
برگی از خرداد پر از حادثه و شهید «محمد بخارایی»
شنیدن این فایل در این روزها توصیه میشود
همایون شجریان خواننده نیست
پنج دقیقه طنز، در رادیو ساکی
برگزیدگان نهمین جایزهی گلشیری
دو کتاب، در هر دو قسمت
«ذوبشده»ی عباس معروفی منتشر شد
بعد از بیست و شش سال
برگزیدگان جایزهی مهرگان
«مونالیزای منتشر» و «برف و سمفونی ابری»
پیشنهادهای نوروزی کامران محمدی
پیشنهاد چند کتاب خواندنی ِ امسال
روز خندهی ما بود
یادداشت مرضیه در حاشیهی توقیف اعتماد


ERROR: Blogroll is currently inaccessible
« خلاقیت به تعویق میافتد | صفحهی اصلی | دزدی کتاب؛ اعتیاد به خطر یا نیاز مالی؟ »
از خانه بیرون نمیآیند
گفتوگو با «فرزانه کرمپور»، داستاننویس
از خانه بیرون نمیآیند
:: روزنامهی اعتماد، ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
فرزانه کرمپور از معدود نویسندگان زنی ست که بیشتر مسائل اجتماعی را دستمایهی نوشتن داستان قرار میدهد. داستانهای کرمپور اغلب بیانگر مشکلاتیست که مردم و به خصوص زنها در جامعه با آنها دست و پنجه نرم میکنند که اینطور نوشتن در مقایسه با آثار دیگر زنان نویسنده، حرکتی متفاوت به حساب میآید. از او تا به حال چهار مجموعهداستان، یک رمان و یک داستان بلند چاپ شده است که بیشتر منتقدان ادبی از آخرین مجموعهداستان او؛ «حوا در خیابان» استقبال کردند. در یک صبح بهاری و در محاصره تابلوهای نقاشی او از ببرها، با هم از داستانهایش و ادبیات زنان در ایران حرف زدیم که میخوانید.
شما بر خلاف بسیاری از نویسندگان زن ایرانی، مضامین اجتماعی را برای نوشتن داستان استفاده میکنید و کمتر به مسائلی مثل خیانت یا روابط خانوادگی میپردازید. چه چیزی باعث میشود به این موضوعات بپردازید؟
پیشینهی این مساله این است که نسل ما اصولاً با آرمانهای اجتماعی رشد کرده. ما چه در خانواده، چه در دبستان و دبیرستان و بعد به خصوص در دانشگاه با آرمانهای خیلی شدید احتماعی رشد کردیم و برای ما مردم و اجتماع، هم خیلی مهماند و هم نسبت به آنها حساسیت داریم. غیر از این که، آن مسائلی که گفتید به نظر من خیلی جذابیت ندارند. هرچند داستانهایی دارم که در حوزهی مشکلات زنها و روابط احساسی و خانوادگی نوشته شدهاند، اما مسائل اجتماعی من را بیشتر جذب میکند. بعد هم فکر میکنم مضامین اجتماعی حوزهی خیلی وسیعتری ر در بر میگیرند. از طرف دیگر فکر میکنم اگر مسائل اجتماعی ما حل شود و اگر به مشکلاتی که داریم واقف بشویم و منشا و ریشه آن را پیدا کنیم، قطعاً در خانواده تاثیر به سزایی خواهد گذاشت. مثل این است که شما مشکل اقتصادی بسیار بزرگی دارید و در خانه سر مسائل مالی و دادن کرایه دائم با شوهرتان درگیرید. نویسنده میتواند این را بزرگ کند و نشان بدهد که یک زنی با شوهرش دائم سر پرداخت کرایه خانه دعوا میکند و بر اثر نزدیک شدن به پایانماه اضطراب دارد. اما همین نویسنده در اینجا میتواند به ریشهی اصلی ماجرا یعنی اقتصاد بپردازد و اینکه از کجا همین اقتصاد در زندگی مشکلساز می شود. به نظر من اگر کسی توانایی این را داشته باشد که از ریشهی ماجرا بگوید و بعد در یک حالتهایی به ساقهها و برگها بپردازد، ایدهآلتر است.
