ویروس «توسط» در رسانهها!

«ذوبشده»ی عباس معروفی منتشر شد
بعد از بیست و شش سال
برگزیدگان جایزهی مهرگان
«مونالیزای منتشر» و «برف و سمفونی ابری»
پیشنهادهای نوروزی کامران محمدی
پیشنهاد چند کتاب خواندنی ِ امسال
روز خندهی ما بود
یادداشت مرضیه در حاشیهی توقیف اعتماد
بررسی مجموعهداستان «پرترهی مرد ناتمام»، امیرحسین یزدانبد
یکشنبه، ۱۶ اسفند، ساعت ۴، فرهنگسرای شفق
اعلام نامزدهای نهایی جایزه «مهرگان»، دورهی دهم
مجموعهداستانها و رمانهای ۸۶ و ۸۷
مروری بر «آفتابپرست نازنین» محمدرضا کاتب
نقد شاهرخ گیوا


« از ۱۳ آبان، تا همیشه | صفحهی اصلی | مرگ علی کردان؛ کلاس درس برای دیگران »
برای نفیسه زارعکهن
اردیبهشت سال ۸۴، مسئولیت غرفهی جهان کتاب در نمایشگاه با من بود. از صبح تا شب در غرفه تنها مینشستم و تفریح گاه و بیگاهام سر زدن دوستهایم بود که میدانستند در آن غرفهی کوچک اسیر شدهام. میآمدند سراغم برای کمی گپ زدن و خندیدن از ته دل؛ که آن موقع هنوز بلدش بودیم. یکی از همان روزها بود که دختری با خنده آمد روبهرویم ایستاد و با صدای پرانرژیاش گفت: «من نفیسهام.» تا پیش از آن کلی کامنتبازی و مراودات اینترنتی داشتیم و حالا روبهرویم بود. نیم ساعتی پیشام نشست تا غرفه را تعطیل کردم و ـ یادش به خیر ـ قدمزنان رفتیم سالن مطبوعات. غرفههای مجلهها و روزنامهها را سر زدیم، دوستهایمان را دیدیم، در غرفهی اعتمادملی پیش مریم شبانی نشستیم و حرف زدیم و خندیدیم و خوش گذراندیم. این سالها نمایشگاه مطبوعات برای من وجود خارجی نداشته، از آن روزنامهها هم الان فقط اعتماد مانده و از اغلب بچههایی که آنشب دیدمشان مدتهاست خبری نیست.شب احیای پارسال جلو ورودی حسینیهی ارشاد بودیم و منتظر که هادی حیدری و دو نفر دیگر دعای جوشنکبیر را شروع کنند. جمع بچههای اصلاحطلب جمع بود. گروه گروه مشغول حرف زدن بودند و مدتها بود نفیسه را ندیده بودم. از دور دیدماش و از پشت سرش، در آغوش کشیدماش و الان خوشحالام که همان موقع همانطور که بغلاش کرده بودم گفتم دلم برایش تنگ شده بود. با همان صدای پرانرژیاش سر به سرم گذاشت و آن شب هم گذشت. از هادی حیدری هم حتا این روزها خبری نیست.
دیماه پارسال در روزهای سختِ کمخوابی و خستگی کنسرت حسین علیزاده و محمدرضا درویشی، روزی که داشتم بلیتها را دستهبندی میکردم، اسم نفیسه را روی یکی از بلیتها دیدم. با خنده پاکتاش را گذاشتم کنار و منتظر شدم یکی از روزهای تحویل بلیت ببینماش. خوب یادم است، آن روزی که برف میآمد و آدمهای زیادی توی دفتر بودند که همه بلیتهایشان را میخواستند، حجت شریفی آمد، کارت ملی نفیسه را هم آورده بود. با خنده گفتم بلیت را نمیدهم چون منتظر خود نفیسه بودم، و بعد همه را معطل گذاشتم و رفتم پایین. برف میآمد و نفیسه در ماشین نشسته بود منتظر، و این بار من غافلگیرش کردم و باز هم صدای پرانرژیاش را شنیدم و صدای خندهاش را. از حجت شریفی هم حالا خبری نیست.
در ساختمان ستاد مرکزی میرحسین در فاطمی، در تحریریهی نقلی «اندیشهی نو» مشغول کار بودم که صدای نفیسه را شنیدم. همان صدای پرانرژی با آن خندههای جادویی. در تحریریه را باز کردم و برای آخرین بار با هم از ته دل خندیدیم. در آن آخرین روزهای خندیدنهای آنطوری و برق زدن چشمها، دیدن نفیسه خوشحالام کرد. بعد تا روز انتخابات با هم در تماس بودیم، با هم کار کردیم تا ۲۳ خرداد که همهچیز تار شد. از نفیسه زارعکهن هم دیگر خبری نیست.
در این پنج روز، به دوستیام با نفیسه خیلی فکر میکنم. به اینکه آدم گاهی دوستهایی دارد که نمیداند چقدر برایش عزیز هستند. هر روز جز در کامنتهای گاه و بیگاه فیسبوک دیگر تماسی با آنها ندارد و دیدارهایشان اتفاقی و غافلگیرکننده است. اما وقتی «هیچ خبری از آنها نمیشود» تازه میفهمد چقدر دوستشان دارد. من این روزها سخت نگران نفیسهام و دلتنگاش... و دلم میخواهد باز هم غافلگیرم کند. کاش زودتر غافلگیرم کند، با همان صدا و همان خندهها...
:: پینوشت برای آنها که نمیدانند:
نفیسه زارعکهن و همسرش، حجت شریفی را روز ۱۳ آبان دستگیر کردند و خودشان هم نمیدانند الان کجا اسیر شدهاند.
:: پینوشت، ساعت یازده شب ۱۷ آبان:
الان در خبرها خواندم که هادی حیدری آزاد شد. یعنی میشود بقیهی آنها که اسمشان را اینجا نوشتم هم همینطور آزاد بشوند؟





