ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« دریغ از پارسال | صفحهی اصلی | همنوایی شبانه زیر آسمان ابری »
بادها خبر از تغییر فصل میدهند
پنجرهی کنارم را باز کردهام، لوردراپهها سرجایشان هستند، از لای آنها نور تند خورشید افتاده روی میزم و کتابهایی که روی هم تلنبار کردهام. صدای محمد نوری در دفتر پیچیده، هر چند دقیقه یکبار، باد میپیچد لای لوردراپهها، آنها هم با صدا تکان میخورند، جا باز میکنند برای نور خورشید که بیشتر بتابد روی میزم، نور هربار که باد میآید، خودش را تند میکشاند روی دستهایم، روی مانیتورم، روی لیوان چایام که همیشه نصفاش میماند و سرد میشود.
با این باد، آنهم وقتی که یکهو خودش را میاندازد توی اتاق و روی میزم میچرخد و کاغذهایم را بلند میکند، هوایی میشوم. دلم هوای ساحل دریا میکند. این باد برای من یادآور آن سالهای زندگی در شهر ساحلی ست، این باد دلم را میبرد کنار مدیترانه و آفتاباش. دلم هوایی شده و دست و دلم سخت به کار میرود. وقتی اینطور باد میپیچد، دلم میخواهد از همین پنجره سر بخورم بیرون، همهچیز را ول کنم، بروم. بروم کنار ساحل.
کارهایم روی میز مانده. باید تا یک ساعت دیگر فایل هفتصدتایی را ببندم. باید پنجره را ببندم، و عجیب آنکه همین الان که این جمله را نوشتم، باد خودش را جمع کرد، لوردراپهها را با خودش کشاند لای پنجره و انگار که با قهر، شیشه را بست. فقط چند روز دیگر... شاید بتوان با باد همراه شد. شاید بتوان با باد، رها شد.





نظرها
سلام جان من
امان از دست این باد ....کاش قبلش سوز و سرما و سفیدی برفی رو هم میدیدیم .
به من هم سر بزن با شاعر زباله ها به روزم
میس شانزه لیزه
از
جزیره در کهکشان
جزیره در کهکشان | March 12, 2010 2:27 AM
شاید هم این بادها به جای همراهی ما را با خود بردند
مجید | March 12, 2010 4:57 AM
باد ما را با خود خواهد برد
مولود | March 13, 2010 7:15 AM
سلام
اصولا حال کردم با کل مطلب بی رو...
"چایام که همیشه نصفاش میماند و سرد میشود" بارالها این مرض است نمیدانم غرض است هرچه است را ازمن(ببخشید بیماران این مرض) بگیر
در انتظار حضور سبزت
علی | March 14, 2010 6:15 PM