ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« این «اگر»، این «اگر» ِ دوستداشتنی | صفحهی اصلی | دلخوشیهای چندثانیهای »
مجبوری؟
علی لطفی: مصاحبهی حیرتانگیز «نیکی کریمی» با ماهنامهی «۲۴» نمونهی دقیقی از وجدان معذب یک هنرمند میانمایه ایرانی است. نیکی کریمی پس از اینکه مدتی در پوست و کالبد فروغ فرخزاد فرو رفته بود با تغییر فازی ناگهانی –و البته قابل ِ درک – به سوفیا کاپولا روی آورد. بههمین دلیل تا مدتها در مصاحبههایش فیلمساز مورد علاقهاش را «ونگ کار-وای» معرفی میکرد. چون احتمالاً از گوشه و کنار شنیده بود که سوفیا کاپولا هنگام دریافت اسکار بهترین فیلمنامه برای «گمشده در ترجمه» به تاثیر عمیق کار-وای اشاره کرده بود. بیربط هم نبود. استراتژیهای سبکی، فضا و لحن فیلم کاپولا بهشدت یادآور فیلمها و جهان کار-وای بود. اما حقیقتاً هر کسی که دو فیلم نیکی کریمی (یک شب - چند روز بعد) را دیده باشد تصدیق میکند که هیچ ربطی به جهان کار-وای ندارد. (اتفاقاً فیلمسازیاش ارژینال نیست و به جهان فیلمساز دیگری ربط دارد)
فیلمسازان جدید مورد علاقهی خانم کریمی طیف جالبی اند، که اگر عکس و اسم ایشان نبود تصور میکردم کارگردانان محبوب «کریستین تامپسون» اند. اینکه بازیگری در سال یکیدو فیلم لوده بازی کند قابل درک است. طبعاً هر هوش زیر متوسطی هم چیزهایی دربارهی اقتصاد می داند. اما بازیگری که از بام تا شام در کمدیهای سخیف و لوده بازی میکند نمیتواند ادعا کند فیلمساز مورد علاقهاش «جیا ژانگکه» است. (خیلی عجیب است که هوشیائو شین و تسای مینگ لانگ را نگفته) از نوری بیلگهجیلان اسم برده و اشاره کرده که فیلمهای خوبی مثل اوزاک، سه میمون و فاصله دارد. و خب چون فیلمها را ندیده اطلاع ندارد که اوزاک و فاصله دو تا فیلم نیستند. در واقع اولی عنوان ِ ترکی دومی است.
حتا اگر همه ادعاهایش راست باشد دستکم نشانهای است از بحران وخیم روحی. تصور اینکه آدم شبها در خانهاش «نبرد در بهشت» ریگادس و «بیماریها و یک قرن» ویراستاکول را نگاه کند و فردا صبح با استاد الناز شاکردوست دیالوگهای دادائیستی خطاب به گلزار بگوید یا در فیلم پیچیدهای مثل آقای هفترنگ هنرنمایی کند حقیقتاً تصویر هولناک و چهبسا خانمانسوزی است. اینکه «با اینهمه تناقض چطور آدمیزاد دوام میآورد» میتواند موضوع یک پایاننامه روانشناسی باشد.
:: این یادداشت را علی لطفی در گوگلریدر نوشت، من در اینجا آنرا بازنشر کردم.





نظرها
حقیقت بسیار تلخیست!
مهدي پدرام | July 28, 2010 5:39 PM
مریم دمت گرم این خانم دیگه داره میشه اخر سوراخ روشنفکری
زادمهر | July 29, 2010 1:18 AM
من گفتوگوی خانم كريمی با ماهنامه
بيستوچهار را نخواندهام، فيلمهای ايشان را هم نديدهام. اما در همين مطلب،
احكام سنگينی میبينم كه از خانم كريمی فراتر میروند و من در مورد آنها پرسشهايی
دارم.
