<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>صفحه‌ی سيزده | یادداشت‌های مریم مهتدی درباره‌ی ادبیات و جامعه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.page-13.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.page-13.com,2012://1</id>
   <updated>2012-01-31T21:45:35Z</updated>
   <subtitle>یادداشت‌های مریم مهتدی</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>قصه‌ی آن شبِ دور ِ بی‌دما</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2012/02/961.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2012://1.961</id>
   
   <published>2012-01-31T21:24:14Z</published>
   <updated>2012-01-31T21:45:35Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[دراز که می&zwnj;کشم روی تخت، بعد از چند دقیقه درست عین فیلم&zwnj;ها قطره&zwnj;ی اشکم سر می&zwnj;خورد پایین، روی بالش. یک جوری که مطمئنم وقتی سر بچرخانم و به پهلو بخوابم، گونه&zwnj;ام می&zwnj;افتد روی خیسی اشک و مور مورم می&zwnj;شود. این...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>دراز که می&zwnj;کشم روی تخت، بعد از چند دقیقه درست عین فیلم&zwnj;ها قطره&zwnj;ی اشکم سر می&zwnj;خورد پایین، روی بالش. یک جوری که مطمئنم وقتی سر بچرخانم و به پهلو بخوابم، گونه&zwnj;ام می&zwnj;افتد روی خیسی اشک و مور مورم می&zwnj;شود. این سر خوردن قطره&zwnj;ی اشک این&zwnj;قدر عادی ِ این روزهایم شده که دیگر تعجب نمی&zwnj;کنم از هربار سر خوردن&zwnj;شان. این&zwnj;بار اما قضیه فرق می&zwnj;کرد. ماجرای همان سوسک&zwnj;ها بود که از ته دلم راه گرفته بودند تا زیر گلو و چنگ می&zwnj;کشیدند. خوانده&zwnj;ای&zwnj;شان که؟ گله&zwnj;ی سوسک&zwnj;های ماده&zwnj;ای که حسادت و دلتنگی را توی ناخن&zwnj;های&zwnj;شان کرده&zwnj;اند و هر بار که اشک راه می&zwnj;گیرد ناخن می&zwnj;کشند کف دلم و بالا می&zwnj;آیند تا بیخ گلو. اشک سر خورد پایین و من فکر کردم بالش طبی&zwnj;ام به آب حساسیت دارد و برای هزارمین بار فکر کردم مخترع این جنس بالش طبی چه&zwnj;قدر می&zwnj;توانسته احمق باشد؟ که فکر نکرده به گریه&zwnj;هایی که آدم&zwnj;ها دوست دارند شب&zwnj;ها توی بالش&zwnj;شان بکنند. جیغ&zwnj;های خفه و هق&zwnj;هق&zwnj;های قورت دادنی که جایش اگر بغل یار نباشد، که نیست، بالش ِ همیشه&zwnj;یار آدمیزاد است. که آن&zwnj;را هم یک جوری طبی می&zwnj;سازند که برای ریختن یک قطره اشک هم ملاحظه&zwnj;ات بگیرد. </p><p>می&zwnj;چرخم و خیسی بالش را با گونه&zwnj;ام می&zwnj;گیرم. چشم&zwnj;هایم را می&zwnj;بندم و فکر می&zwnj;کنم یکی از این تبلیغ&zwnj;های ماهواره&zwnj;ای ست و من در آن می&zwnj;توانم توی هوا دستم را بگذارم روی تصویر ِ یک گالکسی&zwnj;تب، یک آی&zwnj;پد یا هر تکنولوژی دیگری که با انگشت کار می&zwnj;کند. با نرمه&zwnj;ی انگشت. نرمه&zwnj;ی انگشت. و یادم می&zwnj;افتد به &laquo;معجزه می&zwnj;کنی با پوست&raquo; ِ عباس صفاری که برایت می&zwnj;خواندم و نرمه&zwnj;ی انگشت. و بعد همان&zwnj;طور چشم&zwnj;بسته نرمه&zwnj;ی انگشتم را می&zwnj;گذارم روی علامتِ عقب&zwnj;گردِ فیلم و می&zwnj;کشمش عقب. تصاویر تند و تند با صدای قورباغه&zwnj;ای رد می&zwnj;شوند و می&zwnj;رسند به یک شب سرد. یا شاید یک شب گرم. می&zwnj;رسند به یک شب که گرمی و سردی&zwnj;اش هم حتا دیگر یادم نیست. که تو دراز کشیده بودی روی زمین. زیرسیگاری کنار دستت بود. من سیگار به لب با چشم&zwnj;هایی که تنگ&zwnj;شان کرده بودم که دود توی&zwnj;شان نرود، قاشقم را می&zwnj;چرخاندم توی قابلمه&zwnj;ی کج و کوله و نودل هم می&zwnj;زدم. و تو وسط صدای موسیقی&zwnj;ای که حتماً تحمیل&zwnj;ات کرده بودم و مثل همیشه صدایت هم در نمی&zwnj;آمد از من می&zwnj;پرسیدی با هیجان که واقعاً نودلش تایلندی است؟&nbsp;</p><p>نرمه&zwnj;ی انگشتم را همین&zwnj;جا نگه داشتم.&nbsp; </p><p>&nbsp;</p><p><em>- بخشی از داستانی که تمام نمی&zwnj;شود انگار </em></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>از متن‌های دیروز، تا آدم‌های امروز!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2012/01/953.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2012://1.953</id>
   
   <published>2012-01-13T19:36:59Z</published>
   <updated>2012-01-13T22:01:31Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[برای یک عده، آن &laquo;من&zwnj;قال و ماقال&raquo; معروف خاطره&zwnj; است، برای ما در این روزها اما به جوک بیشتر می&zwnj;ماند. روزگار دیگری بود قبلاً که باید پشت متنی که می&zwnj;خواندی با ذره&zwnj;بین دنبال آدمش می&zwnj;گشتی. به جایش این روزها باید...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Literature" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>برای یک عده، آن &laquo;من&zwnj;قال و ماقال&raquo; معروف خاطره&zwnj; است، برای ما در این روزها اما به جوک بیشتر می&zwnj;ماند. روزگار دیگری بود قبلاً که باید پشت متنی که می&zwnj;خواندی با ذره&zwnj;بین دنبال آدمش می&zwnj;گشتی. به جایش این روزها باید چشم&zwnj;هایت را ببندی تا آدم&zwnj;های پشت متن&zwnj;ها جلو جلو رژه نروند و خب اغلب هم تلاش بی&zwnj;فایده&zwnj;ای ست. انگار هرچه زور بزنی روزگار ِ امروز دیگر روزگار همراهی مثبت و دلنشین انگیزه و اندیشه نیست.<br /><br />هر متنی که نوشته می&zwnj;شود، خودآگاه یا ناخودآگاه دو ستون اصلی&zwnj;اش این&zwnj;ها ست: اندیشه و انگیزه. محل بحث من در این یادداشت، متن&zwnj;هایی است که یکی از این دو ستون&zwnj;شان سست و شکننده به نظر می&zwnj;آید. وقتی به عنوان مخاطب متنی را می&zwnj;خوانید که قسمت اندیشه&zwnj;اش می&zwnj;لنگد، دقیق می&zwnj;شوید تا دست&zwnj;کم انگیزه&zwnj;ی نویسنده را از متنی این&zwnj;چنین بفهمید. مشکل اما از آن جا شروع می&zwnj;شود که متنی را می&zwnj;خوانید و می&zwnj;بینید انگیزه&zwnj;ای ناسالم باعث شده متن بیمار شود و همین انگیزه&zwnj;ی&zwnj; خاص موجب شده نویسنده به هر ریسمانی چنگ بیاندازد تا هرطوری شده، اندیشه&zwnj;ای را به متن و به مخاطب حقنه کند. نتیجه&zwnj;ی همچین بلبشویی می&zwnj;شود متنی که می&zwnj;خواهد خیلی تئوریک و جدی از اندیشه&zwnj; یا نظری خاص دفاع کند، اما تبدیل می&zwnj;شود به یادداشتی مضحک. متنی که حتا مخاطب عادی هم وقتی آن &zwnj;را می&zwnj;خواند از زورچپان&zwnj;شدن اندیشه&zwnj;ی آن می&zwnj;فهمد که انگیزه&zwnj;ی نویسنده از نوشتن چنین متنی، هرچه بوده، دفاع از این اندیشه و دیدگاه نبوده.</p><p>مثلاً تصور کنید آقای ایکس و خانم ایگرگ به دلایلی کاملاً شخصی که به من و شما هم هیچ ربطی ندارد، رابطه&zwnj;شان بهم خورده. آقای ایکس قورمه&zwnj;سبزی دوست ندارد و عاشق پیتزا ست. خانم ایگرگ برای حال&zwnj;گیری از آقای ایکس هم که شده، تمام اندیشه&zwnj;های دکارت و هایدگر و کانت را می&zwnj;چسبد، آویزان باختین می&zwnj;شود و پای تمام عناصر داستانی و تعاریف ادبی را وسط می&zwnj;کشد تا به جهانیان ثابت کند که پیتزا غذایی ست مضر و هرکه پیتزا می&zwnj;خورد، خر است! حالا شما می&zwnj;توانید در این مثال جای خانم ایگرگ، از آقای ایگرگ استفاده کنید یا قضیه را با کمی تغییر بسط بدهید به مثال&zwnj;های دیگر و آدم&zwnj;هایی که دور و بر شما هم کم نیستند.</p><p>می&zwnj;بینید که این قاعده و سوار بودن اندیشه&zwnj;های بی&zwnj;ربط روی انگیزه&zwnj;های ناسالم و خلق شدن یادداشت&zwnj;های بیمار، در خیلی جاها دیده می&zwnj;شود و متاسفانه فضای ادبی و نقد ادبی ما هم از این قاعده مستثنا نیست.&nbsp; حالا این&zwnj;که برای این متن&zwnj;های مضحک و این اوضاع ناسالم چه باید کرد، سؤالی ست که امیدوارم برای جوابش، چشم&zwnj;تان به خود من نباشد که پشت این متن نشسته&zwnj;ام!</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title> از شیر مادر حلال‌تر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2012/01/944.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2012://1.944</id>
   
