آیا ما در لبِ تاب وبگردی میکنیم؟

تولدانه بیتو
از نگار، برای لیلی. از ما به لیلی
ایرانین آیدل
کولیهای بیسرزمین
نمایندهی اراک شکایتش را پس گرفت
مبارک باشه آقای شکرایه و رفقا
مخاطب کیست؟
واقعاً چرا کتاب کودکِ خوب توی بازار نیست؟
شدت کنف شدن!
دوست دارم از آقای ۳۵ بخوام که بیاد روش ناخن گرفتنش رو شرح بده
شش سالگی وبلاگ دوستداران همایون شجریان
نه فقط یادداشت من، که توصیه میکنم همهی یادداشتهایش را بخوانید.
برنگشتنی
منم این کار رو زیاد میکنم، منم خیلی پشیمون نیستم
« نفس بکش | صفحهی اصلی | محبوبترینهای داستانی ِ ۸۸ »
ولو حتی بعید عنی فی قلبی هواک
شانزده سالهام. کمی اضافهوزن هم گیرم آمده. هنوز امپیتری پلیر و این تکنولوژیها فراگیر نشده. واکمن دارم. واکمن سونی که با پول خودم خریدهامش. کار که نمیکنم. پول خودم یعنی همان پول بابا که ذره ذره جمع کردهام و به خاطر تلاشام تو خرج نکردنشان شده پول خودم. با واکمنام آهنگهای خفن گوش میکنم. دست کم به خیال خودم خفن. ریچارد مارکس و بون جووی میجوم. عصرها هدفنها را میچپانم توی گوشم و پیاده از خانهمان در تلهالخیاط م
یروم تا رمله البیضا. میروم ساحل شنی. میدوم. میدوم. میدوم. چهارشنبههایش را بیشتر دوست دارم. حدود ساعت شش اگر بنشینم به نفس تازه کردن، هواپیمای ایرانایر از جلوی چشمم رد میشود. میدوم. میدوم. میروم سمت روشه. روبهروی صخرهها میایستم. باد میپیچد توی تنام. باد میپیچد توی لباسم. گاهی آنقدر زیاد میشود که چشمهایم را نمیتوانم باز کنم. هر روز برای کم کردن وزن میروم. و هر روز بعد از این که حسابی باد میخورم، کج میشوم سمت هالیدیاین. میروم مک دونالد. میروم قل میخورم لای مغازهها. سیبزمینی سرخ کرده میخورم. و بیخیال میشوم که شانزده سالهام و دلم میخواهد وزنام کم باشد. وزنام کم باشد؟ وزنی نداشتم. توهم اضافهوزن داشتم. دنبال بهانه بودم برای دویدن. میدویدم تا سیبزمینی بخورم، تا جان بکنم برای رسیدن به جلوی صخره. تا با خستگی ول بشوم جلوی باد و بگذارم حالم را دگرگون کند.
از وقتی برگشتهایم و توی تهران زندگی میکنم، گاه و بیگاه دلم هوای بادهای مدیترانه را میکند. دیوانه میشوم. دست و پایم میلرزد. جایگزینی ندارد. هیچ جایگزینی ندارد. حتا رفتن به منجیل هم این بیقراری را درست نمیکند. هنوز نمیدانم فقط ساحل مدیترانه است که اینطور یقهی آدم را میگیرد، یا همهجای دنیا همینطوری است. هرچه هست، شانزده سالگیام را میخواهم، دویدنهایم را، لاغر شدنام را و شبهای ساحل مدیترانه را. ساحل مدیترانه را... ساحل مدیترانه را.
:: حس و حال:







نظرها
نمی دونم چرا یاد اوقاتی افتادم که تهرانم و حالم خوش نیست و مدام هوای دویدن کنار کارون را می کنم وقتی باد می آید و مدام جلوی رفتن آدم را می گیرد ولی حالا هم که اینجا چند قدمی کارونم و حالم خوب نیست و دلم می خواد که فقط بروم کارون هیچ درمانی برایم ندارد، هیچ.
مسعود | February 23, 2011 7:01 PM
چشم انداز دور می شود
ژن ها | February 25, 2011 12:47 AM
مزه ى يه آخيش بزرگ مى داد...
دوست داشتم اين يادداشت رو...
حس و حال خوبى بهم داد :)
عليرضا مهدوى | February 25, 2011 10:49 AM
من هم این باد مدیترانه ای بهم خورده
کنار همین روشه
اما فکر کنم اون تجربه ی لذت بخش به خاطر
نفس آدم های دور و برت بوده
و امیدوارم موهایت در همین جا هم به نفس گرمی برخورد کند
البته اگر نسوزاندش
مصطفی غضنفری | February 26, 2011 11:32 PM
خاطره را نگه داريم و بازيگوش و چموش و پرخروش بمانيم، جواني را داشته باشيم... گمانام از مهدي سحابي
همكلاسي
مهران موسوي | February 27, 2011 12:55 AM
عکاس براي گرفتن عکس آماده بود که زن رو به مرد کرد و گفت: آيا پيش از من عشق ديگري داشته اي، مرد پاسخ داد به اندازه ي دندانهايم! زن تنگ در آغوشش کشيد و بوسيد، عکاس گفت...لطفا لبخند..و صورت هاي به هم فشرده خندانشان را ثبت کرد. لثه صورتي و بدون دندان مرد از ميان لبخند پر رنگش، پيدا بود!
علیرضا مهتدی | March 3, 2011 11:00 PM
khosh be halet
asieyh | March 5, 2011 9:25 PM
برای خوانش بیایید
حمید رضا اکبری شروه | March 7, 2011 1:47 PM
کامنتها را که می خوانم همه از این احساس زیبای 16 سالگی و دویدن در ساحل گفته اند. نمی دانم چرا من این حس شیرین را نسبت به این نوشته ندارم. بوی تنهایی می دهد! نمی فهمم چرا 16 سالگی نتیجه اش می شود تنها دویدن و تنها سیب زمینی خوردن. شاید هم این نوشته فردمحور است حضور دیگران را به حاشیه رانده. در هر حال، این پست بوی تنهایی می دهد و من تنهایی را، با ساحل مدیترانه، با سیب زمینی سرخ کرده، با هدفون های چپانده شده در گوش، با تمام چیزهای دنیا، دوست ندارم!
:: مریم: کامنتتون رو که خوندم ذوق کردم. واقعاً ذوق کردم. مرسی که حس اون روزها رو تونستید از توی متن بکشید بیرون.
سراب ساز سودا ستیز | March 9, 2011 1:21 PM
بعضي وقتها اين نوستالژي ها بد جوري خِر آدم را مي چسبد.
مهدي | March 15, 2011 8:52 AM