<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>صفحه‌ی سيزده | یادداشت‌های مریم مهتدی درباره‌ی ادبیات و جامعه</title>
      <link>http://www.page-13.com/</link>
      <description>یادداشت‌های مریم مهتدی</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 21 Aug 2010 00:46:34 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>ما همیشه‌عابران ِ خیابان ولیعصر</title>
         <description><![CDATA[<p>یادم نمی&zwnj;آید هیچ&zwnj; زمانی به اندازه&zwnj;ی این روزها، آدم ِ در حال مهاجرت دیده باشم. به نظر من همه&zwnj;ی مهاجرت&zwnj;ها هم مثل هم نیستند. یعنی مهاجرها لزوماً کسانی نیستند که زندگی&zwnj;شان را اینجا فروخته&zwnj;اند و دارند کوچ می&zwnj;کنند. همین دوستان دور و نزدیک&zwnj;مان که پذیرش می&zwnj;گیرند و به اسم دوره&zwnj;های چند ساله&zwnj;ی درسی می&zwnj;روند هم مهاجرند. خیلی&zwnj;هایشان دیگر بر نمی&zwnj;گردند. الان اسم&zwnj;اش را بگذارند سفر، بعدها می&zwnj;شود کوچ. </p><p>می&zwnj;گفتم که؛ دور و اطراف خودم هم نباشد، هفته&zwnj;ای یک آدم می&zwnj;بینم که قرار است برود مهمانی خداحافظی فلان دوست یا فامیل. قبلاًها این&zwnj;طور نبود. قبل&zwnj;ها مهاجرت دوست&zwnj;هایم برایم یک اتفاق غیرمنتظره و غیرتکراری بود. اصلاً بگویید یک اتفاق عجیب. همه&zwnj;مان دور هم نشسته&zwnj;ایم، یک نفر یکهو می&zwnj;گوید من رفتم. قبلاًها وقتی یکی می&zwnj;رفت، آن&zwnj;قدر برایم درد رفتن&zwnj;اش تازه بود که پست وبلاگم می&zwnj;آمد و از <a href="http://www.page-13.com/2008/09/561.php">این&zwnj;جور نوشتن&zwnj;های</a> پر سوز و گداز که ای وای حالا تنهاتر می&zwnj;شویم و...</p><p>حالا انگار عادی شده. نشسته&zwnj;ایم دور هم، یکهو چند نفر می&zwnj;گویند خب ما رفتیم! و می&zwnj;روند. الان دیگر طوری شده که وقتی فکر می&zwnj;کنم به فلان کشور اروپایی، می&zwnj;بینم بیشتر از این تهران خودمان، آن&zwnj;جا دوست و آشنا دارم. حس این روزها را دوست ندارم. حس این&zwnj;که آدم&zwnj;ها تنهاتر می&zwnj;شوند، هم آن&zwnj;ها که می&zwnj;روند، هم آن&zwnj;ها که می&zwnj;مانند.&nbsp;</p><p><strong>پ.ن</strong><br />تقدیم به فریانه، که رفت. </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/08/833.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/08/833.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 21 Aug 2010 00:46:34 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شما اسم‌اش را بگذارید «روز خبرنگار»! </title>
         <description><![CDATA[<p>خنده&zwnj;دار و مسخره نیست، که دو سال پیش هم اوضاع روزنامه&zwnj;نگاری/خبرنگاری این مملکت آن&zwnj;قدر اسفناک بود که در روز دولتی ِ خبرنگارش نوشتم: &laquo;<a href="http://www.page-13.com/2008/08/514.php">کدام خبرنگار؟ کدام کشک؟</a>&raquo; و حالا دو سال گذشته اوضاع از آن هم بدتر شده؟ خنده&zwnj;دار و مسخره نیست که همین&zwnj;طوری هفته به هفته خبر مهاجرت و گریز همکارهایمان را به کشورهای مختلف دنیا می&zwnj;شنویم و مدام از توی دفتر تلفن&zwnj;مان شماره&zwnj;های ۹۱۲ پاک می&zwnj;کنیم و می&zwnj;ترسیم شماره&zwnj;های جدید دوست&zwnj;های قدیم&zwnj;مان را در گوشی&zwnj;هایمان نگه داریم؟ خنده&zwnj;دار نیست که هنوز برای یک عالمه از آدم&zwnj;های مطبوعاتی&zwnj;مان خط می&zwnj;کشیم روی دیوار که کی از بند در می&zwnj;آیند؟ </p><p>پارسال که دل و دماغ نوشتن همین&zwnj;ها هم نبود، امسال اما این ۱۷ مرداد لعنتی را بهانه&zwnj;ای می&zwnj;کنم برای یاد کردن از روزنامه&zwnj;نگارها و خبرنگارهای زندانی و همه&zwnj;ی آن&zwnj;هایی که ناگزیر شدند به رفتن.&nbsp; </p><p><strong>:: مرتبط:<br /></strong>&nbsp;<a href="http://pouriaalami.blogspot.com/2010/08/17.html">۱۷ مرداد</a> [پوریا عالمی]<br /><a href="http://jsamiee.com/archives/239">دور هم باشیم کلاً</a> [جلال سمیعی]</p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/08/832.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/08/832.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Social</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 08 Aug 2010 12:45:51 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اوغور بخیر!</title>
