ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« چه کسی حرفهی من را دزدید؟ | صفحهی اصلی | از همین اطراف »
و باز هم، حاصل جمع ادبیات ایران
در ترافیک وحشتناک خیابان جردن، در راه رسیدن به محل برگزاری مراسم پایانی دهمین دورهی جایزهی نویسندگان و منتقدان مطبوعات، فکر میکردم چقدر دلم برای جمع شدن نویسندگان و اهل ادبیات دور هم تنگ شده. هرچه فکر کردم یادم نیامد آخرینباری که یک جایزهی ادبی خصوصی مراسم پایانیاش را بدون دردسر برگزار کرد، کی بوده. روزی روزگاری سال پیش؟ درست خاطرم نیست. یک خاطرهی محو از آخرینباری که نویسندهها را دور هم دیده بودم در ذهنام بود. باید تمام اتفاقات چند ماه اخیر را پس میزدم تا میرسیدم به خاطرهی دور ِ آن روزها.
مراسم جایزهی نویسندگان و منتقدان مطبوعات حاشیههای شیرین زیاد داشت که دوست دارم چندتایشان را برای ثبت یک خاطرهی شیرین بنویسم.
:: اجرای مراسم را محمدحسن شهسواری به عهده داشت و با طنازی مخصوصاش، مراسم را شروع کرد و از یونس تراکمه خواست تا گزارش جلسات داوری را بخواند. یونس تراکمه خیلی راحت و صمیمی از جلسات داوریشان گفت و تعریف کرد که چطور برای انتخاب نامزدهای هر بخش، داورها بحث میکردند و کارشناسی و با کنایهای ظریف باز هم تاکید کرد که هر جایزه، میانگین سلیقهی داوراناش است و لاغیر! جالبتر از آن تاکیدش بر نحوهی انتخاب نامزدهای کتاب دههی این جایزه بود. انگار هیات داوران عادت کرده بوده هر چند وقت یکبار تاکید کند که برگزیدهی کتاب دهه، از بین نامزدهای ده دورهی این جایزه انتخاب شدهاند، نه کل کتابهای منتشر شده!
:: حسن شهسواری همان ابتدای حرفهایش، برای اطلاع مسئولان دولتی، حامیان مالی جایزه را اعلام کرد. باور کنید من یک نفر خجالت کشیدم وقتی از روی لیست، اسم میخواند و لیست تمام هم نمیشد. فکرش را بکنید؟ نصف بیشتر ناشران خصوصی، سرمایهگذار روزنامههای مستقل، دبیران جایزههای خصوصی دیگر و عدهای از نویسندگان و مترجمان به همراه یک فروشگاه مستقل فروش لپتاپ در مجتمع پایتخت، همهشان دور هم جمع شدند تا این جایزه، هدیهی مالی هم داشته باشد. آن هم نه صد سکه و دویست سکه! شش نیم سکه و یک دستگاه پرینتر-اسکنر. و بعد مجری برنامه باید همان اول لیست حامیان مالی را بخواند تا نکند مسئولان فکر کنند سازمان سیا پشت جایزههای خصوصی ایستادهاند و پول از پارویشان بالا میرود.
:: برگزیدههای جایزه، و اغلب کسانی که روی سن آمدند و میکروفن به دست گرفتند، هرکدام به نوعی به تحولات این روزهای کشور اشاره کردند. از یاد کردن از جواد ماهزاده و احمد زیدآبادی گرفته، تا پیمان اسماعیلی که خیلی ظریف گفت امیدوار است استفاده از ترس فقط منحصر به کتاب او بشود. غیر از اینها، چطور میشد از نشانهها گذشت؟ شاید در نگاه نخست، گلهای رز با رنگ غیرمتعارف سبز در گلبرگها، به نظر بیسلیقگی میآمد، اما گلهای رز سبز را بگذارید کنار تندیس جایزه، که دو قلم بود به شکل «V». شما جای ما بودید، دلتان نمیخواست فقط برای طراح این تندیس چند دقیقه کف بزنید؟ حیف که نشد.
:: مهدی یزدانیخرم برایمان از ابراهیم گلستان حرف زد. از آن اخلاقهایش که میشناسیم و از آنها نمیشناسیم. اینکه چه حرفهایی دربارهی گلستان زده شد مربوط به حاشیهی مراسم نیست. اما باور کنید بعد از آن همه مروری که روی آثار گلستان شد و روی اخلاق و منش خاصاش، شنیدن «او الان ۸۷ سالاش است» با آن تکیهای که مهدی یزدانیخرم روی عدد کرد، بدجوری هولآور بود.