مضامین اجتماعی آنقدر زیاد هستند که انتخاب موضوعات تازه از بین آنها سخت است. گزینشتان از بین مسائلی که در جامعه با آنها برخورد دارید چگونه است؟
من خوشبختانه این شانس را داشتم که به خاطر رشتهی تحصیلیام، مهندسی راه و ساختمان، در حوزههای صنعتی به فضاهایی بروم که نادر و عجیب است. مثل کشتارگاه یا کارخانهی لاستیک. وقتی که ذهن آدم هم فنی و هم داستانی باشد رفتن به این فضاهای عجیب همهاش سوژهی نوشتن میشود. مثلا خود کشتارگاه فضای بسیار عجیبی دارد. روند کاری در یک کشتارگاه یک چیز عجیبی است که آدم را به یاد زندگی آدمها در این دنیا میاندازد. یک دورهای در قرنطینه هستند و بعد میروند در کانال کشتار و شوک میبینند و بعد میمیرند. درست مثل روندی که آدم از وقتی دنیا میاید تا وقتی که از دنیا میرود طی میکند. من خیلی فکر کردم روی این مورد که چند نفر وقتی در کانال کشتار حرکت میکنند، میفهمند که به کجا دارند هدایت میشوند؟ رفتن به این فضاها و کارکردن و عمیق شدن روی روابطی که در این فضاها اتفاق میافتد باعث میشود که اگر شما ذهن داستانی داشته باشید از آنها استفاده کنید برای نوشتن و من خیلی خوشحالم که در فضاهایی رفتهام که رفتن به آنجا کار هرکسی نبوده و فکر میکنم در محیطهای کارگری داستانهایی دارم که یک پیشرفت حساب میشوند نسبت به داستانهای دیگری که در حوزههای کارگری نوشته شده. چون داستانهای من در محیطهای کارگری مدرن نوشته شدهاند. اینها فضاهای کارگری مدرن هستند و خوشحال هستم که در هر مجموعهای یکی از این داستانها را دارم. این برمیگردد به شانس من به رفتن در محیطهایی که محیطهای عمومی نیست. و رمانی هم برای چاپ دارم که محیط آن هم برمیگردد به یک فضای کارگری که در ایران داریم که فضای جالبیاست اما آدمهای عادی ایران این فضاها را نمیبینند.
یکی از ویژگیهای داستانهایتان پرداخت زیاد به جزئیات و توصیف صحنههاست. چرا بر این فرم نوشتن اصرار دارید؟
این علاقهمندی ناخودآگاه است. به دلیل اینکه تصویر در ذهن من بیشتر میماند. تصویر، رنگ و فرم خیلی ذهن من را به خودش مشغول میکند. خیلی وقتها شما تابلویی میکشید که شاید زمینهی آن، سازندهي تصویر اصلی باشد. مثلاً نقاش زمینه را پررنگتر از سوژهی اصلی میکشد اما آن زمینه را که پررنگ میکند خود به خود سوژه برجسته میشود.
در داستانهای اجتماعی، واقعگرایی وجود دارد. تخیل و فانتزی در داستان هایتان چه جایگاهی دارد؟
نزدیک شدن به داستانهای حوزه اجتماعی مطمئناً حالت رئالیستی و واقعیتگرایی پیدا میکند ولی وقتی که قرار باشد نویسنده دقیقاً چیزی را که دیده، بنویسید مثل گزارش ژورنالیستی میشود. چند نفر دربارهی داستانهای «حوا در خیابان» میگفتند این داستانها روی مرز گزارش و داستان حرکت میکنند و آنقدر واقعی هستند که با چند المان فقط از گزارش جدا میشوند. واقعاً نزدیک شدن به حوزههای اجتماعی این مشکل را دارد. شاید یکی از دلایل اینکه من در داستانهای اجتماعی به جزئیات و توضیف زیاد میپردازم این باشد که اینقدر این زمینهها را پررنگ میکنم و تصویر میسازم که تصویر نهایی فقط یک عکس نباشد، بلکه نقاشی بشود. یعنی من جزئیات را برای شما میگویم تا شما وقتی داستان را تمام میکنید فکر کنید که یک تابلوی نقاشی دیدهاید نه عکس. چون عکس میشود یک گزارش و تابلو نقاشی میشود داستان. ولی موضوع این است که کدام نویسنده، حتا آنهایی که خیلی واقعگرا هستند، از تخیل و فانتزی بیبهره بودهاند؟ مثلاً رفتن به یک کشتارگاه صنعتی و دیدن کارخانهی لاستیک به خودی خود داستان ندارد. من وقتی برای بازدید از کارخانهی لاستیک رفتم، دو نفر از مدیرها داشتند با هم حرف میزنند که من نکتهی جالبی را در حرفهایشان شنیدم. یکیشان از دیگری پرسید که چرا چند سال پیش لاستیکهایتان چند پوسته میشد؟ دیگری گفت برای خودمان خیلی عجیب بود چون وقتی نمونهی آن لاستیکها را به آزمایشگاه دادیم، فهمیدیم که در آن بقایای انسانی بود. این باعث شد که من داستان لاستیک را بنویسم. در داستان لاستیک یک نفر را میاندازند در حوضچهای که کائوچو و گوگرد صنعتی مخلوط میشود. یعنی یک انسانی بقایایش به صورت لاستیک در میآید و زیر ماشین قرار می گیرد. حتماً تخیل و فانتزی را اینجا استفاده کردهام. با اینکه آن داستان، یک داستان واقع گراست. از طرف دیگر اما تخیل و فانتزی یک جاهایی باعث میشود که شما فلسفهات دربارهی زندگی را بنویسی. کاری که من در کتاب «دعوت با پست سفارشی» انجام دادم. این فلسفه که زندگی ما چهجوری است و به کجا میرود. من همانطور که خشن فکر میکنم که زندگی مثل کشتارگاه صنعتی ست، همانطور هم میتوانم با فانتزی به اینجا برسم که زندگی مثل یک نمایشگاه نقاشیست با رنگها و صداها و تصاویر فوقالعاده که آدمهایی دعوت میشوند و تابلوها را میبینند و هر کدام به نوعی از بین میروند و به زیرزمین هدایت میشوند. از آن آدمها تعداد اندکی باقی میمانند و از نمایشگاه خارج میشوند که یک دستهی بزرگیشان هنرمندان هستند. همانطور که میبینید آدمهایی نامشان مانده که بیشتر در شاخههای هنر بودهاند یا کسانی که در زمینهی علمی کاری کردهاند. من در آن کتاب همین را میگویم که این آدمها میمانند و از نمایشگاه خارج میشوند و اسمشان باقی میماند و یک عده آدمهای عادی از بین میروند. تخیل و فانتزی به درد گفتن از فلسفهی زندگی میخورد وگرنه در داستانهای اجتماعی تخیل و فانتزی نقش کمتری دارند.
فارغ از این بحث، بیایید به داستاننویسی زنان در ایران بپردازیم. عدهای داستاننویسی زنان را دنبالهی جنبش زنان در ایران میدانند. در سالهای اخیر اکثر داستاننویسان زن به نوشتن از زندگی زنان و به اصطلاح فضاهای داخلی زندگی زنان روی آوردند. شما چه تحلیلی بر این روند دارید؟ فکر میکنید این داستانها واقعاً دنبالهروی جنبش زنان بوده است؟
بعد از انقلاب ناگهان زنها خیلی شدید به داستاننویسی روی آوردند. بررسی دلایل این اتفاق خودش جالب است. ولی شما اگر به نویسندههای زن خارجی توجه کنید، میبینید که مثلاً خانم اتوود استاد دانشگاه و فعال حوزهی زنان است، کارهای تحقیقاتی میکند، شاعر و نویسنده است. کارهای تحقیقاتی میکند یعنی ساعتها برای اینکار وقت میگذارد. استاد دانشگاه است یعنی با مردم و بچههای جوان دیالوگ دارد، صحبت میکند و ارتباطات اجتماعی بسیار بسیار زیاد و پیچیده دارد. از بیناش در کتابهایی که مینویسد لایههای روانشناسی زن و مرد هست. بعد گاهی وقتها داستانهایی تخیلی مینویسد که احتیاج به اطلاعات زیستشناسی دارد. همهی اینها را دارد و دلیلاش کاملاً واضح است که چرا این خانم میتواند اینطوری کار کند. برای اینکه حوزهی بسیار وسیعی از معلومات در ذهناش دارد. یعنی کار کرده، خوانده، تحقیق کرده و تجربهی عملی دارد. چند تا از نویسندههای زنی که الان کار میکنند را میشناسید که نصف خانم اتوود کار تحقیقی بکنند و برخوردهای اجتماعی داشته باشند.
