دوشنبه ۴ آذر ۱۳۸۷
ویروس «توسط» در رسانهها!
در کتاب آموزندهی «جامعهشناسی خودمانی»، فصلی هست به نام «همهچیز دانی ما ایرانیها» که حسن نراقی در آن با مایههایی از طنز، رفتار اغلب ایرانیها در مواجهه با چیزی را که نمیدانند، تحلیل کرده است. اگر به فرض هر یک از ما یک استثنا باشیم، حتماً در دور و بر خودمان، میان همکاران، دوستان، افراد فامیل و دیگران، کسانی را دیدهایم که در مقابل چیزی که نمیدانند مقاومت میکنند و معتقدند «آن چه من میگویم...

نوستالژی قنادی سینا
خاطرهی مشترک، با کمی اختلاف سن
مافیا وارد میشود
سومین یادداشت خواندنی ِپدرام در اعتماد
نامزدهای رمان جایزهی مهرگان ادب
خدا را صد هزار مرتبه شکر که داوران مهرگان متهم به نادیدهگرفتن کتاب بینام اعترافات نمیشوند
جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!


« و باز هم، حاصل جمع ادبیات ایران | صفحهی اصلی | صبح بخیر، تهران! »
سه شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۸
از همین اطراف
کدام یکی از ما کرم کتابها بودهایم که یکی از آرزوهای نوجوانی و جوانیمان، کار کردن در یک کتابفروشی نبوده باشد؟ دست کم مطمئنام که خیلیهایمان فکر کردهایم که درسمان را تمام کنیم و برویم یک کتابفروشی عتیقه باز کنیم و سرمان را بکنیم لای قفسههای کتاب و یک «گور پدر دنیا» هم بگوییم به بیرون ِ در کتابفروشی و بعد کم کم آشناهای پاتوقی پیدا کنیم، چای دم کنیم برای قرارهای پاتوقی، مشتریهای ثابت، چراغ نئون قرمز... اصلاً راستاش را بگویم؟ من یک کتابفروشی محبوب دارم که نه در خیابان کریمخان پیدایش میکنید، نه در راستهی انقلاب و کوچههای اطرافاش. حتا نشر باغ توی باغفردوس هم نیست. تو الهیه، ته خیابان فرشته بعد آن پیچ آخر که برمیگردید سمت غرب، کمی بالاتر از مرکز خرید الهیه یک کتابفروشی خوشنور و جمع و جور هست. فانتزی نوجوانی و جوانیام. از اینها که پیرمرد صاحباش گاهی اخم دارد و تحویل نمیگیرد، گاهی حال دارد و گپ میزند.اما این فانتزیهای «کتابفروشی خودم رو داشته باشم»، «تو کتاب فروشی کار کنم و وسط کتابها غلت بزنم» همه تاریخ مصرف دارند. یعنی اگر تا یک سنی رفتید و در یک کتابفروشی کار کردید، بازی را بردهاید. اگر نه بعدش که میافتد در خط امرار معاش دیگر آن حسی را که میخواهید ندارد.
چند روزی ست که نشستهام در دفتر این انتشارات دوستداشتنی. فانتزی کتابفروشی الهیه که فراموش شده تقریباً. اما از هشت و نیم صبح تا پنج عصر لای این کتابها وول میخورم. میزم را گذاشتهاند کنج این سالن که دور تا دورم آرشیو کتابها باشد. شانس آوردهام که پشتام و سمت چپام ادبیات داستانی و شعر ایرانی ست. خسته که میشوم دست میکنم لای کتابها و یکی را در میآورم. اما از آن سنی که باید این کار را میکردم، گذشتهام. حالا فقط ته دلم خوشحالم از اینکه ارتباط مستقیم با کتاب دارم. همین! وگرنه دفتر یک انتشارات، میتواند هیچ فرقی با یک شرکت کامپیوتری نداشته باشد.
هنوز خوشحالم. صبحها با سگاعصابی و فحش دادن از خانه بیرون نمیآیم. اعصابم از زود بیدار شدن خرد میشود، اما به کسی فحش نمیدهم برای صبح زود سر کار رفتن. دوست دارم این حالتام بماند.