   <published>2012-01-07T21:42:38Z</published>
   <updated>2012-01-07T22:13:56Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ چند روزی می&zwnj;شود که آلبوم تازه&zwnj;ی محسن نامجو (الکی) در وب منتشر شده است. بعضی&zwnj;های&zwnj;مان مثل خیلی وقت&zwnj;ها برای لینک دادن به سایت دانلود رایگان آن، و یا کپی کردن&zwnj;اش برای دیگران دست و دل&zwnj;مان می&zwnj;لرزد. محسن نامجو به...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Music" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[  <p dir="RTL" class="MsoNormal">چند روزی می&zwnj;شود که آلبوم تازه&zwnj;ی محسن نامجو (الکی) در وب منتشر شده است. بعضی&zwnj;های&zwnj;مان مثل خیلی وقت&zwnj;ها برای لینک دادن به سایت دانلود رایگان آن، و یا کپی کردن&zwnj;اش برای دیگران دست و دل&zwnj;مان می&zwnj;لرزد. محسن نامجو به قول خودش یک&zwnj;بار برای همیشه درباره&zwnj;ی کپی&zwnj;رایت آلبوم&zwnj;هایش در ایران و خارج از ایران <a href="http://www.facebook.com/MohsenNamjoo/posts/303993116311365">در صفحه&zwnj;ی رسمی فیس&zwnj;بوک&zwnj;اش توضیح داده است.</a> برای کمک به رعایت شدن کپی&zwnj;رایت آلبوم ِ الکی، متن محسن نامجو را این&zwnj;جا بدون کم و کاستِ محتوایی بازنشر می&zwnj;کنم. </p><p dir="RTL" class="MsoNormal">&nbsp;</p>   <p dir="RTL" class="MsoNormal"><span></span><span style="font-family: &quot;tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;"><span></span><span> &nbsp;&nbsp; <a href="http://www.facebook.com/MohsenNamjoo/posts/303993116311365">دوستان، مخاطبان و همراهان عزیزم</a><br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; می&zwnj;گویند زندگى در تبعید را باید به عنوان یکى از سبک&zwnj;هاى تثبیت شده&zwnj;ى زندگى مدرن شناخت و پذیرفت. تصور کنید سختى شرایط أدمى چون مرا که سال&zwnj;ها در جهت تولید و ارائه&zwnj;ى ان شکل از موسیقى ایرانى که خود درک کرده و پسندیده است، تلاش کند و پس از فراز و فرودهاى بسیار، آن زمان که باید با انبوه مخاطبانى که با خود همراه مى&zwnj;بیند در ارتباط رودررو قرار گیرد و حاصل کارش را از طریق مسیرى قانونى و معمول و در سرزمین خودش به دست هم زبانانش برساند و با حقوقى که از این راه دریافت مى&zwnj;کند به ادامه&zwnj;ى کار و تحقیقش پشت&zwnj;گرم باشد، چه&zwnj;گونه از خانه و کاشانه و قانون ومسیر معمول وهمزبانان انبوهش جدا مى&zwnj;افتد و خود و مخاطبانش معلول شرایط پیچیده&zwnj;ى این&zwnj;چنینى مى&zwnj;شوند.<br /><br />دوستان من در این صفحه&zwnj;ى فیس&zwnj;بوک و وب&zwnj;سایت من، همه&zwnj;گونه تجربه را مى&zwnj;آزمایند تا هیچ انتظارى از سوى مخاطبان بى&zwnj;جواب نماند... اما حضور گله و شکایت معقول و نامعقول امرى اجتناب&zwnj;ناپذیر است گویا. پس بگذارید یک&zwnj;بار براى همیشه (تا زمانى که بیرون از ایران زندگى مى&zwnj;کنم) تکلیف انتشار البوم و حقوق مربوط به آن را به زعم خودم روشن نمایم... (اگر احیاناً براى بعضى چنین نیست)...<br /></span></span></p>]]>
      <![CDATA[<span style="font-family: &quot;tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;"><span><br /><br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ۱- توضیح و شبه گلایه&zwnj;اى که ادمین محترم <a href="http://www.facebook.com/MohsenNamjoo/posts/303993116311365">این صفحه</a>  چندى پیش در ارتباط با آمار بالاى کپى و دانلود و آمار پایین خرید  اینترنتى آثار من منتشر کردند، به هیچ عنوان روى سخنش با دوستان داخل ایران  نبوده و نیست. چرا که همه می&zwnj;دانیم کسى در ایران نمی&zwnj;تواند از این طریق  چیزى بخرد. پس مادامی&zwnj;که ما راه&zwnj;حلى براى فروش در ایران پیدا نکرده&zwnj;ایم،  کپى و پخش و دانلود آثار من براى عزیزان داخل کشور از شیر مادر هم حلال&zwnj;تر  است و این دوستان نیاز به توضیح به هیچ&zwnj;کس ندارند. اگر هم کسى در این مورد  دینى به گردن خود مى&zwnj;بیند می&zwnj;تواند کما فى&zwnj;السابق به موسسه&zwnj;ى محک کمک کند.  اما خواهش اکید بنده در این رابطه این است که به هیچ عنوان به فرومایگان  واراذلى که کار مرا در انتشاراتى&zwnj;هاى مختلف به فروش مى&zwnj;رسانند، کمک نکنید،  بلکه تا می&zwnj;توانید در این مسیر پست و رذیلانه&zwnj;اى که دارند خلل ایجاد کنید.  حد و اندازه&zwnj;ى این دنائت و بى&zwnj;انصافى از حوصله&zwnj;ى این مقال خارج است. کسى در  داخل ایران نباید از طریق آنچه حاصل عمر من است پول بسازد، مگر آن&zwnj;که از  طریق این صفحه اعلام و تایید شده باشد.<br /><br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ۲- دوستان خارج از ایران  هم توجه کنند که غیر از آثارى که روى وب&zwnj;سایت بنده هست، سود هیچ&zwnj;کدام  ازکارهاى منتشر شده روى اینترنت به گروه ما نمی&zwnj;رسد و خرید آلبوم&zwnj;هاى ترنج،  سنتى&zwnj;ها (عنوان جعلى) و... حاصلش در جیب عده&zwnj;اى سودجو در داخل و خارج  مى&zwnj;شود که دو انتشاراتى &laquo;آواى باربد&raquo; و &laquo;ماهور&raquo; در داخل و&laquo;آواى چنگ&raquo; در  بیرون از ایران از جمله این سود جویان هستند.<br /><br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ۳-آنچه مربوط به  گذشته است جاى بحث بیشتر ندارد و حاصل اشتباهاتى است که مسئولیتش مستقیماً  به عهده&zwnj;ى من بوده است که مثل غالب آدم&zwnj;هاى متأثر از فرهنگ غلط پارسى بر  این نظر و گمان بودم که پافشارى بر حقوق مادى&zwnj;ام از معنویت کار کم مى&zwnj;کند!  اما از این پس هم مایل نیستم که این صفحه جاى بحث وتبادل نظر راجع به  مادیات شود. هرازگاهى ادمین محترم این صفحه، آمارى را که از آی&zwnj;تونز سى&zwnj;دى  بیبى و... دریافت می&zwnj;کند و در دسترس همه قرار خواهد داد. بهترین قاضى خود  شما هستید...<br /><br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ۴-انتخاب سخت و تعیین کننده&zwnj;اى که در تابستان دو  سال پیش (در اوج التهاب جریانات خواهان تغییر) کردم، انتخابى بود میان  گوشه&zwnj;ى امن عافیت و خلوت سرد و مداوم غربت. لعنت ابدى شوم اگر حتى شائبه&zwnj;ى  منت بر سر دیگران ـ به خاطر انتخابى که کردم ـ ذهنم را درگیر کند. اما  واقعیت را این&zwnj;گونه با شما شریک مى&zwnj;شوم که زندگى پر رونق مادى در زیر پرچمى  که به خون آلوده شده بود، جایش را به زندگى دانشجویى در زیر پرچمى داده که  (صرف&zwnj;نظر از خوبى وبدى) احساس خاصى را در من بر نمى&zwnj;انگیزد. حالا براى من و  دوستانم همین تریبون و مغازه&zwnj;ى کوچک باقی&zwnj;ست... بگذارید من مادى&zwnj;ترین  موزیسین نسل جدید جلوه کنم. این بى&zwnj;آبرویى را به جان مى&zwnj;پذیرم اگر حاصلش  پاس داشتن حقوق کسانى چون من شود که به خاطر تک&zwnj;تک نت&zwnj;هایى که می&zwnj;شنوید و  دانلود مى&zwnj;کنید، روح&zwnj;شان به حرکت در آمده است...<br /><br />&nbsp;&nbsp;&nbsp; ۵- با نهایت  احترام، مخاطبم تمام هموطنانم در خارج از ایران&zwnj;اند... همه&zwnj;ى آن&zwnj;ها که کارت  بانکى و کامپیوتر در خانه دارید. به نمایندگى از همه&zwnj;ی موزیسین&zwnj;هایى که در  شرایط من اند، عرض می&zwnj;کنم: هموطن ساکن در دنیاى آزاد! این موسیقى روح و  جان ماست. همه&zwnj;ی داشته&zwnj;مان از این جهان است. احتراماً آن را ندزدید.<br /><br />&nbsp;<a href="http://www.facebook.com/MohsenNamjoo/posts/303993116311365">&nbsp;کوچک همه&zwnj;ی عالم</a><br />محسن نامجو</span></span>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دیوانگی‌های بهمنی (۱)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2012/01/941.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2012://1.941</id>
   
