<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>صفحه‌ی سيزده | یادداشت‌های مریم مهتدی درباره‌ی ادبیات و جامعه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.page-13.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1</id>
   <updated>2008-07-24T21:04:24Z</updated>
   <subtitle>یادداشت‌های مریم مهتدی</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>یادگار سفر من به لرستان، بروجرد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/07/490.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.490</id>
   
   <published>2008-07-24T08:13:49Z</published>
   <updated>2008-07-24T21:04:24Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[&nbsp;&nbsp;&nbsp;...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<div style="text-align: center">&nbsp;</div><div style="text-align: center">&nbsp;<img src="http://www.page-13.com/photos/ahmadinejad.jpg" border="0" /></div><div style="text-align: center">&nbsp;</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>لعنت به تکنولوژی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/07/488.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.488</id>
   
   <published>2008-07-20T07:47:25Z</published>
   <updated>2008-07-20T08:18:31Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[حالا که مطمئن شدم این همه دروغ شنیدم، حالا که مطمئن شدم شک کردن&zwnj;ام به صداقت بعضی آدم&zwnj;ها از روی توهم نبوده، حالا که مطمئن شدم می&zwnj;شود در چشمان کسی خیره شد، و کاملاً حرفه&zwnj;ای دروغ گفت، حالا که مطمئن...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>حالا که مطمئن شدم این همه دروغ شنیدم، حالا که مطمئن شدم شک کردن&zwnj;ام به صداقت بعضی آدم&zwnj;ها از روی توهم نبوده، حالا که مطمئن شدم می&zwnj;شود در چشمان کسی خیره شد، و کاملاً حرفه&zwnj;ای دروغ گفت، حالا که مطمئن شدم هستند کسانی که تورا خر فرض می&zwnj;کنند، حالا که مطمئن شدم به حرف هیچ&zwnj;کس نمی&zwnj;توان اطمینان کرد، حالا که مطمئن شدم... راحت&zwnj;تر می&zwnj;توانم برای جایگاه آدم&zwnj;ها پیش خودم تصمیم بگیرم. حالا دیگر شک نمی&zwnj;کنم که نکند من اشتباه می&zwnj;کنم؟ حالا دیگر شک نمی&zwnj;کنم که نکند راست می&zwnj;گویند و من متوهم شده&zwnj;ام؟ حالا دیگر همه&zwnj;چیز راحت شد. همه&zwnj;چیز...</p><p>هیچ&zwnj;وقت فکر نمی&zwnj;کردم آدم&zwnj;هایی که از چشمانم به&zwnj;شان بیشتر اطمینان دارم، بتوانند این&zwnj;قدر راحت و با توجیه &laquo;صلاح این است&raquo; در چشمانم نگاه کنند و دروغ بگویند. هیچ&zwnj;وقت فکر نمی&zwnj;کردم...</p><p>لعنت به تکنولوژی... لعنت به آی&zwnj;پی. </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>در رثای خسرو شکیبایی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/07/487.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.487</id>
   
   <published>2008-07-19T08:34:40Z</published>
   <updated>2008-07-19T08:41:51Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[خرم آباد بودم که اس&zwnj;ام&zwnj;اس&zwnj;اش را فرستادند. خبر را که خواندم فقط گفتم ای وای! خسرو شکیبایی مرد. داشتیم قلعه&zwnj;ی فلک الافلاک را می&zwnj;دیدیم. هیچ نگفتم... تا وقتی که نشستیم توی اتوبوس و تازه عمق فاجعه در دلم رسوب کرد....]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Theater&amp;Cinema" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>خرم آباد بودم که اس&zwnj;ام&zwnj;اس&zwnj;اش را فرستادند. خبر را که خواندم فقط گفتم ای وای! خسرو شکیبایی مرد. داشتیم قلعه&zwnj;ی فلک الافلاک را می&zwnj;دیدیم. هیچ نگفتم... تا وقتی که نشستیم توی اتوبوس و تازه عمق فاجعه در دلم رسوب کرد. تازه مراد بیگ آمده بود جلوی چشمانم با همان چرخیدن&zwnj;ها و چشم&zwnj;های نافذش، تازه یاد خوهران غریب افتادم، تازه تک&zwnj;تک دیالوگ&zwnj;های هامون آمد روی زبانم، تازه یاد عاطفه گفتن&zwnj;های خانه&zwnj;ی سبزش افتادم، تازه یادم افتاد که آدم باید مررررد باشه! سسسسبز باشه! تازه یادم افتاد که هنوز هم می&zwnj;خواهم هرکس قهر می&zwnj;کند، حرف هم بزند. تازه یادم افتاد که تمام شعرهای سهراب را با صدای شکیبایی حفظ بودم. یادم افتاد وقتی می&zwnj;گفت &laquo;صدا کن مرا، صدای تو خوب است&raquo; ضعف می&zwnj;کردم. یادم افتاد همین چند ماه پیش علی کوچولوی فروغ را با صدایش گوش کردیم، یادم افتاد همین جشنواره&zwnj;ی فجر ۸۶ چقدر به &laquo;فججججر&raquo; گفتن&zwnj;هایش در تیتزر جشنواره می&zwnj;خندیدیم... یادم افتاد که بیتا فرهی زن&zwnj;اش بوده، سهم&zwnj;اش بوده، حق&zwnj;اش بوده... آقای شکیبایی؟ حق&zwnj;مان نبود، سهم&zwnj;مان نبود...<br /><br />از دیروز توی همان اتوبوس تا همین الان، اسم&zwnj;اش که می&zwnj;آید نمی&zwnj;توانم جلوی گریه کردن&zwnj;ام را بگیرم. چقدر هضم کردن ِ این خبر سخت است... چقدر باور کردن&zwnj;اش دشوار است.. </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نظرخواهی از دوست‌داران ِ شجریان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/07/480.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.480</id>
   
