<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>صفحه‌ی سيزده | یادداشت‌های مریم مهتدی درباره‌ی ادبیات و جامعه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.page-13.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.page-13.com,2010://1</id>
   <updated>2010-03-11T08:53:25Z</updated>
   <subtitle>یادداشت‌های مریم مهتدی</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2010/03/804.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2010://1.804</id>
   
   <published>2010-03-11T08:22:41Z</published>
   <updated>2010-03-11T08:53:25Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[پنجره&zwnj;ی کنارم را باز کرده&zwnj;ام، لوردراپه&zwnj;ها سرجایشان هستند، از لای آن&zwnj;ها نور تند خورشید افتاده روی میزم و کتاب&zwnj;هایی که روی هم تلنبار کرده&zwnj;ام. صدای محمد نوری در دفتر پیچیده، هر چند دقیقه یک&zwnj;بار، باد می&zwnj;پیچد لای لوردراپه&zwnj;ها، آن&zwnj;ها هم...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>پنجره&zwnj;ی کنارم را باز کرده&zwnj;ام، لوردراپه&zwnj;ها سرجایشان هستند، از لای آن&zwnj;ها نور تند خورشید افتاده روی میزم و کتاب&zwnj;هایی که روی هم تلنبار کرده&zwnj;ام. صدای محمد نوری در دفتر پیچیده، هر چند دقیقه یک&zwnj;بار، باد می&zwnj;پیچد لای لوردراپه&zwnj;ها، آن&zwnj;ها هم با صدا تکان می&zwnj;خورند، جا باز می&zwnj;کنند برای نور خورشید که بیشتر بتابد روی میزم، نور هربار که باد می&zwnj;آید، خودش را تند می&zwnj;کشاند روی دست&zwnj;هایم، روی مانیتورم، روی لیوان چای&zwnj;ام که همیشه نصف&zwnj;اش می&zwnj;ماند و سرد می&zwnj;شود. </p><p>با این باد، آن&zwnj;هم وقتی که یکهو خودش را می&zwnj;اندازد توی اتاق و روی میزم می&zwnj;چرخد و کاغذهایم را بلند می&zwnj;کند، هوایی می&zwnj;شوم. دلم هوای ساحل دریا می&zwnj;کند. این باد برای من یادآور آن سال&zwnj;های زندگی در شهر ساحلی ست، این باد دلم را می&zwnj;برد کنار مدیترانه و آفتاب&zwnj;اش. دلم هوایی شده و دست و دلم سخت به کار می&zwnj;رود. وقتی این&zwnj;طور باد می&zwnj;پیچد، دلم می&zwnj;خواهد از همین پنجره سر بخورم بیرون، همه&zwnj;چیز را ول کنم، بروم. بروم کنار ساحل.&nbsp; </p><p>کارهایم روی میز مانده. باید تا یک ساعت دیگر فایل هفتصدتایی را ببندم. باید پنجره را ببندم، و عجیب آن&zwnj;که همین الان که این جمله را نوشتم، باد خودش را جمع کرد، لوردراپه&zwnj;ها را با خودش کشاند لای پنجره و انگار که با قهر، شیشه را بست. فقط چند روز دیگر... شاید بتوان با باد همراه شد. شاید بتوان با باد، رها شد. &nbsp; </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دریغ از پارسال</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2010/03/803.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2010://1.803</id>
   
   <published>2010-03-09T09:34:41Z</published>
   <updated>2010-03-09T09:41:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[این پیش&zwnj;بینی ناپذیر بودن ِ اتفاق&zwnj;ها، کلافه&zwnj;ام کرده. یک سال پیش، دقیقاً در همین تاریخ، چمدان&zwnj;ام را بسته بودم که بیشتر از یک ماه از ایران خارج بشوم و نفسی تازه کنم. رفتم، خوش گذراندم، آرام شدم و آن موقع...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>این پیش&zwnj;بینی ناپذیر بودن ِ اتفاق&zwnj;ها، کلافه&zwnj;ام کرده. یک سال پیش، دقیقاً در همین تاریخ، چمدان&zwnj;ام را بسته بودم که بیشتر از یک ماه از ایران خارج بشوم و نفسی تازه کنم. رفتم، خوش گذراندم، آرام شدم و آن موقع فکر می&zwnj;کردم سال گند ۸۷ را خوب تمام کردم. آن موقع که نشسته بودم مثلاً در تراس و به منظره&zwnj;ی زیبای روبرویم نگاه می&zwnj;کردم، به هیچ کجای ذهنم هم نمی&zwnj;رسید که یک سال بعد، آن&zwnj;قدر سختی کشیده باشیم که خودم بخندم به حرف خودم: سال گند ۸۷؟ </p><p>عید پارسال، به نظرم سال&zwnj;ها پیش است. خاطرات سفرم را که مرور می&zwnj;کنم، به نظرم دور می&zwnj;آیند، آدم&zwnj;هایش، خنده&zwnj;هایمان، خوشی&zwnj;هایمان...</p><p>برای عید امسال هیچ حسی ندارم. می&zwnj;ترسم بگویم که دوست دارم این سال تمام بشود، که سال بعد بدتر از این باشد. </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>که آسودگی ما، عدم ماست؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2010/03/794.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2010://1.794</id>
   
   <published>2010-03-01T16:58:58Z</published>
   <updated>2010-03-01T17:21:35Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[شما احتمالاً فکر می&zwnj;کنید من همه&zwnj;ی بغض و گریه&zwnj;ی امروزم را خالی می&zwnj;کنم توی این وبلاگ و از درد امروز می&zwnj;نویسم. احتمالاً فکر می&zwnj;کنید من از لحظه&zwnj;ی لرزیدن پاهایم می&zwnj;نویسم وقتی که در اتاق ادب و هنر را باز کردم...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p><img src="http://www.page-13.com/photos/etemaad.JPG" border="0" hspace="6" width="192" height="90" align="left" />شما احتمالاً فکر می&zwnj;کنید من همه&zwnj;ی بغض و گریه&zwnj;ی امروزم را خالی می&zwnj;کنم توی این وبلاگ و از درد امروز می&zwnj;نویسم. احتمالاً فکر می&zwnj;کنید من از لحظه&zwnj;ی لرزیدن پاهایم می&zwnj;نویسم وقتی که در اتاق ادب و هنر را باز کردم و دیدم چراغ&zwnj;ها را خاموش کرده&zwnj;اند، بچه&zwnj;ها دور تا دور اتاق ایستاده&zwnj;اند و همراه با آهنگ &laquo;مرغوب&raquo; شاهرخ دارند می&zwnj;خوانند. یا مثلاً فکر می&zwnj;کنید از دست&zwnj;هایی می&zwnj;نویسم که همین&zwnj;طور دور گردن&zwnj;مان فشرده&zwnj;تر می&zwnj;شوند تا نفس کم بیاوریم، خفه بشویم و بعد مرگ سراغ&zwnj;مان بیاید و...</p><p>شما اشتباه می&zwnj;کنید. <a href="http://www.etemaad.ir">اعتماد</a> را توقیف کردند، ایران&zwnj;دخت را لغو امتیاز کردند، اما هنوز اینجا نفسی می&zwnj;آید، نفسی می&zwnj;رود. </p><p>&nbsp;</p><p><strong>:: پی&zwnj;نوشت:<br /></strong>دلم برای ستون هفتگی کتاب&zwnj;ام تنگ می&zwnj;شود. همه&zwnj;ی این دو سال نوشتن در اعتماد یک طرف، انگیزه&zwnj;ای که باعث شد نوشتن این ستون را از آذرماه شروع کنم یک طرف. دلم برای این ستون&zwnj;ام خیلی تنگ می&zwnj;شود. خیلی. </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>صبح بخیر، تهران!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2010/02/789.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2010://1.789</id>
   