یعنی مشکل این نویسندهها کمبود مطالعهست؟
کمبود مطالعه کمترین مشکل اینها است. بزرگترین مشکل این است که چقدر اینها از خانهشان بیرون میآیند؟ با مردم چقدر در ارتباط هستند؟ چقدر تجربهی کار اجتماعی دارند؟ تعداد زیادی از این نویسندهها در اثر یک ایدهآلهای ذهنی که به شوهرشان ثابت کنند که اینها هم آدمهای جالبی هستند، فهیماند، کار میکنند و کارشان ارزشمند است، روی آوردند به نوشتن داستان. خب این آدم چقدر میتواند کار کند؟ شما برای نوشتن داستان باید پیشینههای قوی داشته باشید. یکی از این پیشینهها خواندن تمام کارهای کلاسیک ایرانی و خارجی است. بعد چند تا از این زنها را میشناسید که کار تحقیقی کرده باشند؟ مثلاً در همین حوزهي ادبیات؟ مثلا دربارهی یک شاعری رفته باشند کار تحقیقی کرده باشند. غیر از اینکه کوچکترین مسالهی این دوستان کمبود مطالعه است و شما اگر از اکثر اینها بپرسید آخرین کتابی که خواندید چه بوده، متوجه میشوید که خیلیهایشان حتا زیاد در جریان آخرینکارها نیستند. بعد شما چند تا از این خانمها را میشناسید که به زبان دیگری کتاب بخوانند؟ یکی از زبانهای اصلی دنیا الان انگلیسیست. چند تا از این زنها را میشناسید که به انگلیسی مسلط باشند؟ اینها حتا فارسی را به خوبی نمیخوانند. چهطور انتظار دارید که کسی که نه در حوزههای اجتماعی فعال است و نه مطالعه دارد بتواند خوب بنویسد؟ فعال به نظر من کسیست که خودش کار میکند و به کاری که میکند عقیده دارد. این فعال بودن به این معنی نیست که وارد حوزهی اجتماعی شدن را در حد سر و صدا و چهارتا پلاکارد و دوسهتا عکس چاپ شدن و هیاهوهای جنبی بدانید. منظورم کار کردن حرفهای در یک رشته است که در آن حوزه با آدمهای مختلف برخورد کند، صحبت کند، کارش پیشرفت کند ببیند در این کار چه مشکلاتی دارد. شما آمار بگیرید، به نظر من یک کار تحقیقاتی خیلی جالب است. وقتی که ما نه کار تحقیقی میکنیم، نه در حوزه های اجتماعی خارج از خانواده به طور جدی و حرفهای فعالیت داریم، وقتی که کتاب نمیخوانیم، کارهای کلاسیک را درست نخواندیم، به هیچ زبان دیگری هم به غیر از فارسی مسلط نیستیم -تازه من امیدوارم به فارسی مسلط باشند- وقی همهی اینها جمع شود به نظر شما کجا دیگر حوزهایست برای فعالیت جز در خانه و درگیری با شوهر و بچه و احتمالاً همسایه. بعد از آن طرف یک همچین حوزهی فعالیت محدودی در واقع چه به خواننده و مخاطب میدهد؟ چون مخاطب خودش اینها را تجربه میکند. از جانب دیگر به قول فروغ فرخزاد «هیچ صیادی در جوی کوچکی که به آبگیر حقیری میریزد مرواریدی صید نخواهد کرد». یعنی از نظر من طبیعیست وقتی یک عده گله میکنند که چرا جایزهها اینطوری هستند و سطح کتاب ها پایین است. این مساله فقط هم منتهی به حوزهی زنان نمیشود و به حوزهی مردان هم تعمیم پیدا میکند. منتها چون آقایان به لحاظ شرعی، عرفی و قانونی برایشان جا افتاده که باید مخارج خانواده را بدهند، مجبورند در یک جایی فعالیت کنند تا حقوق ماهیانه داشته باشند. چون همانطور که میدانید ما نویسندهی حرفهای نداریم. چون اگر کسی بخواهد با نوشتن در این مملکت زندگی کند نمیتواند موفق شود و باید شب جمعه کنار مسجد بایستد. برای همین مردها مجبورند در جایی مشغول به کار شوند. مشغول شدن به کار این امکان را به آنها میدهد که با آدمهای دیگری برخورد داشته باشند و حوزههای دیگر را تجربه کنند. ولی از آن طرف اگر با آقایان هم صحبت کنید همان مسالهی مطالعه، تحقیق و عدم تسلط به زبان دیگر را در آنها هم میبینید و به همین دلیل نه به شدت خانمها ولی به شدت کمتری آنها هم همان مشکل را در خودشان و داستانهایشان دارند.
