ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« از همین اطراف | صفحهی اصلی | که آسودگی ما، عدم ماست؟ »
صبح بخیر، تهران!
اطرافیانام خوب میدانند که رانندگی، یکی از بزرگترین لذتهای زندگی من است. در یک چیز اما با همهی آنها که به اجبار پشت فرمان مینشینند اشتراک دارم: تنفر از ترافیک! خیابانها و بزرگراههای تهران هم که صبحها مثل پارکینگ سیار هستند. اگر پای آدم روی گاز نباشد، فکر میکند یک طبقه پارکینگ به اندازهی نصف تهران بدون اینکه یک ماشین ازش کم یا زیاد بشود همینطور شهر را میگردد.
یک هفته میشود که به طرز احمقانهای، از ساعت هفت و نیم تا هشت و نیم توی ترافیک صبح تهران رانندگی میکنم. برنامههای صبح رادیو اغلب چنگی به دل نمیزند، خودم هم از بس آدم ِ بعدازظهری هستم، که همهی آهنگهای دوستداشتنیام فقط وقت غروب یا شب کیف میدهند، با آفتاب تیز و هوای سرد صبح همهشان میشوند یک مشت سر و صدای مزاحم. تنها کارم این یک هفته تماشای قیافههای مردم توی ماشینهای اطرافم بوده. آدمهایی که خواب رانندگی میکنند، آدمهایی که سرحالاند، آدمهایی که آرایش کرده، آب و شانه کرده قبراق توی ماشین نشستهاند.
امروز صبح به این فکر میکردم که مردم شهر دو دسته هستند. آنهایی که صبحها سر یک ساعت معین میآیند بیرون، توی ترافیک میمانند، زمانبندی میکنند که هشت و نیم صبح کارت بزنند و بنشینند پشت میزشان. و آدمهایی که خواب صبح را از خودشان حرام نمیکنند، سر حوصله صبحانهشان را میخورند و وقتی دستهی اول خیابانها را خالی کردند و پشت میزهایشان مستقر شدند، تازه بیرون میزنند و حتا نمیدانند شیفت صبح زودیها چقدر به آنها حسودیشان میشود. توی همین فکرها بودم برای خودم که یک عروسک خاص و حالا تکراری شده چشمم را گرفت. بعد بوگیر بامزهی کنارش چشمم را گرفت، بعد سپر له شدهی پراید سفید را دوباره دیدم، لاینی که در آن بودم حرکت کرد، رسیدم کنار ماشیناش، به خانم ِ رانندهی همسن و سال خودم علامت دادم که شیشه را بکشد پایین. هر دو صدای ضبطمان را کم کردیم. بهش گفتم: «میدونی ما هر روز صبح داریم توی همین ساعت، با همدیگه توی همین مسیر میریم سر کار؟». خندید گفت: «تو هم فاطمی کار میکنی؟». گفتم: «نه، ولی برای رسیدن به انقلاب باید از فاطمی گذشت.». بعد به همین یک جملهی خنک من بلند بلند خندید و گفت: «چه جالب. فردا صبح میبینمت».
بعد عروسک بلوطدوست ِ توی کارتون عصر یخبندان با خانم صاحباش از من دور شدند و من یادم افتاد که باید دوباره پلیسهای قبراق صبحگاهی را دور بزنم که طرح ترافیک ازم نخواهند و... شما آن ساعت خواب بودید. مهم نیست بقیهی مسیر دیگر به چه فکر کردم.





نظرها
مریم جان،
یه شیفت دیگه هم هست که قبل از شما و قبل از شروع ترافیک می ره سر کار! من تو اون شیفت کار می کنم. من می رسم سر کار ساعت هفته..
:: مریم: سیما جان شما هم یعنی به ما حسودی میکنین که اون ساعت خوابیم؟ ای داد. وای بر بیخبران. من اصلاً نمیدونستم این شیفت هم هست.
سیما | February 27, 2010 9:12 AM
همين كه به اين نكته هاي ريز توجه ميكنيد خوبه !
من اگر به جاي آن خانم بودم و صبح زود يكي به من همچين حرفي ميزد دست از سرش بر نميداشتم !اونقدر كه از اين كار طرف ذوق مي كردم
حسين جعفريان | February 27, 2010 11:42 AM
راستش من خواب را از همه شیفتها بیشتر دوست دارم. حالا به تنبلی تعبیر میشه یا هر چی فقط خواب و خواب...
:D
محمود | February 27, 2010 12:36 PM
آخ که چه حالی می داد این پیچوندن پلیس ها! خیلی وقته صبحها گذرم به اونورا نیفتاده. بجاش شده ایم همون دسته ی اولی که توصیف کردی! راس ۸.۵ کارت میزنیم
:: مریم: ولکام تو د کلاب :دی
حمید | February 27, 2010 4:56 PM
مخصوصآ رانندگي توي شب وقتي تو يه جاده كاملآ تاريك رانندگي بكنه آدم و فقط نور چراغهاي خودش بخشي از اون تاريكي رو روشن كنه...دوربين يه نما از بالا بگيره يه جوري كه ما نقطه متحرك ريزي باشيم با نور كم سوي چراغي كه حركت مي كنه..دو تا دايره زرد روشنه و پينك فلويد افسانه اي برامون بخونه:
is there anybody out there
:: مریم:
is there anybody feel the pain? این مهمتره
ارتش سايه ها | February 27, 2010 7:25 PM
لذت بردم :)
هم از تاريخ درج مطلب كه امسال براي بيست و يكمين بار تكرارش كردم،هم از شيرين سخني تو كه حتي اين روزمرگي تلخ را هم چه راحت به خورد آدمي مي دهي و هم از يادآوري عصر يخ و به ياد آوردن آن دو ماموت و مابقي ماجرا كه نمي خواهم كامنتم پر شود!:D
لذت بردم... :)
عليرضا مهدوي | March 2, 2010 11:42 AM