   <published>2008-07-11T19:25:26Z</published>
   <updated>2008-07-11T19:47:23Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[از سال گذشته که تصمیم گرفتم کنسرت شجریان را نروم، تا همین امسال که باز هم نرفتم، مدام با خودم فکر می&zwnj;کنم که چه اتفاقی برای موسیقی سنتی و خصوصاً آثار شجریان آمده، که دیگر لذت ِ گوش&zwnj; کردن به...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Music" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>از سال گذشته که تصمیم گرفتم کنسرت شجریان را نروم، تا همین امسال که باز هم نرفتم، مدام با خودم فکر می&zwnj;کنم که چه اتفاقی برای موسیقی سنتی و خصوصاً آثار شجریان آمده، که دیگر لذت ِ گوش&zwnj; کردن به مثلاً &laquo;<a href="http://www.domahal.com/album/2693.htm">شب، سکوت، کویر</a>&raquo; یا &laquo;<a href="http://www.domahal.com/album/2436.htm">بیداد</a>&raquo; به سراغم نیامده؟ چه شده که &laquo;<a href="http://www.domahal.com/album/3203.htm">سرود مهر</a>&raquo; و &laquo;<a href="http://www.domahal.com/album/3202.htm">ساز خاموش</a>&raquo; در گوشم ماندگار نشدند؟ چرا من به عنوان ِ یک طرفدار شجریان، از کنسرت همنوا با بم به این&zwnj;طرف دیگر آن لذت همیشگی را از کارهای شجریان نبردم؟ </p><p>امروز که با دوستی گپ می&zwnj;زدم، او هم همین سئوال را کرد و حالا من از شما می&zwnj;پرسم. اگر شما هم همچین احساسی دارید، فکر می&zwnj;کنید چه اتفاقی افتاده&nbsp; و چه دلایلی باعث شده که دیگر شجریان، انگار آن شجریان ِ قبل نباشد؟ آیا تنوع در موسیقی بر ذائقه و حس ما تاثیر گذاشته یا واقعاً کیفیت ِ آثار پایین آمده؟ </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>هفده به علاوه‌ی یک ِ تیرماه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/07/478.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.478</id>
   
   <published>2008-07-07T22:14:56Z</published>
   <updated>2008-07-07T22:18:43Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[امروز هفده به علاوه&zwnj;ی یک تیر است و هیچ اتفاق تاریخی در این روز نیافتاده جز این&zwnj;که یک سری از دوستان در این روز به دنیا آمده&zwnj;اند که تولدشان مبارک و یک&zwnj;سری از دشمنان هم در این روز مرده&zwnj; شده&zwnj;اند...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Social" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>امروز هفده به علاوه&zwnj;ی یک تیر است و هیچ اتفاق تاریخی در این روز نیافتاده جز این&zwnj;که <a href="http://www.joonomi.ir">یک سری از دوستان</a> در این روز به دنیا آمده&zwnj;اند که تولدشان مبارک و یک&zwnj;سری از دشمنان هم در این روز مرده&zwnj; شده&zwnj;اند که خدا رحمت&zwnj;شان کند! </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پیشنهاد دو کتاب ِ خواندنی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/07/475.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.475</id>
   
