
برگی از خرداد پر از حادثه و شهید «محمد بخارایی»
شنیدن این فایل در این روزها توصیه میشود
همایون شجریان خواننده نیست
پنج دقیقه طنز، در رادیو ساکی
برگزیدگان نهمین جایزهی گلشیری
دو کتاب، در هر دو قسمت
«ذوبشده»ی عباس معروفی منتشر شد
بعد از بیست و شش سال
برگزیدگان جایزهی مهرگان
«مونالیزای منتشر» و «برف و سمفونی ابری»
پیشنهادهای نوروزی کامران محمدی
پیشنهاد چند کتاب خواندنی ِ امسال
روز خندهی ما بود
یادداشت مرضیه در حاشیهی توقیف اعتماد


ERROR: Blogroll is currently inaccessible
« دزدی کتاب؛ اعتیاد به خطر یا نیاز مالی؟ | صفحهی اصلی | در را شکستهام تا همه ببینند »
جهان نو میشود
گفتوگو با نامزدهای دور دوم جایزهی ادبی «روزی روزگاری»
جهان نو میشود
:: روزنامهی اعتماد، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
مجيد قيصري، حافظ خياوي و مهدي ربي نويسنده هايي هستند که با مجموعه داستان هاي «گوساله سرگردان»، «مردي که گورش گم شد» و «آن گوشه دنج سمت چپ» نامزد دريافت بهترين مجموعه داستان سال ۸۶ در دومين دوره جايزه روزي روزگاري شده اند. از اين بين حافظ خياوي و مهدي ربي اولين مجموعه داستان هايشان را منتشر کرده اند. حافظ خياوي متولد سال ۱۳۵۲ است و در دانشکده صدا و سيما کارگرداني سينما خوانده و در حال حاضر در تلويزيون اروميه کارگرداني مي کند. مهدي ربي ۲۸ ساله است و ليسانس حسابداري دارد و مجيد قيصري متولد ۱۳۴۵ است و به جز اين مجموعه داستان آثار متعددي مثل رمان «باغ تلو» از او به چاپ رسيده است. گفت و گوهايي که مي خوانيد پيش از اعلام نتايج جايزه روزي روزگاري با اين سه نويسنده درباره مجموعه داستان شان انجام شده است.
توضیح: بخشهایی از گفتوگو با حافظ خیاوی و مهدی ربی به خاطر کمبود جا در صفحه حذف شد. اینجا، متن کامل مصاحبهها را میخوانید.
گفتوگو با حافظ خیاوی، نویسندهی مجموعهداستان «مردی که گورش گم شد»
داستاننويسي را از کِي و چهطوري شروع کرديد؟
من اولين داستاني كه در عمرم نوشتم سال ۷۳ بود كه درمجله جوانان امروز چاپ شد و بعد درسالهاي ۷۴-۷۵ چند داستان ديگر هم نوشتم كه در آنرا انجمن ادبي شهرم، مشگينشهر، خواندم و چند تاي ديگر را وقتي كه دانشجوي دانشكده صداسيما بودم، نوشتم.
همان سال ۷۳ که شروع به داستاننویسی کردید، با داستاننويسها هم در ارتباط بوديد؟
نه اصلاً. اصلاً در آن سالها با هيچ بزرگي و حتا كوچكي آشنا نبودم. قبل از آن چند تا نمايشنامه و فيلمنامه نوشته بودم كه يكي را در جشنواره استاني اجرا كردم.
یعنی قبل از اینکه شروع به نوشتن کنید، دورهي داستاننويسي يا جلسات ِ داستان نرفتید.
نه. هیچکدام را نرفتهام.
در حال حاضر موقعيت زندگيتان با توجه به اينکه تهران نيستيد و در فضاي داستاننويسان پايتخت هم حضور نداريد، چهطور است؟
الان در اروميه زندگي ميكنم و با كسي هم در اين شهر ارتباط فرهنگي ندارم. در اداره كه هستم، بيشتر وقتام به شنيدن مشكل كاربراتور ماشين همكاران و گراني شير خشك صرف ميشود. البته در شهرم، مشگينشهر، ماجرا فرق ميكند. در آنجا دوستاني دارم كه هميشه از آنها تاثير گرفتهام. شاعراني كه چون شعر تركي ميگويند، در جامعه ادبي ايران ناشناختهاند. البته اينجوري هم نيست كه با پايتخت بيارتباط باشم. در تهران دوستاني دارم كه از آنها كمك ميگيرم و راهنماييام ميكنند.