مسائلی که اکثر نویسندهها این روزها به آنها میپردازند به نظر من چیزهاییست که ما باید از آنها بگذریم. مثلاً فرانسویها الان چون مشکلی در جامعهشان ندارند، برای نوشتن با محدودیت روبهرو شدهاند. ولی ما که در جهان سوم زندگی میکنیم چیزی که زیاد داریم مشکل است. پس میتوانیم راجع به آنها صحبت کنیم. بهنظر من به فرهنگ و ادبیات باید با دید اجتماعی نگاه کرد و معتقد بود که ادبیات و فرهنگ یک شاخهی بسیار مهمیست که به آدمها نسبت به تمام لایههای اجتماعی جامعهشان شناخت میدهد. من به فرهنگ و ادبیات با این عقیده نگاه میکنم و به همین خاطر ادبیات را خیلی دوست دارم. برای اینکه شما میتوانید از راه ادبیات به تمام لایههای اجتماعی از پستترین تا بالاترین به صورت تخصصی و عمقی وارد شوید. وقتی این اتفاقات دارد در کشور ما و جهان سوم میافتد دیگر ارائهی سوژههای اینقدر دستمالی شده و دم دستی هیچ ثمری جز پس زدن مخاطب ندارد و ما اینطوری هیچجوری دین خودمان را به مخاطب نمیتوانیم ادا کنیم.
منظورتان از دین به مخاطب چیست؟ تعهد نویسنده یا چیز دیگری؟
منظورم تعهد نویسنده نیست. منظورم آدمیست که در اجتماع زندگی و فعالیت میکند و فعالیت میکند. او باید به ازای بودن در این اجتماع، حضور خودش را نشان بدهد. نویسنده یا هنرمند باید حضور پررنگی داشته باشد. وقتی نویسنده به حدی برسد که داستانهایش به لحاظ فرمی هیچ جذابیتی نداشته باشد و تکرار مکررات بکند یعنی هیچ کار خاصی انجام نمیدهد.
حالا شاید نویسنده برای حضور در جامعه مشکل داشته باشد، اینجا بحث پرداخت متفاوت سوژههای تکراری پیش میآید. چون مسلماً پرداخت و فرم متفاوت میتواند مخاطب را با اثری نو روبرو کند.
مساله فقط مطالعه نویسنده روی فرمهای گوناگون داستانی نیست. نویسندهها اصلاً مطالعهای ندارند. شما در زندگینامهی پروست میخوانید که او به خاطر بیماری همهاش در اتاقی بستری بوده اما توانسته کاری ادبی در حد «در جستجوی زمان از دست رفته» را خلق کند. مساله فقط این نیست که بروی از خانه بیرون و جایی کار کنی. باید مطالعه کنی، تحقیق کنی و در جریان اجتماع بیرون قرار بگیری. در غیر این صورت بعد از یک مدت خلاقیت هم از بین میرود. نویسنده یک مدت ایدهای را در ذهن دارد و با فرم خاصی آن را مینویسد بعد چی؟ آن پیشینه باید یک چاه باید باشد که از آن آب برداری. چاهی که بعضی نویسندهها دارند خیلی کم عمق است. درواقع چاه نیست، چاله است و اولین کاسهی آبی که از آن برمیدارند تمام میشود. یک آمار سرانگشتی میتوانیم بگیریم از نویسندههایی که از دههی شصت شروع به نوشتن کردهاند. اینها چند کتاب چاپ کردهاند و چقدر ماندگار شدهاند؟ چند نفر از ماها میمانیم؟ ممکن است اسم ما با یک کتاب در تاریخ ادبیات باشد ولی ماندن فرق میکند با اینکه شما فقط در فهرست تاریخ ادبیات باشید!