   <published>2008-07-07T08:49:42Z</published>
   <updated>2008-07-07T09:13:45Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[نخست قرار بود در ستون ِ هفتگی ِ اعتماد، کتاب&zwnj;های خواندنی را بدون در نظر گرفتن ِ سال انتشارشان پیشنهاد کنم که بعد به دلایلی برنامه تغییر کرد و قرار شد که فقط درباره&zwnj;ی کتاب&zwnj;های تازه بنویسم. این دو کتاب...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Proposal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>نخست قرار بود در <a href="http://www.etemaad.com/Released/87-04-15/214.htm#103988">ستون ِ هفتگی ِ اعتماد</a>، کتاب&zwnj;های خواندنی را بدون در نظر گرفتن ِ سال انتشارشان پیشنهاد کنم که بعد به دلایلی برنامه تغییر کرد و قرار شد که فقط درباره&zwnj;ی کتاب&zwnj;های تازه بنویسم. این دو کتاب ِ خوب از شماره&zwnj;ی اول ِ ستون، قبل از تغییر ِ رویه جا مانده بود. </p><p align="center"><strong>&laquo;معامله&zwnj;ی پر سود و چند داستان دیگر&raquo;، برگردان مژده دقیقی</strong></p><div style="text-align: center"><img src="http://www.page-13.com/photos/moamele%20porsood.jpg" border="0" /></div><br />اتاقی را تصور کنید که تعداد زیادی از نویسندگان ِ بزرگ دنیا در آن جمع شده&zwnj;اند، خواننده&zwnj;ی پیگیر ادبیات همان&zwnj;طور که از تصور حضور در این اتاق خوشش می&zwnj;آید، با خواندن ِ مجموعه&zwnj; داستان &laquo;معامله&zwnj;ی پرسود و چند داستان دیگر&raquo; هم می&zwnj;تواند لذت بسیاری ببرد. مژده دقیقی در این کتاب که نشر نیلوفر آن&zwnj;را سال ۸۵ منتشر کرده، داستان کوتاه&zwnj;هایی خواندنی از نویسندگان مشهور دنیا مثل ایتالو کالوینو، میخاییل بولکاگف، گابریل گارسیا مارکز، آرتور میلر، ژول ورن و... را در کنار هم قرار داده است. داستان&zwnj;های این مجموعه بسیار خواندنی هستند و چیدمان آن&zwnj;ها در کنار یکدیگر بسیار هوشمندانه است و همان&zwnj;طور که مترجم در مقدمه&zwnj;ی کتاب گفته، خواننده با خواندن آن&zwnj;ها با مجموعه&zwnj;ای گوناگون از ادبیات داستانی جهان روبرو می&zwnj;شود که الگوهای تکراری زندگی روزمره کمتر در آن&zwnj;ها به چشم می&zwnj;خورد. نکته&zwnj;ای که باعث می&zwnj;شود خواندن این کتاب را توصیه کنم، تفاوت داستان&zwnj;های این نویسندگان با تصور ذهنی ِ مخاطبان است. به عنوان مثال اغلب مخاطبان مارکز را با سبک رئالیسم جادویی&zwnj;اش می&zwnj;شناسند در حالی&zwnj;که داستان کوتاهی که از او در این مجموعه می&zwnj;خوانیم، بر خلاف اغلب کارهایش در سبک رئالیسم نوشته شده، نه رئالیسم جادویی.<br /><br /><strong><br /></strong><div align="center">&nbsp;<strong>&laquo;پیله و پروانه&raquo;، نوشته&zwnj;ی ژان دومینیک بوبی</strong> </div><div align="center">&nbsp;</div><div style="text-align: center"><img src="http://www.page-13.com/photos/pileo%20parvaneh.jpg" border="0" /></div><br />می&zwnj;گویند &laquo;ژان دومینیک بوبی&raquo; بعد از در آمدن از کما که نتیجه&zwnj;ی سکته&zwnj;ی مغزی&zwnj;اش بوده، وقتی فلج کامل شده و تنها یک پلک&zwnj;اش کار می&zwnj;کرده، دو لب&zwnj;خوان می&zwnj;آورد و با کمک آن&zwnj;ها و تکان دادن پلک چپ&zwnj;اش رمان ِ بی&zwnj;نظیر &laquo;پیله و پروانه&raquo; را می&zwnj;نویسد. سال گذشته از روی این کتاب که نشر چشمه آن&zwnj;را سال ۸۵ با ترجمه&zwnj;ی فریبا تنباکوچی و میچکا سرمدی منتشر کرده، ژولین شنابل فیلم سینمایی &laquo;اتاقک غواصی و پروانه&raquo; را ساخت. &laquo;پیله و پروانه&raquo; خاطرات ژان دومینیک از دورانی ست که به قول خودش &laquo;زمین&zwnj;گیر&raquo; شده که با نثری گیرا در ۲۸ فصل کوتاه نوشته شده و منتقدان و روزنامه&zwnj;نگاران ِ بزرگ دنیا از آن تعریف کرده&zwnj;اند. بوبی در پیشگفتار رمان&zwnj;اش می&zwnj;گوید: &quot;بیمار بعد از حمله&zwnj;ی شدید مغزی نجات پیدا می&zwnj;کند ولی از سر تا نوک پا فلج می&zwnj;شود. مغز کاملاً سالم باقی می&zwnj;ماند و در درون بدن بیمار محبوس می&zwnj;شود. بیمار قادر به حرکت کردن و حرف زدن نیست. در مورد من تنها راه ارتباطی با دنیای خارج، چشمک زدن با چشم چپ است. مهم&zwnj;ترین وظیفه&zwnj;ی من اکنون این است که سفرنامه&zwnj;ای از دوران زمین&zwnj;گیر شدن&zwnj;ام تهیه کنم...&quot;<br />فرق نمی&zwnj;کند فیلم زیبای &laquo;اتاقک غواصی و پروانه&raquo; را دیده باشید یا نه، پیشنهاد می&zwnj;کنم لذت خواندن ِ این رمان را از دست ندهید.<br /><br /><strong>::پی&zwnj;نوشت:<br /></strong>البته حالا که محدودیت ِ تعداد کلمات در ستون روزنامه وجود ندارد، می&zwnj;توانستم درباره&zwnj;ی این دو کتاب بیشتر بنویسم اما حیف که فرصت&zwnj;اش نیست. <br />]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>حالا که فکرش را می‌کنم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/07/471.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.471</id>
   
