ویروس «توسط» در رسانهها!

وقتی روایت دستور را لغو میکند
یاداشت خوب علی شروقی دربارهی جیرجیرک
نوستالژی قنادی سینا
خاطرهی مشترک، با کمی اختلاف سن
مافیا وارد میشود
سومین یادداشت خواندنی ِپدرام در اعتماد
نامزدهای رمان جایزهی مهرگان ادب
خدا را صد هزار مرتبه شکر که داوران مهرگان متهم به نادیدهگرفتن کتاب بینام اعترافات نمیشوند
جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی


« قضاوت در حضور دیگران | صفحهی اصلی | نمایشگاه ِ «صبر و استقامت» »
کتابهای محبوب من
در پاسخ به فراخوان خوابگرد، به عنوان یک وبلاگنویس سه کتاب محبوبام را که در سال ۸۷ منتشر شدهاند، مینویسم.


برف و سمفونی ابری، پیمان اسماعیلی
که فضای خاص داستانهایش در ذهنام روشن و قوی مانده و وهمی که در سطر سطر برخی داستانها بود، هنوز گاهی قلقلکم میدهد. خصوصاً به خاطر دو داستان «میان حفرههای خالی» و «گرای پنجاه و پنج» بهترین کتاب داستانی بود که سال ۸۷ خواندم.
مونالیزای منتشر، شاهرخ گیوا
یکی از بهترین رماناولهایی که خواندهام. به خاطر داستان گیرا و تسلط نویسنده بر فرم روایتاش. اینکه زبان هر فصل مطابق با دورهی تاریخی که ماجرا در آن اتفاق میافتاد، عوض میشد و اینکه یک نفس خواندماش و از خواندناش لذت بردم.
خنده را از من بگیر، جواد ماهزاده
که خاطرات دههی شصت را آنقدر دلنشین داستانی کرده بود و آنقدر در خلق راوی نوجوان و ماجراهای زندگیاش موفق بود که دلم نمیخواست رمان تمام شود و برگردم به همین روزهای جوانی. به خاطر اینکه جنگ را بدون اینکه توی ذوق بزند و توی چشم باشد، از زاویهی دیگری نشان داد. به خاطر اینکه با همهی داستانهایی که در آنها جنگ حضور دارد، فرق میکند. و آخر سر به این خاطر که دلم میخواست بعد از تمام شدن رمان بگویم: خنده را از من نگیر؛ جنگ را از من بگیر! (گفتن که ندارد، جواد ماهزاده هنوز که هنوز است، در زندان اوین روز و شب میگذراند).
:: مرتبط:
قضاوت در حضور دیگران





نظرها
سلام
متاسفانه دیر انتخاب های شما رو دیدم امروز 9 کتاب از نمایشگاه گرفتم ولی یکی از انتخاب های شما در فهرست خرید های بود منو خرج انداختی باید سفارش کنم برف و سمفونی ابری و مونالیزای منتشر را هم دوستان یا برادرام بگیرن .
عادل | May 7, 2010 11:23 PM
من جواد رو از دوره دانشگاه می شناسم. خبر جدیدی متاسفانه ازش ندارم . ولی کتابش رو دوباره خوندم یکبار اون موقع که اول در اومده بود و یکبار هم تو عیدامسال. از اون جاییکه جواد بچه محل ما محسوب میشه به نظرم جنگ رو به شکل معصومانه ای بیان می کنه و برای ما که کرجی هستیم و اسمی از کرج در دوران جنگ برده نشده ، مایه مباهاته. دعا برای آزادی هرچه زودتر خودش و دوستاش و دوستای ما
ج.آثار | May 26, 2010 8:40 AM