   <published>2012-01-06T22:11:25Z</published>
   <updated>2012-01-06T22:31:48Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[یک وقت&zwnj;هایی هم توی زندگی آدم هست، که بالاخره آی&zwnj;پاد را وصل می&zwnj;کند به لپ&zwnj;تاپ و انگار که شب عید شده باشد و وقتِ خانه&zwnj;تکانی، می&zwnj;افتد به سابیدن فولدرها. آن&zwnj;قدر می&zwnj;سابد که خاطره&zwnj;ی تلخ یک روزهایی را از موسیقی&zwnj;اش پاک...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>یک وقت&zwnj;هایی هم توی زندگی آدم هست، که بالاخره آی&zwnj;پاد را وصل می&zwnj;کند به لپ&zwnj;تاپ و انگار که شب عید شده باشد و وقتِ خانه&zwnj;تکانی، می&zwnj;افتد به سابیدن فولدرها. آن&zwnj;قدر می&zwnj;سابد که خاطره&zwnj;ی تلخ یک روزهایی را از موسیقی&zwnj;اش پاک کند. آن&zwnj;قدر پاک که بتواند آی&zwnj;پاد را بگذارد روی شافل و خیالش راحت باشد که وسطش حال&zwnj;گیری نمی&zwnj;شود و یک آهنگی مثلاً نمی&zwnj;آید که پرتش کند توی جاده&zwnj;ی مزخرف جنوب یا جاده&zwnj;ی مزخرف شمال یا هر جاده&zwnj;ای که به یک مزخرفی وصل باشد و بخواهد سرخوشی ِ روز را از آدم بگیرد. آن&zwnj;قدر می&zwnj;سابد تا آی&zwnj;پاد از هر خاطره&zwnj;ی تلخی پاک بشود و بعد... یک وقت&zwnj;هایی هم توی زندگی آدم هست که بالاخره آی&zwnj;پاد استریلیزه شده را می&zwnj;گذارد جلوی رویش و ترکمن علیزاده را پخش می&zwnj;کند توی آرامش ِ لحظه&zwnj;های بعد از خانه&zwnj;تکانی و فکر می&zwnj;کند به خاطره&zwnj;های خوشی که به این راحتی خیال رفتن ندارند و جای&zwnj;شان امن&zwnj;تر از آن چیزی است که به خانه&zwnj;تکانی ِ پیش از موعد آی&zwnj;پاد آدمیزاد بند باشد.</p><p><strong>:: موسیقی متن<br /><a href="http://www.4shared.com/mp3/BrMW_RhW/07_-_Yare_Jani.htm">یار جانی، محسن نامجو، آلبوم الکی</a></strong></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عروسکِ خاموشی، عروسکِ فراموشی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2012/01/934.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2012://1.934</id>
   