نویسندهی وبلاگ خوابگرد که گویا با شما دوستی قدیمی دارد، در یادداشتی نوشته بود که شما غریزی داستان مینویسید و خیلی چیزها از ناخودآگاهتان نشات میگیرد. خودتان این حرف را قبول دارید؟
من كم داستان ميخوانم و بيشتر دور و اطرافم را مطالعه ميكنم. هرچند داستان هم تا حدي ميخوانم و طبيعي است كه تاثير ميگيرم. ولي خوب هميشه سعي ميكنم دانشام را، هرچند اندك، فراموش كنم و رها بشوم.
اولين داستاني که خيليها از شما خواندند، براي اولين بار در اينترنت منتشر شد. فضای داستان «دختر باتومخور» با داستانهای مجموعهي «مردي که گورش گم شد» بسيار متفاوت است. موضوعها در ذهن شما همینقدر متفاوت است؟
خودم خيلي به اين تفاوت آگاه نيستم. ولي خوب اين را مطمئنم كه هیچوقت اسير يك فضا نيستم و اصولاً خيلي راحت مينويسم. به همینخاطر اگر جايي بخواهند كه سفارشي داستان بنويسم، از پساش بر ميآیم. ولي در هر حال ديدگاهام را به هر موضوعي تحميل ميكنم.
یعنی شما داستاننويس نشديد، داستان نويس بوديد؟
نميدانم، شاید. ولي اين را ميدانم كه خيلي تنبلام. الان از ارديبهشت ۸۵ تا بهحال يك خط هم داستان ننوشتهام.
چرا؟
منتظر بودم ببینم این مجموعهای که نوشتهام چه از آب در میآید بعد شروع کنم. البته ۵۰ صفحه از يک رمان نوشتهام که حالا دارد هوا ميخورد.
با اين حساب، اگر اين مجموعه موفقيتي به دست نياورد، این رکود ادامه پیدا میکند؟!
طبیعتاً نه. ولي اگر این مجموعه مطرح هم نميشد، باز مینوشتم ولي هميشه منتظر ميمانم تا يك روزي بیاید که دوباره شروع کنم به نوشتن. با اينكه تنبلام ولي وقتي شروع به داستاننویسی میکنم، خيلي سريع مينويسم. مثلاً همان داستان «دختر باتومخور» را ۲ ساعته نوشتهام و تقريباً بدون هیچ بازنويسي منتشر کردم.
در داستانهای مجموعهي شما رگههايی از بومينگاري وجود دارد که خيلي واقعگرايانه هستند. اتکاي شما به تجربيات زيستي و ذهنيت شخصيتان چقدر بوده است؟
بسيار زياد. اصلاً در آن شهر، همه يک جورهایی داستاننويساند. آدمهاي عجيب با رفتارهاي گاهي شگفتانگيز که خيليهایشان را ميشناسم. خيلي از چيزهايي را كه در داستانها هست، از نزديك ديدهام و خيلي چیزها براي خودم اتفاق افتاده. البته مطمئن باشيد كه راوي داستان «ماه بر گور ميتابيد» خودم نيستم!
وقتي شما اینقدر با تکیه بر تجربههای شخصيتان داستان مینویسید، نمیترسید روزي در نوشتن کم بياوريد؟
نه. چون الان هم باز در حال تجربهام و هميشه دارم خيالبافي ميكنم. البته خيالاتام هميشه در حوزه ماجراي «دختر باتومخور» خلاصه نميشود! گاهي دربارهی چيزهايي كه به درد بشريت بخورد هم تخيل ميکنم. ممكن است همين روزها درباره سلولهاي بنيادي يا سوخت هستهاي و انرژي صلحآميز تخیل کنم! اما اين که گفتيد اگر روزي در نوشتن كم بياورم؛ خوب بياورم! آدمي عمرش كم ميآید. حالا مثلاً اين حافظ خياوي ننويسد، چه اتفاقي ميافتد؟ سقط هم بشود آب از آب تکان نمیخورد!
