ویروس «توسط» در رسانهها!

وقتی روایت دستور را لغو میکند
یاداشت خوب علی شروقی دربارهی جیرجیرک
نوستالژی قنادی سینا
خاطرهی مشترک، با کمی اختلاف سن
مافیا وارد میشود
سومین یادداشت خواندنی ِپدرام در اعتماد
نامزدهای رمان جایزهی مهرگان ادب
خدا را صد هزار مرتبه شکر که داوران مهرگان متهم به نادیدهگرفتن کتاب بینام اعترافات نمیشوند
جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی


« کتابهای محبوب من | صفحهی اصلی | یکی مثل همه، یکی مثل هیچکس »
نمایشگاه ِ «صبر و استقامت»
یک/ توی نمایشگاه کتاب، رسماً یک عده آدم «میلولند». راه رفتن نیست، گشت زدن نیست، لولیدن به معنای دقیق کلمه ست. به همین خاطر آدمیزادی که نشسته یک گوشه تمام مدت، نفس کم میآورد. این همه اکسیژن که جمعیت میدهد توی ریه، و این همه بازدم که هزار و یک بو و بدبختی دارد پخش میشود توی هوا. همین جماعت میتوانند دست کم برای چند دقیقه هم که شده هوای سبکتر را هم تنفس کنند. بدبخت ما هستیم که نشستهایم وسط لولیدن ِ مردم بین کتابها و عزیزان ِ مواظب و پلیسهای کاورپوش. کار ما بعد از این یکسال اخیر به جایی رسیده که حتا باور نمیکنیم یک عضو اورژانس واقعاً معتقد باشد کتاب فلان آقا را نباید خواند چون از آن یکی مردک حمایت کرده. به چشم سوءظن بهش نگاه میکنم که نکند مبدل به لباس اورژانس هستی و لنز رنگی هم گذاشتهای توی چشمات تا حرف از من بکشی و بعد پیراهن عثمان کنی که آدمهای این نشر فلانطور فکر میکنند و بهمان. آخر یادتان هست که، این اواخر اورژانس هم شده بود سرویس اوین. آدم به چه چیزهایی که شک نمیکند دیگر! خلاصه وسط این لولیدنهای مردم، در غرفهی نشرچشمه نفس نمیشود کشید. فرق نمیکند نشسته باشم پشت میز خودم و یقهی مردم را بگیرم که به خاطر مزایای سایت نشرچشمه، میتوانند عضو بشوند، یا اینکه پشت غرفه باشم و کتابهایی که آدمها میخواهند بهشان بدهم، به هر حال فرصت برای نفسکشیدن هم کم میآید، چه برسد به دل راحت بیرون رفتن، هوا خوردن یا به کارهای ضروری رسیدن. اینطوری ست که ما از ده صبح تا هشت شب، صبر میکنیم تا کاسهی ضرورتمان لبریز بشود، چشمهایمان گیج بخورد و بعد تایم میگیریم که پنج دقیقه بتوانیم بدو بدو برویم کارمان را بکنیم و برگردیم. استقامتمان هم باید ستودنی باشد کنار صبری که هر روز میکنیم و صدایی که ازمان در نمیآید.
دو/ بند بالا که فرصت نمیدهد آدم به زندگی شخصیاش هم برسد. یک وقتی مجبور میشوی، دلت جیغ میکشد، میخواهی با خانوادهات تماس بگیری؛ اصلاً نه! یک بدبختی دنبالتان میگردد که باید زنگ بزنی بهش آدرس بدهی. یا باید جلوی یک اتفاقی را بگیری. یا چه میدانم؛ میخواهی بمیری و قبلش زنگ بزنی به اورژانسی که بالاتر گفتم، بگویی بیایید جنازهام را از راهروی بیست و یک، غرفهی چهل و دو جمع کنید. خب این تلفن لامذهب باید کار بکند یا نه؟ ما کار نداریم به اینکه خانم نرگس دیروز دور از جاناش، مرد و بالاخره نتوانست آقای محمدعلی را ببیند. محل قرارشان هم دم غرفهی ما بود و نشد چون موبایلها راه نمیداد و هیچکس هیچکسی را پیدا نمیکرد. کار ندارم که من مجبور شدم از توی حافظهام رنگ لباس آقای نویسنده را به خاطر بیاورم چون دوستهایش نمیتوانستند موبایلاش را بگیرند و فکر میکردند اگر گردن بکشند شاید رنگ لباساش را ببینند. میخواهم بگویم من برای اینکه سه دقیقه با دوست نازنینی صحبت بکنم، باید پنج دقیقهی بند بالا را به انجام برسانم، بعد نفس عمیق بکشم، بعد کاسهی صبرم را بگیرم دستم و بیافتم به جان موبایل، تا شاید آقای مخابرات دلش رضایت داد و توانستم بعد از بیست دقیقه تلاش مستمر با استقامتی که از خودم نشان میدهم بتوانم سه دقیقه صدای کسی را بشنوم که از من نمیپرسد کتابهای میم مودبپور را از کجا میشود خرید!