:: «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها»، رمان بینظیر رضا قاسمی بهترین رمان دهه شد. وقتی حسین کریمی، ناشر این رمان برای گرفتن جایزه روی سن آمد، چند دقیقهای صدای کف زدن حاضران قطع نمیشد. انگار همه مثل من خوشحال شدند برای رضا قاسمی و رماناش که به قول خودش، حالا دیگر روی دوپایش ایستاده است.
:: محمود دولتآبادی چند باری روی سن آمد. با مدل خاص خودش، با راحتیاش، با صمیمیتاش. لحظهی ورودش هم به سالن کمی جمع را تکان داد. جای رضا سیدحسینی عزیز هم خالی بود که ردیف جلو بنشیند و دستهایش را تکیه بدهد به عصایش. روحش شاد.
:: از ورود محمد قوچانی به مراسم چطور باید گفت؟ یا از حرفهایی که زد و اشکی که از تعداد زیادی از حاضران در سالن در آورد؟ او که از مجله خواندن در زندان گفت و از همدلی و همراهی همسرش، مریم باقی، با آن صدای لرزان و آن بغض. و انگار همهی حاضران منتظر بودند حالا که بعد از مدتها، بعد از این همه سختی ِ چند ماه اخیر دور هم جمع شدهاند، یک نفر شرح مصیبتی بخواند تا همه کنار هم، بغض کنند و چند قطرهای اشک بریزند. برای این کار، چه کسی بهتر از قوچانی با همهی سختیهایی که میدانیم در این چندین ماه کشیده؟
:: لیلی فرهادپور، از لحظهای که رسید و نشست پهلوی محمد قوچانی؛ گریه کرد تا لحظهای که رفت. جای آنهایی هم که در بند بالا، بغضشان را نگه داشتند، اشک ریخت.
:: و احمد غلامی، دبیر جایزه که مثل همیشه نمیشود از او حاشیه نوشت، که انگار نه انگار جایزهاش ده ساله شده، پشت میکروفن نیامد و در تمام مراسم، متواضع و مهربان از دور همهچیز را زیر نظر داشت.
در مراسم امروز تا جایی که ذهنام یاری میکند، محمود دولتآبادی، علی خدایی، محمود حسینیزاد، دکتر محمدرضا جمالی، ناهید طباطبایی، مژده دقیقی، مدیا کاشیگر، فرزانه طاهری، آذردخت بهرامی، محمد تقوی، محمد قوچانی، مریم باقی، اسدالله امرایی، پیمان اسماعیلی، حمیدرضا نجفی، سارا سالار، سروش صحت، شاهرخ گیوا، امیر احمدیآریان، پیمان هوشمندزاده، شهلا زرلکی، سعید طباطبایی، نگار اسکندرفر، کاوه و بهرنگ کیائیان و... و تعداد زیادی از ناشران، مترجمان، روزنامهنگاران و منتقدان مطبوعات حضور داشتند.
جای آنها که نبودند، و آنها که نیامدند؛ خالی.
:: مرتبط:
گزارش مراسم و متن پیام رضا قاسمی [خوابگرد]
گزارش یک قتل از پیش تعیین شده [طنزنوشتهای خواندنی از پوریا عالمی]
دههی رهایی از بوف کور [سارا]





نظرها
سلام دوباره مریم جون
از زحمتی که برای اطلاع رسانی کردی تشکر میکنم
اما راستش با خوندن این نوشته ات دلم گرفت
مثلا17 میلیارد پول نفت بحساب خزانه واریز نمیشه
اونوقت جایزه های این عزیزان باعث شرمندگی میشه
واقعا قدر هنرمندان زحمت کش و واقعی را در ایران نمیدانند و جای اینکه دولت خود مشوق تقدیر بشه و جایزه های ویژه تعین کنه چند نفری هم که زحمت تهیه 6 سکه و....را کشیدند اسامی شون جلو جلو خوانده شود که........
