دوشنبه ۴ آذر ۱۳۸۷
ویروس «توسط» در رسانهها!
در کتاب آموزندهی «جامعهشناسی خودمانی»، فصلی هست به نام «همهچیز دانی ما ایرانیها» که حسن نراقی در آن با مایههایی از طنز، رفتار اغلب ایرانیها در مواجهه با چیزی را که نمیدانند، تحلیل کرده است. اگر به فرض هر یک از ما یک استثنا باشیم، حتماً در دور و بر خودمان، میان همکاران، دوستان، افراد فامیل و دیگران، کسانی را دیدهایم که در مقابل چیزی که نمیدانند مقاومت میکنند و معتقدند «آن چه من میگویم...

برگی از خرداد پر از حادثه و شهید «محمد بخارایی»
شنیدن این فایل در این روزها توصیه میشود
همایون شجریان خواننده نیست
پنج دقیقه طنز، در رادیو ساکی
برگزیدگان نهمین جایزهی گلشیری
دو کتاب، در هر دو قسمت
«ذوبشده»ی عباس معروفی منتشر شد
بعد از بیست و شش سال
برگزیدگان جایزهی مهرگان
«مونالیزای منتشر» و «برف و سمفونی ابری»
پیشنهادهای نوروزی کامران محمدی
پیشنهاد چند کتاب خواندنی ِ امسال
روز خندهی ما بود
یادداشت مرضیه در حاشیهی توقیف اعتماد


« February 2010 | Main | April 2010 »
چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۹
عصیان
هر کس در زندگیاش پیش میآید که یکبار، یکهو عصیان کند. جلوی همهی حسهای ته دلش، جلوی همهی عقل و منطقاش، جلوی همهی چهارچوبهای ذهنی که برای خودش درست کرده و همیشه سعی کرده به آنها وفادار بماند، کلی بخواهم بگویم، جلوی «مرام» زندگیاش. آدمیزاد یکبار در زندگیاش پیش میآید...+ ادامه
جمعه ۶ فروردین ۱۳۸۹
فقط یک روز
توقع زیادی ندارمهرگز نداشتهامدلم میخواهد ساعتی پیش از تواز خواب بیدار که شدمآفتابی اریببر میز صبحانه بتابدو مربای انجیر در نعلبکی سفیدشمثل طلا بدرخشد.قهوه را که دم میکنماز هزاران گنجشک بیبرنامهی این شهردوتاشان هم روبروی منکنار پنجره بنشینندو همان نت تکراری راجیکجیککنان بخوانند،خردهنانی هم حاضرمبرایشان بپاشم.میخواهم ساعتی پیش از تواز...+ ادامه
دوشنبه ۲ فروردین ۱۳۸۹
شب ِ ممکن*
چند ماهی میشود که برای خواندن نوشتههای روی تابلوهای بزرگراهها، مجبور نمیشوم چشمهایم را تنگ کنم و خودم را بکشم. با عینک جدیدم، راحت میتوانم بخوانم که شهردار پیام تبریک نوروزی روی این تابلوهای نوشتهدار برایمان فرستاده. همین تابلوها که میگوید همت سنگین، شیخبهایی تا مدرس یا استفاده از تلفن...+ ادامه
روایتهایی از منهتن (۲)
نشسته همینطور روبرویم. از دو روز قبل از عید، مثل آدمی که هیپنوتیزماش کرده باشم، نشسته روبرویم و بر و بر زل زده توی چشمهایم. عین تابلوی مونالیزا هم چشمهایش با من میچرخد. خداوندا! این نگاه، این نگاه عصبیام میکند. یک خندهای تهاش نشسته، درست از آن خندههایی که وقتی...+ ادامه
شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸
به جای عید مبارکی
من قصد ندارم توی سال جدید، هیچ کار خاصی بکنم. سالهای قبل اینطوری نبود. مثلاً عید پارسال، دلم میخواست یک عالمه کار ِ خاص انجام بدهم. خیلیهایشان را هم توانستم. بعد عید پارسال دلم نمیخواست خیلی کارها بکنم، که کردم! برای خودم همیشه قبل از عید مینشینم به برنامهریزی و...+ ادامه
دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۸
روایتهایی از منهتن (۱)
در اینجایی که من هستم، منهتن، کافی ست سرت را کمی به کار خودت گرم نکنی، گوشهایت را آزاد بگذاری بشوند یا گاهی بلند بشوی برای هواخوری یا استراحت جایت را عوض کنی. جملهها و کلمهها همینطوری در هوا میپیچند که برایت داستان تعریف کنند. کافی ست اتاقات را عوض...+ ادامه
همنوایی شبانه زیر آسمان ابری
این گزارش برای سالنامهی روزنامهی مرحوم اعتماد نوشته شده بود و حالا با توقیف شدن اعتماد، همراه باقی پروندهها، در سالنامهی روزنامهی بهار منتشر شده. هنوز خودم سالنامه را ندیدهام که بدانم چقدرش سانسور شده، به همین خاطر آنرا اینجا هم منتشر میکنم. زمانی که این گزارش را مینوشتم، جایزهي...+ ادامه
پنجشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۸
بادها خبر از تغییر فصل میدهند
پنجرهی کنارم را باز کردهام، لوردراپهها سرجایشان هستند، از لای آنها نور تند خورشید افتاده روی میزم و کتابهایی که روی هم تلنبار کردهام. صدای محمد نوری در دفتر پیچیده، هر چند دقیقه یکبار، باد میپیچد لای لوردراپهها، آنها هم با صدا تکان میخورند، جا باز میکنند برای نور خورشید...+ ادامه
سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
دریغ از پارسال
این پیشبینی ناپذیر بودن ِ اتفاقها، کلافهام کرده. یک سال پیش، دقیقاً در همین تاریخ، چمدانام را بسته بودم که بیشتر از یک ماه از ایران خارج بشوم و نفسی تازه کنم. رفتم، خوش گذراندم، آرام شدم و آن موقع فکر میکردم سال گند ۸۷ را خوب تمام کردم. آن...+ ادامه
دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۸
که آسودگی ما، عدم ماست؟
شما احتمالاً فکر میکنید من همهی بغض و گریهی امروزم را خالی میکنم توی این وبلاگ و از درد امروز مینویسم. احتمالاً فکر میکنید من از لحظهی لرزیدن پاهایم مینویسم وقتی که در اتاق ادب و هنر را باز کردم و دیدم چراغها را خاموش کردهاند، بچهها دور تا دور...+ ادامه




