آیا ما در لبِ تاب وبگردی میکنیم؟

تولدانه بیتو
از نگار، برای لیلی. از ما به لیلی
ایرانین آیدل
کولیهای بیسرزمین
نمایندهی اراک شکایتش را پس گرفت
مبارک باشه آقای شکرایه و رفقا
مخاطب کیست؟
واقعاً چرا کتاب کودکِ خوب توی بازار نیست؟
شدت کنف شدن!
دوست دارم از آقای ۳۵ بخوام که بیاد روش ناخن گرفتنش رو شرح بده
شش سالگی وبلاگ دوستداران همایون شجریان
نه فقط یادداشت من، که توصیه میکنم همهی یادداشتهایش را بخوانید.
برنگشتنی
منم این کار رو زیاد میکنم، منم خیلی پشیمون نیستم
« ولو حتی بعید عنی فی قلبی هواک | صفحهی اصلی | پیشنهاد کتاب؛ ملاقات و حفرهها »
محبوبترینهای داستانی ِ ۸۸
من برای اینکه یک کتاب داستانی را دوست داشته باشم چند فاکتور شخصی دارم. ریتم و ماجرا و اتفاق و شخصیتپردازی یک طرف ماجراست، اصل کاری این است که چهقدر آن داستانی که میخوانم با حس ِ خوب، توی ذهنم شکل تصویر مانده باشد. وقتی پای انتخاب «محبوب»ترین کتابهای داستانی سال پیش وسط میآید، متر و معیارم همین است. وقتی که فکر میکنم میبینم «شاخ» پیمان هوشمندزاده را دوست داشتم. خوب توی ذهنم مانده. دو سرباز و مرغ و خروسشان و درخت توی افق. یا مثلاً شکنجههایی که عباس معروفی نازنین در «ذوب شده» روایت کرده بود روشن و واضح توی ذهنم ماندهاند. اما بین کتابهایی که از سال ۸۸ خواندم، سه کتاب بودند که فقط به خاطر تصویری بودنشان دوستشان ندارم. وقت خواندنشان هیجانزده شدم و از توانایی نویسندهشان لذت بردم.
«شب ممکن» را به خاطر پایانبندیاش خیلیها ممکن است نپسندند. من اما دوستاش داشتم. چه اغراق توی ماجراهایش را و چه پایانبندی غافلگیرانهاش را. پایان داستان برایم نشان توانایی نویسنده در قصهگویی است و به همین خاطر شب ممکن را دوست دارم. حتا اگر به صحنهی ول شدن ماشین توی سرازیری ولنجک فکر نکنم!
«برو ولگردی کن رفیق» را که میخواندم از زبان و نثر مهدی ربی بسیار لذت بردم. سوای سوژهها و ریتم خوب داستانهایش، احساس میکردم داستانهایی را میخوانم که نظیرش را در چند سال اخیر نخواندهام. وقتی در چند روز اخیر یک بار دیگر مجموعهی دوم مهدی ربی را مرور کردم مطمئن شدم که یکی از بهترین کتابهایی است که در این چند سال خواندهام.
«آنجا که برفها آب نمیشوند» اما داستان دیگری دارد. رمانی که برایش تحقیق شده و مشاهده. این را میشود در همهجای داستان دید. حتا در جای اضافهای مثل پانویس وسط داستان. با این حال نمیتوان از داستان زیبایش گذشت. تمام وقتی که داستان را میخواندم حس سرما بود که میدوید در تنام و برف بود که انگار از رمان بیرون میریخت و چه چیزی از این خوبتر برای یک رمان که خواننده را سر حال بیاورد؟
پس در جواب فراخوان خوابگرد این سه کتاب را به ترتیب اعلام میکنم:
آنجا که برفها آب نمیشوند، کامران محمدی







نظرها
موفق باشید.
پری زهرا | April 6, 2011 3:57 PM
نسل جدیدی در حال تولد است در رمان و شعر ایرانی ... مثل ققنوسی که سر از زیر خاکستر بیرون می آورد به آهستگی...
علی صالحی | April 14, 2011 1:17 AM
گاه می اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی،روی تو را
کاشکی میدیدم
شانه بالا زدنت را،
-بی قید-
و تکان دادن دستت که
-مهم نیست زیاد-
و تکان دادن سر را که،
-عجیب!عاقبت مرد؟
-افسوس!
-کاشکی میدیدم!
من به خود میگویم:
"چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟"
(حمید مصدق)
faeze | May 26, 2011 7:37 PM