<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>صفحه‌ی سيزده | یادداشت‌های مریم مهتدی درباره‌ی ادبیات و جامعه</title>
      <link>http://www.page-13.com/</link>
      <description>یادداشت‌های مریم مهتدی</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2012</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 14 May 2012 11:33:00 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>ماموت در سفر، روز آخر</title>
         <description><![CDATA[<p>هر نیم ساعت یکی با یه ایده می&zwnj;اومد جلو. ساعت ۹ شب شده بود و ما هنوز توی ویلا بودیم. وسایل هم که همه پهن. انگار نه انگار که شب قرار بود حرکت کنیم سمت تهران و خیلی&zwnj;هامون باید از صبحش سر کار می&zwnj;رفتیم. من که اوضاع رو اون طوری دیدم زنگ زدم به شاگرد صبح&zwnj;ام و براش پیغام گذاشتم که نمی&zwnj;رسم به کلاس. تو خوشبینانه&zwnj;ترین حالت نصف شب می&zwnj;رسیدیم تهران. </p><p>بالاخره جمع شدیم. هرکس یه گوشه&zwnj;ی کار رو گرفت و جمع شدیم. من تو حسرت نیم ساعت دراز کشیدن بودم. که نشد. جای خالی هاپوکومار توی ذوقم می&zwnj;زد. به جاش جیگر تنها دم در ویلا نشسته بود و هی دم تکون می&zwnj;داد و می&zwnj;خواست بازی بازی بکنه. شاید هم دیده بود چمدون&zwnj;هامون داره می&zwnj;ره توی ماشین&zwnj;ها و اون هم می&zwnj;خواس جماعت خل و چل یه کمی بیشتر بمونیم. که نموندیم. ساعت نه و نیم تازه راه افتادیم از رامسر. فکر کردم این دفعه دوتا ماشین هستیم، این دفعه ماشین دوم سنگین&zwnj;تره و ممکنه مثل دفعه&zwnj;ی قبل ۴ ساعت بعدش من توی خونه&zwnj;مون نباشم. کلی توی دلم خوشحال بودم که قراره یه جاده&zwnj;گردی اساسی داشته باشیم. سرعت و موسیقی خوب. جاده پر از مه بود. کلاً چیزی که من زیاد توی این مسافرت دیدم مه بود. مه زیاد. از توی جاده با مه زیاد هی می&zwnj;اومدیم پایین. من یاد حرف آ.س بودم که بهم توی ایمیل گفته بود: &laquo;آیا می&zwnj;دانید جاده چالوس برای سرعت بیشتر از ۱۰۰ تا درست نشده؟&raquo; بعد نگاه عقربه می&zwnj;کردم که زیر صد و بیست تا خیلی کم می&zwnj;اومد. ولی یه جاهایی تا ۱۴۰ و ۱۶۰ هم می&zwnj;رفت.&nbsp;</p><p>ظهرش توی جنگل رفته بودیم off road بازی. تجربه&zwnj;ی خیلی جالبی بود. خصوصاً اون سربالایی&zwnj;های خفنی که می&zwnj;ترسیدیم ماشین لیز بخوره و به پهلو بیافته. که البته ماشین خوب بود و درایور حرفه&zwnj;ای. اما این&zwnj;قدر این بازی بهمون مزه داده بود که راه صاف رو هم زورمون می&zwnj;اومد از جاده&zwnj;ی اصلی بریم. یه جا هم با ماشین گیر کردیم توی یه جای پر از گل. بعد من خیلی دقت کردم که یاد بگیرم چه&zwnj;طوری از توش در می&zwnj;آییم. شما اگر فهمیدین ما چه&zwnj;طوری در اومدیم منم فهمیدم. اصطلاحاتی بین&zwnj;شون رد و بدل می&zwnj;شد که من هاج و واج مونده بودم که معنی&zwnj;شون چیه؟ بعد فکر کردم لابد این&zwnj;ها هم وقتی که من پای تلفن داشتم درباره&zwnj;ی وبلاگ و لینک و پینگ و وبلاگستان و فیلان حرف می&zwnj;زدم همین حس رو داشتن نسبت به من دیگه.&nbsp;</p><p>تا کندوان یه کله اومدیم. سیاه&zwnj;بیشه&zwnj;ی عشق من هم زیر مه دفن شده بود. من تمام مدت پنجره&zwnj;ام پایین بود. به جز چند کیلومتری سیاه&zwnj;بیشه که به معنی دقیق کلمه داشتم فریز می&zwnj;شدم از سرما. کندوان آش خوردیم و خیلی چسبید. اصولاً فکر می&zwnj;کنم اگر جوجه&zwnj;کباب رو از مسافرت و آش کندوان رو از جاده&zwnj;چالوس نوردی بگیریم توازن به هم می&zwnj;ریزه. بعد ما خیلی تند نیومدیم. یعنی اومدیم ها، ولی سرعت چیزی بود که برای من دیگه مساله نبود. تو همین راه برگشت دو جا اتفاق&zwnj;هایی افتاد که اگر راننده هرکس دیگه&zwnj;ای بود ما الان کف دره داشتیم با سنگ&zwnj;های رودخونه یه&zwnj;قل دو&zwnj;قل بازی می&zwnj;کردیم. ولی ما خیلی ریلکس اومدیم و الکی الکی باز هم چهار ساعت بعدش تهران بودیم.&nbsp;</p><p>توی راه همه از این حرف می&zwnj;زدیم که سفر خیلی خوبی داشتیم. که آدم بدسفر بین&zwnj;مون نبود. کسی فس نبود. کسی گنده&zwnj;دماغ بازی در نیاورد. تلفات جدی ندادیم و هی ابراز خوشحالی می&zwnj;کردیم از مسافرت خوبی که دوست نداشتیم تموم بشه. من هم خوشحال بودم که این&zwnj;قدر تونستم خوب فضا عوض کنم، آلرژی&zwnj;ام خوب بشه و بهم کلی خوش بگذره. همه خوشحال بودیم که خیلی خیلی بازی کردیم و خیلی خندیدیم و خیلی کارهای نکرده کردیم و کودک درون&zwnj;مون رو خوب غذا دادیم. بدون تلفات.&nbsp;</p><p>ماموت صبح بلند شد،&zwnj; شال و کلاه کرد، رفت ساختمون پزشکان، رفت پیش دکتر ارتوپد خودش. خنده&zwnj;خنده تعریف کرد چی شده. دکتر فرستادش عکس بگیره از پاش. ماموت لنگ&zwnj;لنگان و خنده&zwnj;خنده رفت رادیولوژی عکس گرفت. بعد برگشت توی مطب دکتر. دکتر خندید. خنده&zwnj;خنده گفت استخون پات مو برداشته، تاندون&zwnj;اش هم حسابی کشیده شده.&nbsp;</p><p>ماموت شوخی&zwnj;شوخی <a href="http://www.page-13.com/photos/IMG_0003.jpg">تا زانو رفت توی گچ</a>. حالا نشسته داره با ماژیک نقطه&zwnj;های طلایی گچ رو مشخص می&zwnj;کنه تا بده رفقاش براش یادگاری بنویسن. شما هم بنویسین.&nbsp; </p><p><strong>::<a href="http://www.page-13.com/2012/05/1034.php"> </a></strong><a href="http://www.page-13.com/2012/05/1034.php">ماموت در سفر، روز یکم</a><br /><strong>:: </strong><a href="http://www.page-13.com/2012/05/1035.php">ماموت در سفر، روز دوم</a> <br /><strong>:: </strong><a href="http://www.page-13.com/2012/05/1036.php">ماموت در سفر، روز سوم</a><br /><strong>::<a href="http://www.page-13.com/2012/05/1037.php"> </a></strong><a href="http://www.page-13.com/2012/05/1037.php">ماموت در سفر، روز چهارم</a> </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/05/1039.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/05/1039.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 14 May 2012 11:33:00 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ماموت در سفر، روز چهارم</title>