یک. اگر فيلمسازی به ونگ كار-وای يا سوفيا كوپولا علاقه داشته باشد، آيا الزاماً بايد رد
پای اين علاقه در فيلمهای خودش هم وجود داشته باشد؟ اگر فيلمسازی اريجينال نباشد، آيا ضرورتاً «جهان "يك" فيلمساز ديگر» آشكارا بايد در آثارش ديده شود؟ آيا يك فيلمساز علیرغم علاقه به فيلمسازانی خاص نمیتواند بر اساس زيبايیشناسی عمومی سينما كه حاصل دستاورد صدها فيلمساز قديمی يا معاصر است فيلم بسازد؟
دو. اگربازيگری در عرصه «حرفهای» از بام تا شام در كمدیهايی كه "سخيف و لوده" ناميده شده
بازی كند، آيا الزاماً خودش هم آدم سخيف و لودهایست و نمیتواند در زيبايیشناسی
«شخصی»اش و در خانه و خلوتاش "جیا ژانگکه" را دوست داشته باشد؟ آيا چنين داوری
در مورد هر كس، از جمله خانم كريمی، بيش از آنكه ناظر بر پيچيدگی وجود آدمی باشد،
به يك اخلاقگرايی سختگير و منزهطلبانه تكيه ندارد؟
سه. چهگونه میتوان با اشاره به يك اشتباه در مورد "اوزاك (دوردست)" و "فاصله" - كه در هر
گفتوگويی ممكن است پيش بيايد - با چنين اطمينانی حكم داد كه خانم كريمی فيلمهايی
را كه از آنها نام برده نديده؟
* كارنامه و حرفهای هر كس - از جمله خانم كريمی - قابل داوریست. اما در يادداشت بالا،
خانم كريمی بر اساس احكامی داوری شده كه من در درستی آنها ترديد جدی دارم و اين
ترديد را هم در همين نوشته ثبت كردهام. روشن است كه يادداشت من از مورد خانم كريمی
فراتر میرود و درباره حساسيت «احكام»یست كه اگر فروبريزند، تمام نتيجهگيریهای
حاصل از آنها هم فرومیريزد.
:: این کامنت را آقای اولد فشن در زیر زیر نت علیلطفی در گودر نوشت، من در اینجا آنرا باز نشر کردم.
نادا | July 29, 2010 2:36 AM
و این هم جواب نویسندهی متن به کامنت بالا:
آقاي الدفشن عزيز
عليرغم احترامي كه براي شما قائلم اما فكر ميكنم اين مدل بحث كردن هيچ فايدهاي ندارد. يا بحث كلي است يا انضمامي. يا تئوري است يا مصداقي. نميشود توامان هر دو را دلبخواهي به كار گرفت. اين كه نوشتهايد (روشن است كه يادداشت من از مورد خانم كريمی فراتر میرود) اتفاقا اشتباه و بهغايت نابهجا است. من درباره خانم كريمي نوشتهام. درباره كل تاريخ سينما يا نظريههاي زيباشناسي ننوشتهام. خانم كريمي مصداق است. جايي به ديگري يا ديگران تعميم ندادهام. ننوشتهام كه راهحل اين است. متر و معياري براي قضاوت ديگران ندادهام. اينكه شما يك بررسي جزئي را مبداء قياس قرار ميدهيد و از آن حكم كلي استخراج ميكنيد و بعد نگران رواج اين مدل احكام هستيد مسئله من نيست. نمي شود ادعاي بحث كلي و فراتر رفتن داشت و بعد لغزشگاهها را با مثال و مصداق پر كرد. با اين وجود
اول: خانم كريمي در مصاحبهاش با فريدون جيراني و مينا اكبري در برنامهي دو قدم مانده به صبح در تاريخ 28 اسفند 1386 مدعي بود فيلمهاي كار-واي را مرتب ميبيند و رگههايي از دنياي اين فيلمساز در فيلمش قابل رويت است. در مصاحبه با نيما حسنينسب در شماره ويژه عيد مجله فيلم هم همين حرفها را درباره سوفيا كاپولا تكرار كرده. بنده نه خواستار شباهت بودم و نه مدعي. فقط عرض كردم شباهتي وجود ندارد
ضمن اينكه ظاهرحرف بديهيات است. فيلم خانم كريمي متعلق به زيبايیشناسی عمومی سينما نيست. فيلم يك شب كاملا متعلق به جهان آقاي كيارستمي است – از مدل درام ماشيني به اضافه دلم ميخواد به اصفهان برگردم – مسئله سر تاثير يا اريژينال بودن نبود و نيست. سر آدرس غلط است. و بوده هم
