دوشنبه ۴ آذر ۱۳۸۷
ویروس «توسط» در رسانهها!
در کتاب آموزندهی «جامعهشناسی خودمانی»، فصلی هست به نام «همهچیز دانی ما ایرانیها» که حسن نراقی در آن با مایههایی از طنز، رفتار اغلب ایرانیها در مواجهه با چیزی را که نمیدانند، تحلیل کرده است. اگر به فرض هر یک از ما یک استثنا باشیم، حتماً در دور و بر خودمان، میان همکاران، دوستان، افراد فامیل و دیگران، کسانی را دیدهایم که در مقابل چیزی که نمیدانند مقاومت میکنند و معتقدند «آن چه من میگویم...

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰
قصهی آن شبِ دور ِ بیدما
دراز که میکشم روی تخت، بعد از چند دقیقه درست عین فیلمها قطرهی اشکم سر میخورد پایین، روی بالش. یک جوری که مطمئنم وقتی سر بچرخانم و به پهلو بخوابم، گونهام میافتد روی خیسی اشک و مور مورم میشود. این سر خوردن قطرهی اشک اینقدر عادی ِ این روزهایم شده...+ ادامه
شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۰
دیوانگیهای بهمنی (۱)
یک وقتهایی هم توی زندگی آدم هست، که بالاخره آیپاد را وصل میکند به لپتاپ و انگار که شب عید شده باشد و وقتِ خانهتکانی، میافتد به سابیدن فولدرها. آنقدر میسابد که خاطرهی تلخ یک روزهایی را از موسیقیاش پاک کند. آنقدر پاک که بتواند آیپاد را بگذارد روی شافل...+ ادامه
شنبه ۳ دی ۱۳۹۰
از دلخوشیهای کوچک ِ همین اطراف
یک غنچهی گل محمدی، دو حبه هل، یک چوب دارچین، یک نبات ِ چوبی و یک برش لیمو را میگذارد کنار ِ لیوان بزرگ چای که چایش دمکشیدهی قوری است. نه آب جوشی که کنارش یک چای کیسهای ِ توینینگز گذاشتهاند. بعد تو خستهی جسمی از راه رفتن و خستهی...+ ادامه
جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰
حوالی ِ جمعه
اسفند دو سال پیش خوشحال بودم از اینکه توی انتشارات کار میکنم. فکر میکردم کار کردن وسط یک عالمه کتاب که دوستشان داری و کار کردن با کتاب و داستان که دوستشان داری، یعنی یک نعمت ِ بزرگ که لذتاش را همه حس نمیکنند. نزدیک به دو سال گذشت تا...+ ادامه
دوشنبه ۲ آبان ۱۳۹۰
خیلی ملو زندگی پیش میره جلو
همیشه فکر میکردم اینهایی که میآیند توی وبلاگشان مینویسند حال زندگیشان خوب است، چی فکر میکنند؟ یعنی واقعاً آنقدر خوب است که دلشان میخواهد یکجا جلوی چشم خودشان و دیگران ثبتاش کنند؟ یا برعکس، حال زندگیشان آنقدر بد است که میخواهند با تلقین ِ نوشتن برای دیگران ِ از همهجا...+ ادامه
دوشنبه ۴ مهر ۱۳۹۰
نقطه. سر خط
چهارشنبهی گذشته، آخرین روز کاریام در نشرچشمه بود. بعد از یک سال و هفت ماه استعفا دادم. پشت سرم را که نگاه میکنم، تجربهی خوبی را میبینم. اینکه یک سال و هفت ماه مدیر سایت نشرچشمه بودم. آن هم سایتی که وقتی اول اسفند ۸۸ رفتم ساختمان ۳۵ خیابان وحید...+ ادامه
دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۰
در جستوجوی شهامت ِ از دست رفته
وقتی برمیگردم پشت سرم را نگاه میکنم، میبینم هیچوقت پیش نیامده تن داده باشم به وضعیتی که از آن راضی نیستم. هزینهاش را هم خوب پرداخت کردهام همیشه. از یک جایی به بعد یاد گرفتم که بدانم چه هزینههایی قرار است بدهم برای اینکه حواسم به خودم باشد. حالا رسیدهام...+ ادامه
دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۰
White Flag
نشسته بود روی تخت و میگفت فکر میکنم کار لیبی امشب تمام است. داشتم فکر میکردم چرا گولم را نمیخورد و چرا پیچ نمیخورد و هی رفاقت میکند و توجیههایم را بیرحمانه میکوبد توی صورتم. دیدم که پرچم سفید بردهام برایش بالا. یک عمر به ملت توی دلم خندیدهام که...+ ادامه
سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۹
ولو حتی بعید عنی فی قلبی هواک
شانزده سالهام. کمی اضافهوزن هم گیرم آمده. هنوز امپیتری پلیر و این تکنولوژیها فراگیر نشده. واکمن دارم. واکمن سونی که با پول خودم خریدهامش. کار که نمیکنم. پول خودم یعنی همان پول بابا که ذره ذره جمع کردهام و به خاطر تلاشام تو خرج نکردنشان شده پول خودم. با واکمنام...+ ادامه
جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۸۹