         <description><![CDATA[<p>هاپوکومار، سگ گر شهرک روز چهارم محکوم به تبعید شد. به همین مسخرگی. شب پیش دوباره تا جان در بدن داشتیم بازی کردیم. این&zwnj;بار بازوی راست مرحوم استیو جابز به کمک همسفران اومد و با یه آی&zwnj;پد تا دم&zwnj;دمای صبح بازی کردیم. تازه یه تورنومنت دارت هم گذاشتیم که تلفات&zwnj;اش سوراخ سوراخ شدن سنگ بالای شومینه و شیشه&zwnj;های تزئینی دورش بود. توی روز اما بحث اصلی، بحث چه&zwnj;طوری سربه&zwnj;نیست کردن هاپوکومار بود. اول گردنش رو طناب بستن و بعد وصلش کردن به پشت ماشین که خودش بیاد تا یه جای درست و درمونی که دور باشه و بشه ولش کرد. اما ده متر هم این پروژه موفق پیش نرفت. چرا؟ چون سگ بدبخت هیج تمایلی به این&zwnj;طوری سربه&zwnj;نیست شدن نداشت و یه آدم کولی هم مثل من توی ماشین عقبی جیغ&zwnj;های بنفش می&zwnj;کشید و حتا در بی&zwnj;جنبه&zwnj;ترین حالت ممکن بغض سنگین کرد که هاپوکومار خیلی انتحاری داشت می&zwnj;رفت زیر ماشین. آخرش ده متر پایین&zwnj;تر از در شهرک هاپوکومار رو کردیم تو صندوق ماشین دوم که یه جای دوری ولش کنیم. ازش عکس گرفتم که بعداً همین&zwnj;جا می&zwnj;گذارمش. مخالفت من با نگه داشتن حیوون و همزیستی با حیوون به خاطر همین چیزاس. زندگی&zwnj;شون رو می&zwnj;گیریم توی مشت&zwnj;مون و عین خیالمون هم نیست. هرکار دلمون بخواد و هرجور که خودمون صلاح بدونیم بلا سرشون می&zwnj;آریم. </p><p>قرار بود دیگه از ویلا بزنیم بیرون و بریم بیرون پیک&zwnj;نیک کنیم. روز قبلش ناهار آبگوشت خیلی خوشمزه خورده بودیم و آخرین راند کباب&zwnj;خوری باید در طبیعت برگزار می&zwnj;شد. من با اخلاق سگی به خاطر هاپوکومار که بقیه محسن صداش می&zwnj;کردن اخمام تو هم بود. پام هم حسابی درد می&zwnj;کرد و اون&zwnj;قدری ورم داشت که توی کفش نمی&zwnj;رفت و نمی&zwnj;ره. هاپوکومار رو ول کردیم یه جای دور از ویلا و تو راه جنگل دالاخانی و بعد زدیم به دل سبزی مطلق و هوای بی&zwnj;نظیر. اخلاق بدم خوب شد. با موسیقی خیلی خوب پیچ در پیچ رفتیم بالا و من تو حس جواهرده بودم. تازه فهمیده بودم که اینجایی که ما هستیم هنوز مازندرانه و من عین خنگ&zwnj;ها فکر می&zwnj;کردم ما دیگه تو اون نقطه آخری هستیم که تلاقی مازندران و گیلانه. بعد یه جای خیلی خوب پیدا کردیم که وسط جنگل زمینش مخمل چمن بود و درخت&zwnj;هاش پر خزه بود و مه لای دست و پاهامون می&zwnj;پیچید. جا به جا هم روی پلاکاردها نوشته بودن که انسان باشین آشغال نریزین و واقعاً هم همه جا سطل آشغال بود برای این که مردم بی&zwnj;فرهنگ&zwnj;بازی در نیارن. توی جنگل و هوای خنک و بگو و بخند باربیکیو کردیم. جوجه&zwnj;ی آبدار کره&zwnj;ای زعفرونی خوردیم. کمی بورس بازی کردیم و بعد هم تصمیم گرفتیم جنگل&zwnj;گردی بکنیم با ماشین.&nbsp;</p><p>من به این نتیجه رسیدم که از من می&zwnj;شه هوا رو گرفت، اما باد رو نه. تمام طول جاده&zwnj;گردی یا مسابقه&zwnj;ی سرعت با ماشین من مثل پاپی&zwnj;ها کله&zwnj;ام از پنجره&zwnj;ی ماشین بیرون بود و جیغ می&zwnj;کشیدم. و توی این مرحله فهمیدم که مه باعث خفگی نمی&zwnj;شه چون من یه عالمه مه خوردم ولی خفه نشدم.&nbsp;</p><p>ماموت تا کمر از پنجره بیرون بود. دو تا ماشین&zwnj;ها با هم کورس گذاشته بودن و پیچ&zwnj;های جاده رو می&zwnj;اومدن پایین. من حتاً ۱۶۰ کیلومتر رو هم دیدم و لذت بردم از سرعتی که هیچوقت این&zwnj;طوری تجربه&zwnj;اش نکرده بودم. یعنی من کنار دست راننده&zwnj;ی سریع نشسته بودم، اما راننده&zwnj;ای نبوده که اطمینان داشته باشم بهش. وقتی مطمئن باشم که راننده ماشین توی دستشه و از پس جمع کردنش توی هر شرایطی بر می&zwnj;آد از سرعت به اندازه&zwnj;ی باد لذت می&zwnj;برم. این راننده با این&zwnj;که همسن و سال خودمه ماشین توی دستش اسباب&zwnj;بازی بود و دو سه جا به چشم خودم دیدم که چه&zwnj;طوری مسلطه به اوضاع. واسه همین تا کمر از پنجره بیرون بودم. ماموت یه آهنگ دهه&zwnj;ی هشتاد براش گذاشتن و داشت غش می&zwnj;کرد از خوشی. جیغ می&zwnj;کشید و خوشحال بود و مه می&zwnj;خورد. </p><p>پیچ آخر جنگل، جایی که نزدیک بودیم به جاده&zwnj;ی صاف، آخرین غش غش خنده رو ماموت داشت می&zwnj;زد که هاپوکومار رو دید تو حاشیه&zwnj;ی جاده. دلش ریخت پایین. دلم ریخت پایین. جیغ کشیدم هاپوکومار. راننده جیغ کشید محسسسسن. بعد هاپوکومار مارو دید. شناخت. دنبال ماشین شروع کرد دویدن. سرعت&zwnj;مون بالا بود، بالا موند. هاپوکومار تنها موند.&nbsp; </p><p><strong>::<a href="http://www.page-13.com/2012/05/1034.php"> </a></strong><a href="http://www.page-13.com/2012/05/1034.php">ماموت در سفر، روز یکم</a><br /><strong>:: </strong><a href="http://www.page-13.com/2012/05/1035.php">ماموت در سفر، روز دوم</a> <br /><strong>:: </strong><a href="http://www.page-13.com/2012/05/1036.php">ماموت در سفر، روز سوم</a></p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/05/1037.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/05/1037.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 12 May 2012 20:42:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ماموت در سفر، روز سوم</title>
         <description><![CDATA[<p>شوخی شوخی یه مشت آدم بزرگ هرچی بازی توی چنته داشتیم رو کردیم. نمی&zwnj;دونم بدی اینکه همون&zwnj;طوری نشسته بودیم توی آلاچیق چی بود که خودم پیشنهاد کردم قایم&zwnj;باشک بازی کنیم. بعد خب مسافرت کردن با جماعتی که نزده می&zwnj;رقصن این خوبی رو داره که وقتی همچین پیشنهادی از دهنت در می&zwnj;آد و هوا هم داره تاریک می&zwnj;شه همه پا می&zwnj;شن تو مخوف&zwnj;ترین وضعیت یه شهرک جنگلی بالای دره قایم&zwnj;باشک بازی می&zwnj;کنن. بعد من شوخی شوخی گفتم بازی کنیم، جدی جدی قایم&zwnj;باشک بازی کردیم و بعدش استپ&zwnj;آزاد. بعد به صورت دومینویی دونه دونه مصدوم شدیم و رفتیم کنار. یکی با صورت رفت توی خاک، یکی روی دستش افتاد زمین، من هم در شیک&zwnj;ترین حالت یه جوری پام پیچید که نفس&zwnj;ام تا چند دقیقه در نمی&zwnj;اومد. بعد از اونجایی که کلاً بچه&zwnj;پررو هستم، به روی خودم نیاوردم. فقط اعلام کردم که پیچیدم و بعد هم پیچیدم. ادامه&zwnj;اش بازی&zwnj;های نشستنکی بود توی ویلا. بعد پانتومیم و مافیا و بازی&zwnj;های آدم&zwnj;حسابی تموم شد، رسیدیم به بازی&zwnj;های من در آوردی. هب و این چیزها رو هم که دوره کردیم کلاغ&zwnj;پر اومد وسط و بعد تو خنده&zwnj;دارترین