   <published>2012-01-01T20:58:54Z</published>
   <updated>2012-01-12T07:26:05Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[فراموشی قرص ندارد. این را از نوجوانی&zwnj;ام تا به حال مدام به خودم گفته&zwnj;ام و مدام هم آرزویش را کرده&zwnj;ام. که علم این همه پیشرفت می&zwnj;کند اما هیچ&zwnj;وقت نمی&zwnj;تواند دارویی بسازد که بخوری و دستور بدهی که یک دوره&zwnj;ی زمانی...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Literature" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p><img src="http://blog.khabgard.com/images/books/Arousaksaz_MaryamSaberi.jpg" border="0" hspace="3" vspace="1" width="125" height="173" align="left" />فراموشی قرص ندارد. این را از نوجوانی&zwnj;ام تا به حال مدام به خودم گفته&zwnj;ام و مدام هم آرزویش را کرده&zwnj;ام. که علم این همه پیشرفت می&zwnj;کند اما هیچ&zwnj;وقت نمی&zwnj;تواند دارویی بسازد که بخوری و دستور بدهی که یک دوره&zwnj;ی زمانی از ذهن و خاطره&zwnj;ات پاک بشود. فراموش نکردن اندوه دارد. غصه دارد. درد دارد. و بیشتر از همه&zwnj;ی این&zwnj;ها، آگاهی نسبت به وضعیت جدید است که آدم را می&zwnj;تواند له کند. آگاهی یعنی یک چیزی ناگهان از زندگی&zwnj;ات قطع بشود و تو بدانی که باید فراموش کنی، اما به چشم خودت ببینی که فراموش نمی&zwnj;شود و درد دارد و اندوه ِ مدام و مضاعف. یک نفر برای کنار آمدن با این وضعیت راه می&zwnj;رود، یکی ورزش می&zwnj;کند، یکی می&zwnj;خواند، یکی هم عروسک می&zwnj;سازد. درست مثل راوی ِ رمان &laquo;<a href="http://blog.khabgard.com/?id=-651115426">عروسک&zwnj;ساز</a>&raquo; <a href="http://www.memostore.blogfa.com/">مریم صابری</a>. </p><p>دختری شانزده ساله که اسم ندارد. حالش بد است. فراموش نمی&zwnj;کند و پر از تناقض&zwnj;ها و دردهای شخصیتی است. پر از درگیری با آدم&zwnj;های اطرافش. پر از خوددرگیری که من اگر بیرون رمان گیرش می&zwnj;آوردم، بهش می&zwnj;گفتم این جنس خوددرگیری هیچ&zwnj;وقت تا آخر عمر تمام نمی&zwnj;شود. این&zwnj;که مدام و مدام مشغول تحلیل رفتار اطرافیانت باشی. این&zwnj;که توی خوت یک حرف را بزنی و بیرونت یک رفتار دیگر بکند. این&zwnj;که مدام فکر کنی چرا این&zwnj;کار را کردی، چرا آن کار را کرد و هی توی خودت حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی و دیگران سکوتت را ببینند تا جایی که صدایت در بیاید و رفتارهایت بیمارگونه بشوند. درست مثل راوی ِ شانزده ساله&zwnj;ی رمان عروسک&zwnj;ساز، یک&zwnj;سال بعد از مرگ ِ همزمان و ناگهانی پدر و مادرش.&nbsp;</p><p>می&zwnj;گویند هر داستانی حداقل روی یک ستون استوار است. زبان، مضمون، ریتم، زاویه&zwnj;ی دید و چیزهایی از این دست. من می&zwnj;گویم عروسک&zwnj;ساز ِ مریم صابری بیشتر از هرچیزی روی زبان&zwnj;اش استوار است و گاه کلمه&zwnj;ها و ترکیب&zwnj;هایی که نویسنده&zwnj;اش به جا و هوشمندانه در بزنگاه&zwnj;های داستان استفاده می&zwnj;کند. یک &laquo;بداردیبهشتی&raquo; درباره&zwnj;ی یک مرد داستان می&zwnj;گوید و خواننده را تا ته ِ خط شخصیت ِ طرف می&zwnj;برد.&nbsp; زبانی که خواندن ِ داستانی چنین پرغصه و التهاب را لذت&zwnj;بخش می&zwnj;کند. آن قدر که دلم بخواهد به دیگران توصیه&zwnj;اش کنم.&nbsp; </p><p>من اما می&zwnj;توانم درک کنم چرا اداره&zwnj;ی فخیمه&zwnj;ی کتاب به این رمان مجوز چاپ نداد. روابط اجتماعی و خانوادگی راوی عروسک&zwnj;ساز و زندگی&zwnj;اش با کلیشه&zwnj;های ذهنی خیلی از ما آدم&zwnj;ها فرق می&zwnj;کند. دختر ِ این داستان و برادرش کلیشه&zwnj;ی روابط خواهر و برادری ِ ذهن خیلی&zwnj;های&zwnj;مان را ندارند. زندگی ِ این دو نفر با هم بعد از مرگ پدر و مادرشان با کلیشه&zwnj;ی زندگی ِ آدم&zwnj;هایی در همین شرایط فرق می&zwnj;کند. دست کم با آدم&zwnj;هایی که داستان&zwnj;های&zwnj;شان را خوانده&zwnj;ایم فرق می&zwnj;کنند. و چه حیف که در اداره&zwnj;ی فخیمه&zwnj;ی کتاب انگار مجوزی برای اندیشه&zwnj;ی ضدکلیشه وجود ندارد.</p><p>اگر دوست دارید &laquo;عروسک&zwnj;ساز&raquo; را بخوانید، به <a href="http://blog.khabgard.com">خوابگرد</a> بروید و از <a href="http://blog.khabgard.com/?id=-651115426">این لینک</a> دانلودش کنید. شماره حساب عابربانک نویسنده هم برای پرداخت داوطلبانه&zwnj;ی حق&zwnj;التالیف در شناسنامه&zwnj;ی کتاب ثبت شده است.</p><p>&nbsp;</p><p><strong>:: پی&zwnj;نوشت:<br /></strong>بعد از خواندن رمان <a href="http://www.memostore.blogfa.com/">مریم صابری</a> فکر کردم چه خوب می&zwnj;شود اگر نویسنده&zwnj;هایی که می&zwnj;خواهند کتاب&zwnj;های&zwnj;شان را اینترنتی منتشر کنند، خودشان هم به فکر باشند که کتاب&zwnj;شان چیزی کم از نسخه&zwnj;های چاپی نداشته باشد. مثلاً ویرایش حرفه&zwnj;ای بشوند یا غلط&zwnj;گیری. مثل مریم صابری که شنیده&zwnj;ام کارش را چندباری برای غلط&zwnj;گیری خوانده. این&zwnj;طوری هم رمان&zwnj;ها تر و تمیزتر منتشر می&zwnj;شوند، هم هرچه&zwnj;قدر نویسنده اثرش را جدی&zwnj;تر و حرفه&zwnj;ای&zwnj;تر منتشر کند، خواننده هم کار را جدی&zwnj;تر می&zwnj;گیرد.</p><p>&nbsp; </p><p><strong>:: تا به حال درباره&zwnj;ی &laquo;عروسک&zwnj;ساز&raquo; نوشته&zwnj;اند:<br /></strong><a href="http://www.gunia.blogsky.com/1390/07/19/post-216/">برای او که با صدایش نمی&zwnj;رود</a> - شیما زارعی<br /><a href="http://www.fittin.blogfa.com/post-610.aspx">سوار همین اسب&zwnj;های رنگی چرخان</a> - فرشته نوبخت<br /><a href="http://83631.persianblog.ir/post/655">سامیزدات ایرانی</a> - حامد اسماعیلیون<br /><a href="http://www.lenyjan.blogfa.com/post-51.aspx"> هفت یادداشت خواندنی درباره&zwnj;ی عروسک&zwnj;ساز</a> - مغولستان خارجی<br /><a href="http://gatsby.blogfa.com/post-95.aspx">عروسک&zwnj;ساز</a> - داوود آتش&zwnj;بیک<br /><a href="http://bahmanaqa.blogspot.com/2011/12/blog-post_29.html">عروسک&zwnj;ساز اینترنتی</a> ـ بهمن دارالشفایی<br /><a href="http://cafezhina.wordpress.com/2011/12/27/%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3%da%a9%e2%80%8c%d8%b3%d8%a7%d8%b2%d8%8c%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%ab%d8%a7%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b3%d9%85%d8%a8%d9%84-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/">عروسک&zwnj;ساز، رمانی به مثابه سمبل استقلال</a> - مهدی ملک&zwnj;زاده<br /><a href="http://changood.blogfa.com/post-209.aspx">حاشیه&zwnj;ای بر شخصیت بی&zwnj;نام عروسک&zwnj;ساز</a> - چنگود<br /><a href="http://parantes.blogfa.com/post-86.aspx">عروسک&zwnj;ساز</a> - پرانتز<br /><a href="http://herfeh-ravy.blogfa.com/post-230.aspx">داستانی که راوی&zwnj;ش گم شد</a> - شهلا شهابیان<br /><a href="http://sleepyhollow.blogfa.com/post-7.aspx">درباره&zwnj;ی عروسک&zwnj;ساز مریم صابری</a> - اشکان نیری<br /><a href="http://manomanuch.blogfa.com/post-192.aspx">عروسک&zwnj;ساز</a> - منوچهر حسین&zwnj;خانی<br /><a href="http://sokhaneroz.blogfa.com/post-48.aspx">نظارت&zwnj;های اجباری و پلیتیک&zwnj;های ملکوتی</a> - رضا رحیمی صحاف <br /><a href="http://www.memostore.blogfa.com/post/2">برای دوستی که عروسک&zwnj;ساز را خوان</a>د - مریم صابری [بفرمایید حس نویسنده&zwnj;ای که سه سال منتظر چاپ کتابش ماند و...]&rlm; <br /><a href="http://www.memostore.blogfa.com/post/2">عروسک&zwnj;ساز درباره&zwnj;ی چیست؟</a> - ساناز زمانی</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>از دلخوشی‌های کوچک ِ همین اطراف</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2011/12/919.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2011://1.919</id>
   
   <published>2011-12-24T19:02:27Z</published>
   <updated>2011-12-24T20:38:06Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[یک غنچه&zwnj;ی گل&nbsp; محمدی، دو حبه هل، یک چوب دارچین، یک نبات ِ چوبی و یک برش لیمو را می&zwnj;گذارد کنار ِ لیوان بزرگ چای که چایش دم&zwnj;کشیده&zwnj;ی قوری است. نه آب جوشی که کنارش یک چای کیسه&zwnj;ای ِ توینینگز...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>یک غنچه&zwnj;ی گل&nbsp; محمدی، دو حبه هل، یک چوب دارچین، یک نبات ِ چوبی و یک برش لیمو را می&zwnj;گذارد کنار ِ لیوان بزرگ چای که چایش دم&zwnj;کشیده&zwnj;ی قوری است. نه آب جوشی که کنارش یک چای کیسه&zwnj;ای ِ توینینگز گذاشته&zwnj;اند. بعد تو خسته&zwnj;ی جسمی از راه رفتن و خسته&zwnj;ی ذهنی از نوشتن ولو شده&zwnj;ای روی صندلی ِ پهن و نرم&zwnj;اش و سفارش چای می&zwnj;دهی و همچین بهشتی را می&zwnj;گذارد جلوی رویت. یک حبه&zwnj;ی هل را با نصفه&zwnj;ی چوب دارچین می&zwnj;اندازی توی لیوان و نگه&zwnj;اش می&zwnj;داری جلوی صورتت که بویش حسابی بپیچد توی سرت. نور ِ وسط روز افتاده روی دیوارها و موسیقی&zwnj;های انتخابی&zwnj;اش آن&zwnj;قدر هوشمندانه است که می&zwnj;خواهی پتوی روی مبل را از پشت سرت برداری و بکشی روی خودت و جمع بشی و بگذاری خلسه توی رگ&zwnj;هایت راه بگیرد. </p><p>در کل تهران فقط یک کافه توی این شهر هست که می&zwnj;تواند مثل خانه&zwnj;ی رویاهایت باشد. همین&zwnj;جایی که حتا می&zwnj;تواند پای همچون منی را توی تهران بند کند و من خودخواهانه حتا حاضر نیستم اسمش را به دوستان نزدیکم بگویم.&nbsp; </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>این گوی و این میدان؛ این تیشه و این ریشه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2011/12/923.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2011://1.923</id>
   