نظرها
سرکار خانم مریم مهتدی
سلام
وب لاگ شما با افتخار به جمع دوستان سایت جایزه ی ادبی ایران اضافه شد . اهالی جایزه ی ادبی ایران که یک جایزه ی ادبی مستقل و بزرگ در کشور است به حضور شما در جمعشان افتخار می کنند . باشد که روزهای خوبی را در آینده ی ادبی مان با هم ورق بزنیم .
جایزه ی ادبی ایران | November 9, 2009 9:31 PM
سلام جای خوشحالی است که بدون هیاهو یاد دوست را زنده و گرامی می دارید
شهروز اقبال زاده | November 9, 2009 11:00 PM
هوووم...
دلم مي خواهد مثل ليلي نيكونظر كه موقع صحبت هي "آم"هاي كش دار مي گويد و كلمات را توي دهانش مي چرخاند،يك "آم" كش دار بگويم و مثل خودم گيج بزنم!
مثل ريحانه طباطبايي نيشم تا پشت گوش همه اش باز باشد و مثل خود گيج بزنم!
مثل [...] زل بزنم به سقف و مثل خودم...!
مثل مريم مهتدي اخم كنم و بگذارم بروم!يكهويي!اصلا مثل سميرا جولايي وكيلي گيج بزنم!...
ياد دوستانمان كه مي لرزاند دلم را،دلم مي خواهد فقط گيج بزنم!!!
اين روزها حتا دلم براي محبوبه حقيقي كه هيچگاه دوستش نمي داشتم هم طلب آزادي مي كند و سلامتي!
...
آم م م... دلم مي خواهد گيج بزنم!...
عليرضا مهدوي | November 9, 2009 11:47 PM
همیشه وبلاگشان را میخواندم
نوشته هایش را دوست داشتم و نگاهش را میپسندیدم
حدس میزدم آدم پر انرژی باشد
دعا میکنم هر چه زودتر از زندان آزاد شود
اصلا دعا میکنم همه ی زندانیها از زندان آزاد شوند
مملکت که بی در و پیکر باشه همین میشه دیگه
حسین جعفریان | November 11, 2009 8:57 PM
به نام خدایی که انسان را آزاد آفرید
من خواهر حجت شریفی در شیراز هستم
از شما دوستان بخاطر یادآوری خاطرات نفیسه جان وحجت عزیز و دعای خیرتان سپاسگذارم. نوشته هایتان باعث می شود بدانیم دوستانی داریم که همواره به یاد این عزیزان هستند.
:: مریم: به امید آزادی هر دوی این عزیزان
رضیه شریفی | November 12, 2009 11:08 PM
دعا ميكنم .
نيلوفر | November 14, 2009 1:41 PM
امیدوارم بشه.
واقعا تاثر برانگیزه این روزا اوضاع این شهر.
مونا حسنی | November 16, 2009 12:19 PM
مریم جان با خواندن نوشته ات دلم گرفت. همان هایی را گفتی که دلم می خواهد دوباره ببینم. همان خنده ها همان چشمان براق و .... منی که 10 سال است می شناسمش . دلم گرفته دوست من
سعیده علیپور | November 18, 2009 2:01 AM
به اميد آزادي همه مردم كشور
مهسا كلانكي | November 18, 2009 7:45 PM
به امید آزادی همه دوستان و این دو عزیز.
مریم | November 25, 2009 12:04 PM
درود
خسته نباشید
در نوشته هاتون نثر زیبایی بکار میبرد روان و شیواست
پیروز باشید
احمد مسعودیان نویسنده رمان آخرین پیمانه | December 7, 2009 2:44 AM
از صمیم قلب آرزوی آزادی این دو بزرگوار و بزرگواران دیگر را داریم.(از طرف ندا.دختر خاله)
ندا | December 10, 2009 10:36 PM