وضعیت سفر، &laquo;بغلی&zwnj;بگیر&raquo; بازی کردیم. یادم نمی&zwnj;آد تو شش ماه اخیر اون&zwnj;قدر خندیده باشم که سر بغلی&zwnj;بگیر خندیدم. </p><p>زندگی توی شهر و توی آپارتمان کم&zwnj;کم آدم رو با حیوون&zwnj;ها هم غریبه می&zwnj;کنه. آخرین روزهای همزیستی مسالمت&zwnj;آمیز خودم با حیوون &laquo;منوچ و منیج و پشمک&raquo; بودن. سه تا همستر احمقی که آخرش چال شدن تو باغچه&zwnj;ی خونه. سه روز تلاش کردم تا برگردم به کنارزیستی با حیوون&zwnj;ها. الان با هاپوکومار، سگ گر نگهبان شهرک دوست شده&zwnj;ام. تازه هاپوکومار که چیزی نیست، یه جیگر و یه زغال هم هستن که تقریباً با همدیگه همقد هستیم. این وسط فقط شیتزوی خنگ و بی&zwnj;مصرفِ توی خونه رو دوست دارم بزنم. از سگ بدم می&zwnj;آد، از این پاپی&zwnj;های خنگ وفادار بی&zwnj;مصرف بیشتر. حیوون باید یه کمی جذبه هم داشته باشه. هاپوکومار، جیگر و زغال الان به خاطر تموم غذاهایی که تا حالا بهشون داده&zwnj;ام باهام دوست شده&zwnj;ان. ولی اعتراف می&zwnj;کنم که به طرز پیرزنانه&zwnj;ای اسیر وسواس ناشی از بقایای حیوون شده&zwnj;ام.</p><p>آلرژیم خیلی معجزه&zwnj;طور خوب شده. به&zwnj;جاش به روی خودم نیاوردم که سفر زهرمار بقیه نشه، اما یه پا دارم قد بالش که روش لنگ می&zwnj;زنم و لحظه&zwnj;شماری می&zwnj;کنم که برسم تهران و برم بشینم پشت در مطب دکتر ارتوپدم تا بیاد یه فکری به حالش بکنه. تنها مسکنی که اینجا دارم یه ورقه نوافن با مقداری کافئین توشه. در نتیجه هرشبی که خورده&zwnj;ام که پام اذیت نکنه، هوشیار کافئین شده&zwnj;ام و مثل جغد نشسته&zwnj;ام بیدار! این&zwnj;قدری هم خلقم خوش شده که هیچ غرغروی پای له شده&zwnj;ام نیستم و خیلی کول و ریلکس با حس &laquo;بازی اشکنک داره سرشکستنک داره&raquo; کنار اومده&zwnj;ام.&nbsp;</p><p>آخرین&zwnj;باری که این&zwnj;همه رنگ سبز رو یه جا این&zwnj;قدر شارپ دیده بودم فکر کنم ۲۵ خرداد سه&zwnj;سال پیش بود. اینجا همه&zwnj;چیز سبزه. هوا هم یه کمی سرد شده. سرد که نه... خیلی خنک شده. درنتیجه من گرمم نیست و حالم هی بهتره. توی تهران سبزی هست، پارک ملت هست، بام تهران هست که بری چنارهای ولیعصر رو از بالا ببینی، اما اگه بارون نیاد هیچی شارپ نیست. یه لایه رنگ خاکستری روی همه&zwnj;ی رنگ&zwnj;ها کشیده شده. این شارپی جنگلی رو که توش هستم خیلی دوست دارم. واسه همین وقتی می&zwnj;شینم به وب&zwnj;گردی می&zwnj;رم توی تراس و روی تخت می&zwnj;شینم و هی نگاه درخت&zwnj;ها و جنگل می&zwnj;کنم. </p><p>ماموت کلاغ&zwnj;پر بازی کرده و یکی از مهم&zwnj;ترین بحث&zwnj;هاش با یه جماعت خنگ این بوده که آیا قرقاول پرواز می&zwnj;کنه یا نه. ماموت با یکی بحث کرده که حتا درست نتونسته قرقاول رو تلفظ کنه. به جاش بالا و پایین شدن قیمت طلا دیروز یازده میلیون ضرر زده بهش. ماموت به همین جماعت عین خنگ&zwnj;ها اومده خبر داده که شاهین نجفی چه کرده و بعدش چی شده و همه مثل این&zwnj;که یکی از مریخ اومده بهش نگاه کرده&zwnj;ان. در نتیجه ماموت جهت معاشرت چسبیده به وبلاگستان مثل زالو و داره هی واکنش&zwnj;های وبلاگی رو می&zwnj;خونه. مرسی وبلاگستان که هنوز &laquo;پینگ&raquo; می&zwnj;شه. دوست دارم برم بلاگ&zwnj;رولینگ، کل وبلاگستان رو پینگ کنم، دستی.&nbsp; </p><p><strong>::<a href="http://www.page-13.com/2012/05/1034.php"> </a></strong><a href="http://www.page-13.com/2012/05/1034.php">ماموت در سفر، روز یکم</a><br /><strong>:: </strong><a href="http://www.page-13.com/2012/05/1035.php">ماموت در سفر، روز دوم</a></p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/05/1036.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/05/1036.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 11 May 2012 23:30:13 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ماموت در سفر، روز دوم</title>
         <description><![CDATA[<p>هوای اینجا یک جور بلاتکلیفی خوبه. من فکر می&zwnj;کنم که اومده&zwnj;ام شمال، ولی امروز هوا به طرز غریبی شمال نیست. اگه همین یه ذره دم رو هم نداشت فکر می&zwnj;کردم رفتم یه جای دیگه. دیشب خیلی دیر خوابیدیم و مقدار زیادی بازی کردیم. بازی ۶ به ۱ رو ۷ به ۶ باختیم و خنده&zwnj;ی باخت افتضاحش زیاد بود. این سفرم با سفر قبلی&zwnj;ام شاید از نظر معاشرانم خیلی فرق نکرده باشه، ولی من خیلی فرق کرده&zwnj;ام. دفعه&zwnj;ی پیش آخرهاش کلافه شده بودم. آدم&zwnj;های خودم رو می&zwnj;خواستم. ولی من عاشق تجربه کردنم. الان توی این سن چند پله بالاتر از خودم تو یک سال پیش ایستاده&zwnj;ام. الان برعکس قبل&zwnj;ام، بلد شده&zwnj;ام که تو هر وضعیتی یک آویز برای خودم پیدا بکنم و لذت رو از خودم دریغ نکنم. و توی سفر با هرجور آدمی، بهترین آویز بازی و تفریحه. و پانتومیم و زو و بورس و مافیا طبقه&zwnj;ی اجتماعی و ارزش و عادت نمی&zwnj;شناسه. همیشه لذت&zwnj;بخشه.&nbsp; </p><p>امروز قراره کل ساعت&zwnj;های باقی&zwnj;مونده از روز رو توی آلاچیق ته شهرک بگذرونیم. بالای دره&zwnj;ی پر از مه. این شهرک خالی با چهارتا ویلا، این&zwnj;طور بالای دره و وسط جنگل نه فقط به قول من، که به شهادت بقیه&zwnj;ی همسفرها شباهت چندانی به شمال&zwnj;های مرسوم و ویلاهای تکراری کنار دریا نداره. و این خیلی برای من و روحیه&zwnj;ام خوبه. از گرما و هوای شرجی وقتی خوشم می&zwnj;آد که ساحل خوب داشته باشه. ساحل خزر یکی از بدترین ساحل&zwnj;هاییه که تو زندگی&zwnj;ام دیدم و واسه&zwnj;ی همین هیچوقت از همجواری&zwnj;اش خوشم نیومده.&nbsp; </p><p>روز دوم از ساعت یک ظهر شروع شد. با بازی و پیاده&zwnj;روی و هوای ابری. من فهمیدم چیزی وجود داره به اسم تنباکوی نارگیلی که می&zwnj;شه باهاش قلیون درست کرد و جای آب توی قلیون شیر ریخت و بعد طعمی رو تجربه کرد که نظیر نداره. و دیدم که می&zwnj;شه روی جوجه&zwnj;کباب، این غذای جدانشدنی از هر سفری، آب نارنج تازه رو با کره&zwnj;ی داغ شده ریخت و کیف کرد. ماموت امروز بعد از این&zwnj;که دو ساعت کنار یه استخر مسابقه&zwnj;ی پرش سنگ روی آب داده، می&zwnj;خواد عصر هفت&zwnj;سنگ بازی بکنه و توی سرش صدای بچگی خودش پیچیده که دور حیاط بچگی&zwnj;ش با دوست&zwnj;هاش می&zwnj;دویدن و توپ تنیس دست&zwnj;شون بود و همه&zwnj;ی دغدغه&zwnj;شون چیدن تیکه&zwnj;های سنگ مرمر بود بیخ دیوار و جیغ کشیدن: هفت&zwnj;سنگ!&nbsp; </p><p><strong>::<a href="http://www.page-13.com/2012/05/1034.php"> </a></strong><a href="http://www.page-13.com/2012/05/1034.php">ماموت در سفر، روز یکم</a> </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/05/1035.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/05/1035.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 10 May 2012 16:33:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ماموت در سفر، روز یکم</title>
