارد، پتانسیلهای زیادی داشت برای اینکه یک اتفاق شوکمانند ایجاد بکند تا خواننده را با اتفاقی غیرمعمول روبرو کند. بهعبارتی فکر میکنم اتفاقی باید میافتاد که زن از حالت منفعلانه در بیاید.
شما در این جامعه زندگی میکنید. نه فقط در جهان سوم که در کل جهان، هر روز که به اطرافتان نگاه میکنید شاهد فشارها و حقکشیهایی هستید که زن قربانی آنهاست، آنهم نه فقط در میان عوامالناس که حتا در جامعه روشنفکری. داستان در باره زنی است که همپای شوهرش کار میکند، تهیهکننده است، درسخوانده است و... درست است که آنجایی که باید فداکاری میکند و چون بچهدار شدهاند تحصیل را رها میکند تا حداقل شوهرش به جایی برسد، اما به هر حال درسخوانده است و فداکاری محضی هم که میکند، خاص او نیست. کافی است به اطرافمان نگاهی بیندازیم: زنانی از این دست فراواناند. مردانی نظیر مردش هم فراواناند که خیلی کلیشهوار فقط در فکر عیش خویشاند، آنهم با پول و مکنت زنشان! شوهر یکجورهایی سوء استفادهی مالی میکند. این درست. اما تکلیف زن چیست؟ آیا باید بچهاش را فدا کند و زندگی را از هم بپاشد؟ آیا باید بایستد و مبارزه کند؟ زنِ من اتفاقا منفعل نیست: دست مرد را در حنا میگذارد: درست در جای حساس کار فیلم، او را از خانه بیرون میکند و بعد می نشیند و برای رقیبش نامه مینویسد. آنهم نامهای بهشدت مصنوع که تنها هدفش حالگیری است، نوعی با پنبه سر بریدن است! غیرمستقیم به رقیبش میگوید همیشه یک زن خوشگل دیگر وجود دارد، اما جایی که شوهرش سرانجام به آن باز خواهد گشت کانون خانواده است. فقط این بار دیگر شاید تهیهکنندگی در میانه کار متوقف نشود و از اول قطع باشد. چون – اگر دقت کرده باشید – در آخر این نامه که نوعی واگویی است، از خشم اولیه هیچ خبری نیست و زن کاملا آرام و حتا شاد است.
داستان دوم این مجموعه، «نرد» در ایران اتفاق نمیافتد. اگر آن را بخواهیم در دستهی داستانهایی قرار بدهیم که مشکلات مهاجرت در آن دیده میشود، در مقایسه با داستان مادمازل کتی که در همین قالب نوشته شده، از نظر کیفی با یک سطح روبرو نمیشویم و مادمازل کتی موفقتر بوده. فکر میکنم در داستان نرد، ما زمینهای نمیبینیم که بر اساس آن، همکاری مرد با زن را پپذیریم.
دغدغهی این داستان بر عکس مادمازل کتی که یک جور بیسرانجامی و سرگردانی و غربت را نشان میداد، یک جور مبارزه است. نرد، دغدغهی غربت ندارد. ماجرای زنی است که زندگیاش با شوهر فرنگیاش به بنبست رسیده و پدرش که گویا خبر به گوشش رسیده، پس از سالها طرد دختر بهخاطر ازدواج با یک فرنگی، به دیدنش میآید و زیرکانه سعی در آشتیشان دارد.
یکی از ویژگیهای خوب این مجموعه چیدمان داستانهاست. یعنی خواننده فضاهای گوناگونی را تجربه می کند که تکراری نیستند. این چیدمان آگاهانه بوده؟
دغدغه اصلی من در چیدمان داستانها، میزان ناممکنی ایجاد رابطه بوده.
داستان اصلی مجموعه، یعنی «کافهی پری دریایی» از نظر کیفی خیلی بالاتر از بقیهی داستانهای مجموعه است. هم از نظر سوژه و هم نوع روایت آن. فکر میکنم این خصوصیت دیالوگنویسی کوتاه شما در این داستان خیلی به کار آمده است و کل داستان بر مبنای توصیف جزئیات و دیالوگ استوار است. دربارهی سیر نوشتن این داستان کمی توضیح بدهید.
راوی این داستان یک جوانک خیال پرداز رمانتیک است که یکی از دغدغههایش دیدن داخل کافهی محلشان است و چشمانش به جز نجات «پری دریایی» رویاهایش را نمیبیند و قصد نجاتش را از مخصمهای دارد که معشوق خیالیاش دچارش شده. ساکن کویی است که دیگر ساکنان آن قصد ویرانی کافهای را دارند که جایگاه زندگی پری دریایی اوست.
این داستان با اینکه رئالیستی روایت شده، وجه استعاری دارد. موقعیت اجتماعی زمانی که این داستان را نوشتید، در این وجه استعاری تاثیرگذار بوده؟
بیتاثیر نبوده. داستان یک لایهی استعاری دارد. به هر حال جامعهی ما آن فضا را نمیپذیرفت. من در این داستان فقط دوربینم را گذاشتهام که روایت کند. بهعنوان نویسنده نه دخالت کردهام و نه از خیر و شر گفتهام. راوی درگیر نجات پری دریایی خودش است و بقیه آدمها یک طیفاند، از آنهایی گرفته که در فکر سوزاندن کافه پری دریاییاند تا آدمی مثل حاج یدالله که فقط خواهان تعطیل آن است. من فقط به جای اینکه از سوراخ کلید نگاه کنم، در را شکستهام تا همه ببینید.
اتفاقاً شما خیلی تصویری داستان مینویسید.
شاید از آموزههای اولیهام باشد که هرچه به همینگوی نزدیکتر شویم و تصویریتر بنویسیم، فاصلهها را در خواندن بیشتر برداشتهایم. شاید هم از بیحوصلگیام باشد و بیزاریام از توصیفهای بلند بالا! شاید همهاش برمیگردد به همان حرف مینیمابیستها که «کم هم زیاد است» و اینکه به قول چینیها «یک تصویر بیش از هزار کلمه گویاست». بهعنوان نویسنده، تصویر را نمیتوانم بکشم و باید آن را بنویسم. پس چه بهتر که حالا که تصویرهایم نمیتوانند مثل تصویر واقعی بیکلمه باشند، حداقل در حداقل کلمات باشند. متشکرم از مدیا کاشیگر که آخرین نگاهِ پیش از چاپ را به مجموعهام انداخت.