   <published>2011-12-20T20:06:49Z</published>
   <updated>2011-12-28T20:55:21Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[این جایزه&zwnj;ی نحیف و لاجون گلشیری بالاخره جرات کرد و نامزدهایش را اعلام کرد. می&zwnj;خواستم بگویم دوستان منتقد، نویسنده، مخاطب، ناشر، ارزیاب، کلاً یک وقت خدای نکرده تعارف نکنند ها! بگویند. راحت باشند. نویسنده&zwnj;هایی که کتاب&zwnj;شان توی این لیست نیست...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Literature" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>این جایزه&zwnj;ی نحیف و لاجون گلشیری بالاخره جرات کرد و نامزدهایش را <a href="http://blog.khabgard.com/?id=1473167138">اعلام کرد</a>. می&zwnj;خواستم بگویم دوستان منتقد، نویسنده، مخاطب، ناشر، ارزیاب، کلاً یک وقت خدای نکرده تعارف نکنند ها! بگویند. راحت باشند. نویسنده&zwnj;هایی که کتاب&zwnj;شان توی این لیست نیست مثل همیشه با دل راحت فحش را بکشند به<a href="http://www.golshirifoundation.org/award11a.htm"> ارزیاب&zwnj;ها و داورها</a>، بعد داورها خودشان فحش را بکشند به نویسنده&zwnj;ها و باقی ارزیاب&zwnj;ها، بعد مخاطب&zwnj;ها فحش بدهند به &laquo;کلاً&raquo; که لابد همه&zwnj;اش کتاب&zwnj;های یک نشر آمده بالا. بعد نویسنده&zwnj;های دیگر فحش بدهند به یک نویسنده&zwnj;های دیگر که لابد چون در کارگاه فلانی بوده&zwnj;اند یا چون با بهمانی مهمانی&zwnj;های آنچنانی می&zwnj;رفته&zwnj;اند کارشان بالا آمده و فقط راستی حواس&zwnj;تان باشد زبانم لال بحث مافیای ادبی هم زمین نماند که معصیت دارد. بعد هم منتظر بمانید نتایج نهایی اعلام بشود و آن&zwnj;هایی که اسم&zwnj;شان بود و جایزه نگرفتند هم زبان&zwnj;شان باز بشود و فحش بدهند به آن&zwnj;هایی که جایزه گرفتند و خدا هم بیامرزد ادبیات را و لابد از سال دیگر جایزه&zwnj;ی گلشیری را. </p><p><strong>:: واکنش&zwnj;ها (به روز می&zwnj;شود)</strong></p><p><strike><a href="http://mankhabdideham.blogfa.com/post-289.aspx">خسته نباشید به ارزیاب&zwnj;های جایزه&zwnj;ی گلشیری</a></strike><span style="text-decoration: line-through"><strike> - مریم منصوری</strike>&nbsp; <br /></span>(خانم منصوری متن قبلی&zwnj;شان را برداشته&zwnj;اند و به جایش متن دیگری را در واکنش به همین یادداشت من گذاشته&zwnj;اند.)<br /> <a href="http://changizi.blogfa.com/post-1273.aspx">لذت کشف، در حاشیه&zwnj;ی جایزه&zwnj;ی گلشیری</a> - علی چنگیزی<br /><a href="http://zaaaz2.blogspot.com/2011/12/blog-post_20.html">بگذارید من هم گاهی مینی&zwnj;مال بنویسم</a> - مجتبا صولت&zwnj;پور<br /><a href="http://sokhaneroz.blogfa.com/post-43.aspx">در حاشیه&zwnj;ی اسامی نامزدهای دوره&zwnj;ی جدید جایزه&zwnj;ی گلشیری</a> - رضا رحیمی صحاف <br /><a href="http://zenu.persianblog.ir/post/192/">جایزه&zwnj;ی گلشیری و شرافت از دست رفته</a> - مهدی فاتحی</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>حوالی ِ جمعه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2011/12/918.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2011://1.918</id>
   
   <published>2011-12-16T10:00:26Z</published>
   <updated>2011-12-16T10:30:41Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[اسفند دو سال پیش خوشحال بودم از این&zwnj;که توی انتشارات کار می&zwnj;کنم. فکر می&zwnj;کردم کار کردن وسط یک عالمه کتاب که دوست&zwnj;شان داری و کار کردن با کتاب و داستان که دوست&zwnj;شان داری، یعنی یک نعمت ِ بزرگ که لذت&zwnj;اش...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>اسفند دو سال پیش <a href="http://www.page-13.com/2010/02/786.php">خوشحال بودم</a> از این&zwnj;که توی انتشارات کار می&zwnj;کنم. فکر می&zwnj;کردم کار کردن وسط یک عالمه کتاب که دوست&zwnj;شان داری و کار کردن با کتاب و داستان که دوست&zwnj;شان داری، یعنی یک نعمت ِ بزرگ که لذت&zwnj;اش را همه حس نمی&zwnj;کنند. نزدیک به دو سال گذشت <a href="http://www.page-13.com/2011/09/885.php">تا بفهمم</a> در دسترس بودن چیزی که دوستش داری، ضرر هم می&zwnj;تواند داشته باشد. نمی&zwnj;اندازمش تقصیر چیزهای دیگر. نوک پیکان را می&zwnj;گیرم سمت خودم. کتاب و داستان برایم عادی شده بود. هیجان ِ رفتن به کتاب&zwnj;فروشی و گشت زدن بین کتاب&zwnj;ها را وقتی هیچی ازشان نمی&zwnj;دانی، یادم رفته بود. در آن مدت خیلی کم کتاب خریدم. تقصیر خودم هم بوده حتماً. خیلی از کتاب&zwnj;های ناشران دیگر از زیر دستم در رفتند. هیجان ِ کتاب خریدن را از دست دادم و این خودش به اندازه&zwnj;ی کافی ترسناک بود. </p><p>دیروز که <a href="http://beethovenmc.com/">۵۸ سالگی بتهوون</a> بود و جشن داشتیم و قرار بود شیرینی&zwnj;های خوشمزه با ردبول بخوریم و کلی دیدار تازه کنیم، احساس کردم همان آدم قبلی هستم که آمده&zwnj;ام مرکز شهر و خیلی وقت است کتاب نخریده&zwnj;ام. توی ذهنم حساب کردم چند کتاب هست که قرار بوده بخوانم و هنوز ندارم&zwnj;شان. سر ماشین را کج کردم سمت فروشگاه نشرچشمه. می&zwnj;خواستم نگاهی هم به کتاب ِ <a href="http://www.fardanews.com/fa/news/175810/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA">ترجمه&zwnj;ی</a> ترانه علیدوستی بیاندازم و رمان <a href="http://changizi.blogfa.com/">علی چنگیزی</a> را بخرم و نسخه&zwnj;ی چاپی ِ باشگاه مشت&zwnj;زنی را هم بگیرم و بگذارم توی کتاب&zwnj;خانه&zwnj;ام. بعد شدم همان آدم قبلی، که رفتم دو تا کتاب بخرم، اما پنج تا کتاب گذاشتم توی کیسه و زدم بیرون. کتاب&zwnj;های توی قفسه را نگاه کردم و خوشحال بودم که لذت کشف برگشته بهم.&nbsp;</p><p>شب آمدم خانه و چشم&zwnj;هایم برق می&zwnj;زد. کتاب&zwnj;هایم را گذاشتم جلویم و ورق زدم. آدمیزاد است دیگر. گاهی توهم می&zwnj;زند که یک چیزهایی را برای همیشه از دست داده، اما...</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شاعری که به پهلو افتاد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2011/12/911.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2011://1.911</id>
   
   <published>2011-12-05T15:09:59Z</published>
   <updated>2011-12-06T11:30:42Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[مردندبا معمایی در مشتو ماهبر دندان&zwnj;هاشان تابیدریز و درشت.غلامرضا بروساناز کتاب &laquo;مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است&raquo;، نشر مروارید، ۱۳۸۸ &nbsp;پ.نبه یاد غلامرضا بروسان و الهام اسلامی، زوج شاعری که امروز صبح تصادف کردند و هیچ کدام نماندند.....]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Literature" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>مردند<br />با معمایی در مشت<br />و ماه<br />بر دندان&zwnj;هاشان تابید<br />ریز و درشت.</p><p><em>غلامرضا بروسان</em><br />از کتاب &laquo;مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است&raquo;، نشر مروارید، ۱۳۸۸ </p><p>&nbsp;</p><p><strong>پ.ن</strong></p><p>به یاد غلامرضا بروسان و الهام اسلامی، زوج شاعری که امروز صبح <a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1904584&amp;Lang=P">تصادف کردند و هیچ کدام نماندند.</a>.</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>استاد اسدی‌های ادبی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2011/12/906.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2011://1.906</id>
   
