آیا ما در لبِ تاب وبگردی میکنیم؟

برندگان جایزهی گلشیری، ۱۳۹۰
تبریک به نویسندگانی که برنده شدند، بهخصوص امیرحسین و جیران عزیز
وقتی روایت دستور را لغو میکند
یاداشت خوب علی شروقی دربارهی جیرجیرک
نوستالژی قنادی سینا
خاطرهی مشترک، با کمی اختلاف سن
مافیا وارد میشود
سومین یادداشت خواندنی ِپدرام در اعتماد
نامزدهای رمان جایزهی مهرگان ادب
خدا را صد هزار مرتبه شکر که داوران مهرگان متهم به نادیدهگرفتن کتاب بینام اعترافات نمیشوند
جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم


« از شیر مادر حلالتر | صفحهی اصلی | قصهی آن شبِ دور ِ بیدما »
از متنهای دیروز، تا آدمهای امروز!
برای یک عده، آن «منقال و ماقال» معروف خاطره است، برای ما در این روزها اما به جوک بیشتر میماند. روزگار دیگری بود قبلاً که باید پشت متنی که میخواندی با ذرهبین دنبال آدمش میگشتی. به جایش این روزها باید چشمهایت را ببندی تا آدمهای پشت متنها جلو جلو رژه نروند و خب اغلب هم تلاش بیفایدهای ست. انگار هرچه زور بزنی روزگار ِ امروز دیگر روزگار همراهی مثبت و دلنشین انگیزه و اندیشه نیست.
هر متنی که نوشته میشود، خودآگاه یا ناخودآگاه دو ستون اصلیاش اینها ست: اندیشه و انگیزه. محل بحث من در این یادداشت، متنهایی است که یکی از این دو ستونشان سست و شکننده به نظر میآید. وقتی به عنوان مخاطب متنی را میخوانید که قسمت اندیشهاش میلنگد، دقیق میشوید تا دستکم انگیزهی نویسنده را از متنی اینچنین بفهمید. مشکل اما از آن جا شروع میشود که متنی را میخوانید و میبینید انگیزهای ناسالم باعث شده متن بیمار شود و همین انگیزهی خاص موجب شده نویسنده به هر ریسمانی چنگ بیاندازد تا هرطوری شده، اندیشهای را به متن و به مخاطب حقنه کند. نتیجهی همچین بلبشویی میشود متنی که میخواهد خیلی تئوریک و جدی از اندیشه یا نظری خاص دفاع کند، اما تبدیل میشود به یادداشتی مضحک. متنی که حتا مخاطب عادی هم وقتی آن را میخواند از زورچپانشدن اندیشهی آن میفهمد که انگیزهی نویسنده از نوشتن چنین متنی، هرچه بوده، دفاع از این اندیشه و دیدگاه نبوده.
مثلاً تصور کنید آقای ایکس و خانم ایگرگ به دلایلی کاملاً شخصی که به من و شما هم هیچ ربطی ندارد، رابطهشان بهم خورده. آقای ایکس قورمهسبزی دوست ندارد و عاشق پیتزا ست. خانم ایگرگ برای حالگیری از آقای ایکس هم که شده، تمام اندیشههای دکارت و هایدگر و کانت را میچسبد، آویزان باختین میشود و پای تمام عناصر داستانی و تعاریف ادبی را وسط میکشد تا به جهانیان ثابت کند که پیتزا غذایی ست مضر و هرکه پیتزا میخورد، خر است! حالا شما میتوانید در این مثال جای خانم ایگرگ، از آقای ایگرگ استفاده کنید یا قضیه را با کمی تغییر بسط بدهید به مثالهای دیگر و آدمهایی که دور و بر شما هم کم نیستند.
میبینید که این قاعده و سوار بودن اندیشههای بیربط روی انگیزههای ناسالم و خلق شدن یادداشتهای بیمار، در خیلی جاها دیده میشود و متاسفانه فضای ادبی و نقد ادبی ما هم از این قاعده مستثنا نیست. حالا اینکه برای این متنهای مضحک و این اوضاع ناسالم چه باید کرد، سؤالی ست که امیدوارم برای جوابش، چشمتان به خود من نباشد که پشت این متن نشستهام!