         <description><![CDATA[فکر کنم سر ماشین که صاف شد و از پیچ و خم&zwnj;های پر از مه جاده&zwnj;ی چالوس که اومدیم بیرون، اصلاً از اون جایی که هوا دیگه شبیه هوای شمال نبود و خود هوای شمال شد، من باز شدم عین ندیدبدیدها. شیشه&zwnj;ی ماشین رو آوردم پایین و سرم رو بردم بیرون. زندگی توی شهر، اون هم تهران آدم رو می&zwnj;تونه این&zwnj;طوری کنه. بی&zwnj;جنبه. یعنی طوری که وقتی می&zwnj;بینی می&zwnj;تونی سرت رو از پنجره ببری بیرون، باد بخوره به صورتت و جای بوی دود و گازوئیل،&zwnj; عطر بهارنارنج بره توی ریه&zwnj;هات، ممکنه از خود بی&zwnj;خود بشی. یعنی من، دیشب. <br /><br />از یه تکنولوژی بامزه برای آنلاین شدن دارم استفاده می&zwnj;کنم که به شدت من رو یاد زندگی تو سال&zwnj;های آخر دهه&zwnj;ی هفتاد می&zwnj;اندازه. واسه این&zwnj;که سرعتش از دایال&zwnj;آپ هم کمتره. و این&zwnj;که می&zwnj;گم کمتره اغراق نیست. یعنی فیلترشکن&zwnj;ها وصل می&zwnj;شن، ولی کاری نمی&zwnj;کنن و اصلاً اینترنتی که وصل شده به لپ&zwnj;تاپ، به شوخی شبیهه چون از باز کردن ایمیل که کلاً عاجزه و الان یک ساعت طول کشیده و هنوز نتونسته ادیتور وبلاگم رو باز بکنه. به هر حال من دارم این&zwnj;ها رو می&zwnj;نویسم و سفرم در نوع خودم اون&zwnj;قدری طولانی و تنبلانه هست که از توش بخواد روزمره&zwnj;نویسی در بیاد. ولی این&zwnj;که مخابرات این کشور اینترنتی روی موبایل ۹۱۲ داره که به لعنت خدا هم نمی&zwnj;ارزه، واقعاً جالبه. <br /><br />اینجا وسط جنگل و توی روستا، یه جایی اطراف رامسر هوا عالیه. رطوبتش بعد سه هفته خاریدن و کهیر زدن توی تهران، توی همین یک شب پیچ آلرژی&zwnj;ام رو چرخونده و درجه&zwnj;اش رو از ده آورده روی شش مثلاً. این&zwnj;که می&zwnj;گم زندگی توی شهری مثل تهران آدم رو عقده&zwnj;ای می&zwnj;کنه هم شوخی نیست. جدی دارم بهش فکر می&zwnj;کنم که یعنی صدای دائمی و آزاردهنده&zwnj;ی خیابون چه&zwnj;قدر روی روان یکی مثل من اثر می&zwnj;گذاره که قطع شدنش می&zwnj;تونه کله&zwnj;ی سحر آدم رو بیدار بکنه از شدت تغییر. بعد خب صدای هزار نوع پرنده و جک و جونور داره می&zwnj;ریزه توی اتاق و من جز صدای خروس و سگ بقیه&zwnj;ی صداها رو نمی&zwnj;شناسم. <br /><br />می&zwnj;خوام ببینم توی این روزهایی که قراره اینجا باشم، می&zwnj;تونم بازنویسی این بیست صفحه&zwnj;ی باقی مونده از رمانم رو تموم بکنم یا نه. البته همسفرهام که انگار خیلی کمتر از من عقده&zwnj;ای هستن همه تو خواب ناز به سر می&zwnj;برن و من نمی&zwnj;دونم که چه&zwnj;قدر قراره روزهامون رو اینجا به تنبلی و بطالت بگذرونیم. الان هم این&zwnj;طور نوشتن من رو یاد وبلاگ&zwnj;نویسی سال ۸۲ انداخته. طبعاً وبلاگ&zwnj;نویسی خودم منظورمه نه کل وبلاگستان. که به خاطر کنکور اینترنت نداشتم و بعد توی خونه درست مثل الان پست وبلاگ می&zwnj;نوشتم توی نوت&zwnj;پد، و بعد با فلاپی می&zwnj;رفتم کافی&zwnj;نت، وبلاگم رو &laquo;آپ&raquo; می&zwnj;کردم و برمی&zwnj;گشتم خونه. و تا دو روز بعدش هی فکر کامنت&zwnj;هام بودم. الان هم که دارم عین ننه&zwnj;بزرگ&zwnj;ها یاد ایام می&zwnj;کنم توی کله&zwnj;ام صدای آرش عاشوری&zwnj;نیا پیچیده که بهم می&zwnj;گه: &laquo;اینا رو ول کن، از ماموت&zwnj;ها چه&zwnj;خبر؟&raquo; ]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/05/1034.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/05/1034.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 09 May 2012 07:43:06 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> و دیگر هیچ</title>
         <description><![CDATA[<div style="text-align: center"><br /><img src="http://www.page-13.com/photos/words.jpg" border="0" width="320" height="302" /></div><div style="text-align: center">&nbsp;</div>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/04/1031.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/04/1031.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 30 Apr 2012 22:02:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شیلنگ آب و آدم‌ها</title>
         <description><![CDATA[<p>بعضی آدم&zwnj;ها بلد هستند خاطره&zwnj;های&zwnj;شان را تمیز نگه دارند در ذهن دیگران. یعنی یک&zwnj;جور منش و شخصیتی دارند که حتا وقتی از دایره&zwnj;ی معاشران یک نفر به هر دلیلی حذف می&zwnj;شوند، خاطره&zwnj;ی بودن&zwnj;شان در گذشته&zwnj;ی آن آدم تمیز و خوب می&zwnj;ماند. بلد هستند از خودشان رد کثیف جا نگذارند. یک جوری از زندگی&zwnj;ات بیرون می&zwnj;روند که هروقت برگردی به جای&zwnj;شان نگاه کنی، لبخند بزنی. و اگر توی خیابان بهشان بر بخوری، لبخند بزنی و اگر بشنوی توی فلان مهمانی هستند، لباس مهمانی&zwnj;ات را در نیاوری و برنگردی توی خانه&zwnj;ات. به جایش بروی و لبخند بزنی. بعضی&zwnj;ها این&zwnj;طوری نیستند. یک نیروی عجیب و غریبی دارند در خراب کردن خودشان. قدرت عجیبی است این خودتخریبی. خیلی عجیب. </p><p>بعضی آدم&zwnj;ها هستند که خاطره&zwnj;ی بودن&zwnj;شان توی زندگی آدم می&zwnj;شود لکه&zwnj;ی ننگ. یک&zwnj;جور تف سربالا که نمی&zwnj;دانی چه&zwnj;کارش کنی. با خودت فکر می&zwnj;کنی نصف مسئولیت معاشرت و دوستی با آدم&zwnj;های اشتباهی و ناسالم گردن خودت است و نمی&zwnj;شود هیچ&zwnj;کسی را به خاطر همچون حماقتی سرزنش کنی. بعد همان&zwnj;جا، دقیقاً همان&zwnj;جاست که دلت می&zwnj;خواهد شیلنگ آب را برداری، با فشار بگیری&zwnj;اش به گذشته&zwnj;ات. که لکه&zwnj;ی ننگ حضور و معاشرت با بعضی&zwnj;ها را ازش پاک کنی. و حتا به خود احمق&zwnj;ات هم یک&zwnj;جوری آب بگیری که پاک بشوی از همچو حماقت&zwnj;هایی، که وقتی فقط چند ماه برمی&zwnj;گردی عقب تمام تن&zwnj;ات از چندش نلرزد و حیران نمانی که چه&zwnj;طور توانستی با آدم&zwnj;هایی نشست و برخاست کنی که قابلیت تبدیل شدن به لکه&zwnj;های ننگ زندگی&zwnj;ات را داشته&zwnj;اند و تو هی به خودت گفته&zwnj;ای انشالله که گربه است. بیچاره گربه که آن&zwnj;قدر خوشگل و نرمالو است!