ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« صبح بخیر، تهران! | صفحهی اصلی | دریغ از پارسال »
که آسودگی ما، عدم ماست؟
شما احتمالاً فکر میکنید من همهی بغض و گریهی امروزم را خالی میکنم توی این وبلاگ و از درد امروز مینویسم. احتمالاً فکر میکنید من از لحظهی لرزیدن پاهایم مینویسم وقتی که در اتاق ادب و هنر را باز کردم و دیدم چراغها را خاموش کردهاند، بچهها دور تا دور اتاق ایستادهاند و همراه با آهنگ «مرغوب» شاهرخ دارند میخوانند. یا مثلاً فکر میکنید از دستهایی مینویسم که همینطور دور گردنمان فشردهتر میشوند تا نفس کم بیاوریم، خفه بشویم و بعد مرگ سراغمان بیاید و...
شما اشتباه میکنید. اعتماد را توقیف کردند، ایراندخت را لغو امتیاز کردند، اما هنوز اینجا نفسی میآید، نفسی میرود.
:: پینوشت:
دلم برای ستون هفتگی کتابام تنگ میشود. همهی این دو سال نوشتن در اعتماد یک طرف، انگیزهای که باعث شد نوشتن این ستون را از آذرماه شروع کنم یک طرف. دلم برای این ستونام خیلی تنگ میشود. خیلی.





نظرها
سلام!
در ناامیدی بسی امید است. راستاش عصری با شنیدن توقیف "اعتماد" آمدم به شما نامه بدهم که خواندم "ایراندخت" هم رفته! حالا برایتان مینویسم قصه چه بود!
محمود | March 1, 2010 9:50 PM
نمیدونم چی بگم
با اینکه می دونستم یک روزی اتفاق میفته اما خبرش عین شوک بود واسم
باورش سخته
نمیتونم هضمش کنم .....
حسین جعفریان | March 1, 2010 10:52 PM
دلم براي اين ستون خيلي تنگ مي شود...
تو از آن همه بغض نگفتي،از آن همه بهت!من هم نمي گويم تا اين بغض بيخ گلويم انباشته شود و انباشته و و و...آنقدر كه گلويم باد كند و ديگر هيچ "دستي" نتواند به زور نفس از من بگيرد!...
پ.ن:
مي داني كه چه ميزان دلتنگ ستون سيزده مي شوم...آن همه دلواپسي و غرغرهايم را مي داني...نمي گويم به تكرار!
عليرضا مهدوي | March 1, 2010 11:55 PM
مثل شوک
من به اعتماد و ضمیمه هایش اعتیاد داشتم
ترس از کاغذ و قلم و اندیشه و ادب اوج حقارت است و
بس.
پژمان | March 2, 2010 12:39 PM
عکس دسته جمعی بچه های تحریریه را که دیدم، سر دردم یادم رفت... یاد اشک های قوچانی افتادم وقتی هم میهن بسته شد
مسعود | March 2, 2010 1:39 PM
یه حسی دارم مثل «آااااااااخ»
حمید | March 2, 2010 2:07 PM
سلام. به عنوان یک همکار بسیار ناراحت شدم از توقیف روزنامه. اعتماد را خانه ی کلماتم می دانستم. به واقع روزنامه نگاران وطن ندارند. برای تان وطن جدیدی آرزو می کنم
مزدک | March 3, 2010 1:42 PM
من هرگز روزنامه نمیخونم ... سالهاست که ترک رسانه کردم ... اما واقعا غمگین شدم
اینجا به جز درد و دروغ
همخانه ای با ما نبود
در غربت من مثل من
هرگز کسی تنها نبود
عشق و شعور و اعتقاد
کالای بازار کساد
سوداگران در شکل دوست
بر نارفیقان شرم باد
ای نازنین ای نازنین
در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها
در آینه افتاده چین
مسیحا | March 3, 2010 6:11 PM
مثل هميشه باز افسوس تا افسوسي ديگر...
رحماني | March 3, 2010 9:37 PM
اعتماد رو توقیف کردند . تو چرا اینحا رو توقیف کردی ؟
به آرامي آغاز به مردن مي كني
(شعرى از پابلو نرودا )
ترجمه احمد شاملو
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر سفر نكني،
اگر كتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نكني.
به آرامي آغاز به مردن ميكني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر بردهي عادات خود شوي،
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي ...
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش واميدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوري كني . . .
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي،
آن را عوض نكني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات وراي مصلحت انديشي بروي . . .
امروز زندگي را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاري كن!
نگذار كه به آرامي بميري
مسیحا | March 8, 2010 12:08 PM