         <description><![CDATA[<p>بالاخره قسمت شد این مجله&zwnj;ی &laquo;الف&raquo; را بگیرم و نگاهی به شماره&zwnj;ی تیرماه ۸۹&zwnj; اش بیاندازم. در صفحه&zwnj;ی هفت&zwnj;اش، یادداشت کوتاهی از فرزانه طاهری چاپ شده که خط اولش را برایتان می&zwnj;نویسم: &laquo;کتاب آخر من که سه سال روی آن کار کرده&zwnj;ام، &laquo;خانم دالووی&raquo; ویرجینیا وولف است و نشر مرکز آن را منتشر خواهد کرد.&raquo;<br /><em>همشهری الف، ص ۷، شماره&zwnj;ی تیرماه ۸۹</em> </p><p>با توجه به این که &laquo;خانم دالووی&raquo; ترجمه&zwnj;ی فرزانه طاهری را نشر نیلوفر زمستان ۸۸ منتشر کرده، و این یادداشت کوتاه به قلم خانم طاهری در تیر ۸۹ چاپ شده، و با در نظر گرفتن این&zwnj;که یک کتاب پیش از چاپ باید به ناشر تحویل داده بشود، ناشر حروفچینی بکند، برای مجوز به ارشاد بفرستد، بعد از مجوز (شاید) ویرایش بشود، بعد غلط&zwnj;گیری و نمونه&zwnj;خوانی و صفحه&zwnj;بندی و خلاصه لیتوگرافی و چاپ و صحافی و انبار و در نهایت اعلام وصول و توزیع... و اگر در نظر بگیریم ارشاد هیچ هم برای مجوز این کتاب ناشر را معطل نکرده، یعنی اوایل پاییز سال گذشته احتمالاً کتاب به نشر نیلوفر سپرده شده. (همه&zwnj;ی این&zwnj;ها بدون این است که به تاریخ ِ &laquo;زمستان ۸۷&raquo; زیر مقدمه&zwnj;ی مترجم در کتاب نگاه کنیم). با این حساب چند سوال برای من پیش می&zwnj;آید:</p><p>این یادداشت مال عهد عتیق است؟<br />شماره&zwnj;ی تیر ۸۹، تابستان پارسال مطالب&zwnj;اش جمع شده؟<br />یادداشت تازه است ولی خانم طاهری آلزایمر گرفته؟<br />کتاب&zwnj;های نشر نیلوفر را قرار است نشر مرکز با تاخیر دوباره چاپ کند؟<br />خبرنگار کتاب از کتاب&zwnj;های مهم ناشرهای مهم خبر ندارد؟<br />جا زیاد بوده خبر کم، من هم مته&zwnj;ام را زیادی به خشخاش می&zwnj;گذارم؟ </p><p>کلاً چه خبر از تازه&zwnj;های نشر؟ </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/08/831.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/08/831.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Literature</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 05 Aug 2010 22:57:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دلخوشی‌های چندثانیه‌ای</title>
         <description><![CDATA[<p>چندسال پیش بود؟ نمی&zwnj;دانم. دوست نازنینی بهم می&zwnj;گفت آن روز می&zwnj;رسد که من ِ همیشه خندان ِ خوش&zwnj;گذران، دنبال دلخوشی&zwnj;های چندثانیه&zwnj;ای بدوم. هشدار می&zwnj;داد که خواهی نخواهی، زندگی روی آن دورش می&zwnj;افتد که برای راحت گذراندنش مجبوری تن به دل&zwnj;خوش&zwnj;کردن&zwnj;های کوتاه بدهی. آن&zwnj;قدر کوتاه که باور خودت هم نمی&zwnj;شود که دلخوشی&zwnj;ات و امیدت از یک چیزهای بی&zwnj;ارزشی ست که اگر با صدای بلند برای خودت بگویی حیرت&zwnj;زده می&zwnj;شوی. </p><p>حالا آن روزها رسیده. هم من به آن دلخوشی&zwnj;های لحظه&zwnj;ای رسیده&zwnj;ام، هم دلخوشی&zwnj;ها حیرت&zwnj;انگیزند. انگیزه&zwnj;ی تکان خوردن گاهی از صفر به پایین هم رد می&zwnj;شود، دلخوشی&zwnj;ها گاهی می&zwnj;شود عوض کردن فونت نوشته&zwnj;های موبایل. هیجان می&zwnj;شود کمی تند رانندگی کردن و مارپیچ رفتن. و اگر همین دوست&zwnj;داشتن و کتاب خواندن و گاهی نوشتن هم نبود گمان نمی&zwnj;کنم امید به زندگی آن&zwnj;قدر برش می&zwnj;داشت که... </p><p><strong>:: پی&zwnj;نوشت:</strong><br />نگارنده افسردگی نگرفته </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/07/830.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/07/830.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 31 Jul 2010 00:04:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مجبوری؟</title>
         <description><![CDATA[<p><em><strong>علی لطفی:</strong></em> مصاحبه&zwnj;ی حیرت&zwnj;انگیز &laquo;نیکی کریمی&raquo; با ماهنامه&zwnj;&zwnj;ی &laquo;۲۴&raquo; نمونه&zwnj;ی دقیقی از وجدان  معذب یک هنرمند میان&zwnj;مایه ایرانی است. نیکی کریمی پس از این&zwnj;که مدتی در  پوست و کالبد فروغ فرخزاد فرو رفته بود با تغییر فازی ناگهانی &ndash;و  البته  قابل ِ درک &ndash; به سوفیا کاپولا روی آورد. به&zwnj;همین دلیل تا مدت&zwnj;ها در  مصاحبه&zwnj;هایش فیلم&zwnj;ساز مورد علاقه&zwnj;اش را &laquo;ونگ کار-وای&raquo; معرفی می&zwnj;کرد. چون  احتمالاً از گوشه و کنار شنیده بود که سوفیا کاپولا هنگام دریافت اسکار بهترین فیلم&zwnj;نامه برای &laquo;گمشده در ترجمه&raquo; به تاثیر عمیق کار-وای اشاره  کرده بود. بی&zwnj;ربط هم نبود. استراتژی&zwnj;های سبکی، فضا و لحن فیلم کاپولا  به&zwnj;شدت یادآور فیلم&zwnj;ها و جهان کار-وای بود. اما حقیقتاً  هر کسی که دو  فیلم نیکی کریمی (یک شب - چند روز بعد) را دیده باشد تصدیق می&zwnj;کند که  هیچ ربطی به جهان کار-وای ندارد. (اتفاقاً فیلم&zwnj;سازی&zwnj;اش ارژینال نیست و  به جهان فیلم&zwnj;ساز دیگری ربط دارد)<br /><br />فیلم&zwnj;سازان جدید مورد  علاقه&zwnj;ی خانم کریمی طیف جالبی اند، که اگر عکس و اسم ایشان نبود تصور  می&zwnj;کردم کارگردانان محبوب &laquo;کریستین تامپسون&raquo; اند. این&zwnj;که بازیگری در  سال یکی&zwnj;دو فیلم لوده بازی کند قابل درک است. طبعاً هر هوش زیر  متوسطی هم چیزهایی درباره&zwnj;ی اقتصاد می داند. اما بازیگری که از بام تا شام در  کمدی&zwnj;های سخیف و لوده بازی می&zwnj;کند نمی&zwnj;تواند ادعا کند فیلم&zwnj;&zwnj;ساز