نمیدونم جمعه برنامه های روز جهانی کودک رو دیدی یانه اما شبکه 2 یه جشنواره(طنز) به نظر من طنز تلخ درست کرده بود برای مثلا تقدیر از عوامل سازنده، نویسنده و.... برنامه های شبکه های مختلف که اگر ندیدی به دیدن اش می ارزد که بتونی از سروش تهیه کنی
میدونی اگر در همان حد جشنواره برنامه کودک ، دولت میخواست تقدیر کنه وضع بهتر از این جوایزی که به همت این عزیزان جمع شده بود میشد
اما دم همه گرم که باز هم با این امکانات کم سعی در برپایی مراسم و تهیه خبر میکنید برای همه شما عزیزان آرزوی سلامتی و موفقیت دارم- مریم
مریم محبی پور | December 17, 2009 3:12 AM
ممنون که شریک مان کردید
مسعود | December 17, 2009 11:45 AM
maryam joon mara be khater dashte bash ke alamate sool nemikhad .
dorostesh kon.
matlabetam ali bood.
ghorbanat
peyman
:: مریم: هاهاها. مرسی پیمان هوشمندزاده! نیم ساعت فکر کردم تا فهمیدم کجا رو میگی :))
peyman | December 17, 2009 6:39 PM
سلام
با همه شور انگیزی که مراسم داشت و حتما همین طور هم بوده است به نظرم نوع اهدای جوایز کمی بی انصافی بود.
نورشمسی- تهران امروز
حمید | December 17, 2009 7:38 PM
جالب بود.
حامد | December 17, 2009 8:33 PM
قلمتان پر برکت باد
مسیحا | December 17, 2009 10:38 PM
سلام
از گزارش زیبایتان ممنون
بی گمان جلسه ی خوبی بود
جایی که برخی که دوستشان داریم هستند و ما غایب
برای قوچانی و برای رضا قاسمی خوشحال ام.
گزارش وبلاگ خبری ما از روز حسین را هم خوشحال می شوم بخوانید
مهدی | December 19, 2009 12:55 PM
سلام محمد گلزاری بابا شده به وبلاگش یه سری بزنید.
من او | December 22, 2009 3:34 PM
اول اينكه آزادي دوستت رو بهت تبريك ميگم :-)
راستش بعد از يه مدت كه صفحه ي سيزده نازنين (كي؟من نوشابه باز كردم؟:-D) رو نتونسته بودم بخونم،امشب با ذوق كلي بالا و پايينش كردم تا شايد راجع به يلدا يادداشتي نوشته باشي...گشتم نبود!
اما اين متن شيرين رو 3 بار خوندم و كلي كيفور شدم،بغض كردم،ريز ريز خنديدم و به سقف خيره شدم...
دلچسب بود،مثل هميشه :-)
سپاس
:: مریم: ممنون آقای مهدوی. بابت هر دو کامنت
عليرضا مهدوي | December 24, 2009 12:17 AM
مهتدی جان، مطمئنی این کتاب آذرِ علی خدایی لذت بخش است و آدم را از خواندن پشیمان نمی کند؟ آخر من آن کتاب قبلی اش را تا نیمه های کتاب هم نتوانستم دوام بیاورم و اتفاقا تعجب کردم که چطور به عنوان بهترین مجموعه داستان یک دهه گذشته انتخاب شد... بگذریم، احتمالا اشکال از جای دیگر بوده است. این کتابفروشی روبروی کافی نت کتاب را توی ویترین گذاشته، شما هم که آن یادداشت را توی اعتماد نوشتید، من را وسوسه کرده اید حسابی... باشد این یکی را هم به حساب معرفی شما می خریم!
راستی نفیسه زارع کهن هم که آزاد شد...همین بهانه ی کلی شادی است.
:: مریم: خب من نظرم رو نوشتم. از روی سلیقهی من اگر کتاب رو میخری که بخونی، این رو در نظر داشته باش که من مجموعهی قبلی علی خدایی رو خیلی دوست داشتم. شاید واقعاً تو از کتاب آذر خوشات نیاد. این مجموعه «ماجرا» نداره. اتفاق و ضربهای هم نداره. یه مجموعهی ملو هست که وقت خوندناش از قصهگویی نویسنده لذت میبری. اگر این فرم داستانها رو دوست نداری نخوناش.
نفیسه رو دیشب بعد آزادیاش دیدم. و دیشب کلاً خوشحال بودم و سرحال
مسعود | December 24, 2009 11:37 AM
ای بابا تو که هنوز توی حاصل جمع موندی.
:: مریم: مستر هوشمندزاده! اتفاقهای بدی افتاده بود که تو حاصل جمع موندم یه مدت. دارم سلانه سلانه برمیگردم خب
peyman | January 4, 2010 2:36 PM