نفس بکش
بیشتر از هر وقت دیگری این دو روز مشغول فکر کردنام. تمام چیزهای دور و برم شدهاند یک دغدغهی ذهنی. دست به دور ریختنام عالی شده. دور میریزم. دور میریزم. کاغذ، سیدی، ورق، دفتر و حتا وسایل اتاق. خاصیت سن شده اینطور فکر کردن؟ مدام و مدام فکر کردن؟ نمیدانم....+ ادامه
چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸۹
خوش آمدید استاد
خبر آزادی احمد غلامی بالاخره امروز آمد. هشت دی ماه ۸۹ بعد از بیست و دو روز دلواپسی و چشم دوختن به سایتهای خبری و تلفن تا بالاخره امروز بیاید. خوش آمدید استاد غلامی. امشب خیلیها کمی راحتتر نفس میکشند و میخوابند. پریروز بیانیهی هیات داوران جایزهی منتقدان مطبوعاتتان خیلیهایمان...+ ادامه
چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۹
مشتاق دیدار آقای غلامی
احمد غلامی را دوست دارم. نه به خاطر محافظهکاری و احتیاط همیشگیاش، که به خاطر مهربانی ذاتیای که دارد. به خاطر روحیهی حمایتگرش که آنقدر قوی ست که وقتی پیشاش نشستی با مشکل گندهای در بغل، نمیگذارد احساس بیچارگی بکنی. احمد غلامی را دوست دارم چون کمتر آدمی را...+ ادامه
جمعه ۵ آذر ۱۳۸۹
دیگران، یا پیدا کنید پرتقالفروش را
دیروز در مسابقهی دو هشتصدمتر و در همین مسابقات بازیهای آسیایی، سجاد مرادی طلا گرفت. مسابقه را تماشا میکردم. یک ایرانی دیگر جلو همه داشت میدوید. با قدرت. از همه هم جلوتر بود. چند نفر پشت سرش زور میزدند بهش برسند. ایرانی دوم، همین سجاد مرادی، نفر پنجم یا ششم...+ ادامه
دوشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۹
کجا ممکن است پیدایش کنم؟
من آدم ماندن در تنش نیستم. آدم طاقت آوردن اصطکاک زیاد. ظرفیت استرس و دعوا و اصطکاکم که پر بشود، ماندن برایم میشود سختترین کار دنیا. گاهی از عهدهاش بر میآیم، گاهی نه. من آدم فرار کردنام. وقتهایی که عصبانیت از بند بند تنام بیرون میزند، نمیتوانم بمانم. باید بروم....+ ادامه
پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۹
No food with the face
من هیچوقت سعی نکردم گیاهخوار بشم. واقعیتاش هم اینکه همیشه یه جور خاصی به مقولهی گیاهخواری نگاه کردم. اعتقاد عمیق دارم که نمیشه موادی که از گوشت به بدن میرسه با گیاههای پروتئیندار و سویا و... تامین کرد. از خوردن گوشت گاو و گوسفند حالم بهم نمیخوره و بدون عذاب...+ ادامه
دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۹
هیولای هول
کم پیش میآید با غمی چنان سنگین، مشغول رانندگی باشم و ناگهان شعری در سرم شروع به کوبیدن بکند که نتوانم جلوی هجوماش را بگیرم. شعرهایی که سالهای نوجوانی خواندهام، حفظ شدهام و یکهو در موقعیتی چنین، خودشان را از لایهلایههای خاکگرفتهی حافظهام بیرون میکشند و پارهپاره توی ذهنم راه...+ ادامه
شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹
ما همیشهعابران ِ خیابان ولیعصر
یادم نمیآید هیچ زمانی به اندازهی این روزها، آدم ِ در حال مهاجرت دیده باشم. به نظر من همهی مهاجرتها هم مثل هم نیستند. یعنی مهاجرها لزوماً کسانی نیستند که زندگیشان را اینجا فروختهاند و دارند کوچ میکنند. همین دوستان دور و نزدیکمان که پذیرش میگیرند و به اسم دورههای...+ ادامه
شنبه ۹ مرداد ۱۳۸۹
دلخوشیهای چندثانیهای
چندسال پیش بود؟ نمیدانم. دوست نازنینی بهم میگفت آن روز میرسد که من ِ همیشه خندان ِ خوشگذران، دنبال دلخوشیهای چندثانیهای بدوم. هشدار میداد که خواهی نخواهی، زندگی روی آن دورش میافتد که برای راحت گذراندنش مجبوری تن به دلخوشکردنهای کوتاه بدهی. آنقدر کوتاه که باور خودت هم نمیشود که...+ ادامه
دوشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۹
داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم
به گمانم این بحث «قضاوت کردن» یا به اصطلاح ِ این روزها رایجتر، «جاج کردن» کمی دیگر قدیمی شده. مدتها قبل خیلی از آدمهایی که در وب مینویسند، در وبلاگها یا گوگلریدر در اینباره بحث کردند. هرچند من آخرش نفهمیدم نتیجهی بحثها و جدلهای زیادشان چه شد. خروجی آن بحثها...+ ادامه
شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۹
از رنجی که میبریم
دخترها توی این کشور یک چیزهایی را نباید تجربه کنند. مثلاً نباید نیمهشب با پیراهن بلند و کفش تابستانی، توی اتوبان کرج در باران گیر بکنند و رادیات ماشینشان بترکد. نباید یکهو بخار از چهار طرف ماشینشان بزند بیرون و وقتی هراسان پیاده میشوند یک کامیون رد بشود و همهی...+ ادامه
جمعه ۲۰ فروردین ۱۳۸۹
معشوق و جای خالی
من هیچوقت بهار تهران را در بلوار کشاورز نگذرانده بودم. گذر کردن گاه و بیگاه فرق دارد با مسیر هرروزه بودن و عصرها از قصد در بلوار کشاورز رانندگی کردن. عصرهای این روزها، بلوار کشاورز عاشقانه ست. برگهای ریز را باد بلند میکند، در هوا میچرخاند و اگر مثل من...+ ادامه
چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۹
عصیان
هر کس در زندگیاش پیش میآید که یکبار، یکهو عصیان کند. جلوی همهی حسهای ته دلش، جلوی همهی عقل و منطقاش، جلوی همهی چهارچوبهای ذهنی که برای خودش درست کرده و همیشه سعی کرده به آنها وفادار بماند، کلی بخواهم بگویم، جلوی «مرام» زندگیاش. آدمیزاد یکبار در زندگیاش پیش میآید...+ ادامه
دوشنبه ۲ فروردین ۱۳۸۹
شب ِ ممکن*
چند ماهی میشود که برای خواندن نوشتههای روی تابلوهای بزرگراهها، مجبور نمیشوم چشمهایم را تنگ کنم و خودم را بکشم. با عینک جدیدم، راحت میتوانم بخوانم که شهردار پیام تبریک نوروزی روی این تابلوهای نوشتهدار برایمان فرستاده. همین تابلوها که میگوید همت سنگین، شیخبهایی تا مدرس یا استفاده از تلفن...+ ادامه
روایتهایی از منهتن (۲)
نشسته همینطور روبرویم. از دو روز قبل از عید، مثل آدمی که هیپنوتیزماش کرده باشم، نشسته روبرویم و بر و بر زل زده توی چشمهایم. عین تابلوی مونالیزا هم چشمهایش با من میچرخد. خداوندا! این نگاه، این نگاه عصبیام میکند. یک خندهای تهاش نشسته، درست از آن خندههایی که وقتی...+ ادامه
شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸
به جای عید مبارکی
من قصد ندارم توی سال جدید، هیچ کار خاصی بکنم. سالهای قبل اینطوری نبود. مثلاً عید پارسال، دلم میخواست یک عالمه کار ِ خاص انجام بدهم. خیلیهایشان را هم توانستم. بعد عید پارسال دلم نمیخواست خیلی کارها بکنم، که کردم! برای خودم همیشه قبل از عید مینشینم به برنامهریزی و...+ ادامه
دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۸
روایتهایی از منهتن (۱)
در اینجایی که من هستم، منهتن، کافی ست سرت را کمی به کار خودت گرم نکنی، گوشهایت را آزاد بگذاری بشوند یا گاهی بلند بشوی برای هواخوری یا استراحت جایت را عوض کنی. جملهها و کلمهها همینطوری در هوا میپیچند که برایت داستان تعریف کنند. کافی ست اتاقات را عوض...+ ادامه
پنجشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۸
بادها خبر از تغییر فصل میدهند
پنجرهی کنارم را باز کردهام، لوردراپهها سرجایشان هستند، از لای آنها نور تند خورشید افتاده روی میزم و کتابهایی که روی هم تلنبار کردهام. صدای محمد نوری در دفتر پیچیده، هر چند دقیقه یکبار، باد میپیچد لای لوردراپهها، آنها هم با صدا تکان میخورند، جا باز میکنند برای نور خورشید...+ ادامه
سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
دریغ از پارسال
این پیشبینی ناپذیر بودن ِ اتفاقها، کلافهام کرده. یک سال پیش، دقیقاً در همین تاریخ، چمدانام را بسته بودم که بیشتر از یک ماه از ایران خارج بشوم و نفسی تازه کنم. رفتم، خوش گذراندم، آرام شدم و آن موقع فکر میکردم سال گند ۸۷ را خوب تمام کردم. آن...+ ادامه
دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۸
که آسودگی ما، عدم ماست؟
شما احتمالاً فکر میکنید من همهی بغض و گریهی امروزم را خالی میکنم توی این وبلاگ و از درد امروز مینویسم. احتمالاً فکر میکنید من از لحظهی لرزیدن پاهایم مینویسم وقتی که در اتاق ادب و هنر را باز کردم و دیدم چراغها را خاموش کردهاند، بچهها دور تا دور...+ ادامه
شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
صبح بخیر، تهران!