   <published>2008-07-03T11:12:53Z</published>
   <updated>2008-07-03T11:24:19Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[فکر می&zwnj;کنم اگر همین الان هم بروم به دفتر آن آقای روان&zwnj;شناس، می&zwnj;توانم باز هم از آرزوها و تخیلات و تصویرسازی&zwnj;هایم از سفر کردن و مردم شناسی و دور شدن از پایتخت بگویم تا پرونده&zwnj;ای که پیش&zwnj;اش دارم سنگین&zwnj;تر از...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>فکر می&zwnj;کنم اگر همین الان هم بروم به دفتر آن آقای روان&zwnj;شناس، می&zwnj;توانم باز هم از آرزوها و تخیلات و تصویرسازی&zwnj;هایم از سفر کردن و مردم شناسی و دور شدن از پایتخت بگویم تا پرونده&zwnj;ای که پیش&zwnj;اش دارم سنگین&zwnj;تر از اینی که هست، شود. </p><p>فکر می&zwnj;کنم بیخود نبوده که من وقت انتخاب رشته&zwnj;ی دانشگاه، مردم&zwnj;شناسی را هم انتخاب کرده بودم. وقتی هنوز این&zwnj;قدر مشتاق به برداشتن کوله&zwnj;پشتی و پوشیدن ِ کتانی&zwnj;هایم هستم که بروم در شهرها بگردم و چیزهای تازه کشف کنم. مدام فکر می&zwnj;کنم چرا این&zwnj;جا امکان این نیست که سوار یک دوچرخه بشوم و راه بیافتم شهر به شهر بروم و بروم و بروم...&nbsp;</p><p>فکر می&zwnj;کنم چند وقتی&zwnj;ست که آن ذات ِ ماجراجویم را گم کرده&zwnj;ام. آن ور شخصیت&zwnj;ام که دوست دارد در اتوبوس&zwnj;های بین شهری بنشیند، موسیقی&zwnj;اش را گوش کند، جاده&zwnj;ها را نگاه کند و کتاب دست&zwnj;اش بگیرد. فکر می&zwnj;کنم یعنی من همانم؟ که چند سال پیش یک روز بدون خبر دادن به هیچ&zwnj;کس رفتم ترمینال شرق بلیت مینی&zwnj;بوس به جایی که نمی&zwnj;شناختم گرفتم و قاطی یک عالمه پیرزن و پیرمرد نشستم و رفتم به یک ده دور افتاده و تا عصر آن&zwnj;جا ماندم و با مردم حرف زدم و سرشیر محلی خوردم و گشت زدم و عکس گرفتم و برگشتم؟ یعنی این من ِ گیرافتاده میان ساختمان&zwnj;ها و ماشین&zwnj;ها و ترافیک و روزنامه و کتاب و اینترنت، همان دخترک کله&zwnj;شقی هستم که یک روزهایی فرار می&zwnj;کردم در دهات&zwnj;های اطراف؟</p><p>عاشق این گپ&zwnj;های دوستانه&zwnj;ای هستم که بعد از تمام&zwnj;شدن&zwnj;شان، یاد ِ خود گمشده&zwnj;ات می&zwnj;افتی. تازه یاد دغدغه&zwnj;های بیست سالگی&zwnj;ام افتادم و چنان هیجان&zwnj;زده&zwnj;ام که نمی&zwnj;توانم برای بازیابی علایق کمرنگ شده&zwnj;ام حتا یک ساعت هم صبر کنم... </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>در حوالی کافه پیانو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/07/463.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.463</id>
   