مورد علاقه&zwnj;اش &laquo;جیا ژانگ&zwnj;که&raquo; است. (خیلی عجیب است که هوشیائو شین و تسای مینگ  لانگ را نگفته) از نوری بیلگه&zwnj;جیلان اسم برده و اشاره کرده که فیلم&zwnj;های  خوبی مثل اوزاک، سه میمون و فاصله دارد. و خب چون فیلم&zwnj;ها را ندیده اطلاع  ندارد که اوزاک و فاصله دو تا فیلم نیستند. در واقع اولی عنوان ِ ترکی  دومی است. <br /><br />حتا اگر همه ادعاهایش راست باشد دست&zwnj;کم نشانه&zwnj;ای است از  بحران وخیم روحی. تصور این&zwnj;که آدم شب&zwnj;ها در خانه&zwnj;اش &laquo;نبرد در بهشت&raquo;  ریگادس و &laquo;بیماری&zwnj;ها و یک قرن&raquo; ویراستاکول را نگاه کند و فردا صبح با استاد  الناز شاکردوست دیالوگ&zwnj;های دادائیستی خطاب به گلزار بگوید یا در فیلم  پیچیده&zwnj;ای مثل آقای هفت&zwnj;رنگ هنرنمایی کند حقیقتاً تصویر هولناک و چه&zwnj;بسا  خانمان&zwnj;سوزی است. این&zwnj;که &laquo;با این&zwnj;همه تناقض چطور آدمیزاد دوام می&zwnj;آورد&raquo;  می&zwnj;تواند موضوع یک پایان&zwnj;نامه روان&zwnj;&zwnj;شناسی باشد.</p><p><strong>:: این یادداشت را علی لطفی در گوگل&zwnj;ریدر نوشت، من در این&zwnj;جا آن&zwnj;را بازنشر کردم.</strong> </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/07/829.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/07/829.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Theater&amp;Cinema</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 28 Jul 2010 00:56:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>این «اگر»، این «اگر» ِ دوست‌داشتنی</title>
         <description><![CDATA[<p>کتابفروشی خوب یعنی جایی که وقتی می&zwnj;ری توش، احساس نکنی که جای کسی رو تنگ کردی (حتا اگر، &laquo;اگر&raquo; کوچیک باشه)، احساس نکنی باید زود خریدت رو بکنی بیای بیرون، احساس نکنی که باید لیست کتاب می&zwnj;داشتی و می&zwnj;رفتی اعلام می&zwnj;کردی و می&zwnj;خریدی می&zwnj;اومد بیرون. کتاب&zwnj;فروشی خوب یعنی که فروشنده&zwnj;ی مهربونش بهت بگه برو اون گوشه بشین یه داستان از این کتاب رو بخون اگر دوست داشتی بخر. کتابفروشی خوب یعنی جایی که بری و احساس راحتی بکنی با کتاب&zwnj;ها، با قفسه&zwnj;ها، به همه&zwnj;چی. </p><p>خلاصه&zwnj;ی کلام این&zwnj;که، &laquo;اگر&raquo; کتابفروشی واقعاً دلنشینی شده. من فقط یه سری از مزیت&zwnj;هاش رو براتون گفتم. فکر می&zwnj;کنم باید خودتون هم برید، جو اونجا رو ببینید، خصوصاً اگر بر بخورید به حضور چند تا آشنا، ببینید چه جمع کوچولوی مهربونی اونجا یکهو درست می&zwnj;شه. جای پرتی هم که نیست. کافیه از توی بلوار کشاورز بپیچید توی خیابون ۱۶ آذر، قبل از این&zwnj;که برسید به خیابون پورسینا، پارک کنید. کوچه&zwnj;ی عبدی&zwnj;نژاد همون&zwnj;جاست. سمت راست. پلاک ۶.</p><div style="text-align: center"><img src="http://www.yekpanjare.com/agarbookstore.jpg" border="0" alt="عکس از عطا صادقی/ یک پنجره" title="عکس از عطا صادقی/ یک پنجره" width="340" height="227" /></div>&nbsp;<p>پیشنهاد می&zwnj;کنم بار اول روز پنجشنبه برید اونجا. چرا؟ برید تا متوجه بشید. بعد هم اینکه، چهارتا روزنامه&zwnj;نگار فرهنگی&zwnj;هنری کتاب&zwnj;فروشی زده&zwnj;ان، دو تا ردیف کتاب پیشنهادی هم گذاشته&zwnj;ان. شما باشید ترغیب نمی&zwnj;شید اون کتاب&zwnj;ها رو بخونید؟ </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/07/828.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/07/828.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Proposal</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 23 Jul 2010 10:01:18 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم</title>
         <description><![CDATA[<p>به گمانم این بحث &laquo;قضاوت کردن&raquo; یا به اصطلاح ِ این روزها رایج&zwnj;تر، &laquo;جاج کردن&raquo; کمی دیگر قدیمی شده. مدت&zwnj;ها قبل خیلی از آدم&zwnj;هایی که در وب می&zwnj;نویسند، در وبلاگ&zwnj;ها یا گوگل&zwnj;ریدر در این&zwnj;باره بحث کردند. هرچند من آخرش نفهمیدم نتیجه&zwnj;ی بحث&zwnj;ها و جدل&zwnj;های زیادشان چه شد. خروجی آن بحث&zwnj;ها از دید من این شده که هرچند وقت یک&zwnj;بار وقتی آدم&zwnj;ها درباره&zwnj;ی چیزی قضاوت می&zwnj;کنند، همیشه عده&zwnj;ای هستند که با تشر و تحکم بگویند فلانی! جاج نکن. و همیشه عده&zwnj;ی دیگری هستند که دنبال&zwnj;رو نفر اول می&zwnj;توپند که نباید جاج کرد و آزادی بیان باید داشت و حرف&zwnj;هایی که در نهایت به محکوم کردن شخص قضاوت&zwnj;گر ختم می&zwnj;شود. </p><p>راست&zwnj;اش من از اول موضع&zwnj;ام در مقابل همه&zwnj;ی این بحث&zwnj;ها این بود که آدمیزاد یک چیزی در سرش دارد که قدرت قضاوت کردن به او می&zwnj;دهد. فرق است بین این&zwnj;که تو قضاوت نکنی درباره&zwnj;ی چیزی یا کسی، و این&zwnj;که بر مبنای