اطرافیانام خوب میدانند که رانندگی، یکی از بزرگترین لذتهای زندگی من است. در یک چیز اما با همهی آنها که به اجبار پشت فرمان مینشینند اشتراک دارم: تنفر از ترافیک! خیابانها و بزرگراههای تهران هم که صبحها مثل پارکینگ سیار هستند. اگر پای آدم روی گاز نباشد، فکر میکند یک...+ ادامه
سه شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۸
از همین اطراف
کدام یکی از ما کرم کتابها بودهایم که یکی از آرزوهای نوجوانی و جوانیمان، کار کردن در یک کتابفروشی نبوده باشد؟ دست کم مطمئنام که خیلیهایمان فکر کردهایم که درسمان را تمام کنیم و برویم یک کتابفروشی عتیقه باز کنیم و سرمان را بکنیم لای قفسههای کتاب و یک «گور...+ ادامه
جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۸
یادم تو را فراموش!
همیشه همینطور میشود. همیشه یادم میرود ششم آبان، خودم به خودم یک لبخند پهن بزنم که یعنی یکسال دیگر هم وبلاگنویسیات کش آمد و توانستی به هر زحمتی که هست سرپا نگهاش داری. هر سال همینطور میشود. یعنی از همان شش آبان ۸۲ که وبلاگنوشتنام را برای خودم جشن گرفتم...+ ادامه
سه شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۸
اندر حکایت ما آدمهای عجیب
همیشه گفتهان یه سوزن به خودت بزن، یه جوالدوز به مردم. ظاهراً همهی ما هم میدونیم که این ضربالمثل کجاها به کار میره و حکمتاش چیه. واضحه که وقتی سوزش همون یه سوزن رو حس کنی، نه اینکه از خیر زدن جوالدوز به بقیه بگذری؛ نه! دستِکم میفهمی که چه...+ ادامه
یکشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۸
کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن؟
تقصیر من نیست اگر گاهی اوقات، آدمهای اطرافام را حذف میکنم. خسته میشوم از نفهمیدنها و ندیدنها. کسانی که کنارت هستند، اما هیچ توجه ندارند که از چه چیزهایی بدت میآید و با چه چیزهایی خوشحال میشوی. آدمهایی که میدانند چه دوست داری بخوری، و چه دوست نداری بپوشی، اما...+ ادامه
چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
تا چه افتد و دانی
قبلاًها اینطور نبود. که وقت خستگی، از مسئولیتهای زندگی شانه خالی کنم و در بروم. قبلاًها وقتی چیزی ذهنام را درگیر میکرد. وقتی تصمیمگیری برایم سخت میشد، وقتی آزردگیهایم از آدمها روی هم تلنبار میشد، وقتی از قضاوتها کلافه میشدم و از آدمها خسته؛ فرم زندگیام تغییر نمیکرد. باز هم...+ ادامه
شنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۸
وقت است که برخیزم
صاحب این وبلاگ کمی با کار و زندگیاش آشتی کرده و چند روزی میشود که برگشته روی روال سابق و افتان و خیزان سعی میکند بنویسد و باشد و نمیرد. در این مدت جز درددلهایی که خیلیهایش مشترک بود، حرفی برای گفتن نداشتم و فکر میکنم دستکم خوانندههای قدیمیام میدانند...+ ادامه
پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
من از این جماعت خستهام
:: نشستهام توی روزنامه، پشت کردهام به باقی همکاران و مشغول مطلب نوشتنام. گوشهایم متاسفانه کار میکنند. آبگوشت یکی از بچههای مطبوعات را بار گذاشتهاند و هرکس از در وارد میشود و اسم طرف را میشنود، یک نخودی، لوبیایی، چیزی میاندازد توی دیگ. مطمئن هستم اگر همان موقع طرف زنگ...+ ادامه
یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۸
حالا که هیچکس نمیشنود
مصاحبه که تمام شد، از حالتی که یک ساعت تمام در آن ثابت مانده بودم، در آمدم. کمی خم شدم سمت آقای نویسنده و دستگاه ضبط صدا را خاموش کردم. گفتم من دوست نداشتهام هیچوقت وارد حریم خصوصی مصاحبهشونده بشوم. هیچوقت به خودم اجازه ندادم که ضبط صوت را خاموش...+ ادامه
یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷
باید برای دوربین لبخند بزنم
چراغها خاموشو روی کیک تولدیک آی با کلاه،که عنقریب به فوت بیرمقیالف خواهد شد و داستانی دیگر.گمان میکنم هر آدمی یک روز در زندگیاش به این نتیجه میرسد که روز تولدش، روز چندان مهم و هیجانانگیزی نیست. روزی مثل همهی روزهای دیگر، با این تفاوت...+ ادامه
یکشنبه ۷ مهر ۱۳۸۷
لذتهای خیابان وزرا
میخواهم وسط لذت خواندن کتابهای فوقالعاده و دیدن فیلمهای جذاب، یک پیشنهاد اغواکننده بهتان بدهم! اگر روزی احساس خستگی از کار و روزمرگی کردید، اگر روزی احساس کردید تبدیل به ماشینی شدهاید که یادتان رفته در زندگی لذتهای دیگری به غیر از کار کردن و خوردن و خوابیدن هم وجود...+ ادامه
جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۸۷
سفرت بخیر اما...
گاهی وقتها برایم مهم نیست که با یک نفر یا یک همکار چقدر صمیمی بودهام. گاهی وقتها صمیمیت برایم در تماسهای دائم و دیدارهای پیدرپی خلاصه نمیشود. خاطرههاست که صمیمیت را برایم تعریف میکند. گاهی برایم مهم نیست که یک دوست را چند ماه یکبار ببینم، مهم برایم این است...+ ادامه
چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۷
مرور تاریخی
رفیق!ما آدمها برای نمردن است که انگیزه میخواهیم؛ نه زنده بودنانگیزهمان را که بگیری، مردهای هستیم که در زندگی حتا دست و پا هم نمیزنیم.فقط هستیم!و تو چه ساده دلات گرم ِ این بودن است! از دفترچه یادداشت دو سال ِ پیش :: پینوشت:گاهی وقتها، مثل امروز، وقتی سر از...+ ادامه
دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۷
واگویههایی از تهران مخوف
هوای قدم زدن در شهری را دارم که اسم نصف مغازههایش زاگرس است. لولهسازی یا عکاسی فرقی نمیکند. عصر که میشود و ابرها که از پشت کوهها سر میرسند و جلوی خورشید را میگیرند، باید در این شهر ِ پر از زاگرس قدم زد فقط. هوای قدم زدن در محاصرهی...+ ادامه
پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۷
یادگار سفر من به لرستان، بروجرد
...+ ادامه
پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۷
حالا که فکرش را میکنم
فکر میکنم اگر همین الان هم بروم به دفتر آن آقای روانشناس، میتوانم باز هم از آرزوها و تخیلات و تصویرسازیهایم از سفر کردن و مردم شناسی و دور شدن از پایتخت بگویم تا پروندهای که پیشاش دارم سنگینتر از اینی که هست، شود. فکر میکنم بیخود نبوده که من...+ ادامه
دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۷
پینکتههایی بر کشفیات زنانه
دو تا زن هیچوقت نمیتونن یه جا با هم کار کنن بدون اینکه به گیس و گیسکشی و جنگ اعصاب نرسه!این رو برای اونهایی گفتم که به من میگن چرا با مردها راحتتر همکاری میکنی و کسایی که فکر میکنن میتونن دوتا زن رو کنار هم وادار به کار کنن! ...+ ادامه
شنبه ۸ تیر ۱۳۸۷
لرستان آماده باش! من دارم میآیم
فقط یک روز به پایان امتحانات دانشگاه مانده و من بسیار بسیار بسیار زیاد هیجانزدهی سفر به لرستان هستم. بهمن پارسال که در راه برگشت از خوزستان از لرستان میگذشتم، هیچ فکر نمیکردم آرزوی دیدن ِ آنجا به این زودی برآورده شود وگرنه چیز دیگری از خدا میخواستم! اگر شما...+ ادامه
چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۷
روزمرگی
میخواستم این جملات رو یه جای دیگه بنویسم ولی گفتم چه کاریه! میخواستم بپرسم تا حالا شده سه روز بی وقفه فقط کتاب بخونید بعد احساس کنین بدنتون شبیه تختخواب شده و یک عالمه شخصیت و اتفاق توی ذهنتون داره وول میزنه و بعد نگاه کتابخونهتون بکنین و احساس کنین...+ ادامه
دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۷
خبرگزاری پارسه؛ پَر!
