ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« روایتهایی از منهتن (۲) | صفحهی اصلی | فقط یک روز »
شب ِ ممکن*
چند ماهی میشود که برای خواندن نوشتههای روی تابلوهای بزرگراهها، مجبور نمیشوم چشمهایم را تنگ کنم و خودم را بکشم. با عینک جدیدم، راحت میتوانم بخوانم که شهردار پیام تبریک نوروزی روی این تابلوهای نوشتهدار برایمان فرستاده. همین تابلوها که میگوید همت سنگین، شیخبهایی تا مدرس یا استفاده از تلفن همراه، احتمال خطر تصادف. همینطور که از دور به تابلو نزدیک میشوم و میخوانم که «بهاری بمانید و...» فکر میکنم چقدر هیجانانگیز بود اگر امشب، میتوانستم کامپیوتر این دستگاه را هک کنم، رویش یک جمله بنویسم به عنوان یادگاری.
پایم را روی پدال گاز فشار میدهم، دلم برای ماشینام میسوزد. تا به حال اینطور پدال گازش را فشار ندادهام. انگار دندانهایم را گذاشته باشم روی نرمهی بازوی کسی، بعد اول شوخی شوخی فشار بدهم، بعد یکهو یک حس خونآشام بودن زیر لثههایم بدود و فشار دندانها را بیشتر کنم، بیشتر کنم، بیشتر کنم تا دیگر ماجرا آن وجه شوخی و لوسیاش را از دست بدهد و دردسر درست کند. پایم را همینطور خونآشاموار فشار میدهم روی پدال گاز. قوطی کبریتی که این هاچبک باشد، همینطور میلرزد. سرگیجه آرام آرام سراغم میآید، میدانم که وقتی چشمهایم کمی تار شد، وقتاش میرسد. عوارض جانبی ِ یک قرص، کمی گیجی بود، حالا با این همه قرص چشمهایم آرام آرام تار میشوند، حالا از پشت عینک جدیدم هم دیگر نمیتوانم پیام نوروزی شهردار را بخوانم. این ساعت ِ شب، همت ترافیک ندارد. پیام نوروزی را رد میکنم، حوصله ندارم مثل این فیلمها تمام خاطراتام از آدمها جلوی چشمام بیاید. حتا نمیخواهم فکر کنم آدمهایی که دوستم دارند چطور دربارهام فکر میکنند. مثل این مریضهای روانی هم به فکر تیتر روزنامهها نیستم. تابلوی سبز ِ مدرس شمال، مدرس جنوب، کرج فرودگاه را هم رد میکنم، حالا وقتاش رسیده. فرمان یکهو میپیچد، سرم گیج میرود، دلم به هم میخورد، پایم را از روی پدال گاز بر نمیدارم، نردههای کنار پل فجر از جا کنده میشوند، وسوسهی این پل بالاخره کار خودش را کرد. توی هوا معلق میشوم، پایم را از روی پدال گاز بر نمی...
*/ شب ممکن، نام رمان تازهی محمدحسن شهسواری ست.





نظرها
مهتدي،الآن پرواز كردي آيا؟
سه ساله كه بودم،با سه چرخه،تجربه ي يه پرواز سه متري رو دارم!:D
عليرضا مهدوي | March 23, 2010 1:53 AM
سلام:9 سال نو مبارک :) حالتون خوبه؟ این نوشته واقعی بود یا تمثیلی بود..نگران شدم...خوب باشین...
:: مریم: سال نوی شما هم مبارک. واقعی نبود، وسوسه بود و هست هنوز هم :) نگران نباشین
سورنا | March 23, 2010 7:42 AM
عید شما مبارک
برایت سالی سبز همراه با موفقیت آرزو می کنم
rs232 | March 23, 2010 9:59 AM
ميگي نگران نباشين!اما نوشتي "يك وسوسه بود و هست هنوز هم"!خب مهتدي،اومديم و اين وسوسه يهو باعث شد همت و پارك وي هم نه،از يه جاي ديگه به پرواز در بياي!اونوقت چي؟از خود ه آسمون ه هفتم صفحه ي سيزده رو آپ مي كني؟
وسوسه هم وسوسه هاي قديم!:D
:: مریم: ببین من نزدیک هشت ساله این صحنه توی ذهنمه. قرار بود عملی بشه تا حالا شده بود. :)
عليرضا مهدوي | March 23, 2010 3:02 PM
اتفاقا!ترشي هرچي بيشتر بمونه،ناب تر ميشه!مگه نه؟وسوسه هم همين!:D
منم چند سال دلم مي خواست يكي رو با مشت بزنم!مي خواستم تجربه ش كنم!(از وسوسه هاي ديگه ام نمي گم!از اينجا خونواده رد ميشه،خوبيت نداره!) هيچي!4 سال پيش بالاخره اينكارو كردم!بعدش اما كلي پشيمون شدم!نه به خاطر مشت زدن ها!آخه دلم به حالش سوخت،اجازه دادم برا تلافي يه صندلي رو فرود بياره روم!:D
عليرضا مهدوي | March 25, 2010 1:35 AM
سال بر تو نو باد آنچنانکی
که گوی
گلدانی را هر روزش و هر فصلش گلی
نوبرانه چون انارهای دان شده در پیشخانه
امید و
شیرین چون شیرینکهای لبخندهای شما
همین
راستی
سیزده نزدیک است
همین
نوا بامدادی | March 26, 2010 1:08 PM