   <published>2010-02-27T05:20:14Z</published>
   <updated>2010-02-27T05:39:50Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[اطرافیان&zwnj;ام خوب می&zwnj;دانند که رانندگی، یکی از بزرگترین لذت&zwnj;های زندگی من است. در یک چیز اما با همه&zwnj;ی آن&zwnj;ها که به اجبار پشت فرمان می&zwnj;نشینند اشتراک دارم: تنفر از ترافیک! خیابان&zwnj;ها و بزرگراه&zwnj;های تهران هم که صبح&zwnj;ها مثل پارکینگ سیار...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p><img src="http://www.page-13.com/photos/iceage.jpg" border="0" hspace="10" width="133" height="131" align="left" />اطرافیان&zwnj;ام خوب می&zwnj;دانند که رانندگی، یکی از بزرگترین لذت&zwnj;های زندگی من است. در یک چیز اما با همه&zwnj;ی آن&zwnj;ها که به اجبار پشت فرمان می&zwnj;نشینند اشتراک دارم: تنفر از ترافیک! خیابان&zwnj;ها و بزرگراه&zwnj;های تهران هم که صبح&zwnj;ها مثل پارکینگ سیار هستند. اگر پای آدم روی گاز نباشد، فکر می&zwnj;کند یک طبقه پارکینگ به اندازه&zwnj;ی نصف تهران بدون اینکه یک ماشین ازش کم یا زیاد بشود همین&zwnj;طور شهر را می&zwnj;گردد.</p><p> یک هفته می&zwnj;شود که به طرز احمقانه&zwnj;ای، از ساعت هفت و نیم تا هشت و نیم توی ترافیک صبح تهران رانندگی می&zwnj;کنم. برنامه&zwnj;های صبح رادیو اغلب چنگی به دل نمی&zwnj;زند، خودم هم از بس آدم ِ بعدازظهری هستم، که همه&zwnj;ی آهنگ&zwnj;های دوست&zwnj;داشتنی&zwnj;ام فقط وقت غروب یا شب کیف می&zwnj;دهند، با آفتاب تیز و هوای سرد صبح همه&zwnj;شان می&zwnj;شوند یک مشت سر و صدای مزاحم. تنها کارم این یک هفته تماشای قیافه&zwnj;های مردم توی ماشین&zwnj;های اطرافم بوده. آدم&zwnj;هایی که خواب رانندگی می&zwnj;کنند، آدم&zwnj;هایی که سرحال&zwnj;اند، آدم&zwnj;هایی که آرایش کرده، آب و شانه کرده قبراق توی ماشین نشسته&zwnj;اند.</p><p>امروز صبح به این فکر می&zwnj;کردم که مردم شهر دو دسته هستند. آن&zwnj;هایی که صبح&zwnj;ها سر یک ساعت معین می&zwnj;آیند بیرون، توی ترافیک می&zwnj;مانند، زمان&zwnj;بندی می&zwnj;کنند که هشت و نیم صبح کارت بزنند و بنشینند پشت میزشان. و آدم&zwnj;هایی که خواب صبح را از خودشان حرام نمی&zwnj;کنند، سر حوصله صبحانه&zwnj;شان را می&zwnj;خورند و وقتی دسته&zwnj;ی اول خیابان&zwnj;ها را خالی کردند و پشت میزهایشان مستقر شدند، تازه بیرون می&zwnj;زنند و حتا نمی&zwnj;دانند شیفت صبح زودی&zwnj;ها چقدر به آن&zwnj;ها حسودی&zwnj;شان می&zwnj;شود. توی همین فکرها بودم برای خودم که یک عروسک خاص و حالا تکراری شده چشمم را گرفت. بعد بوگیر بامزه&zwnj;ی کنارش چشمم را گرفت، بعد سپر له شده&zwnj;ی پراید سفید را دوباره دیدم، لاینی که در آن بودم حرکت کرد، رسیدم کنار ماشین&zwnj;اش، به خانم ِ راننده&zwnj;ی همسن و سال خودم علامت دادم که شیشه را بکشد پایین. هر دو صدای ضبط&zwnj;مان را کم کردیم. بهش گفتم: &laquo;می&zwnj;دونی ما هر روز صبح داریم توی همین ساعت، با همدیگه توی همین مسیر می&zwnj;ریم سر کار؟&raquo;. خندید گفت: &laquo;تو هم فاطمی کار می&zwnj;کنی؟&raquo;. گفتم: &laquo;نه، ولی برای رسیدن به انقلاب باید از فاطمی گذشت.&raquo;. بعد به همین یک جمله&zwnj;ی خنک من بلند بلند خندید و گفت: &laquo;چه جالب. فردا صبح می&zwnj;بینمت&raquo;.&nbsp; </p><p>بعد عروسک بلوط&zwnj;دوست ِ توی کارتون عصر یخبندان با خانم صاحب&zwnj;اش از من دور شدند و من یادم افتاد که باید دوباره پلیس&zwnj;های قبراق صبح&zwnj;گاهی را دور بزنم که طرح ترافیک ازم نخواهند و... شما آن ساعت خواب بودید. مهم نیست بقیه&zwnj;ی مسیر دیگر به چه فکر کردم.&nbsp; </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>از همین اطراف</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2010/02/786.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2010://1.786</id>
   
