ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« فقط یک روز | صفحهی اصلی | معشوق و جای خالی »
عصیان
هر کس در زندگیاش پیش میآید که یکبار، یکهو عصیان کند. جلوی همهی حسهای ته دلش، جلوی همهی عقل و منطقاش، جلوی همهی چهارچوبهای ذهنی که برای خودش درست کرده و همیشه سعی کرده به آنها وفادار بماند، کلی بخواهم بگویم، جلوی «مرام» زندگیاش. آدمیزاد یکبار در زندگیاش پیش میآید که همهی چهارچوبها را میشکند، همهچیز را بههم میریزد، برای اثبات هرچیزی، اصلاً بگوییم ارضای یک حس درونی. بعد از عصیان، همیشه حس پشیمانی سراغ آدم میآید. حسی که یادآوری میکند زندگی همیشگی را، قواعد و قوانین را، بایدها و نبایدها را... و آنقدر این درگیری ذهنی کش پیدا میکند و خودش را پهن میکند در سلولهای سر آدم، که لذت عصیان از بین میرود. هیجاناش فروکش میکند و بعد آدم میماند تنها، و خیره میشود به خرابیهایی که به بار آورده و نمیداند حالا چطور و از کجا باید شروع کرد.
و هیچچیز دردناکتر از این نیست که وقت عصیان، آدمهای نازنین زندگیات آسیب ببینند. اگر فقط میشد حواس آدم به همین نکته باشد...





نظرها
چه حسی !!!!
من امروز برای فرار از این حس عکس هایی از خواب دخترم گذاشتم . تو هم ببین و خستگی در کن
مسیحا | March 31, 2010 4:02 PM
تا حالا از اين زاويه به عصيان نگاه نكرده بودم!...
عليرضا مهدوي | April 1, 2010 1:06 AM
مست باشی که دیگه بدتر میریزی بیرون بعد می بینی مادرجان نازننین چه غمی تو دل میگیره :(
گوسفند آرمانگرا | April 1, 2010 3:40 AM
شاید اگه آدم میتونست حواسش به اون نکته باشه، اون پیامد های عصیان کمتر اذیت میکرد. یه جوری اون حس عجیب و جالب میموند و عذاب وجدان چیزی که پیش اومده خیلی نمود نمیداشت...
ولی در کل گاهی شکستن اون باید و نبایدها و عادتها حس خوبی داره...
محمّد | April 2, 2010 5:19 PM
ما داریم تاوان می پردازیم تاوان متفاوت دیدن را. همین . و کاریش هم نمی شه کرد
روهان | April 3, 2010 1:54 AM
دوست داشتنی نوشتی
شما رو لینک میکنم تا جلویه چشمانم باشی
تنهاگرد | April 3, 2010 8:21 PM
زاستی مطلبی با عنوان سیزده نوشتم کوتاه است لطف میکنی اگر شما هم نگاهی کنی
تنهاگرد | April 3, 2010 8:24 PM
آپ کردم
تنهاگرد | April 5, 2010 10:26 AM
مريم جان لينکت اضافه شد
:: مریم: مرسی گروس جان. همچنین اینجا :)
گروس | April 6, 2010 6:52 PM
مطلب عمیقی بود
محمد مرادی نصاری | April 6, 2010 7:34 PM
:)
اوهوم
ریحان | April 6, 2010 8:45 PM
زندگی بالا و پایین زیاد داره .همیشه وقتی اون بالاها هستی دچار فراموشی می شی و وقتی که اون پایین ها هستی حافظت تازه به کار می افته . این رسم روزگاره .تو هر دو حالت یادت باشه خدا داره نگاهمون می کنه !
فرزاد حسنی | April 7, 2010 5:38 PM
بلوار کشاورز همیشه در دو فصل بهار و پاییز در تردد است. به دوستان شاعر گفته ام اگر پیاده بگذرانیدش و شعری ننویسید لابد خودکار همراه نداشته اید. بهار شیراز را هم همینطور شناختم.فروردین شیراز در خیابان اردیبهشت
محسن اکبرزاده | April 9, 2010 2:36 AM
چه نگاهقشنگی به زندگی دارید .
رویا شاه حسین زاده | April 9, 2010 3:27 PM
زیبا می نویسید. لذت بردم از پست هاتون
شاد باشی عزیز
saeed | April 9, 2010 4:15 PM
سلام خانم روزنامه نگار
انتشار دوباره شرق مبارک
:: مریم: مبارک همکارا باشه :)
مهدی پدرام | April 11, 2010 1:05 PM
برای خوانش دعوتید
حمید رضا شروه | April 15, 2010 8:11 PM