در داستانهاي شما اتفاقات ريز زياد ميافتد. سابقه و پيشينه از شخصيت داستانها زياد داده ميشود اما نکتهاي که همهی اينها را جبران ميکند، زبان داستانهاست که خيلي موجز همهي اين اتفاقات را روايت ميکند. عنصر زبان چقدر برايتان مهم است و روي اين موضوع چقدر کار ميکنيد؟ اصلاً اين داستانها را از نظر زباني بازنويسي کردهايد؟
ميگویند در تئاتر بهترين ميزانسن آني است كه ديده نشود. از اين حرف پر مغز خيلي ياد گرفتهام كه چرا دوربينات را مثل بچه آدم يک جا ثابت نميگذاري تا دنيا را ببيني. من سعی کردم بي هيچ ادا و اطواری بنویسم. ساده و كم، بدون رنگ و لعاب و حرف اضافي که هنوز در اول راهم تا به آنجا برسم. البته درباره زبان باید بگویم که یک زمانی زبان داستانهایم خيلي پر فيس و افاده بود و مثل احمقهاي از خود راضي مينوشتم! ولي دو نفر زود نجاتام دادند. يكي بيهقي و ديگري جعفر مدرس صادقي. ممنونام از دوست همخوابگاهي و رماننويسام، فرهاد بردبار، كه مدرس صادقی را به من معرفي كرد. براي همين الان از پاراگراف اول داستان «مردي كه گورش گم شد» بدم ميآيد. همان قسمتی كه ناشر پشت جلد این مجموعه چاپ کرده است. چون نثر و تكنيك در آن به شدت ديده ميشود. اما درباره بازنويسي؛ بعضي از داستانها را خيلي بازنويسي كردهام. مثل داستان «آنها چه جوري ميگريند» كه داستان محبوب خودم است. این داستان را شايد ۱۰-۱۵ بار بازنویسی کردم. آن هم آدم تنبلي مثل من! چون ميخواستم ادا اطوار و قرتيبازي نداشته باشد و فكر ميكنم موفق هم شدم. اما بعضي از داستانها را تقريباً خيلي سريع نوشتم و شرش را كندم. مثلاً «ماه بر گور ميتابيد» شايد يك دهم درصد هم بازنویسی نشد. يا «روزهات را با گيلاس باز كن» و «چشمهاي آبي عمو اسد».
تا الان که مصاحبه ميکنيم، دو يادداشت دربارهي کتابتان نوشته شده که نويسندگان هر دو معتقد بودند داستان «صف دراز مورچگان» یکی از بهترين داستانهای مجموعه ست. با توجه به حرفهایی که تا به حال زدیم و نقش تجربیات شخصیتان، میخواهم کمی از ذهنیتتان برای نوشتن این داستان بگویید.
اين داستان قصه درازي دارد. اولين بار آنرا در سال ۷۴ نوشتم. یعني اين ايده كه مردي از پشت چشمي تفنگ، سرباز زيبايي را ميبيند و كمي درباره او تخيل ميكند و حيفاش ميآید که همچون بچه تيتيش ماماني را نفله كند. بعد از سالها كه البته آن نوشته ديگر نبود يعني در سال ۸۳، آن را دوباره نوشتم. همان ايده را کمی بسط دادم و برای سه نفر از همكلاسيهایم خواندم. بعد وقتي كه داستان «آنها چهجوري گريه ميكنند» را نوشتم، به نثری رسیدم که فکر کردم چقدر مایه داستان «صف دراز مورچگان» قشنگ است و چقدر ابلهانه نوشته شده. به همین خاطر آنرا پاره كردم و همين داستان را كه در كتاب هست نوشتم. منتها اين بار ديگر با حداقل بازنويسي. اما دربارهی تجربهی شخصی بايد بگویم كه من در طول عمرم فقط ۵ تا تير در كردهام. آن هم در سال اول دبيرستان و در پايگاه مقاومت محلهمان و تا جایی که یادم میآید متجاوز نبودهام!
گربهای هم نجوشاندید؟!