نظرها
سلام خانم مهتدی...
تمام حرفی که زدید درست و قبول... حالا مشکل از یه جای دیگه هم آب میخوره که نمیدونم موافقید یانه... این که چرا فضای ادبی و نقد هم گرفتار این قضیه شده یکیش برمیگرده به حس یا در واقع سندروم « میل افراطی به حرف زدن»... اونم درباره همه چیز.... به نظر من اینکه کسی می نویسه و خواننده حرفه ای هم هست و کاملا در فضای ادبیاته، باز دلیلی نداره که درباره همه چیز حرف بزنه و اظهار نظر کنه... حق چرا..داره اما نیازی هست واقعا؟
دقت کردید که کتابی منتشر میشه و چون ناشر خوبی داره خوب هم دیده میشه. ( اصلا کاری به کیفیت اثر ندارم)... هنوز یک هفته از پخش شدن کتاب به صورت رسمی نگذشته که ده هزار نقد درباره اش نوشته میشه... وبلاگها، روزنامه ها و... و نکته جالب اینجاست که می بینی نود و پنج درصد حرفها درباره کار کاملا تکراری و شبیه همه!!! به ندرت تو یکی از یادداشتها متوجه میشی که نویسنده از نکته تازه ای حرف زده یا با زاویه جدیدی اثر رو نگاه کرده.... خب من میگم دوست عزیزی که میخوای درباره اش حرف بزنی، اول نگاه کن ببین اگه حرف تازه ای داری که بقیه نگفتن و جایی منتشر نشده، درباره اثر صحبت کن....
منظورم اینه که اندیشه های بی ربط و انگیزه های ناسالم به کنار، «توهم الزام در حرف زدن و نظر دادن» هم این وسط خیلی پررنگه.... بعضی ها عجیب دوست دارن حرف بزنن و درباره همه چیز نظر بدن... خب این وسط اختلاف نظر و سلیقه هم پیش میاد و نتیجه اش میشه همونی که شما اشاره کردید.... ببخشید که خیلی طولانی شد....
بهرنگ | January 14, 2012 12:13 PM
قضيه را با كمي تغيير كه بسط مي دهم، مي بينم فضاي ادبي و نقد ادبي شايد بي اهميت ترين حيطه اي است كه درگير اين قاعده شده است. در مسجد و دانشگاه و مجلس و ... تا چشم كار مي كند انگيزه هاي ناسالم مي بينم كه دارند به انديشه هاي بي ربط سواري مي دهند. خيلي وقت است كه همه مان را خر كرده اند.
من | January 14, 2012 3:18 PM
سلام . نه تلفنت رو دارم و نه موبایلت رو لاجرم اینجا برات می نویسم. اول ممنون که اومدی. دوم می بخشی که بعد از جلسه نشد ببینمت. سوم برای این یک خط کامنتت که (اخیییییش!) من رو دراوردُ دست بوسم!!!!
:: مریم: تقصیر منه که همیشه از تلفن ثابت بهتون زنگ زدم اینطوری شده. من شرمندهام و ممنونم به خاطر کامنت خوبتون.
حسینی زاد | January 15, 2012 9:16 AM
به قول خارجي ها بايد خيلي راحت اينجور متن ها را ignore كرد.
امير | January 15, 2012 1:30 PM
میدانستیم!هزار بار مثل این متن هست!
چرا هیچکس حوصله دعوا ندارد؟چرا شاکی نمیشوید از طرف.حالا بیربط نه.موردی که دخلی به شما داشته و متضر کرده شما را،یا هر چی.
اینها جسارتا غرغر زدنهای گیر کرده در گلوی من و شماست.به کاری نمیآید...
(تند شد ! پی)
مهدی ملک زاده | January 15, 2012 7:36 PM
سلام.
----
این بغض را بادست بی رحم خودت تکثیر کن
هر جور میخواهی غزل های مرا تفسیر کن
بگذار تا رویای دامادی بماند در سرم
.
.
----
منتظرنقد شما هستم.
موفق باشید.
مرتضی عابدپور لنگرودی | January 17, 2012 10:07 PM
[جالبه که نظرات مخالف رو حتی اگه توهینی هم توش نباشه تایید نمی کنید؟ درسته آدم دوست داره همیشه تاییدش کنن!
:: مریم: نظرات مخالف دربارهی نظر خودم رو منتشر میکنم. اما نظرهایی رو که توهین به دیگران باشه، یا به فضای خالهزنکی و هتاکی دامن بزنه یا حاشیهساز باشن منتشر نمیکنم. اسمش رو بگذارین دیکتاتوری.
قبلا نوشتم | January 25, 2012 1:55 PM
اگر بگویم من یک موقعی ده تا داستان را با هم جلو میبردم و بعضیهاش رسیده بود به دو یا سه تا دفتر باور میکنید...!خودم حالم به هم خورد...یکیشان را هم تمام نکردم...
مهدی ملکزاده | February 6, 2012 4:18 AM
سلام. با نظرتتان کاملا موافقم و به موازات آن افسوس میخورم به حال کسانی که قلمی زیبا دارند بدون اندیشه و آنها که اندیشهای دارند بدون شیوهی زیبایی برای بیان آن ( و البته حال خودم اسف بارتر است که هیچ کدام از این دو را ندارم ) شاد و شیرین وشکلاتی باشید
شکلات | February 8, 2012 1:45 AM