   <published>2010-02-23T07:13:38Z</published>
   <updated>2010-02-23T07:23:00Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[کدام یکی از ما کرم کتاب&zwnj;ها بوده&zwnj;ایم که یکی از آرزوهای نوجوانی و&nbsp; جوانی&zwnj;مان، کار کردن در یک کتاب&zwnj;فروشی نبوده باشد؟ دست کم مطمئن&zwnj;ام که خیلی&zwnj;هایمان فکر کرده&zwnj;ایم که درس&zwnj;مان را تمام کنیم و برویم یک کتاب&zwnj;فروشی عتیقه باز کنیم...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[کدام یکی از ما کرم کتاب&zwnj;ها بوده&zwnj;ایم که یکی از آرزوهای نوجوانی و&nbsp; جوانی&zwnj;مان، کار کردن در یک کتاب&zwnj;فروشی نبوده باشد؟ دست کم مطمئن&zwnj;ام که خیلی&zwnj;هایمان فکر کرده&zwnj;ایم که درس&zwnj;مان را تمام کنیم و برویم یک کتاب&zwnj;فروشی عتیقه باز کنیم و سرمان را بکنیم لای قفسه&zwnj;های کتاب و یک &laquo;گور پدر دنیا&raquo; هم بگوییم به بیرون ِ در کتا&zwnj;ب&zwnj;فروشی و بعد کم کم آشناهای پاتوقی پیدا کنیم، چای دم کنیم برای قرارهای پاتوقی، مشتری&zwnj;های ثابت، چراغ نئون قرمز... اصلاً راست&zwnj;اش را بگویم؟ من یک کتاب&zwnj;فروشی محبوب دارم که نه در خیابان کریم&zwnj;خان پیدایش می&zwnj;کنید، نه در راسته&zwnj;ی انقلاب و کوچه&zwnj;های اطراف&zwnj;اش. حتا نشر باغ&nbsp; توی باغ&zwnj;فردوس هم نیست. تو الهیه، ته خیابان فرشته بعد آن پیچ آخر که برمی&zwnj;گردید سمت غرب، کمی بالاتر از مرکز خرید الهیه یک کتاب&zwnj;فروشی خوش&zwnj;نور و جمع و جور هست. فانتزی نوجوانی و جوانی&zwnj;ام. از این&zwnj;ها که پیرمرد صاحب&zwnj;اش گاهی اخم دارد و تحویل نمی&zwnj;گیرد، گاهی حال دارد و گپ می&zwnj;زند.<br /><br />اما این فانتزی&zwnj;های &laquo;کتاب&zwnj;فروشی خودم رو داشته باشم&raquo;، &laquo;تو کتاب فروشی کار کنم و وسط کتاب&zwnj;ها غلت بزنم&raquo; همه تاریخ مصرف دارند. یعنی اگر تا یک سنی رفتید و در یک کتاب&zwnj;فروشی کار کردید، بازی را برده&zwnj;اید. اگر نه بعدش که می&zwnj;افتد در خط امرار معاش دیگر آن حسی را که می&zwnj;خواهید ندارد.<br /><br />چند روزی ست که نشسته&zwnj;ام در دفتر این انتشارات دوست&zwnj;داشتنی. فانتزی کتاب&zwnj;فروشی الهیه که فراموش شده تقریباً. اما از هشت و نیم صبح تا پنج عصر لای این کتا&zwnj;ب&zwnj;ها وول می&zwnj;خورم. میزم را گذاشته&zwnj;اند کنج این سالن که دور تا دورم آرشیو کتاب&zwnj;ها باشد. شانس آورده&zwnj;ام که پشت&zwnj;ام و سمت چپ&zwnj;ام ادبیات داستانی و شعر ایرانی ست. خسته که می&zwnj;شوم دست می&zwnj;کنم لای کتاب&zwnj;ها و یکی را در می&zwnj;آورم. اما از آن سنی که باید این کار را می&zwnj;کردم، گذشته&zwnj;ام. حالا فقط ته دلم خوشحالم از این&zwnj;که ارتباط مستقیم با کتاب دارم. همین! وگرنه دفتر یک انتشارات، می&zwnj;تواند هیچ فرقی با یک شرکت کامپیوتری نداشته باشد. <br /><br />هنوز خوشحالم. صبح&zwnj;ها با سگ&zwnj;اعصابی و فحش دادن از خانه بیرون نمی&zwnj;آیم. اعصابم از زود بیدار شدن خرد می&zwnj;شود، اما به کسی فحش نمی&zwnj;دهم برای صبح زود سر کار رفتن. دوست دارم این حالت&zwnj;ام بماند. ]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>و باز هم، حاصل جمع ادبیات ایران</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2009/12/784.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2009://1.784</id>
   