</p><p> هر آدمی توی زندگی&zwnj;اش سوتی می&zwnj;دهد. هر آدمی توی زندگی&zwnj;اش گیر رفاقت&zwnj;های اشتباهی می&zwnj;افتد. هر آدمی توی زندگی&zwnj;اش به کسانی بر می&zwnj;خورد که سی سال&zwnj;شان هم که بشود باز نه درکی از حرمت دارند و نه حتا بویی از رفاقت برده&zwnj;اند. ادایش را در می&zwnj;آورند اما پایش که می&zwnj;رسد می&zwnj;بینی یکی هستند لنگه&zwnj;ی دیگران. پس آخرش چه می&zwnj;شود؟ </p>آخرش، حسی که برای آدم می&zwnj;ماند نه فقط نقطه گذاشتن ته حرمت نگه داشتن، که یک جور نفس راحت است. یک جوری که بعدش برمی&zwnj;گردی توی روی آدم&zwnj;های درست زندگی&zwnj;ات می&zwnj;گویی: از بیخ گوشم رد شد ها! <br /><strong><br />:: پی&zwnj;نوشت: <br /></strong>حرف&zwnj;های این پست را از اول سال ۹۱ نگه داشتم توی سرم و خود این پست را یک شبانه&zwnj;روز گذاشتم خیس بخورد. ولی راستش بدم نمی&zwnj;آید یک&zwnj;بار مثل خیلی&zwnj;ها فکر را همان موقع که می&zwnj;آید توی ذهنم عملی کنم، و حرف&zwnj; را همان موقع که سر می&zwnj;خورد روی زبانم، بگویم. لابد حس خوبی دارد که خیلی&zwnj;ها این&zwnj;طور زندگی می&zwnj;کنند. شاید دفعه&zwnj;ی بعد...]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/04/1025.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/04/1025.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 28 Apr 2012 16:12:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گاهی گریز*</title>
         <description><![CDATA[<p>اینجا هیچ&zwnj;کس جز من فارسی حرف نمی&zwnj;زند. من هم فقط توی سرم فارسی حرف می&zwnj;زنم. درواقع من اصلاً اینجا حرف نمی&zwnj;زنم. برای همین کسی اینجا چیزی به فارسی نمی&zwnj;شنود. صدای قاشق و چنگال می&zwnj;آید. صدای دستگاه بخار آب. و بوی قهوه پیچیده توی سرم. این جمله&zwnj;ها فضا را خیلی روشنفکری می&zwnj;کند. بوی قهوه، صدای دستگاه قهوه&zwnj;ساز و آب جوش. صدای قاشق و چنگال. من سیگار نمی&zwnj;کشم وگرنه لابد در تصویر همچین فضای روشنفکرانه&zwnj;ای، بوی سیگار هم باید توی جمله&zwnj;ام می&zwnj;پیچید. بوی سیگار البته توی هوا پیچیده. و من عاشق بوی گوگرد کبریت پسری هستم که این بغل سیگارش را با فندک روشن نمی&zwnj;کند. همه بلندبلند حرف می&zwnj;زنند. صدای خواننده از زیر صداها خیلی محو می&zwnj;آید. صندلی&zwnj;های پایه&zwnj;بلند جلوی پیشخان پر هستند. میزهای اطراف هم همین&zwnj;طور. من تسلیم فضای روشنفکری اینجا نشده&zwnj;ام. تسلیم این فضایی که خودم نوشتم&zwnj;اش. هر چند دقیقه یک&zwnj;بار در باز می&zwnj;شود و نور روز می&zwnj;ریزد توی تاریکی اینجا. سایه&zwnj;ی ضدنور مردی که پشت پیشخان نشسته لیوانش را بالا می&zwnj;برد و بعد می&zwnj;آورد پایین. این&zwnj;ها بلندبلند حرف می&zwnj;زنند. عین ترک&zwnj;ها. من تسلیم هیچ&zwnj;کدام از این چیزهایی که نوشته&zwnj;ام نشدم. برای همین چای ارل&zwnj;گری می&zwnj;نوشم. دسته&zwnj;ی پسرهایی که آن طرف&zwnj;تر نشسته&zwnj;اند و دختری به جمع&zwnj;شان اضافه شده، مدام از خنده می&zwnj;ترکد. دوست داشتم می&zwnj;فهمیدم چه می&zwnj;گویند. مثل فارس&zwnj;ها پچ&zwnj;پچ نمی&zwnj;کنند. شنیدن حرف&zwnj;های&zwnj;شان کاری ندارد. آن&zwnj;قدر که بلند معاشرت می&zwnj;کنند. اینجا اما هیچ&zwnj;کس جز من فارسی حرف نمی&zwnj;زند. جز خودم که می&zwnj;خواهم الان بلند بشوم، دو هزار تومان پول چای ارل&zwnj;گری توینینگزم را بدهم. آدم گاهی باید در محله&zwnj;ی ارمنی&zwnj;های تهران معاشرت کند. با این &laquo;ر&raquo;های غلیظ و این صدای بلند&zwnj;شان.&nbsp; </p><p><em>* گاهی گریز اسم وبلاگ <a href="http://matinnianazanin.blogfa.com/">نازنین متین&zwnj;نیا</a> است. و عنوان ستون هفتگی&zwnj;اش در دوشنبه&zwnj;های فرهیختگان </em></p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/04/1013.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/04/1013.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 02 Apr 2012 17:43:35 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از خشونت روانی حرف بزنیم</title>
         <description><![CDATA[<p>درباره&zwnj;ی &laquo;خشونت&raquo; که حرف می&zwnj;زنیم، نخستین&zwnj; چیزهایی که به ذهن&zwnj;مان می&zwnj;رسد کتک&zwnj;کاری و باتوم و یقه&zwnj;گیری و این چیزهاست. بحث به &laquo;خشونت روانی&raquo; که می&zwnj;کشد، خیلی&zwnj;های&zwnj;مان به فحاشی و عربده&zwnj;کشی و تهدید و تهمت و زرنگ&zwnj;بازی&zwnj;های این&zwnj;طوری فکر می&zwnj;کنیم. من این روزها اما به چیز دیگری هم فکر می&zwnj;کنم. فکر می&zwnj;کنم خشونت روانی، دایره&zwnj;اش خیلی گسترده&zwnj;تر از این چیزهایی است که همه&zwnj;مان می&zwnj;شناسیم و می&zwnj;شود حتا چیزهای مثبت را هم توی این دایره گذاشت.&nbsp; </p><div class="msg Nth">خشونت بیش از آن که در ذات فعل باشد، در شکل و فرم است که بروز می&zwnj;یابد‬. ‫برای همین ممکن است‬ ‫ابراز محبت هم خود به نوعی خشونت تبدیل شود. فکر می&zwnj;کنم آدمی هم که به&zwnj;زور می&zwnj;خواهد محبت&zwnj;اش را ابراز کند درواقع دارد طرف مقابلش را با نوعی خاص و ناخواسته از خشونت می&zwnj;آزارد‬. ابراز محبت را می&zwnj;توان یک چرخه تصور کرد. اگر فرستنده و گیرنده&zwnj;ی این چرخه نسبت به هم در حالت تعادل نباشند، چرخه جوری معیوب می&zwnj;شود که باعث آزار روحی یکی از دو نفر می&zwnj;شود. در این مورد اما، قضاوت منفی اغلب آدم&zwnj;ها بیشتر طرف کسی است که با محبت ناخواسته و تحمیلی آزار می&zwnj;بیند. چرا که اغلب آدم&zwnj;ها فکر می&zwnj;کنند هر کسی در مقابل محبت زیاد و بی&zwnj;دریغ که قرار می&zwnj;گیرد باید خدا را و محبت&zwnj;کننده را شاکر باشد که همای سعادت به او رو کرده. و در این وانفسا اگر هم یکی بیاید بحث خشونت روانی را مطرح کند، یک جوری نگاهش می&zwnj;کنند که انگار خوشی زده زیر دلش و قدر هم نمی&zwnj;شناسد.