ویروس «توسط» در رسانهها!

برگی از خرداد پر از حادثه و شهید «محمد بخارایی»
شنیدن این فایل در این روزها توصیه میشود
همایون شجریان خواننده نیست
پنج دقیقه طنز، در رادیو ساکی
برگزیدگان نهمین جایزهی گلشیری
دو کتاب، در هر دو قسمت
«ذوبشده»ی عباس معروفی منتشر شد
بعد از بیست و شش سال
برگزیدگان جایزهی مهرگان
«مونالیزای منتشر» و «برف و سمفونی ابری»
پیشنهادهای نوروزی کامران محمدی
پیشنهاد چند کتاب خواندنی ِ امسال
روز خندهی ما بود
یادداشت مرضیه در حاشیهی توقیف اعتماد


« به جای عید مبارکی | صفحهی اصلی | شب ِ ممکن* »
روایتهایی از منهتن (۲)
نشسته همینطور روبرویم. از دو روز قبل از عید، مثل آدمی که هیپنوتیزماش کرده باشم، نشسته روبرویم و بر و بر زل زده توی چشمهایم. عین تابلوی مونالیزا هم چشمهایش با من میچرخد. خداوندا! این نگاه، این نگاه عصبیام میکند. یک خندهای تهاش نشسته، درست از آن خندههایی که وقتی صبحها سلام میکند توی نگاهش هست. از آنهایی که توی گوشات داد میزند: «متلک میگویم تا کامروا شوم».
فرق نمیکند در ساختمانمان با لگد باز بشود، یک نفر عربده بکشد بیاید تو. آن لبخند ته آن نگاه نشسته انگار. با همان لبخند سر کار میگذارد، با همان لبخند فحش میدهد، با همان لبخند حتا به گمانام عصبانی هم بشود. اصلاً همین چند روز پیش، جیرهی روزانهی متلکمان را که دریافت کردیم، آقای «هیچکس ارزش من رو نمیدونه» در ساختمان را با لگد باز کرد، چند نفر نفسکش طلبید و بعد انگار با نگاه همین ایشان، رام شد و نشست سر جایش. البته ما را که نمیشناسد. یعنی ترجیح میدهد هیچچیز از ما به خاطرش نیاید. مگر وقتی چشم توی چشم بشود و مجبور باشد سلامی بکند. دو روز قبلاش میخواستم بروم در خانهاش را بزنم بگویم شما که فکر میکنید ما در منتهن نشستهایم منتظر شما که قدم رنجه کنید و بر تخمچشم ما فلان کنید، حقوق که نمیدهی، پاداش و عیدیمان را بده! ترسیدم اما. میگفتم... همین چند روز پیش که آقای «هیچکس ارزش من رو نمیدونه» بر دیدهی ما منت گذاشتند و بدون هماهنگی با سفارت برای گرفتن ویزا، همینطوری آمدند و از مرز هم احتمالاً با داد و بیداد رد شدند، آقای «متلک میگویم تا کامروا شوم» با همین نگاه چنان راماش کرد که گفتم لابد الان میآید چند پاکت پول میگذارد جلوی رویمان به خاطر همهی زحمتهایی که کشیدیم. نکرد که.
حالا شب اول سال نو، هنوز نشسته روبروی من. فکر میکردم چند روزی این نگاه دست از سرم بر میدارد. بر نداشته. نشسته روبرویم، دست دراز میکنم سمت صورتاش، لبهایش را تکان میدهم و سعی میکنم به جایش حرف بزنم. صحنهی مضحکی میشود. نگاهش میخندد، لبهایش را تکان میدهم و خودم به خودم متلکهای جگرسوز میاندازم. یکهو همهی حرصام جمع میشود. یک چنگ توی صورتاش میاندازم، هنوز میخندد. موهایش را میکشم، هنوز میخندد، زباندرازی میکنم، هنوز میخندد. انگشتام را میکنم توی چشماش و میچرخانم، هنوز میخندد. آخرش چند تا فحش میدهم و صورتاش را رها میکنم، درست لحظهای که آخرین فحش را میدهم، یک نفر از بالا میپرد روی سرمان. لعنت! «ابلوموف» قصه تمام مدت از بالا نگاهم میکرده، رحم میکند؟
:: مرتبط:
روایتهایی از منهتن (۱)





نظرها
عجب پستهاي لوئيس بونوئلي مي نويسي تو
زادمهر | March 22, 2010 12:47 PM
مدتها بود "تاريخچه ي اتاق من"هاي سميرا وكيلي را نخوانده بودم.يعني نمي نوشت كه بخوانم!مدت ها بود يادداشت هاي ساناز صفائي را نخوانده بودم،آخر بعد از لغو امتياز مردم و جامعه،ديگر ننوشت و عكس تو،نه جواب ايميل مي دهد،نه كامنت و...
و حالا لذت خواندن يادداشت هاي آن دو را از اين يادداشت بردم...
اميدوارم اگر روزگاري،خواستي روزنامه نگاري و نويسندگي را كناري بگذاري،يك كافه-كتاب دائر بنمايي...
عليرضا مهدوي | March 22, 2010 4:52 PM