قضاوت&zwnj;ات چه رفتاری را انتخاب بکنی. این&zwnj;که قضاوت چقدر درست یا غلط است آن&zwnj;قدر مهم نیست که نوع واکنش آدم&zwnj;ها و تحلیل&zwnj;شان بعد از قضاوت کردن مهم می&zwnj;شود. نکته&zwnj;ی اصلی به نظرم این&zwnj;جاست که ما آدم&zwnj;ها اگر در ذهن&zwnj;مان قضاوت نکنیم یک جای کارمان ایراد دارد. نکته&zwnj;ی دیگری که گاهی از ذهن منتقدان قضاوت&zwnj;کردن دور می&zwnj;ماند، پس&zwnj;زمینه&zwnj;های متفاوت ذهنی &zwnj;آدم&zwnj;هاست. هرکس بسته به محیط و شرایطی که در آن بزرگ شده ذهن قضاوت&zwnj;گرش رشد کرده. بستر خانواده، گروه دوستی، ارتباط&zwnj;های اجتماعی همه و همه در نوع شکل&zwnj;گیری ذهن قضاوت&zwnj;گر آدم&zwnj;ها مهم است. خیلی&zwnj;ها تا بهشان این نکته را یادآوری نکنی، یادشان می&zwnj;رود که جاج&zwnj;کردن بخشی از فرآیند ناگزیر ذهنی آدم&zwnj;هاست. بعد این&zwnj;طوری می&zwnj;شود که آدم&zwnj;ها یادشان می&zwnj;رود خودشان هم در وابستگی به محیطی که در آن بزرگ شده&zwnj;اند ناگزیر قضاوت می&zwnj;کنند. کسی که در خانواده&zwnj;ی مذهبی بزرگ نشده، در شرایط خاص درباره&zwnj;ی مذهبی&zwnj;ها قضاوت می&zwnj;کند و مذهبی&zwnj;ها به راحتی با ذهنیتی از پیش&zwnj;ساخته شده درباره&zwnj;ی غیرمذهبی&zwnj;ها قضاوت می&zwnj;کنند.&nbsp;</p><p>همه&zwnj;ی این&zwnj;ها را نوشتم که یادم بماند و یادآوری کنم به دوستانم، که قضاوت کردن نه تنها بد نیست که برای زندگی کردن لازم است. که ما حتا برای انتخاب گروه دوستی&zwnj;هایمان ناگزیر به قضاوت هستیم. قضاوت می&zwnj;کنیم که بعد می&zwnj;توانیم از بین آشناهایمان، دوست&zwnj;های نزدیک گزینش کنیم و آدم&zwnj;های اطراف&zwnj;مان را غربال کنیم. این&zwnj;که بعد از قضاوت ذهنی&zwnj;مان، چقدر بتوانیم به شخص مقابل&zwnj;مان احترام بگذاریم و با چه ادبیات و رفتاری با او حرف بزنیم و برخورد کنیم مهم است. هنر آدم&zwnj;ها نه قضاوت کردن، که مدیریت ِ رفتاری ذهن قضاوت&zwnj;گرشان است.&nbsp; </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/07/827.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/07/827.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 19 Jul 2010 08:44:16 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از علاقه‌مندی مخاطب تا معیارهای ادبی</title>
         <description><![CDATA[<p>برآیند نظر ۸۲ وبلاگ&zwnj;نویس درباره&zwnj;ی محبوب&zwnj;ترین کتاب داستانی سال ۸۷ برای هرکس از جهات گوناگون می&zwnj;تواند جذاب باشد. مثلاً برای حسن محمودی <a href="http://www.adamohava.ir/blog/?p=1009">صراحتِ وبلاگ&zwnj;نویس&zwnj;ها مهم بوده</a> و این&zwnj;که هرکس آشکارا نظرش را درباره&zwnj;ی کتاب&zwnj;های محبوب&zwnj;اش نوشته. برای من <a href="http://blog.khabgard.com/?id=-1302880524">نتیجه&zwnj;ی</a> فراخوان مهم&zwnj;تر از باقی چیزها بود. دوست داشتم بدانم جمع نظر وبلاگ&zwnj;نویس&zwnj;هایی که فارغ از هویت واقعی&zwnj;شان، به عنوان &laquo;وبلاگ&zwnj;نویس&raquo; در این فراخوان شرکت می&zwnj;کنند، چقدر با نظر داوران جوایز ادبی فرق می&zwnj;کند. راست&zwnj;اش حتا فکر می&zwnj;کردم نتیجه خیلی هم متفاوت بشود که سلیقه&zwnj;ی این طیف خاص از مخاطبان ادبیات را نشان بدهد. خصوصاً که در این مدت گاهی ایرادهای عجیبی هم می&zwnj;گرفتند مبنی بر این&zwnj;که مگر وبلاگ&zwnj;نویس&zwnj;ها چقدر تخصص دارند که بخواهند برای ادبیات &laquo;داوری&raquo; کنند. <span>مثل این که ما بگوییم کباب&zwnj;فروش&zwnj;ها وقت رسیدگی به &laquo;امورات&raquo;شان چه&zwnj;قدر تخصص دارند که نوشته&zwnj;هایشان را با غلط دستوری و رسم&zwnj;الخطی می&zwnj;نویسند!‬ </span>هرچند که از ابتدا هم بحث محبوبیت در مخاطب وبلاگ&zwnj;نویس مطرح بوده نه &laquo;جایزه&raquo;ای که بخواهد برایش &laquo;داوری&raquo; بشود. ولی حالا که نتیجه&zwnj;ی فراخوان مشخص شده و ۸۲ نفر حوصله کرده&zwnj;اند و نظرشان را گفته&zwnj;اند، خیلی هیجان&zwnj;زده&zwnj;ی این شدم که نظر این وبلاگ&zwnj;نویس&zwnj;ها فاصله&zwnj;ی چندانی هم با نتیجه&zwnj;ی جوایز ادبی ندارد. <br />  <br />هرچند همیشه هستند آدم&zwnj;هایی که ایراد می&zwnj;گیرند و الان هم احتمالاً می&zwnj;گویند که این ۸۲ نفر تحت تاثیر جوایز ادبی به این کتاب&zwnj;ها رای داده&zwnj;اند. ولی من فکر می&zwnj;کنم حالا می&zwnj;شود مثل همان ۸۲ نفر که فارغ از حاشیه&zwnj;های پایان&zwnj;ناپذیر کتاب&zwnj;هایشان را خواندند و نظرشان را گفتند، بنشینیم فکر کنیم و حتا اگر شده، با توجه به نتیجه&zwnj;ی فراخوان، شاید بتوانیم تحلیل کنیم که جوایز ادبی چقدر در سلیقه&zwnj;ی برخی مخاطب&zwnj;ها می&zwnj;تواند تاثیر بگذارد و یا حتا این&zwnj;که کتاب برگزیده&zwnj;ی جوایز ادبی، چقدر اقبال&zwnj;اش در جذب مخاطب بیشتر می&zwnj;شود؟ یا شاید برعکس، این که &laquo;سلیقه و علاقه&zwnj;مندی&raquo; طیف خاصی از مخاطبان ادبیات که در این&zwnj;جا وبلاگ&zwnj;نویس&zwnj;ها هستند چقدر به &laquo;معیارهای ادبی&raquo; داوران جوایز نزدیک است؟ در این مورد خاص شاید بد نباشد به فاصله&zwnj;ی امتیاز برگزیده&zwnj;ی اول این فراخوان یعنی کتاب پیمان اسماعیلی با امتیاز سایر کتاب&zwnj;ها دقت کنیم. کتاب &laquo;برف و سمفونی ابری&raquo; تنها کتابی بود که در همه&zwnj;ی جایزه&zwnj;های ادبی کتاب برتر شده بود و در اینجا هم فاصله&zwnj;اش با دیگر کتاب&zwnj;ها چه از نظر امتیاز و چه از نظر تعداد وبلاگ&zwnj;نویس&zwnj;ها خیلی معنا دارد.</p><p>‫آن&zwnj;چه مسلم است این که از عمر وبلاگ&zwnj;نویسی خیلی سال گذشته و به نظر من دیگر نمی&zwnj;شود همان نگاهی را به این فضا داشته باشیم که قبلاً داشته&zwnj;ایم. </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/06/826.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/06/826.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Literature</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 02 Jun 2010 00:34:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حاشیه‌های چاق ِ متن‌های لاغر (۱)</title>
         <description><![CDATA[<p>یک نفر یک کتابی می&zwnj;نویسه، یک نفر ویرایش می&zwnj;کنه، یک ناشری چاپ&zwnj;اش می&zwnj;کنه، یک مخاطب می&zwnj;خره و می&zwnj;خونه. مخاطب می&zwnj;تونه وبلاگ داشته باشه، روزنامه&zwnj;نگار باشه، عاشق ادبیات باشه، آدم باشه کلاً. کتاب رو می&zwnj;خونه، خوشش می&zwnj;آد، می&zwnj;خواد به چند نفر پیشنهاد کنه. به فراخور امکاناتی که داره، یک سری ابزار دور و بر خودش می&zwnj;بینه که می&zwnj;تونه برای پیشنهاد اون کتاب ازشون استفاده کنه. چه اتفاقی می&zwnj;افته؟</p><p>:: توی وبلاگ می&zwnj;نویسه می&zwnj;آن می&zwnj;گن با نویسنده&zwnj;اش دوستی که معرفی کردی. با ویراستارش دوستی که معرفی کردی. از ناشرش پول گرفتی که معرفی کردی. از همه&zwnj;ی این&zwnj;ها با هم پول گرفتی معرفی کردی. با یه نویسنده&zwnj;ی دیگه لج بودی، اومدی کتاب یکی دیگه رو معرفی کردی.&nbsp;</p><p>:: توی روزنامه می&zwnj;نویسه می&zwnj;آن می&zwnj;گن این روزنامه که عضو باند نشر فلانه، نویسنده&zwnj;ی کتاب که دوست صمیمی مسئول صفحه&zwnj;ی ادبیاته. نویسنده&zwnj;ی معرفی کتاب که توی باند نویسنده&zwnj;ی کتابه، نویسنده&zwnj;ی کتاب توی باند ویراستار کتابه، ویراستار کتاب عضو باند جوایز ادبی کتاب&zwnj;هاست، داورهای جوایز ادبی کتاب&zwnj;ها عضو باند رئیس فلان جایزه&zwnj;ی ادبی هستن، فلان جایزه&zwnj;ی ادبی از فلان ناشر پول می&zwnj;گیره که کتاب&zwnj;هاش رو برنده کنه. فلان ناشر هم با همه&zwnj;ی ناشرهای دیگه مشکل داره پس همه&zwnj;ی درآمد سالیانه&zwnj;اش رو خرج تخریب کتاب&zwnj;های ناشرهای دیگه می&zwnj;کنه.&nbsp;</p><p>مرحمت فرموده، بگید مخاطب باید دقیقاً چه کار کنه که وقتی کتابی رو می&zwnj;خونه و دوست داره، اون رو به چهارنفر دیگه هم معرفی و پیشنهاد کنه؟&nbsp;</p><p><strong>:: پی&zwnj;نوشت:</strong><br /><span>من از هرگونه مطلق&zwnj;نگری بدم می&zwnj;آد. منکر برخی روابط هم نمی&zwnj;شم اما یک&zwnj;کاسه&zwnj;کردن همه&zwnj;ی موارد با هم، اعم از معرفی کتاب در سایت و وبلاگ و صفحات روزنامه&zwnj;ها و جوایز ادبی تحت عنوان مبهم و بی&zwnj;استنادی به اسم &laquo;باند&raquo;، چه&zwnj;قدر معقولانه و اخلاقی ست؟</span> </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/05/823.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/05/823.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Literature</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 26 May 2010 13:45:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یکی مثل همه، یکی مثل هیچ‌کس</title>
         <description><![CDATA[<p>&nbsp;&laquo;آدم می&zwnj;تونه هر چیزی رو تحمل کنه، حتا اگه اعتماد آدم هم خدشه&zwnj;دار بشه باز اگه طرف اشتباهشو گردن بگیره می&zwnj;شه کاری ک<a href="http://www.page-13.com/photos/Roth-Everyman-C.jpg" title="برای اندازه&zwnj;ی بزرگتر کلیک کنید"><img src="http://www.page-13.com/photos/Roth-Everyman-C.jpg" border="0" hspace="4" width="99" height="151" align="left" /></a>رد. با این&zwnj;که ارتباط زن و شوهری دیگه متفاوت می&zwnj;شه، ولی باز هم می&zwnj;شه ادامه&zwnj;ش داد. ولی دروغ گفتن ــ دروغ گفتن خیلی کار پستیه، یه&zwnj;جور بازی دادن تحقیرآمیز نفر مقابله. تو طرف مقابلت رو نگاه می&zwnj;کنی که داره بدون داشتن اطلاعات کافی زندگی می&zwnj;کنه، یا بهتر بگم خودشو مسخره&zwnj;ی خاص&zwnj;وعام می&zwnj;کنه. دروغ&zwnj;گویی پیش&zwnj;پاافتاده است و در عین&zwnj;حال حیرت&zwnj;آور، خصوصاً اگر کسی باشی که دروغ بهش گفته شده. آدمایی که شما دروغ&zwnj;گوها بهشون خیانت می&zwnj;کنید لیست بلندبالایی از توهین&zwnj;هایی که به اون&zwnj;ها شده تو ذهن&zwnj;شون می&zwnj;سازند و بعد از چند وقت دیگه نمی&zwnj;تونن به چیزی جز اون فکر کنند. می&zwnj;تونن؟ مطمئنم دروغ&zwnj;گوهایی به مهارت و سماجت و گمراهی تو به جایی می&zwnj;رسند که فکر می&zwnj;کنن کسی که دارن بهش دروغ می&zwnj;گن مشکل داره، نه خودشون. احتمالاً اصلاً به این فکر نمی&zwnj;کنی که داری دروغ می&zwnj;گی. بهش مثل یک&zwnj;جور عمل از سر محبت نگاه می&zwnj;کنی&hellip;&raquo;</p><p><em><br />یکی مثل همه/ فیلیپ راث/ پیمان خاکسار/ نشرچشمه/۳۰۰۰ تومان</em><em><strong> <br /></strong></em></p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/05/822.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/05/822.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Book Review</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 25 May 2010 14:16:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نمایشگاه ِ «صبر و استقامت»</title>
         <description><![CDATA[<p>یک/ توی نمایشگاه کتاب، رسماً یک عده آدم &laquo;می&zwnj;لولند&raquo;. راه رفتن نیست، گشت زدن نیست، لولیدن به معنای دقیق کلمه&zwnj; ست. به همین خاطر آدمیزادی که نشسته یک گوشه تمام مدت، نفس کم می&zwnj;آورد. این همه اکسیژن که جمعیت می&zwnj;دهد توی ریه، و این همه بازدم که هزار و یک بو و بدبختی دارد پخش می&zwnj;شود توی هوا. همین جماعت می&zwnj;توانند دست کم برای چند دقیقه هم که شده هوای سبک&zwnj;تر را هم تنفس کنند. بدبخت ما هستیم که نشسته&zwnj;ایم وسط لولیدن ِ مردم بین کتاب&zwnj;ها و عزیزان ِ مواظب و پلیس&zwnj;های کاورپوش. کار ما بعد از این یک&zwnj;سال اخیر به جایی رسیده که حتا باور نمی&zwnj;کنیم یک عضو اورژانس واقعاً معتقد باشد کتاب فلان آقا را نباید خواند چون از آن یکی مردک حمایت کرده. به چشم سوءظن بهش نگاه می&zwnj;کنم که نکند مبدل به لباس اورژانس هستی و لنز رنگی هم گذاشته&zwnj;ای توی چشم&zwnj;ات تا حرف از من بکشی و بعد پیراهن عثمان کنی که آدم&zwnj;های این نشر فلان&zwnj;طور فکر می&zwnj;کنند و بهمان. آخر یادتان هست که، این اواخر اورژانس هم شده بود سرویس اوین. آدم به چه چیزهایی که شک نمی&zwnj;کند دیگر! خلاصه وسط این لولیدن&zwnj;های مردم، در غرفه&zwnj;ی نشرچشمه نفس نمی&zwnj;شود کشید. فرق نمی&zwnj;کند نشسته باشم پشت میز خودم و یقه&zwnj;ی مردم را بگیرم که به خاطر مزایای سایت نشرچشمه، می&zwnj;توانند عضو بشوند، یا این&zwnj;که پشت غرفه باشم و کتاب&zwnj;هایی که آدم&zwnj;ها می&zwnj;خواهند بهشان بدهم، به هر حال فرصت برای نفس&zwnj;کشیدن هم کم می&zwnj;آید، چه برسد به دل راحت بیرون رفتن، هوا خوردن یا به کارهای ضروری رسیدن. این&zwnj;طوری ست که ما از ده صبح تا هشت شب، صبر می&zwnj;کنیم تا کاسه&zwnj;ی ضرورت&zwnj;مان لبریز بشود، چشم&zwnj;هایمان گیج بخورد و بعد تایم می&zwnj;گیریم که پنج دقیقه بتوانیم بدو بدو برویم کارمان را بکنیم و برگردیم. استقامت&zwnj;مان هم باید ستودنی باشد کنار صبری که هر روز می&zwnj;کنیم و صدایی که ازمان در نمی&zwnj;آید. </p><p>&nbsp;</p><p>دو/ بند بالا که فرصت نمی&zwnj;دهد آدم به زندگی شخصی&zwnj;اش هم برسد. یک وقتی مجبور می&zwnj;شوی، دلت جیغ می&zwnj;کشد، می&zwnj;خواهی با خانواده&zwnj;ات تماس بگیری؛ اصلاً نه! یک بدبختی دنبال&zwnj;تان می&zwnj;گردد که باید زنگ بزنی بهش آدرس بدهی. یا باید جلوی یک اتفاقی را بگیری. یا چه می&zwnj;دانم؛ می&zwnj;خواهی بمیری و قبلش زنگ بزنی به اورژانسی که بالاتر گفتم، بگویی بیایید جنازه&zwnj;ام را از راهروی بیست و یک، غرفه&zwnj;ی چهل و دو جمع کنید. خب این تلفن لامذهب باید کار بکند یا نه؟ ما کار نداریم به این&zwnj;که خانم نرگس دیروز دور از جان&zwnj;اش، مرد و بالاخره نتوانست آقای محمدعلی را ببیند. محل قرارشان هم دم غرفه&zwnj;ی ما بود و نشد چون موبایل&zwnj;ها راه نمی&zwnj;داد و هیچ&zwnj;کس هیچ&zwnj;کسی را پیدا نمی&zwnj;کرد. کار ندارم که من مجبور شدم از توی حافظه&zwnj;ام رنگ لباس آقای نویسنده را به خاطر بیاورم چون دوست&zwnj;هایش نمی&zwnj;توانستند موبایل&zwnj;اش را بگیرند و فکر می&zwnj;کردند اگر گردن بکشند شاید رنگ لباس&zwnj;اش را ببینند. می&zwnj;خواهم بگویم من برای این&zwnj;که سه دقیقه با دوست نازنینی صحبت بکنم، باید پنج دقیقه&zwnj;ی بند بالا را به انجام برسانم، بعد نفس عمیق بکشم، بعد کاسه&zwnj;ی صبرم را بگیرم دستم و بیافتم به جان موبایل، تا شاید آقای مخابرات دلش رضایت داد و توانستم بعد از بیست دقیقه تلاش مستمر با استقامتی که از خودم نشان می&zwnj;دهم بتوانم سه دقیقه صدای کسی را بشنوم که از من نمی&zwnj;پرسد کتاب&zwnj;های میم مودب&zwnj;پور را از کجا می&zwnj;شود خرید!&nbsp;</p><p>به نظر شما نمایشگاه صبر و استقامت نیست؟ </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/05/821.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/05/821.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Social</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 08 May 2010 22:47:12 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کتاب‌های محبوب من</title>