به نظر شما نمایشگاه صبر و استقامت نیست؟





نظرها
سلام خانوم مهتدی گرامی!
این قضیهی عضو شدن چیست؟ بنده عضو هستم که مثلن تخفیف میگیرم. این همان است یا چیزکی دیگر؟ سایت را چک کردم که هنوز صفحاتاش آزمایشیست. میشود از همینجا ما را هم عضو کنید؟
:D
:: مریم: اون کلوپ مشتریهای نشرچشمهس توی فروشگاه، این سایت نشرچشمهاس که فروش آنلاین هم داره. اگر نمایشگاه اومدید بیاید فرم پر کنید. اگر هم نه، صفحات از حالت آزمایشی که در بیان، میتونید از سایت عضو بشید.
محمود | May 9, 2010 1:32 AM
سلام
چرا هست
هر سال هم بدتر میشه
من جمعه و شنبه چند ساعتی اومدم نمایشگاه
کافی بود چند دقیقه کناری بشینی و سیل جمعیت و ببینی تا مشخص شه....
به نظرم باید برای نمایشگاه ورودیه در نظر بگیرن
اونوقت مشخص میشه چقدر علاقه مند به کتاب هست
نجمه | May 9, 2010 2:23 AM
راستش وضعیتِ نمایشگاه شبیه رمان هایِ سورئالیستی است، بخصوص که آدم بخواهد خودش را به دوستِ معرفی کند و مجبور باشد از هویتِ مجازی اش استفاده کند!
:: مریم: مرسی که اومدین آقای تجربههای آزاد. واقعاً خوشحال شدم از دیدنتون
مسعود | May 9, 2010 1:05 PM
من تا امروز فرصت نكردم. اواخر هفته مي خوام بيام اما آدمو مي ترسوني از گير كردن تو جهنمي كه ماموراش از هر طرف ميان. يكي واسه جيبت، يكي واسه اعصابت، يكي هم خداي ناكرده واسه/ به هرحال كتاب خوبه. بله! كتاب بخونيد
امير | May 10, 2010 10:57 AM
نمايشگاه امسال هر چه بود،نمايشگاه نبود!البته سال هاست كه چنين است!مي داني ديگر!...
براي من اما طعم ديگري داشت.خاطره ي شيرين گردهمايي اعضاي تحريريه مان!و جالب اينكه اين جماعت كتابخوان،بي اعتنا به آن خيل "عظيم" كتاب هاي تاريخ گذشته و سالها پيش رويت شده،گوشه اي به كار خود مشغول بودند!
هرچه پيش مي رويم بيشتر باور پيدا مي كنم كه اين نمايشگاه فرمايشي و گزينشي،ديگر از چشم آن اقليت افتاده!يا اصلا از چشم آن اقليت فرهيخته!...
امسال ساعتي را با دوستان نشر ماهي و گل آقا سر كردم...و بغض تلخي بود سكوت و خلوتي غرفه ي گل آقا...!(البته حالا كه اين متن را خواندم،افسوس خوردم كه وقتي دوستي گفت م.مستور در چشمه است،بي اعتنا ماندم!لااقلش ميشد يك "آشنا" را ديد!حال كه نامش هم م.م باشد!آري مهتدي بانو...)
راستي،من كافه-كتاب هاي پلمپ شده و كتاب خواندن در كافه ي محبوبم را ترجيح مي دهم به بودن در وهم يك نمايشگاه يا همان "گزينشگاه"!!! شما چطور؟ :)
عليرضا مهدوي | May 14, 2010 8:42 AM
من ديروز اونجا بودم واقعا خدا بهتون صبر جميل عنايت كنه. اونقدر شلوغ بود كه از خير عضو شدن گدشتم و فقط كتابهامو خريدم
نسيم | May 14, 2010 1:18 PM
بازديد از نمايشگاه كتاب، بهتر از هفتاد سال عبادت است!