&nbsp;</div><p>داستانی پر آب چشم و دراز است این&zwnj;طور خشونت&zwnj;های روانی. این&zwnj;طور آزارهای روحی که از بچگی هم کلید می&zwnj;خورد. از همان موقع که کودکی را از سر ذوق بغل می&zwnj;گیرند و برای خالی کردن ذوق خودشان چنان فشارش می&zwnj;دهند که گریه&zwnj;ی بچه در می&zwnj;آید. همه&zwnj;چیز همین&zwnj;طوری شروع می&zwnj;شود دیگر. یک&zwnj;سرش را که بگیرید می&zwnj;توانید به خودخواهی آدم&zwnj;ها برسید. به این&zwnj;که برای تخلیه&zwnj;ی حس عاطفی خودشان حاضرند طرف مقابل را خرد و خمیر هم بکنند. دختر و پسر هم ندارد. عاطفه و محبت یک&zwnj;طرفه که باشد، همیشه یکی از دو نفر قربانی خشونت روانی می&zwnj;شود. و تا بیاید خودش را و روانش را از همچین وضعیتی خلاص بکند، هزار و یک آزار دیگر می&zwnj;بیند. و خیلی&zwnj;های&zwnj;مان می&zwnj;دانیم که همین خشونت&zwnj;های روانی، در بعضی آدم&zwnj;ها به خشونت&zwnj;های فیزیکی کشیده. داستان فیلم &laquo;دو زن&raquo; را که یادتان نرفته؟&nbsp; </p><p>دوست دارم یک روز، یک نفر بردارد داستان آدم&zwnj;هایی را بنویسد که به زور دوست داشته شده&zwnj;اند. داستان مردها و زن&zwnj;هایی که نمی&zwnj;خواستند، اما خرخره&zwnj;شان را گرفتند و فشار دادند تا بگویند دوستت دارم. داستان خستگی&zwnj;ها و عصبانیت&zwnj;ها و حرص&zwnj;ها و غصه&zwnj;های زن&zwnj;ها و مردهایی که التماس کرده&zwnj;اند دست از سرشان بردارند، و طرف مقابل خودخواه&zwnj;تر از این حرف&zwnj;ها بوده که اهمیتی به این خواهش&zwnj;ها بدهد. ما همیشه داستان عاشق&zwnj;های تنها را خوانده&zwnj;ایم، یک&zwnj;بار هم یکی بیاید داستان طرف دیگر ماجرا را بنویسد. داستان این خشونت روانی را که خیلی&zwnj;های&zwnj;مان را ناخواسته و ندانسته اسیر کرده. اصلاً چه&zwnj;طور است خودمان داستان&zwnj;های&zwnj;مان را در همین وبلاگستان تعریف کنیم؟ </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/04/976.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/04/976.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Social</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 01 Apr 2012 00:45:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تیتراژ پایانی سال نود</title>
         <description><![CDATA[<p>سال جدید را چه&zwnj;طور شروع کردم؟ خوب و آماده برای در کردن خستگی زیاد سال نود. سال پیش برای من سال تصمیم&zwnj;های گنده&zwnj;ی زندگی بود. البته آدمیزاد هر سالِ زندگی&zwnj;اش را که می&zwnj;گذراند حتماً توی آن سال بالاخره یک تصمیم مهم گرفته دیگر! اما سال نود برای من از این لحاظ سال بزرگ و سنگینی بود. بهار سال پیش فکر می&zwnj;کردم امکان ندارد جرات و طاقت بعضی تصمیم&zwnj;های گنده را داشته باشم. دلهره&zwnj;ام زیاد بود و آینده&zwnj;ی وحشتناکی را با آن دلهره جلوی پایم می&zwnj;دیدم. پای خدا را وسط نمی&zwnj;کشم، برای همین خوشحالم که با همه&zwnj;ی سختی&zwnj;ها توانستم چند تا تصمیم بزرگ را بی&zwnj;توجه به ظاهر وحشتناک&zwnj;شان بگیرم. و بعد انگار که دومینوی تصمیم&zwnj;گیری راه افتاده باشد، پشت سر اولی&zwnj;، بعدی و بعدی و بعدی&zwnj;اش هم آمد و آخری&zwnj;اش که تا همین زمستان و پیش پای سال جدید هم طول کشید.&nbsp;</p><p>بزرگترین ترس سال نود برایم پشیمانی بود. از لاک محافظه&zwnj;کاری&zwnj;ام یک جاهایی بیرون آمده بودم و واهمه داشتم که زیر پایم خالی بشود. نشد اما. دوست&zwnj;های خوب و مهربانی هم داشتم که این وسط خوب هوایم را داشتند. یکی&zwnj;شان همین <a href="http://www.natoor.com/">ناتور وبلاگستان و پدرام خودمان</a>. توی همین سال بود که دوستی&zwnj;های کمرنگ شده&zwnj;ام را پررنگ کردم. پای بریده شده&zwnj;ی دوست&zwnj;های قدیمی&zwnj;ام را دوباره به زندگی&zwnj;ام باز کردم. و البته که دوستی&zwnj;های مریض را هم قطع کردم. توی همین سال نود فهمیدم که خلایق درواقع لایق آن چیزی هستند که نصیب&zwnj;شان می&zwnj;شود و قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری. در نهایت همین سال نود تصمیم گرفتم با آدم&zwnj;هایی معاشرت کنم که پیش&zwnj;شان راحت هستم و خودم را همان&zwnj;طور که هستم دوست دارند. و این پایان خوشی برای یک دهه بالا و پایین شدن&zwnj; بود. </p><p>خلاصه این&zwnj;که، توی سال نود من حسابی خودتکانی کردم. هم خودم را از چیزهای آزاردهنده تکاندم، و هم زندگی&zwnj;ام را. تا این آخرهای سال هم هنوز کمی دلهره داشتم که نکند جایی اشتباهی کرده باشم که خودم متوجه نیستم. باز هم پای خدا را وسط نمی&zwnj;کشم، از خودم و روزگار مایه می&zwnj;گذارم که یک&zwnj;جوری چرخیدند و چیزهایی دیدم و اتفاق&zwnj;هایی افتاد که این یک&zwnj;ذره دلهره هم از بین رفت و بالاخره توپ نود و یک هم ترکید و راحت شدم. سال جدید را چه&zwnj;طور شروع کردم؟ خوب. آرام و خاطرجمع. برای سال جدیدم هیچ آرزویی نکردم جز این&zwnj;که سال نود و یک، سال تصمیم&zwnj;های گنده نباشد. &nbsp; </p><p><strong>با سپاس ویژه از:&nbsp;</strong> <br />نگار، نازنین، نیما، لیلی، مژگان، ساناز، زهرا، سولماز، کتی، نوین، آنا، فرجام، سپیده، آرش&zwnj;ها، فرانچسکا، احسان، عطا، فرزاد، رکسانا، مهسا، سیروس، کاوه، نیلگون، غزلی و خانواده&zwnj;ی محترم نبوی.&nbsp; </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/03/1008.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/03/1008.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 25 Mar 2012 16:06:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رخت عزا تو صندوق</title>