   <published>2009-12-16T21:34:20Z</published>
   <updated>2009-12-17T13:11:26Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[در ترافیک وحشتناک خیابان جردن، در راه رسیدن به محل برگزاری مراسم پایانی دهمین دوره&zwnj;ی جایزه&zwnj;ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات، فکر می&zwnj;کردم چقدر دلم برای جمع شدن نویسندگان و اهل ادبیات دور هم تنگ شده. هرچه فکر کردم یادم نیامد...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Literature" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>در ترافیک وحشتناک خیابان جردن، در راه رسیدن به محل برگزاری مراسم پایانی دهمین دوره&zwnj;ی جایزه&zwnj;ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات، فکر می&zwnj;کردم چقدر دلم برای جمع شدن نویسندگان و اهل ادبیات دور هم تنگ شده. هرچه فکر کردم یادم نیامد آخرین&zwnj;باری که یک جایزه&zwnj;ی ادبی خصوصی مراسم پایانی&zwnj;اش را بدون دردسر برگزار کرد، کی بوده. روزی روزگاری سال پیش؟ درست خاطرم نیست. یک خاطره&zwnj;ی محو از آخرین&zwnj;باری که نویسنده&zwnj;ها را دور هم دیده بودم در ذهن&zwnj;ام بود. باید تمام اتفاقات چند ماه اخیر را پس می&zwnj;زدم تا می&zwnj;رسیدم به خاطره&zwnj;ی دور ِ آن روزها. </p><p>مراسم جایزه&zwnj;ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات حاشیه&zwnj;های شیرین زیاد داشت که دوست دارم چندتایشان را برای ثبت یک خاطره&zwnj;ی شیرین بنویسم.&nbsp;</p><p><strong>::</strong> اجرای مراسم را محمدحسن شهسواری به عهده داشت و با طنازی مخصوص&zwnj;اش، مراسم را شروع کرد و از یونس تراکمه خواست تا گزارش جلسات داوری را بخواند. یونس تراکمه خیلی راحت و صمیمی از جلسات داوری&zwnj;شان گفت و تعریف کرد که چطور برای انتخاب نامزدهای هر بخش، داورها بحث می&zwnj;کردند و کارشناسی و با کنایه&zwnj;ای ظریف باز هم تاکید کرد که هر جایزه، میانگین سلیقه&zwnj;ی داوران&zwnj;اش است و لاغیر! جالب&zwnj;تر از آن تاکیدش بر نحوه&zwnj;ی انتخاب نامزدهای کتاب دهه&zwnj;ی این جایزه بود. انگار هیات داوران عادت کرده بوده هر چند وقت یک&zwnj;بار تاکید کند که برگزیده&zwnj;ی کتاب دهه، از بین نامزدهای ده دوره&zwnj;ی این جایزه انتخاب شده&zwnj;اند، نه کل کتاب&zwnj;های منتشر شده! </p><p><strong>::</strong> حسن شهسواری همان ابتدای حرف&zwnj;هایش، برای اطلاع مسئولان دولتی، حامیان مالی جایزه را اعلام کرد. باور کنید من یک نفر خجالت کشیدم وقتی از روی لیست، اسم می&zwnj;خواند و لیست تمام هم نمی&zwnj;شد. فکرش را بکنید؟ نصف بیشتر ناشران خصوصی، سرمایه&zwnj;گذار روزنامه&zwnj;های مستقل، دبیران جایزه&zwnj;های خصوصی دیگر و عده&zwnj;ای از نویسندگان و مترجمان به همراه یک فروشگاه مستقل فروش لپ&zwnj;تاپ در مجتمع پایتخت، همه&zwnj;شان دور هم جمع شدند تا این جایزه، هدیه&zwnj;ی مالی هم داشته باشد. آن هم نه صد سکه و دویست سکه! شش نیم سکه و یک دستگاه پرینتر-اسکنر. و بعد مجری برنامه باید همان اول لیست حامیان مالی را بخواند تا نکند مسئولان فکر کنند سازمان سیا پشت جایزه&zwnj;های خصوصی ایستاده&zwnj;اند و پول از پارویشان بالا می&zwnj;رود.&nbsp;</p><p><strong>::</strong> برگزیده&zwnj;های جایزه، و اغلب کسانی که روی سن آمدند و میکروفن به دست گرفتند، هرکدام به نوعی به تحولات این روزهای کشور اشاره کردند. از یاد کردن از جواد ماه&zwnj;زاده و احمد زیدآبادی گرفته، تا پیمان اسماعیلی که خیلی ظریف گفت امیدوار است استفاده از ترس فقط منحصر به کتاب او بشود. غیر از این&zwnj;ها، چطور می&zwnj;شد از نشانه&zwnj;ها گذشت؟ شاید در نگاه نخست، گل&zwnj;های رز با رنگ غیرمتعارف سبز در گلبرگ&zwnj;ها، به نظر بی&zwnj;سلیقگی می&zwnj;آمد، اما گل&zwnj;های رز سبز را بگذارید کنار تندیس جایزه، که دو قلم بود به شکل &laquo;V&raquo;. شما جای ما بودید، دلتان نمی&zwnj;خواست فقط برای طراح این تندیس چند دقیقه کف بزنید؟ حیف که نشد.</p><p><strong>:: </strong>مهدی یزدانی&zwnj;خرم برایمان از ابراهیم گلستان حرف زد. از آن اخلاق&zwnj;هایش که می&zwnj;شناسیم و از آن&zwnj;ها نمی&zwnj;شناسیم. این&zwnj;که چه حرف&zwnj;هایی درباره&zwnj;ی گلستان زده شد مربوط به حاشیه&zwnj;ی مراسم نیست. اما باور کنید بعد از آن همه مروری که روی آثار گلستان شد و روی اخلاق و منش خاص&zwnj;اش، شنیدن &laquo;او الان ۸۷ سال&zwnj;اش است&raquo; با آن تکیه&zwnj;ای که مهدی یزدانی&zwnj;خرم روی عدد کرد، بدجوری هول&zwnj;آور بود.&nbsp;</p><p><strong>:: </strong>&laquo;همنوایی شبانه&zwnj;ی ارکستر چوب&zwnj;ها&raquo;، رمان بی&zwnj;نظیر رضا قاسمی بهترین رمان دهه شد. وقتی حسین کریمی، ناشر این رمان برای گرفتن جایزه روی سن آمد، چند دقیقه&zwnj;ای صدای کف زدن حاضران قطع نمی&zwnj;شد. انگار همه مثل من خوشحال شدند برای رضا قاسمی و رمان&zwnj;اش که به قول خودش، حالا دیگر روی دوپایش ایستاده است.&nbsp; </p><p><strong>::</strong> محمود دولت&zwnj;آبادی چند باری روی سن آمد. با مدل خاص خودش، با راحتی&zwnj;اش، با صمیمیت&zwnj;اش. لحظه&zwnj;ی ورودش هم به سالن کمی جمع را تکان داد. جای رضا سیدحسینی عزیز هم خالی بود که ردیف جلو بنشیند و دست&zwnj;هایش را تکیه بدهد به عصایش. روحش شاد.</p><p><strong>::</strong> از ورود محمد قوچانی به مراسم چطور باید گفت؟ یا از حرف&zwnj;هایی که زد و اشکی که از تعداد زیادی از حاضران در سالن در آورد؟ او که از مجله خواندن در زندان گفت و از همدلی و همراهی همسرش، مریم باقی، با آن صدای لرزان و آن بغض. و انگار همه&zwnj;ی حاضران منتظر بودند حالا که بعد از مدت&zwnj;ها، بعد از این همه سختی ِ چند ماه اخیر دور هم جمع شده&zwnj;اند، یک نفر شرح مصیبتی بخواند تا همه کنار هم، بغض کنند و چند قطره&zwnj;ای اشک بریزند. برای این کار، چه کسی بهتر از قوچانی با همه&zwnj;ی سختی&zwnj;هایی که می&zwnj;دانیم در این چندین ماه کشیده؟</p><p><strong>::</strong> لیلی فرهادپور، از لحظه&zwnj;ای که رسید و نشست پهلوی محمد قوچانی؛ گریه کرد تا لحظه&zwnj;ای که رفت. جای آن&zwnj;هایی هم که در بند بالا، بغض&zwnj;شان را نگه داشتند، اشک ریخت. </p><p><strong>:: </strong>و احمد غلامی، دبیر جایزه که مثل همیشه نمی&zwnj;شود از او حاشیه نوشت، که انگار نه انگار جایزه&zwnj;اش ده ساله شده، پشت میکروفن نیامد و در تمام مراسم، متواضع و مهربان از دور همه&zwnj;چیز را زیر نظر داشت.&nbsp; </p><p>در مراسم امروز تا جایی که ذهن&zwnj;ام یاری می&zwnj;کند، محمود دولت&zwnj;آبادی، علی خدایی، محمود حسینی&zwnj;زاد، دکتر محمدرضا جمالی، ناهید طباطبایی، مژده دقیقی، مدیا کاشیگر، فرزانه طاهری، آذردخت بهرامی، محمد تقوی، محمد قوچانی، مریم باقی، اسدالله امرایی، پیمان اسماعیلی، حمیدرضا نجفی، سارا سالار، سروش صحت، شاهرخ گیوا، امیر احمدی&zwnj;آریان، پیمان هوشمندزاده، شهلا زرلکی، سعید طباطبایی، نگار اسکندرفر، کاوه و بهرنگ کیائیان و... و تعداد زیادی از ناشران، مترجمان، روزنامه&zwnj;نگاران و منتقدان مطبوعات حضور داشتند.&nbsp;</p><p>جای آن&zwnj;ها که نبودند، و آن&zwnj;ها که نیامدند؛ خالی.&nbsp; </p><p><strong>:: مرتبط:<br /></strong><a href="http://khabgard.com/?id=484887363">گزارش مراسم و متن پیام رضا قاسمی [خوابگرد]</a><br /><a href="http://pouriaalami.blogspot.com/2009/12/blog-post_17.html">گزارش یک قتل از پیش تعیین شده [طنزنوشته&zwnj;ای خواندنی از پوریا عالمی]</a><br /><a href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2009/12/blog-post_17.html">دهه&zwnj;ی رهایی از بوف کور [سارا]</a></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>چه کسی حرفه‌ی من را دزدید؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2009/12/782.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2009://1.782</id>
   