به روزم
::مریم: به به! خانوم مشکی :دی. حالا من دلم تنگ میشه نمیبینمت که.
ریحان | May 15, 2010 2:28 AM
چند بار این جا را زیارت کرده ام و از امسال به این فضای صبر و استقامت کافر خواهم بود و تمام معجزات ورق گونه اش را به خرافات روزهای تنهای نسبت خواهم داد .
همین
وقت کردی وقت بگذار ما در نوشته های خود تنهایم
نوا بامدادی | May 15, 2010 7:16 PM
نمايشگاه امسال هر چه بود،نمايشگاه نبود!البته سال هاست كه چنين است!مي داني ديگر!...
براي من اما طعم ديگري داشت.خاطره ي شيرين گردهمايي اعضاي تحريريه مان!و جالب اينكه اين جماعت كتابخوان،بي اعتنا به آن خيل "عظيم" كتاب هاي تاريخ گذشته و سالها پيش رويت شده،گوشه اي به كار خود مشغول بودند!
هرچه پيش مي رويم بيشتر باور پيدا مي كنم كه اين نمايشگاه فرمايشي و گزينشي،ديگر از چشم آن اقليت افتاده!يا اصلا از چشم آن اقليت فرهيخته!...
امسال ساعتي را با دوستان نشر ماهي و گل آقا سر كردم...و بغض تلخي بود سكوت و خلوتي غرفه ي گل آقا...!(البته حالا كه اين متن را خواندم،افسوس خوردم كه وقتي دوستي گفت م.مستور در چشمه است،بي اعتنا ماندم!لااقلش ميشد يك "آشنا" را ديد!حال كه نامش هم م.م باشد!آري مهتدي بانو...)
راستي،من كافه-كتاب هاي پلمپ شده و كتاب خواندن در كافه ي محبوبم را ترجيح مي دهم به بودن در وهم يك نمايشگاه يا همان "گزينشگاه"!!! شما چطور؟ :)
عليرضا مهدوي | May 16, 2010 12:48 AM
سلام
ما که سالهاست روی قبور نتیجه و تاثیر فاتحه زده ایم اما همین نوشتنهای بیفایده و بی تاثیر هم اندکی دلمان را خوش میکند که بالاخره یکی (شاید هم دو تا) هست که این لولش های مضحک و اینهمه عذابات الیم جامعه ی گل و بلبل و البته ارزشی مان را می نویسد. تا هر از گاهی از خجالت شدیدن تعرق کنیم
مرسی که نوشتی لطفن اگه بازهم رو دمل چرکینی دست گذاشتی( با رعایت اصول بهداشتی و جوانب شرعی) از بذل تیکه و طعنه و متلک و فح... خویشتنداری نکن شاید این جماعت میخ "ما" از گیجانگی مات ماتیجان تکانی میل فرمایند
عه تا | May 21, 2010 7:52 PM
چند وقتی بود اینجا نیامده بودم .. از بسکه آدم و ننوشته بودی .
ذوق بند شدم از مطالب جدید.
هر چند انتقاد
هر چند غُر
هر چند هر آنچه که هبوط را به صعود میبرد
مستدام باشی
مسیحا | May 21, 2010 10:28 PM
خسته نباشید
روز آخرآمدم و ازتون سوال کردم که حالا می شه رفت توی سایت؟ که منظورم از خانه بود بدون این که شما را بشناسم
اما یادم رفت که عضو بشوم متاسفانه
مهدی پدرام | May 22, 2010 10:56 AM
سلام
من میگم یه شماره ای رد و بدل کنیم این وسط و گاهی تماسکاری و اینا! بعد هم خدا رو چه دیدی؟ شاید کافی شاپی.. حالا نشد کافی نتی چیزی...! منم سعی می کنم سریع یه ترک دیوار پیدا کنم که بخندیم بهش!
( این اصطلاح خندیدن به ترک دیوار فک کنم شیرازی باشه! پس لازم به توضیحه که ترک به فتح ت و ر... ;)
:: مریم: اصطلاح شیرازیتون رو ما هم داریم خانووووم. شماره هم رد و بدل کنیم خب. میخوای شمارههامون رو از همسر گرامیتون بگیریم؟
ریحان | May 22, 2010 5:01 PM