راستاش را بخواهید، دیگر خسته شدم از نوشتن اینکه از فلانجا بیرون آمدیم، از بهمانجا بیرونمان کردند یا جای دیگری تعطیل شد و عدهی زیادی خبرنگار بیکار! آخر فقط یکماه از نوشتن این پست گذشته! به همین دلیل الان حوصلهام نمیکشد (و هنوز اجازه ندارم) توضیح بدهم چهشد که الان...+ ادامه
یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
امان از این دقایق سرنوشتساز
آن هفت دقیقهی لعنتی را در ماشین ماندیم. خودم را خونسرد و بیاعتنا نشان دادم. ولی باور کنید، دل توی دلم نبود و پیش خودم میگفتم این تیم باید قهرمان شود! گل ِ استثنایی و فوقالعاده را که دقیقهی شش وقت اضافه زدیم، وقتی تقریباً ترکیدم از خنده و خوشحالی...+ ادامه
چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
نکبتزده!
زندگی نفرتانگیز است! میگویید نه؟اگر شما هم در این آب و هوای امروز، رفته بودید سرکار و نشسته بودید توی تحریریه و با حسرت از پنجره به بیرون نگاه میکردید، میفهمیدید چرا نکبت از سر و روی این زندگی ِ بیخاصیت بالا میرود!...+ ادامه
دوشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
خبرگزاری پارسه؛ بفرمایید
نزدیک به دو ماه است که داریم کار میکنیم و تازه امروز سایت خبرگزاری پارسه رونمایی شد. در این مدت کم نبودند دوستانی که متلک انداختند به خاطر کار کردن بدون خروجی و کم نبودند کسانی که گفتوگو نکردند چون هنوز سایتمان بالا نیامده بود. اگر دبیر سرویس عزیزمان هر...+ ادامه
یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷
درد دل اردیبهشتانه + پینوشت
:: یکسال پیش در همین روزها در جایی نوشتهام که امروز دوباره بیکار شدم! دو ساعت است که دارم فکر میکنم یکسال پیش در همین روزها دقیقاً از کجا بیکار شدم؟ و گفتن ندارد که هنوز هم یادم نیامده! اینها همه از برکات کار خبری ست که آنقدر تعطیل میشوی...+ ادامه
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷
لطفاً دزدگیرهایتان را خاموش کنید
روزی که یوسف علیخانی این یادداشت را نوشت، بر خلاف نظر بعضی دوستانم که میگفتند ماجرا را با ایمیل حل نکن و تو هم در وبلاگت بنویس، به آقای علیخانی ایمیل زدم و توضیح دادم که ماجرای عکسهای صفحهی ادبیات اعتماد (روز ۲۸ فروردین) هیچ ارتباطی با من ندارد. مشکل...+ ادامه
دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۷
در راستای زدن مشت محکم بر...
از خانمهای محترمی که در چند وقت اخیر در راستای مبارزه با قوانین مرد سالارانه، اثبات حضور زنانه در روابط ِ دونفره، آموزش صحیح روابط فیزیکی، آموزش بهداشت شخصی در اتاق خواب، تنویر افکار عمومی و این اواخر روایت زنانه از روابط شخصی؛ از خاطرات و تجربیات خود برای اهل...+ ادامه
سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۷
در رثای...
برای من که «کلیدر» هنوز هم یکی از کتابهای محبوبام است، برای من که هیچوقت درک نکردم چطور کسانی میتوانند این کتاب را شروع کنند و تا جلد دهم نخوانند، برای من که با «عقیل، عقیل» زندگی کردهام و «جای خالی سلوچ» را چند بار خواندهام، شکسته شدن ِ آن...+ ادامه
سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
روزنوشت نوروزانه
راستاش را بخواهید، مطلب برای نوشتن دارم. از فیلم تازهی کمال تبریزی و اقتباس ادبیاش گرفته تا دایرهی زنگی ِ پریسا بختآور. کلی هم کتاب ِ تازه خواندهام و گرفتهام که جان میدهد برای معرفی. یک عالمه هم پیشنهاد فرهنگی دارم برای روزهای تعطیل. اما واقعیت این است که دل...+ ادامه
چهارشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۶
شروع سال ۸۷ با بغضی سنگین
راستاش را بخواهید، دل و دماغ نوشتن از سال نو و آرزوی روزهای خوب و این چیزها را ندارم. سال ۸۷ را با یک بغض سنگین قرار است شروع کنم. واقعیت این است که نوشتن از اتفاقات بد سال ۸۶ و طناب داری که دور گلوی فرهنگ و هنرمان افتاده...+ ادامه
یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۶
تلاش خبرگزاری فارس را تقدیر کنیم!