من آزارم به مورچهاي هم نرسيده، چه رسد به گربه صمد آقا در این داستان! ولي خوب هميشه دوست دارم كه يک جوري خودم را گم و گور كنم. قطعاً این بعد از شخصیت راوی داستان از خودم بوده است. البته نه اینکه فکر کنید میخواهم خودم را بکشم! نه از اين خبرها نيست ولي اين را كه بروم جایی و بعد از سالها سر و كلهام پيدا بشود، دوست دارم
***
گفتوگو با مجید قیصری، نویسندهی مجموعهداستان «گوسالهی سرگردان»
با توجه به اینکه شما نویسنده حوزه ادبیات دفاع مقدس هستید، به نظر میرسد نگاهتان به مقوله جنگ در مجموعهداستان «گوساله سرگردان» نسبت به آثار قبلیتان متفاوت است. خودتان در اینباره چه فکر میکنید؟
من در نوشتن داستان یک سیری را طی میکنم. تعمدی ندارم که بگویم از نقطه الف شروع کردم و به نقطهی ب میرسم. با نوشتن هر داستان تجربه جدیدی را پشت سر میگذارم. نمیدانم چیزی که تجربه میکنم، گامی به جلوست یا گاهی وقتها به عقب. هرچند برای خود من گامی به جلو حساب میشود. من در حال تجربه کردن هستم و اینکه برخی آثارم با اقبال مخاطب روبرو میشود، از روی خوش شانسی ست. در عین حال نمیتوانم بگویم با تعمد رفتهام سراغ این ژانر. هرکاری که میخوانم روی من تاثیر میگذارد و با مطالعه هر اثری به برداشتهای جدیدی میرسم و میخواهم آنها را به شکلی روایت کنم. به چشم خودم تفاوتی وجود ندارد.این مجموعه کار آخر من است و کتاب آخر مثل بچهی آخر برایم عزیز است و دوستاش دارم. «گوساله سرگردان» حاصل تلاشهای چهار یا پنج سالهی من است. مثلاً داستان تلخک به ۷-۸ سال پیش بر میگردد و حالا داستانها اینطور کنار هم قرار گرفتهاند. من سعی کردم داستانهای این مجموعه را وارد فضاهای جدیدتری بکنم. عرصه نویی که کمتر در ادبیات داستان کوتاه به آن نزدیک شدهاند.
در نوشتن داستانهایی که درباره جنگ نوشته میشوند، مرز باریکی میان خاطرهنویسی و داستاننویسی وجود دارد. فکر میکنید از این مرز عبور کردهاید؟
خاطره یک قالب است. لحن یک اثر تایید نمیکند که یک رمان خاطره نویسی ست یا نه. نوع فضاسازی و حرفی که در داستان ته نشین شده و جهان تازهای که ساخته، خاطرهگویی میکند. مهم این است که اینها با این قالب داستانی خلق شدهاند یا نه؟ ایراد آنجاست که داستان خلق نمیشود و خاطرهنویسی محلی میشود برای چیزی که خاطره در آن روایت میشود. من خودم در داستانهایم خاطره شخصی از جنگ ننوشتهام و دغدغه خاطرهگویی هم ندارم. هیچ کدام از داستانهای من تا به حال تجربه شخصی من نبوده است. من فضای کردستان را دیدهام و بقیه را خودم ساختهام. باور پذیری در قالب خاطره قوی است و این قدرت اینقدر بالاست که این حس را منتقل میکند که همهی اینها که در داستان اتفاق افتاده، واقعی ست و این به نظرم حسن کار است نه عیب آن!
با این توصیفات، داستان «گوساله سرگردان» چگونه در ذهنتان شکل گرفت؟
یک بار خاطرهای از جنگ خواندم که یکی از معادن شیمیایی بوده که اگر آن را منفجر میکردند، یک روستا منفجر میشد. اینکه روستایی نابود شود من را به داستان حضرت صالح ارجاع داد. آنجا هم عذاب الهی نازل میشود و شهر از بین میرود. ارجاعات بین اینها کم کم در ذهن من ساخته شد و خیلی طول کشید تا نسخه اول این داستان در سال ۸۰ نوشته شد. من خیلی برای نوشتن این داستان وسواس داشتم. اوایل حتا سعی داشتم این داستان را مستقل کنم و سعی خودم را هم کردم اما دیدم متن این طور خراب میشود.
چرا از قالب روزنوشت برای نوشتن این داستان استفاده کردید؟
من چیزی میخواستم که با آن بتوانم وارد جزئیات زندگی ذبیح بشوم و در عین حال فضای روستا را هم منتقل کنم. بحث باورپذیری اینجا نیز به وجود میآید. میخواستم تاثیر این باورپذیری را بیشتر کنم. قالب روزنوشت برای اینکار ترفندی قدیمی ست و چون قدرت باور پذیریاش بالاست، حس خوبی را در خواننده ایجاد میکند.