2- مصاحبه خانم كريمي – كه خوشبختانه شما با يك جمله نخواندهام قال قضيه را كندهايد – هيچ ربطي به زيبايي شناسي ندارد. بيشتر در مورد رفاقت با فيمسازان و اينكه ريگادس و ويراستاكول را قبل از همه كشف كرده و به آنها جايزه داده تا معروف شوند. و آقاي جوئه آنها را در خيابانهاي بانكوك گردانده است. اينها چه ربطي به زيباييشناسي سينما دارد؟
3- تعبير معروف فقهي است كه تبديل به قاعده حقوقي شده كه (نحن نحكم على الظواهر) كه امتدادش هم ميشود (الله اعلم بحقائق الامور)...اجازه بدهيد ما از روي همين ظواهر، از روي همين مصاحبهي موجود و فيلمهاي كارنامه ايشان قضاوت كنيم. بنده چندان اطلاعي از سلوك شخصي ايشان ندارم و نميخواهم هم داشته باشم البته
ممكن است همه داوريها غلط باشد – بعيد هم نيست – به هر حال بينشي هست كه فكر ميكند بدور از منطق نسبيگرايي لازم است گهگداري درباره پديدهها موضع بگيرد. موضع داشته باشد. ترسي هم از فروريختنش نخواهد داشت...نداشته تا الان
مریم | July 29, 2010 12:32 PM
و این هم جواب اولد فشن به کامنت بالا:
آقای علیلطفی! حسابی شلوغش کردهاید تا به چند پرسش ساده و روشن من که مطلقا نه درباره خانم کریمی بلکه صرفا درباره قوام وجاهت «احکام» شماست پاسخ ندهید.
نادا | July 30, 2010 1:27 AM
بنظر من خانم نیکی کریمی آن چیزی را که نشان میدهد از نظر شخصیتی (منهای هنرش که زیاد هنرمند نیست بیشتر سیاست دارد تا هنر و شاید سیاست هم بنوعی هنر ا ست) نیست و خیلی باصطلاح میوه فروشان در هم میفروشد
اگر خیلی های دیگر پارتی هایی که تا امروز نیکی کریمی داشته است داشتند حتما برتر و بهتر از ایشان میشدند
ایشان به نظر من با مسایلی که در مورد ایشان شنیدم از منابع موثق آنی نیست که نشان میدهد البته همه ما در خلوت یکسری مسایلی داریم اما برای ما معمولا جانماز آب کشیدن شاید اجبار نباشد
اما برای ایشان و در این قشر کلا جانماز آب کشیدن بسیار رواج دارد و ......... بماند چیزی نگویم بهتر است که متهم غرض ورزی نشوم
سام | July 30, 2010 3:05 AM
مطلب جالبي بود. همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد. ياد فرهاد آئيش افتادم كه چند وقت پيش تو سالن اصلي تئاترشهر كرگدن يونسكو رو رو صحنه برده بود و همزمان فيلم مادرزن سلام با بازي او رو پرده سينما بود.
:: مریم: مثال خوبی نیست برای مقایسه. فرهاد آئیش هم تئاترش خیلی فرق میکنه، هم اینکه تو سینما ادعای آنچنانی نداره. میمیک صورت و صداش و نوع بازیاش هم اتفاقاً به فیلمهای کمدی میخوره. در کنار اینکه تئاترهای آئیش به نظر من خوبن، و خب کیه که ندونه از تئاتر نمیشه زندگی گذروند. پس کنار یه کار خوب، اگر تو کارهای ضعیف سینمایی بازی میکنه توجیه اقتصادیاش راحته. در کنار اینکه مشکل کلی با این خانم ادعای گندهتر از خودشه که میکنه. چیزی که آئیش نداره.
اصغر نوري | July 31, 2010 12:56 AM
هووووم
هيچ وقت از اين خانم خوشم نيامده نه آن زمان كه پري را بازي كرد و نه حالا كه توي فيلم هاي بي ارزشي مثل همين آقاي هفت رنگ رد پايش را ميبينم .
نيلوفر | July 31, 2010 2:35 AM