آیا ما در لبِ تاب وبگردی میکنیم؟

برندگان جایزهی گلشیری، ۱۳۹۰
تبریک به نویسندگانی که برنده شدند، بهخصوص امیرحسین و جیران عزیز
وقتی روایت دستور را لغو میکند
یاداشت خوب علی شروقی دربارهی جیرجیرک
نوستالژی قنادی سینا
خاطرهی مشترک، با کمی اختلاف سن
مافیا وارد میشود
سومین یادداشت خواندنی ِپدرام در اعتماد
نامزدهای رمان جایزهی مهرگان ادب
خدا را صد هزار مرتبه شکر که داوران مهرگان متهم به نادیدهگرفتن کتاب بینام اعترافات نمیشوند
جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم


« از متنهای دیروز، تا آدمهای امروز! | صفحهی اصلی | قشنگ و عالی و منطقیتر اینکه... »
قصهی آن شبِ دور ِ بیدما
دراز که میکشم روی تخت، بعد از چند دقیقه درست عین فیلمها قطرهی اشکم سر میخورد پایین، روی بالش. یک جوری که مطمئنم وقتی سر بچرخانم و به پهلو بخوابم، گونهام میافتد روی خیسی اشک و مور مورم میشود. این سر خوردن قطرهی اشک اینقدر عادی ِ این روزهایم شده که دیگر تعجب نمیکنم از هربار سر خوردنشان. اینبار اما قضیه فرق میکرد. ماجرای همان سوسکها بود که از ته دلم راه گرفته بودند تا زیر گلو و چنگ میکشیدند. خواندهایشان که؟ گلهی سوسکهای مادهای که حسادت و دلتنگی را توی ناخنهایشان کردهاند و هر بار که اشک راه میگیرد ناخن میکشند کف دلم و بالا میآیند تا بیخ گلو. اشک سر خورد پایین و من فکر کردم بالش طبیام به آب حساسیت دارد و برای هزارمین بار فکر کردم مخترع این جنس بالش طبی چهقدر میتوانسته احمق باشد؟ که فکر نکرده به گریههایی که آدمها دوست دارند شبها توی بالششان بکنند. جیغهای خفه و هقهقهای قورت دادنی که جایش اگر بغل یار نباشد، که نیست، بالش ِ همیشهیار آدمیزاد است. که آنرا هم یک جوری طبی میسازند که برای ریختن یک قطره اشک هم ملاحظهات بگیرد.
میچرخم و خیسی بالش را با گونهام میگیرم. چشمهایم را میبندم و فکر میکنم یکی از این تبلیغهای ماهوارهای ست و من در آن میتوانم توی هوا دستم را بگذارم روی تصویر ِ یک گالکسیتب، یک آیپد یا هر تکنولوژی دیگری که با انگشت کار میکند. با نرمهی انگشت. نرمهی انگشت. و یادم میافتد به «معجزه میکنی با پوست» ِ عباس صفاری که برایت میخواندم و نرمهی انگشت. و بعد همانطور چشمبسته نرمهی انگشتم را میگذارم روی علامتِ عقبگردِ فیلم و میکشمش عقب. تصاویر تند و تند با صدای قورباغهای رد میشوند و میرسند به یک شب سرد. یا شاید یک شب گرم. میرسند به یک شب که گرمی و سردیاش هم حتا دیگر یادم نیست. که تو دراز کشیده بودی روی زمین. زیرسیگاری کنار دستت بود. من سیگار به لب با چشمهایی که تنگشان کرده بودم که دود تویشان نرود، قاشقم را میچرخاندم توی قابلمهی کج و کوله و نودل هم میزدم. و تو وسط صدای موسیقیای که حتماً تحمیلات کرده بودم و مثل همیشه صدایت هم در نمیآمد از من میپرسیدی با هیجان که واقعاً نودلش تایلندی است؟
نرمهی انگشتم را همینجا نگه داشتم.
- بخشی از داستانی که تمام نمیشود انگار





نظرها
جایش اگر بغل یار نباشد، که نیست ...
من | February 2, 2012 12:09 PM
چه رمانتیكی خانم:)
واه واه | February 4, 2012 7:14 PM
سلام
شاعر
و دوست عزیز
.....مريم مهندي
به نقد شعر
میخوانم
شما
گرامی را
.......سپاس
جهانگير دشتي زاده | February 5, 2012 11:48 AM
فکر کردم نمیشود تو این پست نظر داد.چرا؟!نمیدانم...
مهدی ملکزاده | February 6, 2012 4:19 AM
غیر معمولترین خبرگزاری ادبیات: برای اطلاع از آخرین اخبار و حواشی و گاسیپهای ادبی به وبلاگ گاسیپ ادبی مراجعه کنید:
http://gossiplit.blogfa.com/
گاسیپ ادبی | February 11, 2012 9:14 PM