ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« که آسودگی ما، عدم ماست؟ | صفحهی اصلی | بادها خبر از تغییر فصل میدهند »
دریغ از پارسال
این پیشبینی ناپذیر بودن ِ اتفاقها، کلافهام کرده. یک سال پیش، دقیقاً در همین تاریخ، چمدانام را بسته بودم که بیشتر از یک ماه از ایران خارج بشوم و نفسی تازه کنم. رفتم، خوش گذراندم، آرام شدم و آن موقع فکر میکردم سال گند ۸۷ را خوب تمام کردم. آن موقع که نشسته بودم مثلاً در تراس و به منظرهی زیبای روبرویم نگاه میکردم، به هیچ کجای ذهنم هم نمیرسید که یک سال بعد، آنقدر سختی کشیده باشیم که خودم بخندم به حرف خودم: سال گند ۸۷؟
عید پارسال، به نظرم سالها پیش است. خاطرات سفرم را که مرور میکنم، به نظرم دور میآیند، آدمهایش، خندههایمان، خوشیهایمان...
برای عید امسال هیچ حسی ندارم. میترسم بگویم که دوست دارم این سال تمام بشود، که سال بعد بدتر از این باشد.