   <published>2009-12-15T18:25:28Z</published>
   <updated>2009-12-15T19:53:27Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[فکر می&zwnj;کنم جنجال ورود سینماگران به عکاسی، از نمایشگاه عکس نیکی کریمی شروع نشد. از آن اکسپوی کذایی عکس شروع شد و حاشیه&zwnj;های فراوانی که داشت (گزارشی از اکسپوی عکس و حاشیه&zwnj;هایش). اگر آن موقع نفس برگزاری نخستین اکسپو و...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Art &amp; Culture" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>فکر می&zwnj;کنم جنجال ورود سینماگران به عکاسی، از نمایشگاه عکس نیکی کریمی شروع نشد. از آن اکسپوی کذایی عکس شروع شد و حاشیه&zwnj;های فراوانی که داشت (<a href="http://www.etemaad.ir/Released/87-09-24/189.htm#126839">گزارشی از اکسپوی عکس و حاشیه&zwnj;هایش</a>). اگر آن موقع نفس برگزاری نخستین اکسپو و بعد ضعف&zwnj;های مدیریت آن باعث شد عکاس&zwnj;های حرفه&zwnj;ای کمتر به حضور سینماگران بپردازند، این روزها بعد از نمایشگاه عکس نیکی کریمی و همزمان با برگزاری نمایشگاه عظیم هدیه تهرانی، فرصت مناسبی ست که همه، حرف&zwnj;هایشان را بزنند. بعد از خواندن یادداشت <a href="http://abbasi.akkasee.com/15347">اسماعیل عباسی</a>، و بعد <a href="http://www.akkasee.com/news/13855/">بهمن جلالی</a>، و <a href="http://weblog.hamidreza.com/archives/culture/5253.php">حاشیه&zwnj;نویسی حمیدرضا</a> از این جریان، تصمیم گرفتم این چند خط را بنویسم:</p><p>:: ادعا نداشتن چیز خوبی ست. این&zwnj;که من به عنوان یک بازیگر، عکاسی کنم و با استفاده از شهرت و محبوبیت&zwnj;ام نمایشگاه عظیم برپا کنم و ادعایی هم نداشته باشم خوب است. نکته&zwnj;ی آزاردهنده آن&zwnj;جاست که بعضی&zwnj;ها ادعایشان می&zwnj;شود. یک&zwnj;هو بعد از یک&zwnj;عمر بازیگری نمایشگاه می&zwnj;گذارند و مدعی پانزده-بیست&zwnj;سال عکاسی حرفه&zwnj;ای می&zwnj;شوند. <br />این&zwnj;که یک کارگردان، بعد از یک عمر فیلم&zwnj;سازی و حتا عکاسی، باز از سر علاقه&zwnj;ی خودش سری به ادبیات بزند، سعدی و حافظ ِ خودش را منتشر کند باز هم بد نیست. کارگردان خوبی ست، اسم و رسم دارد، با اسم و رسم&zwnj;اش هم کتاب می&zwnj;فروشد. اگر با یک سعدی و یک حافظ و در آینده چند شاعر دیگر، یک&zwnj;باره نفس&zwnj;کش بطلبد، آن وقت ناجور می&zwnj;شود.بازیگری که عکس می&zwnj;گیرد، مثل من روزنامه&zwnj;نگاری ست که هوس عکاسی به سرم می&zwnj;زند و دوربین دست می&zwnj;گیرم. این&zwnj;طور مواقع باید توصیه&zwnj;ی بهمن جلالی را جدی گرفت: اثر را نقد کرد و با نقد ِ درست اثر، حرف زد. </p><p>:: ما از بازیگرها و شخصیت&zwnj;های مشهور و محبوب فرهنگی، هنری استفاده می&zwnj;کنیم برای بازارچه&zwnj;های خیریه. آن&zwnj;ها مردم را، خبرنگارها را، عکاس&zwnj;ها را به هرکجا که ما بخواهیم می&zwnj;کشانند. چرا باید شلوغ شدن نمایشگاه عکس یک بازیگر بشود مایه&zwnj;ی تمسخر و پوزخند ما؟ و چرا انتظار داریم کسی که می&zwnj;داند برخی مردم برای داشتن &laquo;عکسی از هدیه تهرانی&raquo; حاضرند ۴ میلیون تومان پول بدهند، عکس&zwnj;اش را کمتر از این&zwnj;ها قیمت بگذارد؟ حالا بگذریم از سیف&zwnj;الله صمدیان که روی عکس&zwnj;های هدیه تهرانی قیمت گذاشته و هوشمندی به خرج داده.&nbsp;</p><p>:: به عکاس&zwnj;ها هم حق می&zwnj;دهم دلخور باشند. بحث امکانات دولتی و امکانات غیردولتی نیست. بحث این است که خانه&zwnj;ی هنرمندان برای نمایشگاه عکس یک عکاس حرفه&zwnj;ای، که حرفه&zwnj;اش عکاسی ست حاضر نمی&zwnj;شود تمام سالن&zwnj;ها و طبقات&zwnj;اش را اجاره بدهد. عکاس&zwnj;ها برای هر نمایشگاه باید در لیست انتظار گالری&zwnj;ها بایستند آن هم در شرایطی که یک آدم مشهور به راحتی می&zwnj;تواند از امکانات استفاده کند. درست مثل وقتی که بلیت هواپیما می&zwnj;خواهی و می&zwnj;گویند هواپیما بیخ&zwnj;تابیخ پر از آدم می&zwnj;خواهد پرواز کند، اما همان لحظه اگر هدیه تهرانی، امین حیایی، یا هرکس دیگری بیاید، هواپیما همیشه (اغلب) جا برای آن&zwnj;ها دارد. من به عکاس&zwnj;ها حق می&zwnj;دهم&nbsp; از این تبعیض دلخور باشند. و به آن&zwnj;ها حق می&zwnj;دهم که اولین هدف&zwnj;شان برای پرتاب تیر، بازیگر مشهور باشد، نه صاحب گالری.&nbsp;</p><p>به نظرم باید کمی منصف بود. تقصیری اگر باشد، گردن فضای کلی حاکم بر این ماجراست. حتا کمی تقصیر امتیازهای شهرت است. شهرتی که از یک طرف این امکانات خیره&zwnj;کننده را دارد، از طرف دیگر هزار امکان دیگر را از آن&zwnj;ها می&zwnj;گیرد. تا وقتی کسی ادعایی نکرده، بگذاریم کارش را بکند. حرفه&zwnj;&zwnj;های ما، ملک طلق ما نیست که نگذاریم کسی از شش فرسخی آن&zwnj;ها رد بشود.&nbsp; </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>باز هم نوشتن، باز هم ستون کتاب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2009/12/781.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2009://1.781</id>
   
   <published>2009-12-13T10:47:10Z</published>
   <updated>2009-12-13T10:58:28Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[اگه سنگ از آسمون نیاد، اگه روزنامه توقیف نشه، اگه شهر بهم نریزه، اگه موسوی دستگیر نشه، اگه ایران قیامت نشه، اگه عقل&zwnj;ها سر جا بمونه، اگه آدم رو باز به افسردگی نکشونن؛ دوباره ستون مرور کتاب دارم توی اعتماد....]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Literature" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>اگه سنگ از آسمون نیاد، اگه روزنامه توقیف نشه، اگه شهر بهم نریزه، اگه موسوی دستگیر نشه، اگه ایران قیامت نشه، اگه عقل&zwnj;ها سر جا بمونه، اگه آدم رو باز به افسردگی نکشونن؛ دوباره ستون مرور کتاب دارم توی <a href="http://www.etemaad.ir">اعتماد</a>. </p><p>اگه همه&zwnj;ی اتفاق&zwnj;های بالا نیافته، اگه <a href="http://3roozpish.persianblog.ir/">رسولی</a> زنده باشه، اگه اعتماد پاینده باشه، قراره ستون کتاب چهارشنبه&zwnj;ها در بیاد که این هفته فقط یکشنبه <a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-09-22/253.htm#168350">منتشر شد</a>. من تا جایی که می&zwnj;تونم در جریان کتاب&zwnj;های تازه هستم، با این حال کمک کنین چرخ به روز بودن ستون بچرخه!</p><p>سال پیش، نزدیک به چهارماه <a href="http://www.page-13.com/press/2008/07/527.php">ستون هفتگی معرفی کتاب</a> داشتم که تجربه&zwnj;ی خوبی بود. این دفعه شکل و شمایل&zwnj;اش فرق می&zwnj;کنه و امیدوارم این هم مثل قبلی باشه. </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>یادم تو را فراموش!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2009/12/780.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2009://1.780</id>
   
   <published>2009-12-11T19:21:03Z</published>
   <updated>2009-12-11T19:37:44Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[همیشه همین&zwnj;طور می&zwnj;شود. همیشه یادم می&zwnj;رود ششم آبان، خودم به خودم یک لبخند پهن بزنم که یعنی یک&zwnj;سال دیگر هم وبلاگ&zwnj;نویسی&zwnj;ات کش آمد و توانستی به هر زحمتی که هست سرپا نگه&zwnj;اش داری. هر سال همین&zwnj;طور می&zwnj;شود. یعنی از همان...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>همیشه همین&zwnj;طور می&zwnj;شود. همیشه یادم می&zwnj;رود ششم آبان، خودم به خودم یک لبخند پهن بزنم که یعنی یک&zwnj;سال دیگر هم وبلاگ&zwnj;نویسی&zwnj;ات کش آمد و توانستی به هر زحمتی که هست سرپا نگه&zwnj;اش داری. هر سال همین&zwnj;طور می&zwnj;شود. یعنی از همان شش آبان ۸۲ که وبلاگ&zwnj;نوشتن&zwnj;ام را برای خودم جشن گرفتم (انگار که چه کار مهمی کرده بودم، یا می&zwnj;کنم الان!) در تمام این ۶ سال دیگر به کل یادم می&zwnj;رفت که سال به سال می&zwnj;گذرد و... </p><p>دلم می&zwnj;خواهد حالا که یادم افتاد به ششم آبانی که گذشت، برای وبلاگم آرزو کنم که صاحب تنبل&zwnj;اش، چند وقتی حوصله کند و تمام آرشیو دو وبلاگ ِ قبل از &laquo;صفحه&zwnj;ی سیزده دات کام&raquo; را در آن منتقل کند. اعتراف می&zwnj;کنم؛ حسودی&zwnj;ام می&zwnj;شود به وبلاگ&zwnj;نویس&zwnj;های قدیمی که آرشیو پرشین&zwnj;بلاگ&zwnj;شان هم در وبلاگ حالایشان هست، نه مثل من که فایل ووردش را گوشه&zwnj;ی فلان درایو هاردم گذاشته&zwnj;ام و سال به سال هم یادش نمی&zwnj;افتم.&nbsp;</p><p>دلم می&zwnj;خواست امشب که یادم افتاده، حوصله می&zwnj;داشتم و از فواید وبلاگ&zwnj;نویسی می&zwnj;نوشتم؛ حس&zwnj;اش نیست. همین چند خط برای ثبت&zwnj;اش کافی ست.&nbsp; </p><p><strong>:: مرتبط:<br /></strong><a href="http://www.page-13.com/2007/12/277.php">چهارسالگی</a></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اندر حکایت ما آدم‌های عجیب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2009/11/775.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2009://1.775</id>
   