   <published>2008-06-30T20:20:44Z</published>
   <updated>2008-06-30T21:24:04Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[علی مصلح می&zwnj;گوید این روزها هرجا را که باز می&zwnj;کنید حرف از &laquo;کافه پیانو&raquo;ی فرهاد جعفری ست. و گلایه&zwnj; می&zwnj;کند از موج&zwnj;راه افتادن&zwnj;های این&zwnj;طوری و مد شدن&zwnj;هایی که ناخواسته به اثر ضربه می&zwnj;زنند. قصد ندارم در یادداشتی که می&zwnj;خواهم درباره&zwnj;ی...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Book Review" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p><a href="http://www.alimosleh.blogfa.com/post-216.aspx">علی مصلح می&zwnj;گوید</a> این روزها هرجا را که باز می&zwnj;کنید حرف از &laquo;کافه پیانو&raquo;ی <a href="http://www.goftamgoft.com">فرهاد جعفری</a> ست. و گلایه&zwnj; می&zwnj;کند از موج&zwnj;راه افتادن&zwnj;های این&zwnj;طوری و مد شدن&zwnj;هایی که ناخواسته به اثر ضربه می&zwnj;زنند. قصد ندارم در یادداشتی که می&zwnj;خواهم درباره&zwnj;ی کافه پیانو بنویسم، به <a href="http://www.natoor.com/2008/06/1166.php">حاشیه&zwnj;های</a> <a href="http://www.alimosleh.blogfa.com/post-217.aspx">تمام&zwnj;ناشدنی&zwnj;اش</a> <a href="http://www.goftamgoft.com/note.php?item_id=236&amp;c=1">هم</a> وارد شوم، اما از گفتن چند نکته&zwnj;ی کوچک نمی&zwnj;توانم بگذرم!</p><p>ایراد ِ حرف علی مصلح آن&zwnj;جاست که از مد شدن یک اثر ِ ادبی یا هنری انتقاد می&zwnj;کند. به نظرم موج راه افتادن برای آثار نو و تازه بسیار طبیعی&zwnj;ست. همان&zwnj;طور که تا همین هفته&zwnj;ی گذشته هر جایی را باز می&zwnj;کردید ایندیانا جونز هم بود و همین چند ماه پیش رقابت بین گفت&zwnj;و&zwnj;گو کردن با پریسا بخت&zwnj;آور و اصغرفرهادی و نوشتن از &laquo;دایره زنگی&raquo; شده بود بلای جان ِ مخاطبان ِ مطبوعات و وبلاگستان! از این&zwnj;ها گریزی نیست که در نتیجه&zwnj;شان هم سود هست و هم ضرر. ولی در بازتاب&zwnj;های منفی که این یادداشت به دنبال داشت، این نکته نادیده گرفته شد که موج راه انداختن همیشه خوب نیست و گاه یک اثر خوب باید خودش راهش را پیدا کند، که می&zwnj;کند و نیازی نیست کتابی را که به گفته&zwnj;ی نویسنده&zwnj;اش از خودش پا دارد،&zwnj; روی ویلچر بگذارند و درواقع هدف نه فقط کافه پیانو، که هر اثری ست که گل می&zwnj;کند و طرفداران ِ تریبون&zwnj;دارش برایش تبلیغ می&zwnj;کنند. که خب متاسفانه اصل مطلب نادیده گرفته شد و دعوا افتاد سر موضوعاتی که دوباره گفتن&zwnj;اش هم وضع را از آن&zwnj;چه هست بدتر می&zwnj;کند. به هر حال شاید خوشایند نباشد که صاحب یک اثر هنری یا نویسنده به کارش سنجاق بشود و پای ثابت همه&zwnj;ی بحث&zwnj;های حاشیه&zwnj;ای اثر باشد... <br />با این حال من ترجیح می&zwnj;دهم لذت خواندن این رمان را برای خودم نگه دارم و همان&zwnj;طور که وعده داده بودم، چند خطی درباره&zwnj;اش بنویسم.</p>]]>
      <![CDATA[<p>این&zwnj;که خیلی&zwnj;ها، مثل خود من کافه پیانو را یک نفس خوانده&zwnj;اند فقط از خوش&zwnj;خوان بودن&zwnj;اش نیست. علاوه بر چیزی که <a href="http://blog.looliyan.com/">لیلی</a> در <a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?16461">یادداشت&zwnj;اش</a> نوشت، یعنی پیروی نکردن از قواعد کلیشه&zwnj;ای رمان&zwnj;نویسی در ایران، ویژگی&zwnj;های دیگری هم موقع خواندن رمان به چشم می&zwnj;خورد. این روزمرگی&zwnj;هایی که اغلب آدم&zwnj;های فرهنگی دچارش شده&zwnj;ایم، این نارضایتی که از موقعیت شغلی و زندگی&zwnj;مان داریم، این دغدغه&zwnj;های جورواجور و حتا نق&zwnj;زدن&zwnj;های پشت سر هم، همه&zwnj;شان در رمان هست. حتا آن&zwnj;وقت&zwnj;هایی که خیلی از ما &laquo;خود درگیری&raquo; پیدا می&zwnj;کنیم، کاسه&zwnj;ی چه&zwnj;کنم دست&zwnj;مان است یا هزار چیز دیگر که هر روز در زندگی با &zwnj;آن&zwnj;ها برخورد داریم. راوی یک&zwnj;جورهایی انگار خود ماست و می&zwnj;تواند در تک&zwnj;تک خوانندگان تکثیر شود و همین باعث می&zwnj;شود خیلی&zwnj;ها رمان را با اشتیاق بخوانند و جلو بروند.</p><p>سوای این&zwnj;&zwnj;ها، کافه پیانو رمان متمایزی ست چون اغلب رمان&zwnj;هایی که در سال&zwnj;های اخیر نوشته شده&zwnj;اند، فضای امروزی ندارند. خواننده وقت ِ خواندن آن&zwnj;ها از دنیای خودش و اطراف&zwnj;اش قطع می&zwnj;شود و نه این&zwnj;که این ویژگی ِ بد رمان&zwnj;ها باشد، اما به نظر من خواننده&zwnj;های امروز با رمانی که در دنیای خودشان روایت می&zwnj;شود ارتباط بیشتری برقرار می&zwnj;کنند. نمی&zwnj;توان &laquo;پاگرد&raquo; حسن شهسواری را مقایسه کرد، اما می&zwnj;خواهم بگویم من ِ مخاطب آن رمان را هم یک&zwnj;نفس خواندم چون فضای داستان، همین فضای شهری و آدم&zwnj;های زندگی&zwnj;های خودمان است و صدالبته ماجرای اصلی رمان. خیابان&zwnj;هایش، آدم&zwnj;هایش، حرف&zwnj;های شخصیت&zwnj;ها و همه&zwnj;ی چیزهایی که مخاطب با خواندن&zwnj;شان می&zwnj;تواند فقط چند لحظه چشم&zwnj;هایش را روی هم بگذارد و فکر کند داستان کسی را می&zwnj;خواند که درست مثل خودش است. </p><p><br />در این میان کار ندارم دیگر به این&zwnj;که رمان چطور تمام شد و چه و چه. رمانی که ماجرا محور نیست، رمانی که روی یک خط صاف پیش می&zwnj;رود نمی&zwnj;تواند پایان ِ هیجان&zwnj;انگیز یا خیلی خاصی داشته باشد. مگر روزمرگی ِ آدم&zwnj;ها پایانی دارد؟ یا مثلاً اگر کافه پیانو طور دیگری رها می&zwnj;شد، با ملالی که در کل داستان وجود داشت تناقض پیدا نمی&zwnj;کرد؟</p><p><br />با این&zwnj;که معتقدم این&zwnj;طور داستان&zwnj;ها که خصوصیات ِ زندگی ِ&zwnj; آدم&zwnj;هایی در یک دوره&zwnj;ی زمانی خاص در آن&zwnj;ها روایت شده تاریخ مصرف دارند، اما فکر می&zwnj;کنم حداقل در این دوره&zwnj;ی زمانی کمتر کسی از خواندن&zwnj;اش &laquo;پشیمان&raquo; می&zwnj;شود و البته خوشحالم که در این وانفسای نشر و آمار پایین کتاب خوانی و این اتفاقات، یک رمان منتشر شده که از کافه&zwnj;چی ِ &laquo;ماگ&raquo; جردن تا استاد دانشگاه آن&zwnj;را می&zwnj;خوانند و از آن جالب&zwnj;تر به دیگران توصیه&zwnj;اش می&zwnj;کنند. </p><p>در نهایت این روزها موج&zwnj; کافه پیانو راه افتاده و امیدوارم رمان ِ بعدی نویسنده که از همین حالا دارد تبلیغ&zwnj;اش را می&zwnj;کند، تمام این رشته&zwnj;ها را پنبه نکند.</p><p><strong>:: مرتبط:<br /></strong><a href="http://www.kargozaaran.com/PDF/87-04-04/P10.pdf">گفت&zwnj;و&zwnj;گوی من با فرهاد جعفری در کارگزاران</a></p>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پی‌نکته‌هایی بر کشفیات زنانه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/06/464.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.464</id>
   