خبرگزاری ابنالوقت ِ فارس با سیاستهای گاه خندهدارش، اینبار سر ماجرای مصاحبهی دکتر سروش و سخنرانی ِ مضحک مجید مجیدی واقعاً گل کاشته است. فکرش را بکنید، دوره افتاده از سینماییهای معلومالحال نظرشان را دربارهی حرفهای مجیدی میپرسد و بعد با تیترهای مکش مرگ من مصاحبهها را میفرستد روی خروجی...+ ادامه
چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۶
کی میرسد باران؟
به سبک پاره دیالوگهای این دوست عزیز:یک روز بارانی در پاییززن (با تلفن، پشت فرمان): تو الان توی این ماشین ِ پشت ِ من هستی؟ مرد: من همیشه پشت تو هستم عزیزم! صفحهی سیزده: لطفاً لبخند بزنید.:: پینوشت:داشتم یک یادداشت مفصل دربارهی ماجرای یعقوب یادعلی مینوشتم. نشد. فردا شاید......+ ادامه
شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۶
لب کارون...
از سفر ۴ روزهام به خوزستان فعلاً هیچ ندارم که بگویم. آنقدر کارهایم در همین چهارروز روی هم تلنبار شد و آنقدر در همین چهارروز تلفنام پشت سر هم زنگ خورد و مجبورم کرد در سفر هم تلفنی کار انجام بدهم که نه فهمیدم سفر چه شد، نه کار! فقط...+ ادامه
جمعه ۱۲ بهمن ۱۳۸۶
زمین هنوز زیر پاهای من است!
درست به همین سادگی، بیست و دو سالگی هم تمام شد. امروز نه حس بزرگ شدن داشتم، نه هیچ حس دیگری. حتا وقتی در جمع دوستانم و در جشن تولدم بودم، فکر میکردم به اینکه چقدر این یکسالی که گذشت برایم متفاوت بود. چقدر تجربه کسب کردم و چقدر زندگی...+ ادامه
یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۶
پشت شیشه برف میبارد...
پیچیده بودم زیر پتو. پیش دکتر که بودم، قرار گذاشتیم که دیگر به پهلوی راستم نخوابم. آخرش نفهمیدم منظورش از تاندون همان تاندوم بود یا رباط. هرچه بود، تا ترمیم شدن دوبارهاش باید عادت بیست و چند سالهام را کنار بگذارم و بچرخم به پهلوی چپ. پاهایم از گرمای شومینه...+ ادامه
دوشنبه ۳ دی ۱۳۸۶
بالاخره؛ به تپش افتادیم
محض اطلاع:در کمتر از یکهفته یادداشتهایم را نوشتم و بعد تمام این روزها منتظر بودم دستپخت بچههای مستعفی خبرگزاری شهر بالاخره آماده شود. هنوز خودم ندیدم چه کردم و چه کردیم. اما دعوتتان میکنم به شمارهی اول دورهی جدید هفتهنامهی «تپش» و خواندن یادداشت کوتاه علی مصلححیدرزاده؛ دبیر سرویس هنری:وقتمان...+ ادامه
پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۶
وبلاگنویس ِ چهارساله
راستاش را بخواهید، خودم هم یادم نبود. یعنی واقعاً توجه زیادی به تاریخ آغاز وبلاگنویسیام و اینها نداشتم. اما امروز که بهخاطر یکاتفاق سراغ آرشیو وبلاگهایم رفتم، در کمال تعجب متوجه شدم که ۶ آبان که گذشت، چهارمین سال وبلاگنویسی من بود! خب کمی عجیب بهنظرم آمد. شاید این اتفاق...+ ادامه
سه شنبه ۶ آذر ۱۳۸۶
رضا ولیزاده، در محل کارش بازداشت شد
خبرش کوتاه است. پست آخر رضا و ماجرای سگهای ۶۰۰ میلیونتومانی او را به بازداشتگاه فرستاد. کار به هیچچیز ندارم. نه دوست دارم دربارهی به حق یا به ناحق بودن ماجرا حرف بزنم نه هیچچیز دیگری... فقط نگران سلامت رضا هستم. نگران آسمی که دوستان مشترکمان میگویند چند روزی میشد...+ ادامه
جمعه ۴ آبان ۱۳۸۶
ماجراهای ما و خبرگزاری شهر
برای من کار کردن در حوزهی فرهنگ و هنر، سوای علاقهای که به تمام مسائل این دو حوزهی وسیع دارم، یک مزیت خیلی بزرگ هم دارد؛ دور بودن از سیاست!سیاست اما خوشش میآید که همهجا با آدم باشد. خودش هم نخواهد، سیاستمدارانِ فرهنگینما بلد هستند که چطور سیاست را بکنند...+ ادامه
جمعه ۲۰ مهر ۱۳۸۶
به دنبال یک لقمه نان حلال ِ عامهپسندانه!