پس در واقع میتوان گفت نوشتن دغدغهی اصلی بعضی نویسندهها نیست.
دقیقاً. نوشتن به قول یک استادی بیان خود انسان است. وقتی کسی که مینویسد خودش را درست نمیشناسد چطور میتواند چیز دیگری را بیان کند؟ دغدغهی اینها نوشتن نیست. پیش پا افتادهترین دغدغهی آنها ادبیات است. مسائل و عقدههای شخصی بهجایش خیلی زیاد است.
مسالهی ممیزی در این بین چه جایگاهی دارد؟ فکر میکنید در پایین آمدن کیفیت آثار تاثیرگذار بوده است؟
برای آدمی که تازه میخواهد کارش را چاپ کند، ممیزی خیلی مهم است. چون نویسندههای تازهکار میخواهند کارشان زودتر در بیاید. من خیلیها را می شناسم که کار اولشان در ارشاد مانده و برای آنها خیلی جالب است که کارشان در بیاید و بازتاب آن را ببیند. ولی وقتی شما چندین دفعه کتاب چاپ میکنید، میبینید خیلی هم بازتابی ندارد. بعدش دیگر به این نتیجه میرسید که این کار را برای دل خودتان انجام بدهید و دیگر برایتان مهم نیست که کار در بیاید یا نه. میتوانی راحت بنویسی و در کشو بگذاری. اما برای آدمی که کار اولاش در میآید انتظار سختیست. مشکل اینجاست که یک وقتی انتظار میکشی و میدانی که شش ماه، یکسال بعد جوابت را میدهند. ولی اینجا این یک انتظار کشنده ست. چون نه زمان و نه کیفیتاش مشخص نیست. ممکن است بعد از یکسال به شما میگویند کارت قابل چاپ نیست و تمام زحمتی را که تا به حال کشیدهای بردار و برو یا اینکه حالا در داستانهایت دست ببر. مثل این است که یک بچهای را به دنیا بیاوری و مجبور شوی مرتب جراحیاش کنی. همینقدر عذابدهنده است و کار نویسنده را از حس و خون خالی میکند. این ولی برای من اهمیتی ندارد.
راه حلی هم برای حل این مشکل به نظرتان وجود دارد؟
در کتاب های من سانسور زیاد شده. مثلاً در آخرین مجموعهام چهار داستان سانسور شده. برای حل این مشکل باید با مسئولان حرف زد و از آنها پرسید که چه راه حلی برای این معضل دارند؟
فکر میکنید با اعتراض کاری از دست نویسندهها بر میآید؟
چه کسی تا به حال اعتراض کرده است؟ اینها اما فقط به نویسنده برنمیگردد. مساله حساسیت اجتماعیست که وجود ندارد. مردم ما چقدر اعتراض میکنند؟ وقتی آدمهای اجتماع حساسیتی روی این موضوع نشان نمیدهند چه انتظاری از نویسنده دارید؟ وقتی ۵۰۰ نفر، حتا ۲۰۰۰ نفر به این مساله اعتراض هم بکنند به جایی نمیرسد. این یک دوران است که ما انجام میدهیم. با دغدغهی ما باید فقط نوشتن باشد بدون توجه به عرضهی آن یا اینکه دغدغهی اصلی ما نوشتن نیست. که البته یک هنرمند قطعاً دوست دارد کار هنری خودش را عرضه کند. چون باید بازتاب کار خودش را ببیند و آنرا تصحیح کند تا به رشد برسد. هنرمند باید مرتب در تقابل با مخاطباناش قرار بگیرد. اما در شرایط فعلی میخواهیم چه کار کنیم؟ اصلاً چقدر تبلیغ برای ادبیات میشود؟ در انگلیس هرشب ساعت ده در رادیو شکسپیر خوانده میشود. مگر ما اینجا اینکار را میکنیم؟ ما در دبیرستان و دانشگاهمان چقدر کار برای ادبیات میکنیم؟ نویسندهمان که وضعیتشان چیزیست که گفتم. کسانی هم که در راس هستند به ادبیات به صورت جدی نگاه نمیکنند و به نظرشان ادبیات چیز زائدی ست که خیلی هم میتواند مزاحم باشد. در نتیجه یک نگاه و ذهنیت ایجاد میشود که میخواهد ادبیات و هنر را مرتب کنترل کند. در صورتیکه هنرمند و نویسنده اگر کنترل شوند دیگر تمام میشوند. هنرمند باید در کمال آزادی کاری را خلق کند. کاری ندارم به ممیزیهای بعدش. یککاری از زیر دست هنرمند بیرون میآید میتواند یک اثر هنری، موسیقی یا یک نوشته باشد. این باید در کمال آزادی خلق بشود. حالا اینکه بعد چقدر به این اثر بها داده بشود نتیجهاش این است که آیا کارهای خلاقانهتری هم در ادامهای آن خلق میشود و هنرمند بعدش مرتب شروع به رشد یا اینکه کاری را خلق میکند و آن کار با مخاطب درگیر نمیشود و به در بسته میخورد و در کشو میماند. این برمیگردد به اینکه خود یک هنرمند چقدر ظرفیت برای تحمل دارد. تا آخر عمرش یا اینکه عمرش زود تمام شود؟ قسمتیاش هم برمیگردد به اینکه مردم و جامعهای که آن هنرمند برایشان کار میکند چقدر او را میخواهند و متولیهای جامعه چقدر در اینباره احساس مسئولیت میکنند و چقدر به هنرمند بها میدهند؟ وقتی که هر کدام از این آیتمها نباشد پاسخ این سئوال که چرا ادبیات ما در مقایسه با فیلم و سینما جهانی نمیشود، بدیهی میشود.
به غیر از این دلایل، برای جهانی شدن، ترجمهی آثار خیلی میتواند مهم باشد. تا الان هم آثاری از بین نویسندگان زن بوده که ترجمه و جهانی شدهاند ولی چرا هیچوقت به جایگاه سینما نرسیدهاند؟
داستان کوتاه به نظر من بعد از انقلاب خیلی رشد کرده است. زن و مرد هم ندارد. ما بعد از انقلاب داستان کوتاههای خیلی خوبی داریم. جهانی شدن اش به ترجمه شدناش بستگی دارد. چون فارسی را ما صحبت میکنیم و تعدادی از افغانها و تاجیکها. مخاطب ما اینجا کم است و مخاطب خارجی هم وجود ندارد. داستان وقتی بازتاب جهانی پیدا میکند که به انگلیسی یا زبان پرمخاطبی مثل اسپانیایی ترجمه یا نوشته شود. مترجمانی که در حد بالا هستند و میتوانند کار را خوب ترجمه کنند یا تعدادشان خیلی کم است و در کشورهای دیگر هستند، یا انگیزهای برای اینکار ندارند. من کسی را سراغ دارم که داستانهایی به انتخاب خودش از نویسندهای زن ایران را به ایتالیایی ترجمه کرد به امید اینکه یک مجموعهای از داستانهای زنان ایرانی در بیاید. کار کاملا ترجمه شد ولی هیچ اسپانسری حاضر نشد کار را چاپ کند. من همین الان فکر میکنم چون این آقا مدرس مدرسه ایتالیاییهاست میتواند این کتاب را دو زبانه ترجمه کند و کارهای ما برود آن طرف. من خودم با ناشرها صحبت کردم. هیچ کدام انگیزهای برای چاپ آن کتاب نداشتند در صورتیکه اگر به مساله اقتصادیاش هم فکر کنند، با توجه به اینکه ما به زبان ایتالیایی کتاب در ایران نداریم، حداقل دانشجوهای زبان ایتالیایی باید برایشان جالب باشد که داستانی را به زبان ایتالیایی و فارسی همزمان بخوانند. ولی این کتاب هنوز همانطور مانده است! یعنی مساله داشتن انگیزههای مادی و معنوی ست. معنویاش این بوده که یکآدمی پیدا شده و این کار را انجام داده است. مادیاش این است که هیچکس حاضر نیست سرمایه بگذارد و کار را چاپ کند.



