آیا ما در لبِ تاب وبگردی میکنیم؟

تولدانه بیتو
از نگار، برای لیلی. از ما به لیلی
ایرانین آیدل
کولیهای بیسرزمین
نمایندهی اراک شکایتش را پس گرفت
مبارک باشه آقای شکرایه و رفقا
مخاطب کیست؟
واقعاً چرا کتاب کودکِ خوب توی بازار نیست؟
شدت کنف شدن!
دوست دارم از آقای ۳۵ بخوام که بیاد روش ناخن گرفتنش رو شرح بده
شش سالگی وبلاگ دوستداران همایون شجریان
نه فقط یادداشت من، که توصیه میکنم همهی یادداشتهایش را بخوانید.
برنگشتنی
منم این کار رو زیاد میکنم، منم خیلی پشیمون نیستم
« به چالهی میدان نزدیک میشوید! | صفحهی اصلی | چیزهایی هست که نمیدانی* »
خوشحالیهای الکی
چند وقت پیش لاله یک پست نوشته بود دربارهی تشکر کردناش در بلاد فرنگ برای بدیهیات. بدیهیاتی که توی ایران از آدم دریغ میشود. امروز فکر میکردم چیزی که لاله دربارهاش نوشته، از یک جهت دیگر توی ایران برای ما هم اتفاق میافتد. اینکه امکانات بدیهی برایمان یک چیز لوکس بهحساب میآید. امروز توی بانک ملت از سردرخواست خودم، خواستند بلوتوث گوشیام را روشن کنم تا نرمافزار همراهبانک را برایم بفرستند. اعتراف میکنم خوشحال بودم از اینکه میتوانم با گوشیام پول جابهجا کنم. و بعد فکر کردم چرا برای همچین کار سادهای که جزو خدمات سادهی بانکهای جهان باید به حساب بیاید، من اینقدر شاکر و خوشحالم؟ و بعد فکر کردم به تمام چیزهایی که به خاطرشان احساس کردم هایکلاس شدهایم یا فکر کردهام چهقدر باید متشکر باشم. یکبار حتا جایی خوانده بودم کیسهی هوای ماشین در خارج از ایران جزو ملزومات است و در ایران جزو امکانات ویژه و آپشن اضافی به حساب میآید.
مثالهایش زیاد هستند. خوشحالیام از تلاش شهرداری برای ایجاد فضای سبز، خوشحالیام از درست کردن پیادهروهای خوب برای پیادهروی عصرگاهی. در نظر گرفتن جایی برای نشستن و کتاب خواندن در شهرکتاب مرکزی، داشتن اینترنت وایرلس در بعضی کافهها، فروش آنلاین بلیت سینما و چیزهایی از این دست که به نظر جزو بدیهیات و حقوق طبیعی شهروندی میآیند، اما به ایران که میرسد و به ما که میرسد حساش میشود امکانات ویژه. خوشحالی میآورد. از بس که عادت کردهایم به سخت زندگی کردن و راضی بودن به حداقلها. از بس که برای دو هزار تومان پول تلفن، دو هزار ساعت توی صف بانک ملی ایستادهایم و از بس خیلیکارهای بیهودهی دیگر به خاطر نداشتن حقوق شهروندیمان کردهایم، که وقتی حقمان را بهمان میدهند، فکر میکنیم لطف بزرگی در حقمان شده و باید از کمر خم بشویم دربرابر دولت و ادارههایش که گوشهی چشمی به ما شهروندان میکند.
همین فکرها را کردم که لذت نرمافزار همراهبانک از بین رفت و بعد دیدم خوشحالی من در این شهر همین چیزهاست. و اگر بخواهم حواسم را به این خوشحالشدنهای بیهوده جمع بکنم و به خاطر لبخندهایم حس حماقت بهم دست بدهد، تهران تحملناپذیر میشود.