         <description><![CDATA[<p>موهایم دانه دانه سفید می&zwnj;شدند. کار و زندگی&zwnj;ام را ول کرده بودم و نشسته بودم توی خانه به شمردن تارهایی که پشت سر هم برق می&zwnj;انداختند توی سرم. هشدار را وقتی گرفتم که آرایشگرم موی سفید را از توی ابروهایم کند و گرفت جلوی چشمم. که یعنی حواست هست یا این&zwnj;قدر گیر کردی لای موهای سفید سرت، که این را ندیدی؟ یک دانه موی سفید را گذاشتم نوک انگشتم و فکر کردم باید بشود این یک تار موی کوتاه سفید را یک&zwnj;جوری نگه داشت. و فکر کردم کاش این یک&zwnj;دانه تار موی عجیب جای ابرو، کف دستم در آمده بود مثلاً. بعد می&zwnj;توانستم به هرکس که می&zwnj;رسم برای سرگرم کردنش از موی سفیدی بگویم که توی دستم داشتم. نه رویش. وسط کف دستم. خنده&zwnj;ام گرفت و نفسم تار مو را پراند. </p><p>موهایم دانه دانه سفید می&zwnj;شدند. می&zwnj;نشستیم با آرایشگرم دو هفته یک بار کله&zwnj;ام را می&zwnj;جوریدیم. مثل میمون مادر و میمون بچه. می&zwnj;نشستم روی سه&zwnj;پایه&zwnj; و او می&zwnj;ایستاد پشتم و می&zwnj;افتاد به جان سرم. برای هر تار موی اضافه&zwnj;ای که پیدا می&zwnj;کرد یک قصه سرهم می&zwnj;کردم. قصه&zwnj;هایم که تمام می&zwnj;شد وقت نصیحت می&zwnj;رسید. می&zwnj;ایستاد جلوی صورتم و دود سیگارش را می&zwnj;کرد توی حلقم و می&zwnj;گفت باید موهایم را رنگ کنم. یا هایلایت. کله می&zwnj;کشیدم و توی آینه را نگاه می&zwnj;کردم و بعد چهار انگشتم را می&zwnj;انداختم لای موهایم و انگار که شانه بکشم توی&zwnj;شان، می&zwnj;کشیدم عقب می&zwnj;گفتم حیف نیست؟ هدف گلی امامی است. به گلی امامی که برسم دیگر خیالم راحت می&zwnj;شود.&nbsp;</p><p>موهایم دانه دانه سفید می&zwnj;شدند. چند روز مانده به چهارشنبه&zwnj;سوری ایستاده بودم جلوی آینه. دست می&zwnj;کشیدم توی موهایم و دنبال موی سفید تازه می&zwnj;گشتم. دو تا قصه&zwnj;ی تازه داشتم که خورده بودم&zwnj;شان و از تویش باید دست کم یک تار دیگر موی سفید در می&zwnj;آمد. قصه&zwnj;ی این&zwnj;بار اشکش زیاد شده بود. آن&zwnj;قدر که تلفن کردم به آرایشگرم روزی که قصه ساخته شد. برایش گفتم فکر کنم از این یکی بالاخره یک تار موی سفید بلند درست بشود. و شاید بعدش خجالت بقیه بریزد و رشد بکنند و به گلی امامی&zwnj;ام نزدیک&zwnj;تر بشوم. جیغ می&zwnj;کشید که من دیوانه&zwnj;ام و می&zwnj;خواهم او را هم با این چرت و پرت&zwnj;هایم دیوانه بکنم. دست کشیدم که برقش چشمم را گرفت. اول صدای توی سرم گفت سفید نیست. برق افتاده. ولی رفتم جلوتر. آن&zwnj;قدر که بازدمم بخار می&zwnj;شد روی آینه. نگاهش کردم. نشسته بود روی شقیقه. آرام. غمگین. درست عین قصه&zwnj;ی آخری که گیرم آمده بود.&nbsp;</p><p>آرایشگرم می&zwnj;گفت موی سفید ابرو شاید از کمبود ویتامینِ بعد از رژیم باشد. ولی موی سفید شقیقه مال قصه نیست. غصه&zwnj;ات که زیاد می&zwnj;شود فکرت که له می&zwnj;شود می&zwnj;افتد به جان موهای شقیقه. من؟ چندبار دست کشیده بودم توی موهای شقیقه&zwnj;اش. موهایی که وقتی شناختمش سیاه بود و وقتی دست می&zwnj;کشیدم تویش خاکستری شده بود. گفته بود آرام نمی&zwnj;گیری. آرام اگر بگیری موی من را هم سفید نمی&zwnj;کنی. برای آرایشگرم گفتم که آرام نگرفتم و موهایش را سفید و سفیدتر کردم. آرایشگرم گفت باید موهایم را رنگ کنم. گفت که گلی امامی نمی&zwnj;شناسد و برایش هم مهم نیست که گلی امامی چه&zwnj;قدر موهای نقره&zwnj;ای قشنگی دارد. بعد کله&zwnj;ام را سفت&zwnj;تر چسباندم به آینه. جلوی دهنم یک دایره&zwnj;ی بخار درست شد. نگاهش کردم که جا خوش کرده بود روی شقیقه. </p><p>&nbsp;نشستم جلوی آینه، با قیچی تمام موهای سفید را بریدم. دانه دانه گذاشتمشان توی کیسه. گذاشتم&zwnj;شان برای چهارشنبه&zwnj;سوری. برای چهارشنبه&zwnj;سوزی. که کز بدهم&zwnj;شان و بوی گند خودشان و قصه&zwnj;های&zwnj;شان را بلند کنم. بلند که شدم، شقیقه&zwnj;ام برق زد. برق همان که ماند تا یادم بماند از یک&zwnj;جا دیگر نخواستم گلی امامی بشوم. </p><p><strong><em>:: از روزهای بازنویسی </em></strong></p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/03/1005.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/03/1005.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 11 Mar 2012 00:38:50 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چیزهایی هست که نمی‌دانی*</title>
         <description><![CDATA[<p>گاهی وقت&zwnj;ها، دوراهی&zwnj;های زندگی بدجوری فشار می&zwnj;آورند. از آن فشارهای زیادی که نمی&zwnj;دانی زیرش بزایی، یا سقط کنی با خطر مرگ مادر و بچه با هم! گاهی وقت&zwnj;ها توی این موقعیت&zwnj;ها گیر می&zwnj;کنم. گیر می&zwnj;کنم. گیر می&zwnj;کنم. یعنی یک جوری گیر می&zwnj;کنم که تا ابد می&zwnj;توانم این&zwnj;جا بنویسم &laquo;گیر می&zwnj;کنم&raquo; تا ذهنم باز بشود. درست و غلطش را بفهمم. گاهی وقت&zwnj;ها عواقب گفتن یک حرف، از نگفتن&zwnj;اش کمتر است. وقتی نمی&zwnj;گویی&zwnj;اش، باد می&zwnj;کنی. شک می&zwnj;کنی. محتاط می&zwnj;شوی. چشم&zwnj;هایت تنگ می&zwnj;شود وقت شنیدن هر حرفی. تجربه&zwnj;اش را که داشته باشی یک چیزهایی تویت ویران می&zwnj;شود. سر این دوراهی&zwnj;ها که گیر می&zwnj;کنم تشخیص درست و غلط برایم ناممکن می&zwnj;شود. می&zwnj;نشینم کاغذ می&zwnj;گذارم جلوی رویم، مثل الان و ضررها و فایده&zwnj;های هر دو راه را می&zwnj;نویسم. بلکه بفهمم کدام راه درست&zwnj;تر است. بعضی وقت&zwnj;ها اما یک&zwnj;جوری گیر می&zwnj;کنم که زل می&zwnj;زنم به کاغذ. فکر می&zwnj;کنم واکنش نشان دادنم به اتفاق یک چیز است و سکوت کردنم یک چیز دیگر. هر دو ضرر دارند و هیچ راهی محض رضای خدا که هیچ، محض رضای من ِ بنده&zwnj;ی خدا به یک فایده&zwnj;ی کوچک هم نمی&zwnj;رسد که بشود دستگیره و آویزانش بشوم. بعد من می&zwnj;مانم و دو راه مزخرف. و فکر می&zwnj;کنم چه&zwnj;کار کنم؟ حسی رفتار کنم؟ بین بد و بدتر منفعت خودم را بچسبم یا منفعت طرف مقابلم را؟ بعد گیر می&zwnj;کنم، گیر می&zwnj;کنم، گیر می&zwnj;کنم.... که گاهی حتا منفعت طرف مقابل به ضرر خودش هم می&zwnj;شود. نمی&zwnj;فهمید چه می&zwnj;گویم نه؟ خودم می&zwnj;فهمم. و بلند می&zwnj;نویسم&zwnj;شان شاید بیشتر بفهمم. شاید راه حل&zwnj;ام برای همچین دوراهی عجیبی، بلیت یک&zwnj;سره خریدن و کندن و رفتن و گم و گور شدن نباشد. که حتا اگر این هم باشد، من آن آدمی&zwnj;ام که از پای هواپیما زنگ می&zwnj;زنم و حرف دلم را می&zwnj;زنم و بعد می&zwnj;پرم، آن&zwnj;جا که گیر کردن&zwnj;اش از این جنس نباشد. این جنس بنجل چینی که رابطه&zwnj;های&zwnj;مان را پر کرده. </p><p>* عنوان همان&zwnj;طور که می&zwnj;دانید نام فیلمی است که این روزها روی پرده&zwnj;ی سینماهای ایران است. </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/02/977.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/02/977.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 26 Feb 2012 12:15:14 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خوشحالی‌های الکی</title>