در گفتوگویی با شما خواندم که از زیرساختهای قرآنی برای تعدادی از داستانهای این مجموعه استفاده کردید.
بله. البته در نشست اول این زیرساختها به چشم نمیآید. وقتی داستان خوانده میشود انگار پازلی در ذهن خواننده شکل میگیرد و زنده میشود. این لایه زیرین مد نظرم بوده است. در داستان «عود عاس سبز» افسر عراقی شاهد مراسم آیینی گروهیست که در کنار کارون زندگی میکنند. آنها معتقدند که هر شش هزار سال کل جهان نو میشود. به نظرم آمد که این همان داستان حضرت نوح است و ذهنم درگیر این شد. در داستان اول، «ماه زده» صدای عطش که به گوش شخصیت اصلی داستان میرسد، فرهنگ شیعه، باورهای خودمان و فرهنگ عاشورایی را یادآوری میکند.
***
گفتوگو با مهدی ربی، نویسندهی مجموعهداستان «آن گوشهی دنج سمت چپ»
شروع داستاننویسیتان از کجا و چطور بوده است؟ آیا دوره گذراندهاید یا با نویسندههای حرفهای کار کردهاید؟
من از دوران دبیرستان خواندن ادبیاتِ جدی را آغاز کردم. با خواندن کتابهای هدایت و آل احمد و کمی هم چوبک. سینا بردار بزرگترم کتابخانهی جمع و جوری داشت و گاهی هم چیزهایی مینوشت. من گاهی به کتابخانهاش ناخنکی میزدم .در دوران دانشجویی ادبیات را جدیتر دنبال کردم. چندتایی نمایشنامه نوشتم و یکی را هم روی صحنه بردم. اولین داستان را ترم سوم دانشگاه نوشتم. حسب حالی بود از پریشانی روحیام در آن دوران. احساس خوبی داشتم از روایتی که شروعاش کرده و یک جایی هم تماماش کرده بودم. یکجور احساس سبکی و تخلیه که برای اولین بار تجربه میکردم. با نوشتههای قبلی تفاوت داشت. آن ایدههای خام و پراکنده نظمی یافته بودند. پخته شده بودند و از همه مهمتر در یک زندگی داستانی جان گرفته بودند. کم کم احساس کردم چیزی را که میخواستم یافته ام. همهی کتابهایی را که خوانده بودم رنگ دیگری گرفتند.خیلیهاشان را دوباره خواندم اینبار نه به قصد کشف قصه یا سرانجام کار یا پاسخی درخور و کمیاب، بلکه به قصد کشف مهارتهای نویسندهی داستان و ظرایف کارش. آن داستان را سینا سال ۷۸ در روزنامهای که در سطح استان خوزستان در میآمد چاپ کرد و من داستاننویس شدم. بعد از آن همهی تمرکزم را گذاشتم روی داستان. هیچ وقت در کلاس خاصی به شکل مدوام شرکت نکرده ام. اما داستانهایم را برای بعضی از نویسندگان کشور خواندهام و از نظراتشان بهره بردهام . علی خدایی، امیر حسن چهلتن، مصطفی مستو ر و محمد محمدعلی که بعد از خواندن «ملیحه» نامهای برایم نوشت و دل گرمی داد. من آن زمان سرباز بودم و آن نامه در آن دوران خیلی به من کمک کرد.
با اینکه بعضی از داستانهای این مجموعهتان در جنوب ایران میگذرد، داستانهای شما به سمت فضاهای بومی نرفتهاند.
من علاقهای به بومی نویسی ندارم. نمیخواهم بگویم دوراناش تمام شده یا حرفهایی از این دست. من دوست ندارم. همین. ولی انتخاب لوکیشن، داستان دیگری است . من بیست و هشت سال است که در اهواز زندگی میکنم یعنی تمام عمرم. سفر زیاد رفتهام و همه جای ایران را دوست دارم ولی اینجا را بهتر از هر جای دیگری میشناسم و پتانسیلهای
داستانیاش را بهتر میبینم. داستانهایم مکانهای خودشان را پیدا میکنند و من هیچ زوری برای این کار نمیزنم. فکر نمیکنم در هیچکدام از داستانها جغرافیا بر داستان تحمیل شده باشد. من داستان مدرن را دوست دارم و فکر میکنم چیزی که داستان مدرن را میسازد بینش نویسنده است و نوع روایتاش از داستان و در این بین لوکیشن در اندازهی خودش نقش دارد و نه بیشتر. به هر حال داستان با محوریت انسان نوشته میشود و آدمها هستند که مهر خودشان را بر همه چیز میزنند و البته تاثیر هم میپذیرند. آدمهای داستانهای من در جغرافیای خودشان محبوس نیستند. با جهان در ارتباط هستند و از آن تاثیر میپذیرند. اما به هرحال در شهر خودشان زندگی میکنند که مثل هر شهری ویژگیهای خاص خودش را دارد. طبیعتاش، معماریاش، اقوام مختلفی که در کنار هم زندگی میکنند، آب و هوایاش و ... من در این مورد سخت دلبستهی سنت داستاننویسی آمریکای شمالی هستم. داستانهای شهری با حفظ ویژگیهای مردم و مکان آن شهرها.