نظرها
اگر به همین ها هم دل خوش نکنیم چه کنیم ؟
یاسمن | February 24, 2012 12:40 AM
یکسومِ میانیِ مطلبتون (مثالهای خوشحالی) رو میپسندم. نگاهتون در یکسومِ پایانی رو نمیپسندم. از این جهت که ما باید خودمون رو در قیاس با خودِ آرمانیمون بسنجیم نه در قیاس با فعلیتِ کشورهایی که نه انقلابِ اخیری درشون رخ داده، نه هشتسال جنگ کردند و... در علومِ اجتماعی و جامعهشناسی و مباحثِ توسعه انقلاب یعنی تغییری ساختاری که ابتداءبهساکن (که ممکن این پنجاه سال طول بکشد) عقبماندهگی و بعد پیشرفت. حالا اینکه جنگی به وسعتِ جنگِ ما چهقدر میتواند یک کشور را از پیشرفتها عقب بیندازد و تحریم چه کند و شکاف و گسلهای قومیتی و سیاسی چه بلایی بر سرِ مملکت میآورد و... بماند. البته با شما موافقم که از خودِ آرمانیمان (یعنی خودی که باتوجه به همهی این اتفاقات هم میتوانست به فعلیت برسد) هم کیلومترها فاصله داریم. امیدوار باید بود و سعی باید کرد بهنظرم. بارها گفتم، الآن در زمانی هستیم که حضور و ماندن در کشور موضوعیت پیدا کرده. یک دورهای هرکس سرش به تنش میارزید رفت. مملکت ماند و کسانی که یا شرایطِ اقتصادیِ رفتند نداشتند و یا استعدادِ گرفتنِ پذیرش در آنطرف. البته وظیفهی دولت هم این است که شرایطِ ماندن را فراهم کند و محیطِ زیستِ روشنفکر را بر او ضیق نکند. خیلی حرف زدم ببخشید :)
محمد | February 24, 2012 1:07 AM
حق مان . البته در موردش باید بیشتر فکر کرد.به جز حقوق بنیادین مثل حق حیات سایر حقوق در یک رابطه پیدا می شوند اصلا بدیهی نیستند .آن رابطه یک رابطه متعادل و متوازن است. یک زمانی (همین بیست سال قبل) اتوبوس ها صندلی ابری داشت و همه دریده می شد بعد صندلیها را با کائوچویی عوض کردند حالا او می درید. از طرف دیگر مطلب این است که با فرض اینکه فلان چیز حق مسلم ماست طبعا از اینکه برقرار است حس خوبی دست می دهد سرکوب این حس خلاف طبع سلیم است.
دخو | February 24, 2012 9:36 AM
والا ما اگر «مردم» میبودیم همه چیز درست میشد.به قول این کامنت بالا،کمتر توجه میکنیم که ما یک انقلاب سی ساله هستیم و کمتر توجه میکنیم به هشت سال جنگ ویران کننده.
حالا حداقل هم سن و سالههای من(۲۰) که خیلی کم میبینند اینها را.یک مقداری فقط اینکه بگوییم تو فلان کشور اینها حق مسلم است و ما باید داشته باشیم،مثل این است که بگوییم،وقتی پدر و مادرم بچهدار میشدند باید فکر خرج من را میکردند و حالا من فلان میخواهم و بهمان...و همینطور فقط توقع دارم که از آسمان پول بیفتد و من هم هیچ زحمتی به خودم ندهم.
نکته اینجاست که وضعیت مسئولین تو کشور ما اینقدر خندهدار هست که با زور زدنها مقطعی و یکی دو نفری راه به جایی نبرد.یک جرات مردمی میخواهد این طور حرفها.کوچیکْ کوچیک باید بالاخره یک کاری کرد.گفتنش ماست هم نمیارزد.(به قولی، جواب حرف شما نباشد!کلا عرض میکنم.)که البته خیلیها هم خیلی کارها میکنند و کردهاند...ما الان همان ایران دههی شصتیم؟نیستیم.پس یک کسانی،یک کارهایی کردهاند.پس میشد که بدبختتر باشیم و الان بهتریم...پس باز به قول این کامنتها بمانیم و یک گوشهای بگیریم...وضع ما از فرهنگ بدبختخواه و بدبختساز میآید.اصلا ما مردم فهیم و همیشه در صحنهای نیستیم...که اگر میبودیم الان همه آقایانِ دکتر مهندسان تو اِل ای پُکر بازی نمیکردند...
ولی خب در آخر حرف شما هم سوز دارد...راست میگویید...!
مهدی ملکزاده | February 24, 2012 4:45 PM
بگذار هنوز هم بهانه ای برای ذوق زدگی باشد در دلمردگی های این شهر...
نسیم پویان | February 24, 2012 7:56 PM
وقتي
درِ زندون بازه
اوني كه در بره خييييلي خره
يا
به راه باديه دانند قدر آب زلال
احسان | February 26, 2012 5:00 PM
چه چیزهایی شما را خوشحال میکند؟ این خدمات مدتهاست باب شده کمی از روز عقبی شما
بعد هم وقتی مثلا قشر تحصیلکرده و روشن فکرمان دست در دست بعضی ها دارند باید هم از چنین خدمت کوچکی خوشحال شد!
:: مریم: گمانم آنقدر جای دیگری مشکل داشتید که متوجه نشدید کامنتتان به طور کامل از معنا تهی شده. دست کم جوری بتازید که آدم بفهمد چه میگویید.
رویا | March 2, 2012 6:56 PM
اين يادداشت هايت را كه ميخوانم،بعضى وقت ها،فقط بعضى وقت ها دلم ميخواهد يكى از بسته هاى شكلات داغ كلاسنو ام را بدهم به دستانى كه اين كلمات را مى نويسند :)
:: مریم: :) لطف داری
عليرضا مهدوى | March 5, 2012 10:19 AM
سلام دوست گرامی.
صبح که از خواب بيدار شدیم باد شاخه های درخت وسط باغچه را شکسته بود. آجرهای روی ديوار یکی در ميان مثل دندانهای مادر بزرگ افتاده بود. ديوار تا صبح آنقدر آب خورده بود که دستش می گذاشتی خراب می شد.
با داستانی دیگر به روزم.منتظر حضور پربارت برای نقد و نظر.
پاینده باشی
لیلا | March 10, 2012 11:22 AM