         <description><![CDATA[<p>در پاسخ به <a href="http://blog.khabgard.com/statics.asp?id=-3583532">فراخوان خوابگرد</a>، به عنوان یک وبلاگ&zwnj;نویس سه کتاب محبوب&zwnj;ام را که در سال ۸۷ منتشر شده&zwnj;اند، می&zwnj;نویسم. </p><p><img src="http://img37.imagefra.me/img/img37/2/8/21/azade17/f_cabsm_6b84dc6.jpg" border="0" alt="نشرچشمه" title="نشرچشمه" hspace="5" width="115" height="175" align="left" />&nbsp;<img src="http://www.qoqnoos.ir/images/books/1000000071.jpg" border="0" alt="نشر ققنوس" title="نشر ققنوس" hspace="5" width="113" height="174" align="left" /><img src="http://www.qoqnoos.ir/images/books/1000000084.jpg" border="0" alt="نشر ققنوس" title="نشر ققنوس" hspace="5" width="114" height="174" align="left" /></p><p><strong>برف و سمفونی ابری، پیمان اسماعیلی</strong><br />که فضای خاص داستان&zwnj;هایش در ذهن&zwnj;ام روشن و قوی مانده و وهمی که در سطر سطر برخی داستان&zwnj;ها بود، هنوز گاهی قلقلکم می&zwnj;دهد. خصوصاً به خاطر دو داستان &laquo;میان حفره&zwnj;های خالی&raquo; و &laquo;گرای پنجاه و پنج&raquo; بهترین کتاب داستانی بود که سال ۸۷ خواندم.&nbsp;</p><p><strong>مونالیزای منتشر، شاهرخ گیوا</strong><br />یکی از بهترین رمان&zwnj;اول&zwnj;هایی که خوانده&zwnj;ام. به خاطر داستان گیرا و تسلط نویسنده بر فرم روایت&zwnj;اش. این&zwnj;که زبان هر فصل مطابق با دوره&zwnj;ی تاریخی که ماجرا در آن اتفاق می&zwnj;افتاد، عوض می&zwnj;شد و این&zwnj;که یک نفس خواندم&zwnj;اش و از خواندن&zwnj;اش لذت بردم. </p><p><strong>خنده را از من بگیر، جواد ماه&zwnj;زاده</strong><br />که خاطرات دهه&zwnj;ی شصت را آن&zwnj;قدر دلنشین داستانی کرده بود و آن&zwnj;قدر در خلق راوی نوجوان و ماجراهای زندگی&zwnj;اش موفق بود که دلم نمی&zwnj;خواست رمان تمام شود و برگردم به همین روزهای جوانی. به خاطر اینکه جنگ را بدون این&zwnj;که توی ذوق بزند و توی چشم باشد، از زاویه&zwnj;ی دیگری نشان داد. به خاطر این&zwnj;که با همه&zwnj;ی داستان&zwnj;هایی که در آن&zwnj;ها جنگ حضور دارد، فرق می&zwnj;کند. و آخر سر به این خاطر که دلم می&zwnj;خواست بعد از تمام شدن رمان بگویم: خنده را از من نگیر؛ جنگ را از من بگیر! (گفتن که ندارد، جواد ماه&zwnj;زاده هنوز که هنوز است، در زندان اوین روز و شب می&zwnj;گذراند).</p><p><strong>:: مرتبط:<br /><a href="http://www.page-13.com/2010/05/819.php">قضاوت در حضور دیگران</a></strong></p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/05/820.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/05/820.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Literature</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 04 May 2010 16:25:50 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قضاوت در حضور دیگران</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://blog.khabgard.com/?id=-788531981"><img src="http://www.page-13.com/photos/ketab108-72.png" border="0" hspace="4" width="108" height="72" align="left" /></a>بارها و بارها پیش آمده که وبلاگ&zwnj;نویس&zwnj;ها، به مسائل یا مشکلات روز اجتماعی واکنش نشان داده&zwnj;اند. از امضای نامه گرفته تا برجسته&zwnj;سازی ِ اتفاق&zwnj;های اغلب ناگوار. آن اوایل که جامعه&zwnj;ی مجازی در حرکت&zwnj;های اجتماعی موضع&zwnj;گیری می&zwnj;کرد، خیلی&zwnj;ها باور نمی&zwnj;کردند که با درنظر گرفتن درصد کاربران اینترنت، اصولاً جامعه&zwnj;ی مجازی در جایی تاثیرگذار باشد. اما به مرور این تصور از بین رفت. خیلی از ما وبلاگ&zwnj;نویس&zwnj;ها حس شیرین اثرگذاری وبلاگ&zwnj;هایمان را تجربه کردیم. وقت&zwnj;هایی که برای محکوم کردن یک اتفاق متحد شدیم، امضا جمع کردیم، نوشتیم، بحث کردیم و بعد توانستیم چیزهایی را تغییر بدهیم و دنیای مجازی&zwnj;مان کم کم به رسمیت شناخته شد. فکر می&zwnj;کنم حالا وقت آن رسیده که همین جامعه&zwnj;ی مجازی، همین ما وبلاگ&zwnj;نویس&zwnj;ها اثرگذار&zwnj;یمان را در فضای فرهنگی، ادبی هم نشان بدهیم. </p><p>وقتی که نتایج جوایز ادبی دولتی و خصوصی اعلام می&zwnj;شود، مخاطب&zwnj;ها اغلب واکنش&zwnj;های یک&zwnj;سانی دارند. دست کم یک واکنش را من زیاد دیده&zwnj;ام. اینکه نتیجه&zwnj;ی جایزه منصفانه نبوده، یا باند و باندبازی بوده، یا لابی شده، یا خصومت&zwnj;ها و خرده&zwnj;حساب&zwnj;های شخصی وجود داشته. این اعتراض حتا بین نویسنده&zwnj;ها هم دیده می&zwnj;شود. برخی نویسنده&zwnj;هایی که کتاب&zwnj;شان جایزه نگرفته، یا نامزد نشده و بعد از مواجه شدن با رای داوران یک جایزه، به صرافت نقد