   <published>2009-11-03T19:54:59Z</published>
   <updated>2009-11-04T04:43:40Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[همیشه گفته&zwnj;ان یه سوزن به خودت بزن، یه جوالدوز به مردم. ظاهراً همه&zwnj;ی ما هم می&zwnj;دونیم که این ضرب&zwnj;المثل کجاها به کار می&zwnj;ره و حکمت&zwnj;اش چیه. واضحه که وقتی سوزش همون یه سوزن رو حس کنی، نه این&zwnj;که از خیر...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>همیشه گفته&zwnj;ان یه سوزن به خودت بزن، یه جوالدوز به مردم. ظاهراً همه&zwnj;ی ما هم می&zwnj;دونیم که این ضرب&zwnj;المثل کجاها به کار می&zwnj;ره و حکمت&zwnj;اش چیه. واضحه که وقتی سوزش همون یه سوزن رو حس کنی، نه این&zwnj;که از خیر زدن جوالدوز به بقیه بگذری؛ نه! دست&zwnj;ِ&zwnj;کم می&zwnj;فهمی که چه درد و سوزشی رو ممکنه تحمل کنن. </p><p>اما باور کنین! هستن آدم&zwnj;هایی که جوالدوزهای بسیار در دسته&zwnj;های پنج&zwnj;تایی به آدم می&zwnj;زنن و وقتی صدات در می&zwnj;آد، طاقت ندارن یه سوزن کوچیک ناقابل رو هم تحمل کنن. این&zwnj;طوریه که ما آدم&zwnj;های عجیب، توانایی عجیبی داریم تو آزار دادن آدم&zwnj;های دیگه. و وقتی کاسه&zwnj;ی صبر طرف سر می&zwnj;آد، طاقت یه اتفاق مشابه و کوچیک رو هم نداریم. ما آدم&zwnj;ها عجیب هستیم. عجیب... </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2009/10/772.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2009://1.772</id>
   
   <published>2009-10-04T19:30:01Z</published>
   <updated>2009-10-04T19:51:19Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[تقصیر من نیست اگر گاهی اوقات، آدم&zwnj;های اطراف&zwnj;ام را حذف می&zwnj;کنم. خسته می&zwnj;شوم از نفهمیدن&zwnj;ها و ندیدن&zwnj;ها. کسانی که کنارت هستند، اما هیچ توجه ندارند که از چه چیزهایی بدت می&zwnj;آید و با چه چیزهایی خوشحال می&zwnj;شوی. آدم&zwnj;هایی که می&zwnj;دانند...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>تقصیر من نیست اگر گاهی اوقات، آدم&zwnj;های اطراف&zwnj;ام را حذف می&zwnj;کنم. خسته می&zwnj;شوم از نفهمیدن&zwnj;ها و ندیدن&zwnj;ها. کسانی که کنارت هستند، اما هیچ توجه ندارند که از چه چیزهایی بدت می&zwnj;آید و با چه چیزهایی خوشحال می&zwnj;شوی. آدم&zwnj;هایی که می&zwnj;دانند چه دوست داری بخوری، و چه دوست نداری بپوشی، اما نمی&zwnj;دانند از چه اخلاقی بدت می&zwnj;آید و با چه روحیه&zwnj;ای نمی&zwnj;سازی. آدم&zwnj;هایی که حتا بعد از چندین ماه مراوده و معاشرت، متوجه نمی&zwnj;شوند که از شکلات متنفری و از عروسک بیزار و برایت هربار شکلات کادو می&zwnj;آورند و عروسک سوغاتی. آدم&zwnj;هایی که نمی&zwnj;فهمند کی باید بود، کی نباید بود. کی باید ساکت فقط گوش کرد، کی باید حرف زد. </p><p>در مقابل این آدم&zwnj;ها، وقتی به روی&zwnj;شان آوردی که چه با دقت به&zwnj;شان اهمیت داده&zwnj;ای، چه با علاقه ریزترین زاویه&zwnj;های روحیه&zwnj;شان را کاویده&zwnj;ای که &laquo;رفاقت&raquo; کرده باشی؛ بعد باید بگذاری و بروی. اگر بمانی یا بگذاری بمانند، هرچه بعد از آن اتفاق بیافتد دیگر ارزش ندارد. این سرنوشت بدی برای رفاقت&zwnj;ها نیست. آدم&zwnj;ها همه از دایره&zwnj;ی اطراف برخی از آدم&zwnj;های دیگر حذف می&zwnj;شوند. همه&zwnj;ی مایی که فکر می&zwnj;کنیم تنهایی روی صندلی قضاوت نشسته&zwnj;ایم و دنبال دوستی&zwnj;های ایده&zwnj;آل&zwnj;مان هستیم و بی&zwnj;رحمانه رفتار می&zwnj;کنیم، همه&zwnj;ی ما روزی به دلیل دیگری از کنار یک نفر دیگر حذف شده&zwnj;ایم، و باز هم خواهیم شد.&nbsp; </p><p>این وسط باید دوست&zwnj;هایی را که بلد هستند چطور رفاقت کنند با آدم، دو دستی چسبید. انسان&zwnj;های دوست&zwnj;داشتنی که این روزها رسماً شده&zwnj;اند کیمیا؛ آن&zwnj;ها که حتا می&zwnj;دانند کدام رایحه&zwnj;ی دنیا، مال خود خودِ خود آدم است! </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تا چه افتد و دانی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2009/09/770.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2009://1.770</id>
   