مجموعهی شما از نظر کیفی با داستانهای بسیار خوبی شروع شدهاند. به نظر میرسد داستانهایی که در ابتدای این مجموعه قرار گرفتهاند به نسبت آنهایی که در انتها هستند سطح کیفی بالاتری دارند. خودتان در اینباره چه فکر میکنید؟
قبول دارم تا حدی. هر چند من «پلها » را خیلی دوست دارم. و برای آن خیلی زحمت کشیدهام و فکر میکنم داستان متفاوتی است. همیشه فکر میکردم ورود به یک کتاب خیلی مهم است. اینکه خواننده با اشتیاق ادامه دهد و لذت ببرد. نمیدانم موفق شدهام یا نه؟ فکر میکنم هفت داستان اول به جز «قربانی ابراهیم» یک درونمایه دارند. یکجوری حول حوش «عشق» میچرخند و البته هر کدام در سطح خاصی درگیر این قضیه است.
شاید این باعث شده پیوستگی بیشتری در این قسمت حس شود. و گرنه فکر نمیکنم
«میتونم دوباره ببینمت؟» از هفت داستان اول خیلی فاصله داشته باشد.
شما درونمایه ی یکسانی را برای اکثر داستانهایتان انتخاب کردهاید که فقط با پرداخت متفاوت میتوان آنها را از تبدیل شدن به داستان هایی تکراری نجات داد. برای ایجاد این تفاوت چهکار کردهاید؟
سالهاست همه از «عشق » مینویسند و از خماریها و انفعال و خستگیهایش و از آن طرف از شادی و شعفی که با خودش میآورد. آدمهای داستانهای من هم هر کدامشان در سطح خاصی با این مسئله درگیر هستند. هر کدام از زاویهای که ایستادهاند به «عشق» نگاه میکنند و تجربهاش میکنند. من دوست داشتم کمی این وضعیت را تحلیل هم بکنم . از داستانهای عاشقانهی نوستالژیک بدم نمیآید. بعضیها را هم خیلی دوست دارم ولی احساس نیاز شدیدی میکنم به تحلیل و شناخت این موضوع و یکجور کالبدشکافیاش. روزی نیست که در صفحهی حوادث روزنامه خبری از کشتن دختری جوان را به دست عاشقاش نخوانیم یا پاشیدن اسید به صورتی زیبا. به نظر من ما به دلیل خط قرمزهای فرهنگیمان به خیلی از موضوعات نپرداختهایم.
در بعضی داستانها، به نظر میآید آنقدر دغدغهی فرم داشتهاید که لذت خوانش از مخاطب گرفته شده است. در این باره چه نظری دارید؟
صادقانه بگویم هیچگاه به خاطر فرم، داستان ننوشتهام و نمینویسم حتا اگر فرمی برایم شکل بسیار بدیعی داشته باشد. همیشه سوژهها زودتر آمدهاند و فرم را همراهشان آوردهاند.برای مثال در داستان «هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد» که ترکیبی از چند زاویه دید است، موقع نوشتناش به هیچوجه به این فکر نمیکردم که داستانی بنویسم مثلاً با زاویه دید ترکیبی. تصویر پیرمرد در ذهن من بود که روی صندلی پارک نشسته و صفحهی حوادث روزنامه را میخواند و پاک به هم ریخته است از آن جنایت وحشتناک. باقیاش خودش آمد و داستان شکل گرفت. حالا اگر این باعث سخت خواندن داستان شده فکر میکنم به سلیقهی خواننده برگردد و نمیشود به این صراحت قضاوت کرد.