داوران و شیوه&zwnj;ی داوری&zwnj;شان می&zwnj;افتند و اعتراض می&zwnj;کنند. <a href="http://blog.khabgard.com/statics.asp?id=-3583532">فراخوانی</a> که خوابگرد منتشر کرده و همه&zwnj;ی ما را <a href="http://blog.khabgard.com/?id=-788531981">دعوت کرده</a> تا در آن شرکت کنیم، یک میدان برای همه&zwnj;ی ما وبلاگ&zwnj;نویس&zwnj;هاست. که داور ادبی نیستیم، خیلی از نویسنده&zwnj;ها را رو در رو نمی&zwnj;شناسیم، و فقط خواننده&zwnj;ی داستان هستیم. قرار نیست بر مبنای ارزش&zwnj;های ادبی و بررسی فرم و شیوه&zwnj;ی روایت و... درباره&zwnj;ی یک اثر قضاوت کنیم. قرار است کتاب&zwnj;های محبوب&zwnj;مان را اعلام کنیم. کتاب&zwnj;هایی که از خواندن&zwnj;شان لذت بردیم. نظر ما می&zwnj;تواند برای نویسنده&zwnj;ای یک پل ارتباطی با مخاطب باشد. نویسنده&zwnj;ای که رای داوران و صاحب&zwnj;نظران ادبی را می&zwnj;داند، نظر روزنامه&zwnj;نگارها و منتقدهای ادبیات را خوانده و تنها پل ارتباطی&zwnj;اش با مخاطب، آمار فروشی&zwnj;ست که از کتابش دارد.</p><p>به گمانم وقت آن رسیده که وبلاگ&zwnj;نویس&zwnj;های فارسی&zwnj;زبان متحد شویم و محبوب&zwnj;ترین کتاب سال ۸۷ را انتخاب کنیم، خدا را چه دیدید! شاید ناشر اثر برگزیده آن&zwnj;قدر از برآیند نظر خواننده&zwnj;های جامعه&zwnj;ی مجازی هیجان&zwnj;زده بشود که روی جلد کتاب چاپ کند: برگزیده&zwnj;ی وبلاگستان فارسی به عنوان بهترین اثر داستانی سال ۸۷.&nbsp; </p><p align="center"><a href="http://blog.khabgard.com/statics.asp?id=-3583532"><img src="http://www.page-13.com/photos/ketab300-72.png" border="0" width="300" height="72" align="middle" /></a>&nbsp;</p><p align="center"><strong>&nbsp;برای خواندن متن فراخوان و راهنمای شرکت در نظرسنجی، روی عکس بالا کلیک کنید یا به ادامه&zwnj;ی همین مطلب بروید</strong> </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/05/819.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/05/819.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Literature</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 02 May 2010 08:16:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از رنجی که می‌بریم</title>
         <description><![CDATA[<p>دخترها توی این کشور یک چیزهایی را نباید تجربه کنند. مثلاً نباید نیمه&zwnj;شب با پیراهن بلند و کفش تابستانی، توی اتوبان کرج در باران گیر بکنند و رادیات ماشین&zwnj;شان بترکد. نباید یکهو بخار از چهار طرف ماشین&zwnj;شان بزند بیرون و وقتی هراسان پیاده می&zwnj;شوند یک کامیون رد بشود و همه&zwnj;ی آب جمع شده در آسفالت چهل&zwnj;تکه&zwnj;ی اتوبان را بپاشد به آن&zwnj;ها. نباید از سرما و خیسی سگ&zwnj;لرز بزنند. می&zwnj;دانید؟ دخترها یک چیزهایی را توی این کشور نباید تجربه کنند. </p><p>احساس می&zwnj;کنم کابوس دیشب هنوز تمام نشده. حس&zwnj;ام طوری ست که می&zwnj;خواهم بگویم از جهنم برگشته&zwnj;ام، جهنم از من بر نمی&zwnj;گردد! </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/04/818.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/04/818.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 24 Apr 2010 10:01:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>معشوق و جای خالی</title>
         <description><![CDATA[<p>من هیچ&zwnj;وقت بهار تهران را در بلوار کشاورز نگذرانده بودم. گذر کردن گاه و بی&zwnj;گاه فرق دارد با مسیر هرروزه بودن و عصرها از قصد در بلوار کشاورز رانندگی کردن. عصرهای این روزها، بلوار کشاورز عاشقانه ست. برگ&zwnj;های ریز را باد بلند می&zwnj;کند، در هوا می&zwnj;چرخاند و اگر مثل من عاشق این باد باشید و پنجره را پایین بیاورید، یک عالمه برگ&zwnj;های ریز پولکی، مخصوص همین روزهای بهار نصیب&zwnj;تان می&zwnj;شود. آفتاب هم که اریب می&zwnj;افتد روی خیابان و خودش را می&zwnj;کشاند روی آدم، آن&zwnj;قدر هم رمق ندارد که دم بیاندازد به جان و دل&zwnj;مان. این&zwnj;ها را نوشتم که یادم بماند امروز، مثل همه&zwnj;ی این چند هفته&zwnj;ی اخیر که لقمه&zwnj;ی رسیدن به خانه را دور سرم می&zwnj;چرخانم تا عصرها بعد از کار، از بلوار کشاورز بروم خانه، دو بیت شعر از حافظ یک لحظه از توی ذهنم و روی لب&zwnj;ام کنار نمی&zwnj;رفت: </p><p>حالی خیال وصلت، خوش می&zwnj;دهد فریبم/ تا خود چه نقش بازد، این صورت خیالی<br />چون نیست نقش دوران در هیچ&zwnj;حال ثابت/ حافظ مکن شکایت تا می &zwnj;خوریم حالی </p>]]></description>
         <link>http://www.page-13.com/2010/04/817.php</link>
         <guid>http://www.page-13.com/2010/04/817.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Personal</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 09 Apr 2010 01:08:48 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