   <published>2009-09-30T17:24:05Z</published>
   <updated>2009-09-30T17:37:47Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[قبلاًها این&zwnj;طور نبود. که وقت خستگی، از مسئولیت&zwnj;های زندگی شانه&zwnj; خالی کنم و در بروم. قبلاًها وقتی چیزی ذهن&zwnj;ام را درگیر می&zwnj;کرد. وقتی تصمیم&zwnj;گیری برایم سخت می&zwnj;شد، وقتی آزردگی&zwnj;هایم از آدم&zwnj;ها روی هم تلنبار می&zwnj;شد، وقتی از قضاوت&zwnj;ها کلافه می&zwnj;شدم...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personal" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>قبلاًها این&zwnj;طور نبود. که وقت خستگی، از مسئولیت&zwnj;های زندگی شانه&zwnj; خالی کنم و در بروم. قبلاًها وقتی چیزی ذهن&zwnj;ام را درگیر می&zwnj;کرد. وقتی تصمیم&zwnj;گیری برایم سخت می&zwnj;شد، وقتی آزردگی&zwnj;هایم از آدم&zwnj;ها روی هم تلنبار می&zwnj;شد، وقتی از قضاوت&zwnj;ها کلافه می&zwnj;شدم و از آدم&zwnj;ها خسته؛ فرم زندگی&zwnj;ام تغییر نمی&zwnj;کرد. باز هم صبح&zwnj;ها می&zwnj;رفتم سر کار، شب&zwnj;ها برمی&zwnj;گشتم و توی اینترنت بودم و می&zwnj;نوشتم و از تو، خودم را می&zwnj;خوردم. برمی&zwnj;گشتم توی خودم و مثل آن بازی قدیمی ِ کامپیوتر، گرد می&zwnj;شدم و دانه دانه سیاهی&zwnj;هایم را می&zwnj;بلعیدم. </p><p>حالا اما عوض شده&zwnj;ام. حالا وقتی خسته می&zwnj;شوم، وقتی باید فکر کنم، وقتی چند هفته&zwnj;ی سخت می&zwnj;گذرانم، از زیر مسئولیت&zwnj;های زندگی راحت شانه خالی می&zwnj;کنم. یکهو و ناگهانی تهران را ول می&zwnj;کنم. اگر بشود، شهر دیگری، آب و هوای دیگری و اگر هم نشود همین دور و اطراف چند روزی می&zwnj;پلکم تا آب&zwnj;های دلم از آسیاب بیافتد و باز روز از نو و روزی از نو.&nbsp;</p><p>حالا هم می&zwnj;روم سفر. تهران ِ مخوف (کپی&zwnj;رایت <a href="http://www.obeyd.blogfa.com">رضا ساکی</a>) را می&zwnj;گذارم برای باقی تهران&zwnj;نشینان و راهم را کج می&zwnj;کنم و پشت می&zwnj;کنم به این همه آدم و خبر و سیاست و کار و مسئولیت و... چند روزی نفس می&zwnj;کشم. حالا که چهارمین گریز را در دو ماه اخیر می&zwnj;زنم، حالا که برای چهارمین&zwnj;بار در دو ماه اخیر بار سفر بسته&zwnj;ام، تازه می&zwnj;فهمم چقدر شش ماه اول سال، همه&zwnj;اش خرداد نحس بود. چقدر...</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آقای مشکاتیان! کاش مانده بودی...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2009/09/769.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2009://1.769</id>
   
   <published>2009-09-22T06:56:51Z</published>
   <updated>2009-09-22T07:04:34Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[به هم ریخته&zwnj;ام. داشتم از دفتر بیرون می&zwnj;آمدم که صدای تلفن بلند شد. لعنت به حس ششم آدمیزاد که درست در لحظات بد، آژیر خطر می&zwnj;کشد. نرفتم. ایستادم تا ببینم شخص پشت خط چقدر با حس بد من ارتباط دارد....]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Music" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[به هم ریخته&zwnj;ام. داشتم از دفتر بیرون می&zwnj;آمدم که صدای تلفن بلند شد. لعنت به حس ششم آدمیزاد که درست در لحظات بد، آژیر خطر می&zwnj;کشد. نرفتم. ایستادم تا ببینم شخص پشت خط چقدر با حس بد من ارتباط دارد. همایون شجریان بود و گفت <a href="http://culture-music.net/events.php?id=217">مشکاتیان پرکشید</a>. برگشتم و بعد همه&zwnj;چیز روی دور تند افتاد. <br />در تمام این سال&zwnj;های خبرنگاری و روزنامه&zwnj;نگاری، این&zwnj;طور در کانون اصلی ِ یک خبر نبودم. آن هم خبر به این سهمگینی. خبری که وقتی شنیدم تمام تن&zwnj;ام یخ کرد. صفحه&zwnj;ی سفید روبرویم بود و نمی&zwnj;دانستم چطور باید خبر درگذشت مشکاتیان را بنویسم. هنوز یک لحظه از فکر &laquo;آوا&raquo; (دختر مشکاتیان) بیرون نیامده&zwnj;ام و اگر نبود کمک دوستی نازنین، نمی&zwnj;توانستم حتا یک کلمه بنویسم. <br /><br />اتفاق بدی ست. که خبری این&zwnj;چنین بد قرار باشد از دفترمان بیرون برود و موظف باشیم به تک&zwnj;تک همکاران&zwnj;مان در خبرگزاری&zwnj;ها زنگ بزنیم. به روزنامه&zwnj;ها خبر بدهیم و بعد در فاصله&zwnj;ي این تماس&zwnj;ها، وقتی خبر مثل باد می&zwnj;پیچد، تلفن پشت تلفن جواب بدهیم که بله، خبر راست است. متاسفانه پرویز مشکاتیان از صبح تا بعدازظهر در خانه&zwnj;اش بوده، از صبح مرده تا بعدازظهر. و بعد این وسط &laquo;فارس&raquo; که دیرتر از بقیه خبرش کردیم، زودتر از خودمان حتا خبر را منتشر می&zwnj;کند و بعد تلفن&zwnj;هایی داریم که می&zwnj;گویند: &laquo;فارس نوشته، اما این&zwnj;ها روده&zwnj;ی راست توی شکم&zwnj;شان نیست. بگو که خبر دروغ نوشته&raquo; و آدم باید بغض&zwnj;اش را بخورد، بگوید متاسفم. این&zwnj;بار دروغ نیست. <br /><br />احساس بدی بود. همیشه فکر می&zwnj;کردم &laquo;خواندن&raquo; خبر مرگ آدم&zwnj;های دوست&zwnj;داشتنی ِ این سرزمین سخت&zwnj;تر از شنیدن&zwnj;شان است. سر شب وقتی با بغض از &laquo;فرهنگ و آهنگ&raquo; بیرون آمدم، احساس می&zwnj;کردم چقدر بهتر بود اگر یک تیتر می&zwnj;خواندم، جای این&zwnj;که غم این&zwnj;طور یک&zwnj;باره با یک تلفن روی سرمان بریزد و بعدش در آن طوفان بیافتیم. حیف شد... حیف شد. حیف... ]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>در حاشیه‌ی «بی‌پولی»؛‌ یا ذره‌بین من را با خودت ببر!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2009/09/768.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2009://1.768</id>
   