کتابهای داستان و مجموعههای تازه و رمانهای جذاب؛ همه آخر شب وقتی سرم را روی بالش میگذارم هنوز دو صفحهشان خوانده نشده از دستم سر میخورند و من قبل از افتادن آنها روی زمین، کمِ کم به پادشاه سوم رسیدهام. نمیخواستم دوباره سر ِ کار بروم. پیشنهادِ کارهای مختلف را...+ ادامه
دوشنبه ۲ مهر ۱۳۸۶
وطن یعنی...؟
اقدام علیه امنیت ملی. امنیت؟ ملی؟ تجمع بیش از دو نفر ممنوع. دوازده شب به بعد هیچجا باز نباشد. چرا مردم ساعت دو صبح میخواهند کتاب بخرند؟ مصلی میشود کتابفروشی. دانشگاه میشود نمازخانه. کارمندها کار نمیکنند. هیچ قانونی وجود ندارد. قانون یعنی رشوه. یعنی حتا اگر از پشت به ماشینات...+ ادامه
پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۶
نوستالژی...
هنوز هم خیلی وقتها یاد آن خانهی سر خیابان ظفر میافتم. یاد آن لحظاتی که با حرص و ولع مسائل فرهنگی جهان معاصر را میخواندیم و بحث میکردیم دربارهی سکولاریسم. هنوز هم آن حس عجیب در یادم هست، وقتی که با شور و هیجان از خصوصیات زندگی مدرن در شهر...+ ادامه
شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۶
در حاشیهی ایرانگردی ِ تابستانی
خستگی ِ سفر هنوز به تنام مانده. کمخوابی و سرماخوردگی و البته افسردگی از برگشتن به تهران و روتین ِ همیشگی کار و زندگی چندان برای روز اول خوشایند نیست. یادداشتهای عقبافتاده زیاد دارم، به همینخاطر نوشتن ِ مفصل از سفر را میگذارم برای بعدها. این چند خط را هم...+ ادامه
سه شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۶
بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی!
به پیرو جملهی بالا، امشب میروم کردستان. این چند وقتِ اخیر آنقدر دربارهی کردستان و مردماش حرفهای جالبی شنیدم که کنجکاویام برای دیدن ِ آنجا صد برابر شد. سفر رفتنهای اینمدلی، یعنی به قصد مردم شناسی و تحقیق دربارهي فرهنگ و آداب و رسوم ِ قومهای ایرانی، همیشه برایم نقطهی...+ ادامه
چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۶
سیر تحولات وبلاگی
تغییر یعنی همین. یعنی بعد از ماهها پیگیری و درگیری، صاحبخانه شدن. یعنی درست در روزهایی که بیحوصلگی و تکرار و البته گرما امان خیلیهایمان را گرفته، یک اتفاق ِ متفاوت بیافتد و این چیزی را که میبینید صاحب شوم. ایدهی این وبلاگ و کلاً صاحبخانه شدن از پاییز پارسال...+ ادامه
جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۸۶
جریانِ سیالِ ذهن
به هیچکس نگفتم که دلم برایش تنگ شده. کسی باور نمیکند. لبهایم میخندد، صدایم هم خش نمیافتد. اما تازه دارم نبودنش را باور میکنم. گفته بودم، مهم آن "بودن" بود. نه حالا که تازه دارم به آن خاکی فکر میکنم که زیرش خوابیده است و دیگر من هستم و پنهان کردن...+ ادامه
شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۶
تاثیرگذارها + پینوشت
هیچکدام از چیزهایی که در این لیست آوردهام، به تنهایی تاثیرگذار نبودهاند. اگر قرار بود قاعدهی بازی را عوض کنم، قطعاً پسوند "ترین" را حذف میکردم. تمام چیزهایی که میخوانید، اولینهایی هستند که در شرایط روحی و زمانی ِ خاص ِ این روزها به ذهنم رسیدند. ممنون از دوست نادیدهام مریم افتخاری...+ ادامه