         <description><![CDATA[<p>چند وقت پیش لاله یک پست <a href="http://monsefaneh.blogspot.com/2012/02/normal-0-false-false-false-en-us-x-none.html">نوشته بود</a> درباره&zwnj;ی تشکر کردن&zwnj;اش در بلاد فرنگ برای بدیهیات. بدیهیاتی که توی ایران از آدم دریغ می&zwnj;شود. امروز فکر می&zwnj;کردم چیزی که لاله درباره&zwnj;اش نوشته، از یک جهت دیگر توی ایران برای ما هم اتفاق می&zwnj;افتد. این&zwnj;که امکانات بدیهی برای&zwnj;مان یک چیز لوکس به&zwnj;حساب می&zwnj;آید. امروز توی بانک ملت از سردرخواست خودم، خواستند بلوتوث گوشی&zwnj;ام را روشن کنم تا نرم&zwnj;افزار همراه&zwnj;بانک را برایم بفرستند. اعتراف می&zwnj;کنم خوشحال بودم از این&zwnj;که می&zwnj;توانم با گوشی&zwnj;ام پول جابه&zwnj;جا کنم. و بعد فکر کردم چرا برای همچین کار ساده&zwnj;ای که جزو خدمات ساده&zwnj;&zwnj;ی بانک&zwnj;های جهان باید به حساب بیاید، من این&zwnj;قدر شاکر و خوشحالم؟ و بعد فکر کردم به تمام چیزهایی که به خاطرشان احساس کردم های&zwnj;کلاس شده&zwnj;ایم یا فکر کرده&zwnj;ام چه&zwnj;قدر باید متشکر باشم. یک&zwnj;بار حتا جایی خوانده بودم کیسه&zwnj;ی هوای ماشین در خارج از ایران جزو ملزومات است و در ایران جزو امکانات ویژه&zwnj; و آ&zwj;پشن اضافی به حساب می&zwnj;آید. </p><p>مثال&zwnj;هایش زیاد هستند. خوشحالی&zwnj;ام از تلاش شهرداری برای ایجاد فضای سبز، خوشحالی&zwnj;ام از درست کردن پیاده&zwnj;روهای خوب برای پیاده&zwnj;روی عصرگاهی. در نظر گرفتن جایی برای نشستن و کتاب خواندن در شهرکتاب مرکزی، داشتن اینترنت وایرلس در بعضی کافه&zwnj;ها، فروش آنلاین بلیت سینما و چیزهایی از این دست که به نظر جزو بدیهیات و حقوق طبیعی شهروندی می&zwnj;آیند، اما به ایران که می&zwnj;رسد و به ما که می&zwnj;رسد حس&zwnj;اش می&zwnj;شود امکانات ویژه. خوشحالی می&zwnj;آورد. از بس که عادت کرده&zwnj;ایم به سخت زندگی کردن و راضی بودن به حداقل&zwnj;ها. از بس که برای دو هزار تومان پول تلفن، دو هزار ساعت توی صف بانک ملی ایستاده&zwnj;ایم و از بس خیلی&zwnj;کارهای بیهوده&zwnj;ی دیگر به خاطر نداشتن حقوق شهروندی&zwnj;مان کرده&zwnj;ایم، که وقتی حق&zwnj;مان را بهمان می&zwnj;دهند، فکر می&zwnj;کنیم لطف بزرگی در حق&zwnj;مان شده و باید از کمر خم بشویم دربرابر دولت و اداره&zwnj;هایش که گوشه&zwnj;ی چشمی به ما شهروندان می&zwnj;کند.&nbsp; </p><p>همین فکرها را کردم که لذت نرم&zwnj;افزار همراه&zwnj;بانک از بین رفت و بعد دیدم خوشحالی من در این شهر همین چیزهاست. و اگر بخواهم حواسم را به این خوشحال&zwnj;شدن&zwnj;های بیهوده جمع بکنم و به خاطر لبخندهایم حس حماقت بهم دست بدهد، تهران تحمل&zwnj;ناپذیر می&zwnj;شود.&nbsp; </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/02/978.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/02/978.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Social</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 24 Feb 2012 00:06:49 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به چاله‌ی میدان نزدیک می‌شوید!</title>
         <description><![CDATA[<p>با توجه به عربده&zwnj;کشی و یقه&zwnj;گیری اخیر در یکی از خیابان&zwnj;های فرهنگی تهران، از این به بعد برای نویسنده شدن یادگیری دفاع شخصی هم توصیه می&zwnj;شود. کلاً احتیاط کنید! </p><p><strong>:: بی&zwnj;ربط نیست:<br /><a href="http://www.natoor.com/2012/02/2258.php">ما نویسنده هستیم؟</a> </strong>/ پدرام رضایی&zwnj;زاده</p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/02/974.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/02/974.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Literature</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 10:25:24 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شنبه‌ها در همشهری</title>
         <description><![CDATA[<p>اعتیاد به نوشتن است دیگر. گاهی نشانه&zwnj;اش می&zwnj;شود همین ستون که قرار است از این به بعد شنبه&zwnj;ها در همشهری چاپ بشود. شروعش هم یادداشت امروزم درباره&zwnj;ی &laquo;جیرجیرک&raquo; احمد غلامی است که می&zwnj;توانید از <a href="http://www.page-13.com/press/2012/02/973.php">این&zwnj;جا</a> بخوانیدش. یادداشت&zwnj;های بعدی را مستقیم در بخش <a href="http://www.page-13.com/press/">یادداشت&zwnj;های مطبوعاتی</a> می&zwnj;گذارم، همین بغل، ستون سمت چپ.&nbsp;</p><p><strong>مثل دراز کشیدن وسط گندمزار</strong><br /> برای خیلی&zwnj;های مان پیش آمده آدم&zwnj;هایی را در موقعیت&zwnj;هایی ببینیم که هیچ ربطی  به آن ندارند. مثل این&zwnj;که یک آدم هنری ِ شوریده را بالای سر ساختمان ِ در  حال ساخت ببینید. آدمی که هیچ ربطی به آن فضا ندارد اما کلاه ایمنی را سرش  گذاشته و همه&zwnj;ی تلاشش را هم می&zwnj;کند که خودش را مهندس خوبی نشان بدهد. اما  می&zwnj;رود بالای ساختمان و از بلندی و از اسکلت آهنی ساختمان نیمه&zwnj;کاره  می&zwnj;ترسد. مثل این می&zwnj;ماند که یک آدمی که روحیه&zwnj;ی حساس و هنری دارد برای  فرار از خیلی چیزها هم که شده به جنگ پناه ببرد و پایش به خط مقدم باز  بشود. فکر می&zwnj;کنید چه بلایی سر این&zwnj;طور آدم&zwnj;ها می&zwnj;آید؟ اصلاً بیایید  درباره&zwnj;ی همین مورد آخر فکر کنیم. یا به این فکر کنیم که جنگ با آدم&zwnj;هایی  که نمی&zwnj;توانند ماشه را بچکانند چه&zwnj;کار می&zwnj;کند؟ <a href="http://www.page-13.com/press/2012/02/973.php">[متن کامل را از این&zwnj;جا بخوانید.]</a> </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2012/02/975.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2012/02/975.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Literature</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 08:47:27 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