   <published>2011-12-02T07:18:22Z</published>
   <updated>2011-12-02T10:54:31Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[تا چند وقت پیش، درست همین موقع&zwnj;های سال شور و حال خوبی توی فضای ادبی بود. جوایز مستقل مدام خبرهای&zwnj;شان را مخابره می&zwnj;کردند. خیلی از نویسنده&zwnj;ها هیجان&zwnj;زده بودند. خاله&zwnj;زنک&zwnj;ها اخبار جلسات داوری&zwnj;شان را از این اتاق به آن اتاق می&zwnj;بردند...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Literature" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>تا چند وقت پیش، درست همین موقع&zwnj;های سال شور و حال خوبی توی فضای ادبی بود. جوایز مستقل مدام خبرهای&zwnj;شان را مخابره می&zwnj;کردند. خیلی از نویسنده&zwnj;ها هیجان&zwnj;زده بودند. خاله&zwnj;زنک&zwnj;ها اخبار جلسات داوری&zwnj;شان را از این اتاق به آن اتاق می&zwnj;بردند و تلفن&zwnj;ها زنگ می&zwnj;خورد که کدام داور و نویسنده رای به کدام کتاب داده یا مجموعه&zwnj;داستان کدام نویسنده بالا نیامده. می&zwnj;خواهم بگویم حتا این مریضی&zwnj;اش هم قشنگ بود. این موقع سال که می&zwnj;شد می&zwnj;شمردیم که فلان مجموعه در سه تا جایزه نامزد شده و فلان رمان دیده نشد. میکروفن می&zwnj;گرفتیم جلوی نویسنده و منتقد که زیرآب هم را بزنند یا نقد کنند یا غر بزنند و یک آتشی هم راه می&zwnj;انداختیم و یکی هم فوتش می&zwnj;کرد و دور هم خوش بودیم. بعد هم که می&zwnj;رسید به دی و بهمن و فینالیست&zwnj;ها مشخص می&zwnj;شدند و آخرش هم می&zwnj;رسیدیم به همه&zwnj;ی مراسم پایانی و برگزیده&zwnj;ها و بعد هم ماراتن ِ مصاحبه&zwnj;های آن&zwnj;چنانی با نویسنده&zwnj;ها و داورها. آخرش هم یک&zwnj;سری فحاشی می&zwnj;کردند که داورهای آن جایزه لانسه کردند و داورهای این جایزه نامردی کردند و یک عده هم راه می&zwnj;افتادند توی کامنت&zwnj;دانی وبلاگ&zwnj;ها و پته&zwnj;ی مافیای ادبی و داوری جوایز را می&zwnj;ریختند روی آب و اسفند که می&zwnj;رسید مهمانی تمام می&zwnj;شد و مخاطب&zwnj;ها لیست کتاب&zwnj;ها را می&zwnj;گرفتند دست&zwnj;شان تا بخرند و بخوانند و بعد هم یک&zwnj;عده&zwnj;شان فحش بدهند که این جوایز و این داورها و این نویسنده&zwnj;ها کلاً هیچی نمی&zwnj;فهمند و همان بهتر که آدم فقط داستان خارجی بخواند آن هم زبان&zwnj; اصلی. </p><p>تیم&zwnj;وورک خوبی بود این دو سال. دولت که همواره می&zwnj;تازید به جوایز ادبی مستقل و از هر میخی آویزان می&zwnj;شد که یک لگدی به این برنامه&zwnj;ها بزند، مانده بود خود نویسنده&zwnj;ها و منتقدها که یا دیوار دفاعی ببندند یا خودشان هم بشوند غضنفر و حمله کنند. دیوار دفاعی را که بی&zwnj;خیال. مدت&zwnj;هاست که مارادونا هم نشسته تخمه می&zwnj;خورد و غضنفرهای عزیز گل به خودی می&zwnj;زنند و به هم فحش می&zwnj;دهند و هم را له می&zwnj;کنند و خیالی&zwnj;شان هم نیست که رسیده&zwnj;ایم به وسط&zwnj;های آذر و نه خبری از جایزه&zwnj;ی منتقدان مطبوعات است و نه صدایی از جایزه&zwnj;ی گلشیری در می&zwnj;آید. فاتحه&zwnj;ی روزی روزگاری را هم که پارسال خواندیم. بنشینیم تعداد سکه&zwnj;های جایزه&zwnj;ی سوپردولتی جلال را بشماریم و غر بزنیم به جان نویسنده&zwnj;ای که برای کاری که تمام نشده جایزه می&zwnj;گیرد. خسته نباشید دوستان عزیز، خدا قوت.</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>چلوکباب با جت‌اسکی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2011/11/905.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2011://1.905</id>
   
   <published>2011-11-01T18:57:27Z</published>
   <updated>2011-11-01T20:08:24Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[در خبرنامه&zwnj;ی ویژه&zwnj;ی تابستان نشر افق یک مصاحبه چاپ شده با رضا امیرخانی. از این مصاحبه&zwnj;های سرگرم&zwnj;کننده که وقتی می&zwnj;خوانی&zwnj;اش می&zwnj;فهمی رضا امیرخانی چه&zwnj;قدر با مردم عادی فرق دارد و به جای ملاقات با وزیر فرهنگ ترکمنستان درخواست کرده با...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Literature" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>در خبرنامه&zwnj;ی ویژه&zwnj;ی تابستان نشر افق یک مصاحبه چاپ شده با رضا امیرخانی. از این مصاحبه&zwnj;های سرگرم&zwnj;کننده که وقتی می&zwnj;خوانی&zwnj;اش می&zwnj;فهمی رضا امیرخانی چه&zwnj;قدر با مردم عادی فرق دارد و به جای ملاقات با وزیر فرهنگ ترکمنستان درخواست کرده با اسب ترکمن ملاقات کند. یا مثلاً ناهارش را ساعت هفت شب می&zwnj;خورد. وسط همین مصاحبه، ازش می&zwnj;پرسند &laquo;فرض کن برنده&zwnj;ی توری شده&zwnj;ای که یک سفر یک هفته&zwnj;ای به یک جزیره&zwnj;ی آرام است. می&zwnj;توانی به عنوان همراه یک نویسنده (از هرجای دنیا) را انتخاب کنی. او کیست؟&raquo; بعد چیزی که زدم توی سرم و می&zwnj;خواهم بکنمش توی چشم خوانندگان محترم این سطور، پنج خط اول پاسخ رضا امیرخانی است: </p><p>&quot;به لغت تور حساسیت دارم! با تور سفر کردن، در جلسه&zwnj;ی ادبی شرکت کردن، <strong>فست&zwnj;فود خوردن</strong>، مهمانی رفتن، <strong>روزنامه خواندن</strong> و تلویزیون نگاه کردن از تابوهای ذهنی من است. این&zwnj;ها هم چیزهایی است که می&zwnj;تواند ما را به یک نویسنده&zwnj;ی آپارتمانی امروزی تبدیل کند! &quot;</p><p>تلویزیون نگاه کردن و مهمانی رفتن را تا حدی می&zwnj;فهمم، از با تور سفر کردن و در جلسه&zwnj;ی ادبی شرکت کردن هم می&zwnj;گذرم. اما واقعاً، خدایی، فست&zwnj;فود خوردن و روزنامه خواندن چه ربطی دارد به نویسنده&zwnj;ی آپارتمانی شدن؟ یعنی با وضعیت اقتصادی الان (صدقه سر دولت ِ حکومت محبوب ایشان) وقتی قیمت دو تا ساندویچ هایدا از چهارتا تخم مرغ و دو تا نان سنگک ارزان&zwnj;تر است، و بعضی&zwnj;ها خوردن ساندویچ برای&zwnj;شان به&zwnj;صرفه&zwnj;تر است تا چلوکباب، این چه شکم ِ سیر از گوشت قرمز و پیاز آبدار است که فست&zwnj;فود خوردن را نشانه&zwnj;ی روشنفکری می&zwnj;داند؟ آن نویسنده&zwnj;ی بیچاره&zwnj;ای که کتاب&zwnj;هایش هم مثل بعضی&zwnj;ها نمی&zwnj;فروشد و بچه&zwnj;اش هم هی نق می&zwnj;زند که جای قیمه و عدس&zwnj;پلو یک پیتزا هم می&zwnj;خواهد، حالا باید سرش را هم خم کند که اگر پایش را بگذارد توی پیتزافروشی، تبدیل می&zwnj;شود به یک نویسنده&zwnj;ی آپارتمانی؟ کافی است یک&zwnj;بار آقای نویسنده یک نگاه به مشتریان فست&zwnj;فودفروشی&zwnj;ها و چلوکبابی&zwnj;ها بیاندازد. گذشت دوره&zwnj;ای که پیتزا و همبرگر نشانه&zwnj;ی تمول و روشنفکری بود و هرکس دوغ و پیاز را چاشنی کوبیده زعفرانی&zwnj;اش می&zwnj;کرد ذات ایرانی&zwnj;اش را هم نگه می&zwnj;داشت.&nbsp;</p><p>آخر همین حرف&zwnj;ها البته آقای امیرخانی گفته&zwnj;اند &laquo;اگر دروغ نگویم به جای کتاب هم یک فروند جت اسکی، یا دو تخته چوب اسکی را ترجیح می&zwnj;دهم&raquo;. خب شترسواری که دولا دولا نمی&zwnj;شود. خیلی از کسانی که به زعم ایشان روشنفکر هستند و آپارتمانی امروزی، به ساحل دریا که می&zwnj;رسند چای می&zwnj;خورند و شنا می&zwnj;کنند. اتفاقاً قشر دیگری از جامعه هستند که با واحد شمارش &laquo;فروند&raquo; به صورت عادی آشنا هستند و دل&zwnj;شان می&zwnj;خواهد یک فروند جت اسکی با خودشان ببرند مسافرت. </p><p>همه&zwnj;ی این&zwnj;ها را گفتم و توی سر خودم زدم که بگویم خوب است آدم این چیزها را گاهی ببیند و با منش بعضی نویسنده&zwnj;های این مملکت هم آشنا بشود. اتفاقاً منش آقای امیرخانی آن&zwnj;جا روشن نمی&zwnj;شود که می&zwnj;گوید قرآن و نهج&zwnj;البلاغه و چهل حدیث و جهل امام را با خودش می&zwnj;برد به یک کره&zwnj;ی دیگر، چون کره&zwnj;ی دیگر جای روشنفکربازی نیست. جهان&zwnj;بینی بعضی&zwnj;ها را می&zwnj;توان این&zwnj;طوری شناخت: با خوردن فست&zwnj;فود و خواندن روزنامه شما نویسنده&zwnj;ی آپارتمانی می&zwnj;شوید.&nbsp; </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خیلی ملو زندگی پیش می‌ره جلو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2011/10/902.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2011://1.902</id>
   