   <published>2008-06-29T20:53:41Z</published>
   <updated>2008-06-30T20:58:37Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[دو تا زن هیچ&zwnj;وقت نمی&zwnj;تونن یه جا با هم کار کنن بدون این&zwnj;که به گیس و گیس&zwnj;کشی و جنگ اعصاب نرسه!این رو برای اون&zwnj;هایی گفتم که به من می&zwnj;گن چرا با مردها راحت&zwnj;تر همکاری می&zwnj;کنی و کسایی که فکر می&zwnj;کنن...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>دو تا زن هیچ&zwnj;وقت نمی&zwnj;تونن یه جا با هم کار کنن بدون این&zwnj;که به گیس و گیس&zwnj;کشی و جنگ اعصاب نرسه!</p><p>این رو برای اون&zwnj;هایی گفتم که به من می&zwnj;گن چرا با مردها راحت&zwnj;تر همکاری می&zwnj;کنی و کسایی که فکر می&zwnj;کنن می&zwnj;تونن دوتا زن رو کنار هم وادار به کار کنن!&nbsp; </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>لرستان آماده باش! من دارم می‌آیم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/06/458.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.458</id>
   
   <published>2008-06-28T09:27:57Z</published>
   <updated>2008-06-30T10:56:20Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[فقط یک روز به پایان امتحانات دانشگاه مانده و من بسیار بسیار بسیار زیاد هیجان&zwnj;زده&zwnj;ی سفر به لرستان هستم. بهمن پارسال که در راه برگشت از خوزستان از لرستان می&zwnj;گذشتم، هیچ فکر نمی&zwnj;کردم آرزوی دیدن ِ آن&zwnj;جا به این زودی...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>فقط یک روز به پایان امتحانات دانشگاه مانده و من بسیار بسیار بسیار زیاد هیجان&zwnj;زده&zwnj;ی سفر به لرستان هستم. بهمن پارسال که در راه برگشت از خوزستان از لرستان <a href="http://www.page-13.com/2008/02/341.php">می&zwnj;گذشتم</a>، هیچ فکر نمی&zwnj;کردم آرزوی دیدن ِ آن&zwnj;جا به این زودی برآورده شود وگرنه چیز دیگری از خدا می&zwnj;خواستم! اگر شما هم جاده&zwnj;ی زیبای خرم&zwnj;آباد را دیده باشید، متوجه&zwnj; هیجان غیرقابل وصف من می&zwnj;شوید. کمتر از بیست روز دیگر می&zwnj;توانم از این تهران ِ دودگرفته&zwnj;ی بی&zwnj;خاصیت فرار کنم به آن&zwnj;جا... </p><p><strong>:: پی&zwnj;نوشت:<br /></strong>از خانم&zwnj;های محترم کسی سفر لازم نشده که دوست داشته باشه بیاد؟</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>رود خواهی شد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/06/457.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.457</id>
   
   <published>2008-06-26T18:27:29Z</published>
   <updated>2008-06-26T19:06:10Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[چند وقت پیش، در بخش پیشنهادهای فرهنگی، وبلاگ شیرین کریمی را معرفی کردم. شاعر کوچکی که شعرهای خوبی می&zwnj;گوید و اقرار می&zwnj;کنم که گاه به ذوق و استعدادش حسودی&zwnj;ام می&zwnj;شود. برای شیرین عزیز بسیار بسیار خوشحالم. نه به این&zwnj;خاطر که...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Poem" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>چند وقت پیش، در <a href="http://www.page-13.com/proposal/">بخش پیشنهادهای فرهنگی</a>، وبلاگ <a href="http://shirinekarimi.blogfa.com/">شیرین کریمی</a> را <a href="http://www.page-13.com/2008/02/340.php">معرفی کردم</a>. شاعر کوچکی که شعرهای خوبی می&zwnj;گوید و اقرار می&zwnj;کنم که گاه به ذوق و استعدادش حسودی&zwnj;ام می&zwnj;شود. برای شیرین عزیز بسیار بسیار خوشحالم. نه به این&zwnj;خاطر که خوب شعر می&zwnj;گوید یا خانواده&zwnj;ای فرهنگی و ادب&zwnj;دوست دارد؛ به این خاطر که شعرهای فراتر از سن&zwnj;اش می&zwnj;گوید اما کودکی&zwnj;اش را همان&zwnj;طور که باید می&zwnj;گذراند. خوشحالم که بیشتر از سن&zwnj;اش می&zwnj;فهمد ولی عروسک&zwnj;بازی و پارک رفتن&zwnj;اش را هم سرجای خودش دارد و این برای من که کودکی را جهشی گذراندم خیلی لذت&zwnj;بخش است. می&zwnj;دانم که شیرین با این روحیه، و با این توانایی و با این احترامی که به طبیعی طی کردن ِ زندگی&zwnj;اش می&zwnj;گذارد، آینده&zwnj;ی خوبی خواهد داشت. با همین احساسات که به این دخترک ِ خوش ذوق دارم، با میل و اصرار از پدرش خواستم یکی از تازه&zwnj;ترین شعرهای شیرین را که برایم خوانده بود، با اجازه&zwnj;ی خودش در اختیار من قرار بدهد تا برای اولین بار در وبلاگم منتشر کنم. خوشحالم که شیرین پیشنهادم را پذیرفت و با خط ِ خوش ِ خودش، با سلیقه شعر را روی کاغذی برایم نوشت و فرستاد:</p><p><em>با عشق، تقدیم به خواهرم؛ دلیل شادیم، نور امیدم، خنده&zwnj;ی لبم، همه&zwnj;چیزم</em></p><p><strong>قطره بودی</strong></p><p>غنچه بودی گل شدی. لبخند بودی خنده شدی. قطره بودی رود شدی.<br />ستاره بودی ماه شدی. نهال بودی درخت شدی.<br />دلیل عطر خوش دشتم شدی. دلیل شادی&zwnj;ام شدی. تشنه بودم سیراب شدم. خاک بی&zwnj;درخت بودم باغ شدم.<br />شب&zwnj;های تاریک داشتم، مهتاب امید دارم. تنها بودم، یار دارم.<br />من، تو را دارم.</p><p><strong>:: پی&zwnj;نوشت ۱:</strong><br />دلیل عطر خوش دشتم شدی! فوق&zwnj;العاده ست! </p><p><strong>:: پی&zwnj;نوشت ۲:<br /></strong>مجموعه&zwnj;شعر اول شیرین اسم&zwnj;اش &laquo;پرواز در باران&raquo; است که با مقدمه&zwnj;ی مرحوم عمران صلاحی منتشر شده و مجموعه&zwnj;ی دوم&zwnj;اش، &laquo;حباب&zwnj;های آرزو&raquo; هفت ماه است که در ارشاد و در انتظار مجوز مانده که امیدوارم به زودی منتشر شود.</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ویژه‌ برنامه‌ی روز زن در رادیو گفتگو + پی‌نوشت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/06/453.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.453</id>
   
