ویروس «توسط» در رسانهها!

وقتی روایت دستور را لغو میکند
یاداشت خوب علی شروقی دربارهی جیرجیرک
نوستالژی قنادی سینا
خاطرهی مشترک، با کمی اختلاف سن
مافیا وارد میشود
سومین یادداشت خواندنی ِپدرام در اعتماد
نامزدهای رمان جایزهی مهرگان ادب
خدا را صد هزار مرتبه شکر که داوران مهرگان متهم به نادیدهگرفتن کتاب بینام اعترافات نمیشوند
جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی


« عصیان | صفحهی اصلی | از رنجی که میبریم »
معشوق و جای خالی
من هیچوقت بهار تهران را در بلوار کشاورز نگذرانده بودم. گذر کردن گاه و بیگاه فرق دارد با مسیر هرروزه بودن و عصرها از قصد در بلوار کشاورز رانندگی کردن. عصرهای این روزها، بلوار کشاورز عاشقانه ست. برگهای ریز را باد بلند میکند، در هوا میچرخاند و اگر مثل من عاشق این باد باشید و پنجره را پایین بیاورید، یک عالمه برگهای ریز پولکی، مخصوص همین روزهای بهار نصیبتان میشود. آفتاب هم که اریب میافتد روی خیابان و خودش را میکشاند روی آدم، آنقدر هم رمق ندارد که دم بیاندازد به جان و دلمان. اینها را نوشتم که یادم بماند امروز، مثل همهی این چند هفتهی اخیر که لقمهی رسیدن به خانه را دور سرم میچرخانم تا عصرها بعد از کار، از بلوار کشاورز بروم خانه، دو بیت شعر از حافظ یک لحظه از توی ذهنم و روی لبام کنار نمیرفت:
حالی خیال وصلت، خوش میدهد فریبم/ تا خود چه نقش بازد، این صورت خیالی
چون نیست نقش دوران در هیچحال ثابت/ حافظ مکن شکایت تا می خوریم حالی