   <published>2011-10-24T17:55:28Z</published>
   <updated>2011-10-24T19:41:55Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[همیشه فکر می&zwnj;کردم این&zwnj;هایی که می&zwnj;آیند توی وبلاگشان می&zwnj;نویسند حال زندگی&zwnj;شان خوب است، چی فکر می&zwnj;کنند؟ یعنی واقعاً آن&zwnj;قدر خوب است که دل&zwnj;شان می&zwnj;خواهد یک&zwnj;جا جلوی چشم خودشان و دیگران ثبت&zwnj;اش کنند؟ یا برعکس، حال زندگی&zwnj;شان آن&zwnj;قدر بد است که...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[همیشه فکر می&zwnj;کردم این&zwnj;هایی که می&zwnj;آیند توی وبلاگشان می&zwnj;نویسند حال زندگی&zwnj;شان خوب است، چی فکر می&zwnj;کنند؟ یعنی واقعاً آن&zwnj;قدر خوب است که دل&zwnj;شان می&zwnj;خواهد یک&zwnj;جا جلوی چشم خودشان و دیگران ثبت&zwnj;اش کنند؟ یا برعکس، حال زندگی&zwnj;شان آن&zwnj;قدر بد است که می&zwnj;خواهند با تلقین ِ نوشتن برای دیگران ِ از همه&zwnj;جا بی&zwnj;خبر روزهای&zwnj;شان را بگذرانند؟ خب من وقتی به این چیزها فکر می&zwnj;کردم نه توی حال دسته&zwnj;ی اول بودم نه از حال دسته&zwnj;ی دوم سر در می&zwnj;آوردم. تا امروز. تا امروز که ورزشم را کرده بودم، ناهارم را خورده بودم، سرخوش داشتم پای پیاده با دوست نازنینم پس&zwnj;کوچه&zwnj;های یک محله&zwnj;ی دوست&zwnj;داشتنی ِ شهر را کشف می&zwnj;کردم که رسیدم به ماشین یک آشنا. ماشین را می&zwnj;شناختم و بدتر از ماشین خودم زیر یک لایه&zwnj;ی غلیظ خاک قایم شده بود. روی شیشه&zwnj;اش یادگاری ِ با کد شخصی نوشتم و بعد خنده&zwnj;خنده رد شدم و رفتم. رفتم زیر بازارچه&zwnj;ی تجریش زل زدم به فلفل&zwnj;ها و گوجه&zwnj;های رنگی و بعد چسبیدم به لقمه&zwnj;ی نان حلال و چندین ساعت بعد، به قول سید <a href="http://www.page-13.com/cgi-bin/mt/www.khabgard.com">خوابگرد</a> &laquo;دختربازان، دختربازان&raquo; برگشتم خانه و هی فکر کردم چرا این همه کار کرده&zwnj;ام و هنوز ساعت هشت هم نشده و یکهو به خودم آمدم دیدم سرعت زندگی&zwnj;ام کند شده. حال&zwnj;اش آن&zwnj;قدر خوب است که می&zwnj;تواند برود سفر، بعد به جای برگشتن با استرس ِ جمعه عصر، ریلکس بماند تا شنبه و برگردد و احساس کند اگر یک&zwnj; کار باید برای خودش می&zwnj;کرده، همین کند کردن سرعت بوده و امان دادن به خوشی&zwnj;ها و آرامش&zwnj;ها که بیایند توی وقت و بی&zwnj;وقت&zwnj;های روز. آن&zwnj;قدر که وقتی انگشت خاکی&zwnj;ام را از روی شیشه&zwnj;ی ماشین آشنا برداشتم و خودم را دیدم که نیشم تا بناگوشم باز است، احساس کردم حال زندگی&zwnj;ام&zwnj; آن&zwnj;قدر خوب است که تازه می&zwnj;فهمم چه&zwnj;طور می&zwnj;شود آدم دلش بخواهد یک&zwnj;جا جلوی چشم خودش و بقیه این روزهایش را ثبت کند. ]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پیشرفت به مثابه یک جوک خنده‌دار ِ ملی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2011/10/886.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2011://1.886</id>
   
   <published>2011-10-16T08:07:36Z</published>
   <updated>2011-10-16T09:16:11Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[نوشتن از سانسور دیگر کمی خسته&zwnj;کننده شده. یعنی خب مگر چه&zwnj;قدر می&zwnj;شود هی از سانسور نوشت و هی از ممیزی گفت و هی اتفاق&zwnj;های تازه را مخابره کرد و هی تعجب کرد. و می&zwnj;بینید که آب هم از آب تکان...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Book Review" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="Literature" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>نوشتن از سانسور دیگر کمی خسته&zwnj;کننده شده. یعنی خب مگر چه&zwnj;قدر می&zwnj;شود هی از سانسور نوشت و هی از ممیزی گفت و هی اتفاق&zwnj;های تازه را مخابره کرد و هی تعجب کرد. و می&zwnj;بینید که آب هم از آب تکان نمی&zwnj;خورد و اوضاع تازه روز به روز بدتر هم می&zwnj;شود. این&zwnj;ها را گفتم که بگویم اوضاع کتاب و نشر اما انگار خیلی خدابیامرزی ِ زمان قبل را ندارد. چرا؟ می&zwnj;خواهم دو قسمت کوتاه از دو مقاله&zwnj;ی خیلی قدیمی ِ مرحوم کریم امامی را برای&zwnj;تان بگذارم اینجا. که درباره&zwnj;ی وضعیت نشر ایران و اوضاع ممیزی نوشته. قضاوت با خودتان: </p><p><em>۱- از مقاله&zwnj;ی &laquo;آینده&zwnj;ی نشر کتاب در ایران&raquo;، آینده، شماره&zwnj;ی ۵، تیر و شهریور ۱۳۵۸</em></p><p><strong>چه&zwnj;طور می&zwnj;توانیم از بازگشت سانسور جلوگیری کنیم؟</strong><br />در آخرین ماه&zwnj;های حیات رژیم گذشته بود که ناشران و صاحبان چاپخانه&zwnj;ها سد سانسور را شکستند و به قضیه&zwnj;ی گرفتن شماره&zwnj;ی ثبت در دفتر مخصوص کتاب&zwnj;خانه&zwnj;ی ملی، که اسم محترمانه&zwnj;ی سانسور کتاب در ایران بود، پایان دادند. پیش از آن&zwnj;ها ناشران کتاب&zwnj;های پشت سفید و گروه&zwnj;های سیاسی مخفی چنین کرده بودند. و الان نزدیک به یک سال است که سانسور کتاب عملاً وجود نداشته است. البته سانسور قبل از نشر وجود نداشته است ولی گروه&zwnj;های فشار، مخصوصاً در شهرستان&zwnj;ها به کار مشغول بوده&zwnj;اند و می کوشیده&zwnj;اند به عرضه ی کتاب&zwnj;های دست&zwnj;چپی در کتاب&zwnj;فروشی&zwnj;ها پایان دهند. در یک مورد هم که رندی توپ&zwnj;مرواری، آن طنز بی&zwnj;پرده&zwnj;ی صادق هدایت را برای نخستین&zwnj;بار نشر داد، دادستانی فوراً وارد عمل شد و موجودی نسخه&zwnj;های کتاب را جمع کرد.&nbsp;</p><p>قانون اساسی جدید ایران چگونه آزادی بیان را در مورد کتاب حفظ خواهد کرد؟ اگر به کشورهای دیگر بنگریم، خواهیم دید که تنها در دموکراسی&zwnj;های غربی یا به سبک غربی (مثل هندوستان و ژاپن) است که نشر کتاب (و در واقع همه&zwnj;ی نشریات) به راستی آزاد است. در جوامع سوسیالیستی فقط کتاب&zwnj;هایی نشر می&zwnj;شود که رژیم می&zwnj;پسندد. در هر حال&nbsp; فراموش نکنیم بین نظریه و عمل، بین آن&zwnj;چه در قانون اساسی بنویسیم و آن&zwnj;چه در عمل انجام دهیم می&zwnj;تواند فاصله&zwnj;ی قابل توجهی وجود داشته باشد. در قانون اساسی قبل هم نوشته بودند ممیزی کتاب مجاز نیست، ولی این ممیزی به شدیدترین و بچه&zwnj;گانه&zwnj;ترین روش اعمال می&zwnj;شد.&nbsp; </p><p>&nbsp;</p><p><em>۲- از مقاله&zwnj;ی &laquo;نگاهی به وضعیت نشر کتاب در ایران&raquo;، نشر دانش، شماره&zwnj;ی ۵، مهر و آبان ۱۳۶۴</em></p><p><strong>بررسی کتاب</strong><br />پس از انقلاب، بررسی کتاب&zwnj;ها از طریق فرم&zwnj;های چاپ شده انجام می&zwnj;گیرد و روی هم رفته تا به حال این احساس وجود داشته است که در مقایسه با رژیم گذشته، سعه&zwnj;ی صدر بیشتری در کار بوده است، چنان&zwnj;که انتشار برخی از کتاب&zwnj;ها، پاره&zwnj;ای از خوانندگانی را که به سانسور کتاب در رژیم گذشته خو کرده بودند شگفت زده ساخته است. و روی هم رفته تا چندی پیش این تصور به وجود آمده بود که مسئولان بررسی کتاب، در نظام کنونی با بلوغ سیاسی بیشتر و فلسفه و دید متفاوتی نسبت به گذشته عمل می کنند و از انتشار آراء متفاوت نمی&zwnj;هراسند. هرچند که این تصور هنوز تا حدودی باقی است، اما در چند ماه اخیر کار بررسی کتاب دقیق&zwnj;تر و کندتر شده و صف کتاب&zwnj;های پشت در مانده طولانی&zwnj;تر گشته است، به طوری که امروز هریک از ناشران فعال سخن از معطل ماندن چند کتاب آماده&zwnj;ی انتشار به میان می&zwnj;آورند. </p><p align="center">&nbsp;<img src="http://www.hamshahrionline.ir/hamnews/1382/820502/world/002295.jpg" border="1" width="92" height="136" /><img src="http://www.donya-e-eqtesad.com/News/1035/31-02.jpg" border="1" width="95" height="136" /></p><p>&nbsp;پیشنهاد می&zwnj;کنم برای مطالعه&zwnj;ی ۳۷ مقاله&zwnj;ی خواندنی ِ کریم امامی درباره&zwnj;ی نشر کتاب در ایران، کتاب &laquo;در گیر و دار کتاب و نشر&raquo; را بخوانید. گردآورنده&zwnj;های کتاب عبدالحسین آذرنگ و ایران&zwnj;ناز کاشیان هستند و نشر نیلوفر آن را برای نخستین&zwnj;بار سال ۱۳۸۵ با قیمت ۴۵۰۰ تومان چاپ کرده است. &laquo;در گیر و دار کتاب و نشر&raquo; ۵ بخش دارد: نشر کتاب، اقتصاد کتاب و نشر، ویرایش، حق مولف (کپی&zwnj;رایت) و کتاب و کتاب&zwnj;خوانی که طی ۳۰ سال نوشته شده&zwnj;&zwnj;اند.&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نقطه. سر خط</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2011/09/885.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2011://1.885</id>
   