   <published>2008-06-23T17:28:06Z</published>
   <updated>2008-06-24T20:48:58Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[فردا شب، به مناسبت روز زن از ساعت شش بعداز ظهر تا ساعت دوازده، ویژه برنامه&zwnj;ای از رادیو گفتگو پخش می&zwnj;شود. یکی از آیتم&zwnj;های این ویژه برنامه به بررسی ادبیات داستانی زنانه و نویسندگان زن در ایران اختصاص دارد که...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Literature" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>فردا شب، به مناسبت روز زن از ساعت شش بعداز ظهر تا ساعت دوازده، ویژه برنامه&zwnj;ای از رادیو گفتگو پخش می&zwnj;شود. یکی از آیتم&zwnj;های این ویژه برنامه به بررسی ادبیات داستانی زنانه و نویسندگان زن در ایران اختصاص دارد که من به عنوان کارشناس مجری در این آیتم، از خانم فرشته احمدی دعوت کرده&zwnj;ام که مهمان ِ رادیو باشند. اگر دوست دارید گفت&zwnj;وگوی من با فرشته احمدی، منتقد ادبی و نویسنده&zwnj;ی مجموعه&zwnj;داستان &laquo;سارای همه&raquo; را بشنوید، می&zwnj;توانید از ساعت ۹ تا ۹:۳۰ دقیقه&zwnj;ی شب رادیوی خود را <span>روی موج FM ردیفMHz ۱۰۳/۹ تنظیم کنید.</span></p><p><strong>:: پی&zwnj;نوشت بعد از برنامه:<br /></strong>تجربه&zwnj;ی اجرای برنامه&zwnj;ی زنده در رادیو، بیش از آن&zwnj;چه فکرش را می&zwnj;کردم هیجان&zwnj;انگیز، جذاب و دوست&zwnj;داشتنی بود. آن&zwnj;هم برای من که هر روز بیشتر از روز قبل مشتاق تجربه کردن ِ چیزهای نو هستم. در این چند روز اخیر که درگیر مقدماتِ برنامه&zwnj;ی امشب در رادیو گفت&zwnj;و&zwnj;گو بودم، دوستان خوبی با بزرگواری راهنمایی&zwnj;ام کردند که اگر کمک&zwnj;هایشان نبود الان حس ِ تجربه&zwnj;ای شیرین را نداشتم. از خانم بلقیس سلیمانی و نیز&nbsp; <a href="http://www.obeyd.blogfa.com">رضا ساکی</a> و <a href="http://www.joonomi.ir">جلال سمیعی</a> که چند سال سابقه&zwnj;ی کار در رادیو را دارند، به خاطر لطف&zwnj; بی&zwnj;دریغ&zwnj;شان سپاسگزارم. </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دقیقاً از چه حرف می‌زنیم؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/06/449.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.449</id>
   
   <published>2008-06-21T15:33:00Z</published>
   <updated>2008-06-22T14:36:34Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[وقتی می&zwnj;گویم کثافت به معنای واقعی کلمه&zwnj;اش از مطبوعات ِ ما بالا می&zwnj;رود، یعنی واقعاً منظورم کثافتی&zwnj;ست که هرچه هم می&zwnj;خواهی ازش دور بشوی، نمی&zwnj;شود! آن&zwnj;قدر زیاد است که گریزی از آن نیست. نخواهی هم آلوده بشوی، آلوده&zwnj;ات می&zwnj;کنند.&nbsp;...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Literature" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>وقتی می&zwnj;گویم کثافت به معنای واقعی کلمه&zwnj;اش از مطبوعات ِ ما بالا می&zwnj;رود، یعنی واقعاً منظورم کثافتی&zwnj;ست که هرچه هم می&zwnj;خواهی ازش دور بشوی، نمی&zwnj;شود! آن&zwnj;قدر زیاد است که گریزی از آن نیست. نخواهی هم آلوده بشوی، آلوده&zwnj;ات می&zwnj;کنند.</p><p>&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>امتحان‌نامه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/06/445.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.445</id>
   