   <published>2009-09-21T09:48:17Z</published>
   <updated>2009-09-21T10:58:10Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[مجموعه&zwnj;داستان دوم حمیدرضا نجفی که به بازار آمد، خیلی&zwnj;ها در محافل خصوصی و حتا در نقدهای روزنامه&zwnj;ها و وبلاگ&zwnj;ها از &laquo;دیوانه در مهتاب&raquo; انتقاد کردند؛ آن&zwnj;هایی که &laquo;باغ&zwnj;های شنی&raquo; به دل&zwnj;شان نشسته بود و دو-سه سال منتظر مجموعه&zwnj;ی بعدی&zwnj;اش بودند...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Theater&amp;Cinema" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p>مجموعه&zwnj;داستان دوم حمیدرضا نجفی که به بازار آمد، خیلی&zwnj;ها در محافل خصوصی و حتا در نقدهای روزنامه&zwnj;ها و وبلاگ&zwnj;ها از &laquo;دیوانه در مهتاب&raquo; انتقاد کردند؛ آن&zwnj;هایی که &laquo;باغ&zwnj;های شنی&raquo; به دل&zwnj;شان نشسته بود و دو-سه سال منتظر مجموعه&zwnj;ی بعدی&zwnj;اش بودند و انتظارشان از نجفی، شاید چیز دیگری به غیر از &laquo;دیوانه در مهتاب&raquo; بود. درست مثل آن&zwnj;هایی که &laquo;نفس عمیق&raquo; پرویز شهبازی را دوست داشتند و بعد &laquo;عیار ۱۴&raquo; راضی&zwnj;شان نکرد. اصلاً مثل همه&zwnj;ی ما که بعد از یک اثر خوب از یک فیلم&zwnj;ساز یا نویسنده، زوم کرده&zwnj;ایم روی کار بعدی&zwnj;اش و حواس&zwnj;مان هم نیست چه فشاری به این بندگان خدا می&zwnj;آید و چه عرقی می&zwnj;ریزند تا رضایت نسبی ما مخاطبان ِ ذره&zwnj;بین به دست را برآورده کنند. حالا شده حکایت &laquo;بی&zwnj;پولی&raquo; حمید نعمت&zwnj;الله. </p><p>اعتراف می&zwnj;کنم ما که نشستیم در سینما تا &laquo;بی&zwnj;پولی&raquo; را تماشا کنیم، می&zwnj;خواستیم فیلم بعدی سازنده&zwnj;ی &laquo;بوتیک&raquo; را ببینیم و عجیب سایه&zwnj;ی بوتیک بر بی&zwnj;پولی سنگینی می&zwnj;کرد. می&zwnj;خواهم کمی انصاف به خرج بدهم و با این&zwnj;که از بی&zwnj;پولی خوشم نیامده، خودم را بگذارم جای حمید نعمت&zwnj;الله، جای حمیدرضا نجفی، جای پرویز شهبازی، جای فلانی و بهمانی و بگویم آن بندگان خدا چه تقصیری دارند که من ِ مخاطب انتظارم بالاست و کتاب را که زمین می&zwnj;گذارم، از سالن سینما که بیرون می&zwnj;آیم، ناراضی هستم! و خب... دلم می&zwnj;سوزد برایشان که ما این&zwnj;قدر سخت&zwnj;گیرانه نگاه می&zwnj;کنیم و می&zwnj;خوانیم و از کوچکترین ایرادی به راحتی نمی&zwnj;گذریم.&nbsp;</p><p>منفصانه&zwnj;اش این&zwnj;که؛ بی&zwnj;پولی بازیگران خوبی داشت. بازی لیلا حاتمی دلنشین بود و تماشای سیامک انصاری و بابک حمیدیان روی پرده&zwnj;ی سینما آدم را سرحال می&zwnj;آورد. اما بی&zwnj;پولی منطق نداشت. باورپذیر نبود. آن&zwnj;هم برای مخاطب این روزها که می&zwnj;داند فروش ماشین لیزینگ قسطی کار سخت و ناممکنی نیست! یک خانواده&zwnj;ی طبقه&zwnj;ی متوسط برای تهیه&zwnj;ی شیرخشک در اوج بی&zwnj;پولی به آن فلاکت نمی&zwnj;افتد. یا فارغ از بحث باورپذیر بودن یا نبودن فیلم، یا غیب شدن ناگهانی شخصیت&zwnj;های فیلم از میانه&zwnj;ی داستان، طنز بی&zwnj;پولی هم در بعضی جاها آزاردهنده می&zwnj;شد. یعنی گمان ِ من مخاطب از طنز این است که برای خنداندن تماشاگر چرا باید هنوز از &laquo;گیتارو با خودت نبر&raquo; استفاده کرد؟ &nbsp; </p><p>با همه&zwnj;ی این&zwnj;ها، &laquo;بی&zwnj;پولی&raquo; را توصیه می&zwnj;کنم. اما شمارا به خدا قسم برای دیدن &laquo;بی&zwnj;پولی&raquo; به سینما بروید، دور از سایه&zwnj;ی سنگین فیلم درخشانی مثل &laquo;بوتیک&raquo;.&nbsp; </p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پای چوبین</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.page-13.com/2009/09/767.php" />
   <id>tag:www.page-13.com,2009://1.767</id>
   
   <published>2009-09-11T22:06:18Z</published>
   <updated>2009-09-11T22:24:22Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[محمدعلی رمضانی&zwnj;فرانی در تازه&zwnj;ترین مصاحبه&zwnj;ی خود با مهر گفته:&laquo;منطقی نبود يک نويسنده بعد از اينکه ۱۱۰ سکه جايزه&zwnj;ی جلال را گرفت، بيايد ۵۰ سکه جايزه&zwnj;ی کتاب سال را هم بگيرد. اين قبيل مسائل بعداً باعث دقت&zwnj;ها و تجديد نظرهايی شد...]]></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Literature" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.page-13.com/">
      <![CDATA[<p><a href="http://www.khabgard.com/?id=749655253">محمدعلی رمضانی&zwnj;فرانی</a> در تازه&zwnj;ترین مصاحبه&zwnj;ی خود با مهر <a href="http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=945086">گفته</a>:<br />&laquo;منطقی نبود يک نويسنده بعد از اينکه ۱۱۰ سکه جايزه&zwnj;ی جلال را گرفت، بيايد ۵۰ سکه جايزه&zwnj;ی کتاب سال را هم بگيرد. اين قبيل مسائل بعداً باعث دقت&zwnj;ها و تجديد نظرهايی شد و اين بحث پيش آمد که صاحب چنين اثر برگزيده&zwnj;ای در جايزه&zwnj;ی جلال، فقط تنديس و لوح تقدير جايزه&zwnj;ی کتاب سال را دريافت کند و مبلغ ريالی آن را نگيرد.&raquo;</p><p>فرض را بر این بگیریم کتاب&zwnj;هایی که در جایزه&zwnj;های دولتی بررسی می&zwnj;شوند، همان&zwnj;هایی هستند که در جوایز خصوصی حضور دارند؛ برایم سوال پیش آمده، که چه آیه&zwnj;ای نازل شده که نویسنده&zwnj;ی برگزیده&zwnj;ی جایزه&zwnj;ی جلال، لزوماً باید نویسنده&zwnj;ی برگزیده&zwnj;ی کتاب سال هم باشد؟ و چه عیبی دارد اگر نویسنده&zwnj;ای تواناست، هم جایزه&zwnj;ی جلال را بگیرد، هم جایزه&zwnj;ی کتاب سال را؟ با این&zwnj;که ما هنوز درست و حسابی خبر نداریم که داوران جایزه&zwnj;ی جلال چه کسانی هستند، اما داوری آن&zwnj;ها چه دخلی به نظر هیات داوران جایزه&zwnj;ی کتاب سال باید داشته باشد؟ و آیا این جوایز دولتی که نه مثل جوایز خصوصی، بودجه&zwnj;شان را از بیگانه می&zwnj;گیرند (نظر محسن پرویز) و نه پز اپوزوسیون دارند (نظر خود رمضانی&zwnj;فرانی) آن&zwnj;قدر دست&zwnj;شان بسته ست که نمی&zwnj;توانند از میان نویسنده&zwnj;هایی که به آن&zwnj;ها علاقه&zwnj; دارند، دو نفر را برای این دو جایزه برنده اعلام کنند؟ کلاً متوجه نمی&zwnj;شوم چرا منطقی نیست که یک نویسنده به خاطر اثر خوبی که نوشته، هم جایزه&zwnj;ی فلان را بگیرد و هم جایزه&zwnj;ی بهمان را؟&nbsp;</p><p>نتیجه این&zwnj;که برادران من! ۱۱۰ سکه&zwnj; را وقتی وعده بدهید که دلتان بیاید بگذاریدش در جیب آقا و شاید خانم نویسنده! </p>]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
