ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« اندر حکایت ما آدمهای عجیب | صفحهی اصلی | برای نفیسه زارعکهن »
از ۱۳ آبان، تا همیشه
از چهارراه ولیعصر به سمت خیابان طالقانی راه میرفتیم، نزدیک فرهنگستان هنر بودیم که صدای بلند شعار دادن را شنیدیم. گوشام «مرگ بر دیکتاتور» انگار شنید. پا تند کردیم. یاد نماز جمعهی هاشمی افتادم و صدای شعاری که از دور شنیدیم و پا تند کردیم به سمت مردم ِ سبز. پا تند کردیم سمت رواق فرهنگستان هنر. همانجا که چند ماه پیش مهندس موسوی افتتاحاش کرد. صدای شعار بود که زیر سقف رواق میپیچید و نمیفهمیدم چه میگفتند. دلام گرم شده بود که از میان آن همه مامور باتوم به دست، میرسیم به عدهای که مثل خودمان هستند و سلاح ندارند. خودم را انداختم توی رواق و ناگهان لرز افتاد به تنام. نزدیک ۱۰۰ نفر مامور باتومبهدست زیر رواق ایستاده بودند و علیه موسوی شعار میدادند. دورشان را باز هم مامور باتومبهدست گرفته بود، لابد برای محافظت. احساس برهای را داشتم که بین یک گله گرگ گیر افتاده. چرخیدم دور خودم. ساختمان فرهنگستان هنر را محاصره کرده بودند و صدایشان زیر سقف رواق مهندس میپیچید. باز پا تند کردم و دور شدم... دور شدم فکر کردم چه وحشتی از ما دارند، که اینطور به خیابانها آمدهاند و برای ترساندنمان لابد، از معماری رواق کمک گرفتهاند و صدایشان را انداختهاند در سقف آنجا به خیال ِ ترساندنمان شاید! کمی آنسوتر در خیابان طالقانی، دستههای دانشآموزان با سرپرستی معلم تربیتیای، کسی، راه میرفتند و شعار میدادند. اغلب هیجانزدهی یک حرکت بودند، بیشتر از اینکه بدانند چه میگویند و چهکار میکنند، انگار. از کنارشان رد میشدم و فکر میکردم اگر در این روزها، من همسن اینها بودم ممکن بود همینطوری شعار مرگ بر منافق بدهم و راه بروم؟ در همین فکرها بودم که یکیشان از کنارم رد شد، توی صورتم نگاه کرد و گفت: خوش به حالتان.
این دو تصویر از ۱۳ آبان ۸۸، تا ابد در ذهنام میماند؛ به تلخی.





نظرها
این خاطرهی دومی دیگه چرا تلخ بود؟ واسه خود اون دانشآموزه یعنی؟
:: مریم: به خاطر اینکه دیدم حتا یه مشت بچه رو هم مجبور کردن مطابق میل اونا راه بیان.
pulp | November 4, 2009 10:23 PM
...اين روزها تصوير ها در ذهنمان تا ابد باقي مي ماند!
عليرضا مهدوي | November 4, 2009 11:58 PM
yademoon bashe nabayad sard beshim-nabayad khone khaharemon neda ro ke be nahagh rikhte shodo faramoosh konim
mahan | November 5, 2009 1:26 PM
خوش به حالت.خوش به حالت
محمد سرابی | November 5, 2009 6:07 PM
خوش به حال و سعادتان
شهروز اقبال زاده | November 5, 2009 7:48 PM
آرزو می کنم به زودی زود اونقدر طعم شیرین حس کنیم که دیگه همه ی تصاویر تلخ رو به فراموشی بسپاریم.
ما بیشماریم !
سیب سبز | November 5, 2009 9:37 PM
آخ که این تصویر دوم چقدر جان میدهد برای یک داستان کوتاه جاندار به روایت سوم شخص ذهنی آن دانشآموز. فقط باید نگاه کنیم و ببینیم... نگذاریم هیچی از دید و چشممان رد شود. حتی اگر بیاهمیت باشد... شاید بتواند خوب دیدنش فردای ما را کمی بهتر کند. باید ببینیم و هضم کنیم و بعد بنویسیم.
اشکان | November 5, 2009 11:00 PM
موفق و پیروز باشید
سی | November 6, 2009 12:16 AM
در شهر نسیتا کوچیکی تحصیل میکنم. حین بازگشت به خونه، 2 تا پسر 11-12 ساله که از مدرسه بر میگشتن، خیلی با احتیاط ( که دوستاشون نبینند ) و با لبخند کوچیکی به من و دوستم V نشون دادن ! :):) ما هم خیلی راحت جواب V رو دادیم :D !
سینا مداح | November 6, 2009 9:45 AM
به یاد دانش آموزان چند سال قبل که مجبورشون می کردن برای چند نمره از روی پرچه آمریکا راه برن و امروز اونا بزرگ شدن و عکس ... رو میارن پایین و ...
زمان دیکتاتوری به انتها میرسد!
شبح اپرا | November 6, 2009 3:37 PM
آدمی که زور دستشه -باتوم به دست- شعار هم بده خیلی خنده داره. اینجا همه چی چپه هست...
علی | November 11, 2009 12:28 PM