   <published>2008-06-14T12:33:49Z</published>
   <updated>2008-06-14T12:45:48Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[امروز از یکی از خوانندگان وبلاگم یک ایمیل داشتم. گلایه کرده بود از این&zwnj;که مدت&zwnj;هاست که دیگر معرفی کتاب ِ درست و درمان نمی&zwnj;نویسم و انگار یادم رفته است که وبلاگی هم دارم و روزی در آن یادداشت&zwnj;های خوب هم...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Proposal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>امروز از یکی از خوانندگان وبلاگم یک ایمیل داشتم. گلایه کرده بود از این&zwnj;که مدت&zwnj;هاست که دیگر معرفی کتاب ِ درست و درمان نمی&zwnj;نویسم و انگار یادم رفته است که وبلاگی هم دارم و روزی در آن یادداشت&zwnj;های خوب هم می&zwnj;گذاشتم! حرف حق و حساب که جواب ندارد! خواستم همین دو سه جمله را این&zwnj;جا بنویسم و بگویم درگیر امتحانات پایان ِ ترمم. درگیری کاری هم این وسط دارم و واقعاً فرصتی برای تمرکز و نوشتن ِ درست و حسابی در وبلاگم ندارم. یک هفته&zwnj;ی دیگر که از شر ِ این امتحانات خلاص بشوم مطمئن باشید دستی به سر و روی این&zwnj;جا هم می&zwnj;کشم. </p><p>علی&zwnj;الحساب فقط پیشنهاد خرید و خواندن دو کتاب را می&zwnj;دهم که به زودی درباره&zwnj;شان خواهم نوشت:</p><p>رمان &laquo;کافه پیانو&raquo; نوشته&zwnj;ی <a href="http://www.goftamgoft.com">فرهاد جعفری</a>، نشر چشمه.<br />&laquo;بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه&raquo;، گردآوری و ترجمه&zwnj;ی ابوالحسن نجفی، نشر نیلوفر.</p><p>&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>با دلتنگی و اندوه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2008/06/433.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2008://1.433</id>
   
   <published>2008-06-06T22:42:51Z</published>
   <updated>2008-06-06T22:51:09Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[دلتنگ&zwnj;ام و اندوهناکو در این دقایق دشوار&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;- که درون&zwnj;ام در تلاطم است - دیدار هیچ&zwnj;کسی را نمی&zwnj;خواهمآرزو!چه سود از آرزوهای بیهوده و جاودان-سال&zwnj;ها از پس هم می&zwnj;گذرند-همه&zwnj;ی بهترین سال&zwnj;هایم- دوست بدارم؟چه&zwnj;کسی را؟!در کوتاه زمانی که پیش روی من&zwnj;ستبی&zwnj;تابی این رنج...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Poem" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p align="right">دلتنگ&zwnj;ام و اندوهناک<br />و در این دقایق دشوار<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;- که درون&zwnj;ام در تلاطم است - <br />دیدار هیچ&zwnj;کسی را نمی&zwnj;خواهم<br />آرزو!<br />چه سود از آرزوهای بیهوده و جاودان<br />-سال&zwnj;ها از پس هم می&zwnj;گذرند<br />-همه&zwnj;ی بهترین سال&zwnj;هایم-</p><div align="right"> </div><p align="right">دوست بدارم؟<br />چه&zwnj;کسی را؟!<br />در کوتاه زمانی که پیش روی من&zwnj;ست<br />بی&zwnj;تابی این رنج بزرگ را بر نمی&zwnj;تابم<br />و می&zwnj;دانم که عشق جاودان، ناممکن است</p><div align="right"> </div><p align="right">هیچ تابه&zwnj;حال به تماشای خودت نشسته&zwnj;ای؟<br />به تماشای چهره&zwnj;ای<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که خاطره&zwnj;ای از دیروز در خاطر ندارد<br />شادی، اندوه، و همه&zwnj;چیز<br />در نگاه تو هیچ است</p><div align="right"> </div><p align="right">و عشق؟!<br />بیماری شیرینی که دیر نخواهد پایید<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;تا به اشارت عقل به پایان رسد</p><div align="right"> </div><p align="right">و زندگی<br />همچنان&zwnj;که با نگاهی سرد به جهان می&zwnj;نگری<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;یک شوخی پوچ و احمقانه&zwnj; است</p><div align="right"> </div><p align="right">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;<em>&nbsp;&nbsp; (لرمانتوف - ۱۸۴۰)</em></p><p align="justify">&nbsp;<strong>:: پی&zwnj;نوشت:<br /></strong>داشتم بایگانی <a href="http://tedi.blogfa.com">وبلاگ ِ بلاگفا</a> را می&zwnj;خواندم، در یادداشت&zwnj;های دی ۸۵ رسیدم به این&zwnj; شعر و آن&zwnj;قدر از دوباره خواندن&zwnj;اش لذت بردم که حیف&zwnj;ام آمد کسانی که آن موقع خواننده&zwnj;ی وبلاگم نبودند، این شعر را نخوانند!</p>]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