   <published>2011-09-26T18:50:49Z</published>
   <updated>2011-09-26T20:10:48Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[چهارشنبه&zwnj;ی گذشته، آخرین روز کاری&zwnj;ام در نشرچشمه بود. بعد از یک سال و هفت ماه استعفا دادم. پشت سرم را که نگاه می&zwnj;کنم، تجربه&zwnj;ی خوبی را می&zwnj;بینم. این&zwnj;که یک سال و هفت ماه مدیر سایت نشرچشمه بودم. آن هم سایتی...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Literature" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>چهارشنبه&zwnj;ی گذشته، آخرین روز کاری&zwnj;ام در نشرچشمه بود. بعد از یک سال و هفت ماه استعفا دادم. پشت سرم را که نگاه می&zwnj;کنم، تجربه&zwnj;ی خوبی را می&zwnj;بینم. این&zwnj;که یک سال و هفت ماه مدیر <a href="http://cheshmeh.ir/">سایت نشرچشمه</a> بودم. آن هم <a href="http://cheshmeh.ir/">سایتی</a> که وقتی اول اسفند ۸۸ رفتم ساختمان ۳۵ خیابان وحید نظری، اصلاً وجود خارجی نداشت و آجر به آجرش را خودم چیدم و جلوی چشم&zwnj;های خودم از هیچی یک سایت درست شد با <a href="http://www.cheshmeh.ir/content/help/howToBuy.htm">فروش آنلاین</a> و <a href="http://www.cheshmeh.ir/content/portrait.htm">گالری عکس</a> و ویترین و یک عالمه بخش دیگر. حالا که برمی&zwnj;گردم عقب، می&zwnj;بینم خوشحالم از این&zwnj;که تجربه&zwnj;ی چندین سال وبلاگ&zwnj;نویسی و چرخیدن در ادبیات و کار خبری و سر و کله زدن با وب به درد راه&zwnj;اندازی سایت یکی از معروف&zwnj;ترین انتشاراتی&zwnj;های ایران خورد. نه این&zwnj;که بخواهم از کار خودم تعریف کنم، اما تعداد انتشاراتی&zwnj;هایی که سایت ِ پویا دارند و فروش آنلاین کتاب، از انگشت&zwnj;های یک دست بیشتر نیست و من واقعاً خوشحال و راضی&zwnj;ام از سهمی که در ارتباط مجازیِ نشرچشمه با مخاطبانش دارم.</p><p>&nbsp;حالا که چند روز از آخرین ساعت&zwnj;های حضورم در دفتر خیابان وحید نظری گذشته، فقط می&zwnj;ماند یک حرف خودمانی. می&zwnj;خواهم بگویم کار کردن با <a href="http://cheshmeh.ir/person/view.aspx?guid=65c2f99b-6bb7-444c-8639-219a2a7de048">کاوه کیائیان</a>، یک اتفاق کم&zwnj;نظیر است. رئیسی که آن&zwnj;قدر مهربان است و حامی که گاهی غافلگیرت می&zwnj;کند. خوب است آدم در دوره&zwnj;های کار کردنش، این&zwnj;طور آدم&zwnj;ها را هم گاه و بی&zwnj;گاه ببیند تا فکر نکند دنیا پر است از رئیس&zwnj;هایی که صدای پای&zwnj;شان اضطراب است و صدای دور شدن&zwnj;شان شادی.&nbsp;</p><p>کاری را که باید، در نشرچشمه انجام دادم و معتقدم تا وقتی انرژی و خلاقیت&zwnj;ام تحلیل نرفته، باید سراغ کارهای هیجان&zwnj;انگیز دیگری بروم. پس&zwnj;فردا گردنم پیش انرژی&zwnj;های هدررفته&zwnj;&zwnj;ام که نباید کج باشد؟!</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>در جست‌و‌جوی شهامت ِ از دست رفته</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2011/09/873.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2011://1.873</id>
   
   <published>2011-09-12T08:59:57Z</published>
   <updated>2011-09-12T10:15:22Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[وقتی برمی&zwnj;گردم پشت سرم را نگاه می&zwnj;کنم، می&zwnj;بینم هیچ&zwnj;وقت پیش نیامده تن داده باشم به وضعیتی که از آن راضی نیستم. هزینه&zwnj;اش را هم خوب پرداخت کرده&zwnj;ام همیشه. از یک جایی به بعد یاد گرفتم که بدانم چه هزینه&zwnj;هایی قرار...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>وقتی برمی&zwnj;گردم پشت سرم را نگاه می&zwnj;کنم، می&zwnj;بینم هیچ&zwnj;وقت پیش نیامده تن داده باشم به وضعیتی که از آن راضی نیستم. هزینه&zwnj;اش را هم خوب پرداخت کرده&zwnj;ام همیشه. از یک جایی به بعد یاد گرفتم که بدانم چه هزینه&zwnj;هایی قرار است بدهم برای این&zwnj;که حواسم به خودم باشد. حالا رسیده&zwnj;ام به جایی که فکر می&zwnj;کنم تمام این تجربه&zwnj;ها کجا باید به کارم بیاید؟ جز این&zwnj;که یاد بگیرم آن&zwnj;قدر دیر تصمیم به نجات خودم نگیرم که ترمیم زخم&zwnj;هایم زمان&zwnj;بر بشود و جان&zwnj;کن؟ نکته&zwnj;ی جالب برای خودم این&zwnj;جاست که تا الان فکر نکرده&zwnj;ام که چرا از اساس باید خودم را در موقعیتی قرار بدهم که بعد برای بیرون آمدن ازش هزینه بدهم. با این قضیه&zwnj;ام کنار آمده&zwnj;ام، محافظه&zwnj;کاری از اولش هم در شخصیت من نبوده. محافظه&zwnj;کار شده&zwnj;ام، اما نه در تصمیم&zwnj;های گنده&zwnj;ام. خیلی&zwnj;ها بهم می&zwnj;گویند اخلاق خوبی نیست، خیلی&zwnj;ها سرزنشم می&zwnj;کنند که چرا خودم را در موقعیت&zwnj;های های&zwnj;ریسک قرار می&zwnj;دهم و فقط خودم هستم که می&zwnj;فهمم اگر همین موقعیت&zwnj;ها را هم برای خودم ایجاد نمی&zwnj;کردم حتماً توی باتلاق روزمرگی ِ مسری می&zwnj;مردم. و اصلاً نصف لذت زندگی&zwnj;ام همین ریسک&zwnj;های گاه و بی&zwnj;گاه است. </p><p>حالا اما فکر می&zwnj;کنم چه&zwnj;قدر، واقعاً چه&zwnj;قدر باید زمان بگذرد تا بفهمم موقعیتی که در آن هستم دیگر آن چیزی نیست که بهم لذت می&zwnj;دهد؟ واقعاً این از دست دادن شهامت ربط مستقیم به سن آدم&zwnj;ها دارد؟ که هرچی بزرگ&zwnj;تر می&zwnj;شوی جرات تغییر کردن را هم از دست می&zwnj;دهی؟ دوست دارم فکر کنم این&zwnj;طور نیست. </p>]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>