نظرها
خوش به حالتون! منم هنوز هم آرزوش را دارم!
باید خیلی دلچسب باشه!
آزاده | February 23, 2010 12:49 PM
من این فانتزی را با برپایی نمایشگاه کتاب در شهرستان ها مزه کردم. نمایشگاه شلوغ بود جواب نمی داد. بعد یکی از زیباترین و دنج ترین کتاب فروشی های ایران را در اهواز راه انداختم.2 ماه بعد واگذارش کردم.آدمهایی مثل خودم که عشق کتاب بودند امانم را بریده بودند. کتاب فروشی هرچه بهتر باشد شلوغ تر است.فانتزی با امتداد و توالی نسبت عکس دارد
محسن اکبرزاده | February 23, 2010 1:40 PM
ببين دقيقااااا ..من يكي از اون كسايي بودم كه آرزوم داشتن يك كتابفروشي عتيقه با فضايي خاص بود..حس خوبيه ؟؟ هنوز هم مثل همون چيزيه كه تو آرزوت بوده ؟
:: مریم: بودن وسط کتابها بینظیره. حسی رو که قبلاً میتونستم داشته باشم، ندارم. اما همینکه اینقدر نزدیک به یک عالمه دنیای داستانی هستم، خستگی کار رو فعلاً میگیره. ولی تا آرزوم فاصله داره کلی هنوز
haleh | February 23, 2010 4:10 PM
مبارک است.
لطف کنید این بخش وبلاگها را هم متناسب با تکنولوژی روز به زیور گودر آراسته کنید.
:: مریم: وبلاگهام از طریق گودر به روز میشه، لیستام رو فقط باید به روز کنم. همین :)
محمدعلی مومنی | February 23, 2010 5:29 PM
سلام!
سعی میکنم سری به الهیه بزنم... ضمنن مطالبتون رو در اعتماد حتمن اینجا لینکش رو بذارید. از خوانندهگانش هستیم باور کنید...
شاد زی
:: مریم: چطورین شمااا؟ من شرمندهام خیلی وقت پیش جواب ایمیلتون رو باید میدادم، اینقدر خورد به اتفاقهای بد که بعدش دیگه روم نشد جواب بدم. ممنونم از لطفتون. کم کم بخش یادداشتهای مطبوعاتی رو هم به روز می کنم.
محمود | February 23, 2010 7:41 PM
مبارکه دوباره نوشتن.
:: مریم: مرسی رضاساکیداتکام.
رضا ساکی | February 23, 2010 10:56 PM
سلام منم ارزوم الان همينه....اصلا دوست دارم بعد دانشگاه نيمه وقت! برم تو يه كتابفروشي كار كنم...ولي به هر كي ميگم همينطوري نگاه مي كنه فكر ميكنه من خلم...
فرشته | February 24, 2010 12:05 AM
سلام.من علاوه بر کارکردن توی کتابفروشی تو روزهای اوج اصلاحات دوست داشتم توی یک دکه روزنامه فروشی کار کنم.
andisheh | February 24, 2010 8:28 AM
فکر کن مثلا سرکار به جای این که مثل ما با ماشین حساب و زونکن های اعداد و ارقام و حقوق و دستمزد سر و کار داشته باشی دور و برت قفسه های ادبیات داستانی و شعر باشه...
از کتاب فروشی محبوب گفتی، من این حس را نسبت به کتابفروشی پنجره میدان پالیزی دارم...
ضمنا خوشحالم صفحه ی سیزده دوباره راه افتاد، امیدوارم این دفعه دیگه موقتی نباشه.
:: مریم: مرسی. حسابداری و اصلاً راه دور چرا، ماشین حساب و اعداد و ارقام برای من کابوسه. یعنی جز جمع شدن حقوقهای معوقهام از روزنامه هیچ وقت دلم نمیخواد با ماشین حساب سر و کار داشته باشم. جای شما هم توی اینجا کیف میکنم
مسعود | February 24, 2010 10:22 AM
تهران رو نمیدونم ، اما اینجا توی شهر ما یک کتاب فروشی هست که جای خیلی دلنجیه ، صاحبش یک پیرمرده که اخمالوئه 0فقط برای غریبه ها /یعنی اون موقع اینطوری فکر می کردم ) ، بعد که مشتری میشی باهات حرف میزنه گرم میگیره ، هر بار میرم از تجربه هاش حرف میزنه ، از کتابهاش ، از فیلمهایی که دیده ، از کتابهایی که خونده و باهاشون زندگی کرده
فکر کنم از زندگیش لذت برده
+خوشحالم اینجا درست شد
:: مریم: مرسی. خوشحالم که شماها هم هستین
حسین جعفریان | February 24, 2010 1:20 PM
لذت بخش بود...
خصوصا براي مني كه روياي يك كافه-كتاب را هميشه در سر داشته ام :)
البته تابستان امسال توانستم مدت كوتاهي در يك شهر كتاب فسقلي و دنج مشغول شوم و هي همه اش با دانشجويان و... كه مي آمدند،گپ بزنم و پيشنهاد بدهم و و و...
و همه اش دلم قيژ مي رفت :|
به حالاي تو غبطه مي خورم و غدد حسودي ام به شدت در حال تراوش مي باشند :D
راستي،سپاس بابت بازگشايي دوباره ي پاتوق من،صفحه ي سيزده دوست داشتني :) (كه مي شود با كمي اضافات و تغييرات،يك پاتوق دنج شود!فرقش اين است كه بجاي قهوه ي داغ و كيك خوشمزه گرفتن از دستان ليلا حاتمي،مريم مهتدي قلم نگاره هايش را كه كم از كيك هاي ليلا ندارند،به خوردت مي دهد و تو هي كيفور مي شوي...)
عليرضا مهدوي | February 25, 2010 1:32 PM
خوشحالم که دوباره مینویسی . این پستت برام خیلی جالب بود ادبیاتش عجیب حال و هوای دوستی رو برام تداعی کرد که تو هر روز و هر شب در کنارشی
موفق باشی
:: مریم: مرسی از لطفتون. عکس دخترتون رو هم دیدم و ماشالله خیلی با نمکه. منظورتون از اون دوست کتابه دیگه؟ نه؟
مسیحا | February 28, 2010 10:58 AM