ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن؟ | صفحهی اصلی | اندر حکایت ما آدمهای عجیب »
از آن روزهای ما
از روزهای بعد از انتخابات، بیشتر از امیدواری که این روزها احساساش میکنم، تلخی به یادم مانده و خستگی. یادم نمیرود آن ۲۵ خرداد وحشتناک را که ما بیشمار بودیم، زیاد بودیم، دوستهای قدیمیمان را در آن شلوغی میدیدیم و برخیهایمان فکر میکردیم با این «بیشمار» بودنمان ممکن است بتوانیم رایهایمان را زود پس بگیریم. از آن روز جای آنکه شادی شعار دادنهای وسط چمنهای میدان آزادی یادم مانده باشد، ترس و وحشت ِ وقتی یادم مانده که صدای گلوله آمد و اولین جنازه (یا شاید هم مجروح) را جلوی چشمهایمان بردند و آدمهایی را میدیدم که با دستهای خونی به سمت انقلاب میدویدند و فقط صدای گلوله بود و جیغ و گاهی هم «نترسید، نترسید...» گفتنهای برخی. و بعد خستگیاش یادم مانده که چقدر دویدیم و تشنه شدیم و بعد از آن همه پیادهروی باز هم مجبور شدیم فرار کنیم.
آن روزها تکتک «مطمئنام»های ذهنم شکست. مطمئن بودم که دستگیر اگر بکنند، نمیکشند. مطمئن بودم که بلد هستند ناکار کنند، اما خون نریزند. مطمئن بودم که ما میلیونی هستیم و «نمیتوانند» نفسهایمان را بگیرند و جنازه تحویل خانوادهها بدهند. و اینها تازه «مطمئنام»های خوب بود. و وقتی همهشان شکست من مانده بودم و حوضام و دنیای تازهای که نه در آن امنیت داشتم و نه آرامش. شده بود آن روزهای پر از ترسی که با اشهد خواندن میرفتم بیرون. روزهایی که ایمیلام، لپتاپام، زندگیام را طوری برای هر بیرون رفتن ترک میکردم که انگار دیگر بازگشتی نخواهم داشت. روزهایی که اسپری فلفل چاشنی نفسکشیدنام در خیابان شده بود و گاز اشکآور جلوههای ویژهی قدم زدن در خیابانی که پر از خشونت بود و خشم. آن روزها بیرون میرفتم، خسته برمیگشتم و با بغض و سراپا تلخی سر میکشیدم به این عالم مجازی تا ببینم بقیهی آدمهای ما میلیونیها، کجای شهر کتک خوردهاند و چه به سرمان آمده. آن روزها احساس میکردم ما را با همهی امیدها و آرزوهایمان گوشهی رینگ بوکس گیر آوردهاند و از هیچ ضربهی مرگباری دریغ نمیکنند.
همهی اینها را بعد از این همه مدت نوشتم، که بگویم آنهایی که بیرون بودند، وبلاگنویسها، خوانندهها، روزنامهنگارها، ایرانیها، غیر ایرانیها، مسلمانها، مسیحیها و اصلاً همهی کسانی که فهمیدند ما که هستیم و چه میخواستیم و چه بلایی سرمان آمده؛ کمک بزرگی بهمان کردند. اصلاً چرا جمع ببندم، کمک بزرگی به من کردند. تمام پستهای همدردی، تمام منتشر شدن اخبار واقعی، تمام آهنگهایی که برایمان خوانده شد، بون جووی وقتی که «ما با هم هستیم» میگرفت دستاش، جون بائز وقتی میخواند «ما پیروز میشیم»، همهی اینها شبها آن حس تنهایی گوشهی رینگ بوکس را از من میگرفت. احساس میکردم اگر آن گوشه گیر افتادهام و جای سالم در تن و روحام نمانده، هستند کسانی که بیرون رینگ نشستهاند و نگران هستند. احساس میکردم تنها نیستیم و حالا فکر میکنم وقتاش شده که از همراهی آنروزها و هنوز ِ این آدمها تشکر کنم. آنهایی که مثل ما درد کشیدند و با ما بودند و هستند...
:: پینوشت:
با تشکر ویژه از آق بهمن ِ وبلاگستان.





نظرها
خانم مهتدی ،
از بد بودن اون روزها هر چی بگیم کم بوده. خون و آتش . برادر و خواهری که به زمین افتاد . وحشت و خشونت . احساس مرگی که هر لحظه اشهد را سریعتر و سریعتر می خواندم ...
نهایتآ احساس همدردی ایجاد شد ( تا حدودی در همین روزها هم هست ) که بی نظیر است و باعث افتخار .برگی از زندگی ما ورق خورد که اگر حتی نتیجه ندهد، باعث شرم نیست . فرصتی پیش آمد تا به آنچه که قبول داریم، جامع عمل بپوشانیم.
بنده هم از شما سپاسگزارم :)
گذشت عمرو به دل عشوه می خریم هنوز
که هست در پی شام سیاه ، صبح سپید
سینا مداح | October 20, 2009 11:41 AM
خنک آن قمار بازی که بباخت انچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
هوس قمار دیگر...
مرسی
محمد صادق | October 20, 2009 12:45 PM
هاه...
تلخي هاي اون موقع!شكستن هاي پشت هم...
هوووم...
!!!
عليرضا مهدوي | October 20, 2009 11:41 PM
به گمانم ما _یعنی مردم_قدرتی داریم که این گروه ندارد .با هم هستیم و همدل چیزی که در آنها نیست سراغ تک تک آنها که بروی تردید دارند در درست بودنشان و قدرت ما از درون ما بلند می شود ،و شاید به دلیل همین همدلی است که دیگران نیز ما ما همدل می شوند و همراه فاز دل برآید که بر دل نشیندفحالا آنها هی به بیراهه روند بگیرند و بکشندفخودشان را روسیاهتر می کنند.
آوین موحد | October 21, 2009 9:47 AM
با سلام
در تمام سالهای تحصیلات مقدماتی چیزی که تو ذهنم هک شده بود نقش استعمار گیر پیر در تمامی جریانات مربوط به اداره کشور بود.
رد پایی که همیشه موجب آزارم بوده و هست همین دخالتهای انگلیس در مسائل جاری کشورم بوده است. از روزی که آنها پایشان به ایران باز شده سعی کرده اند با تمام نقشه ها ی که در سر داشته اند تامین منافع خوده بوده هست و آنچنان از موقعیت خود سوءاستفاده می کردنند که جای هیچ شکی برای هیچ کس باقی نمی ماند. آنها در بدو ورود خود نقشه های بسیاری را بررسی کرده بودنند که چگونه می شود در ایران ماندگار باشند.آنها رو آورده بودنند که با اعتقادات مذهبی ایران بازی کنند. در هر جایی که گوری بود و یا گورستانی در صدد بودنند آن را به عنوان امام زاده به مردم معرفی کنند. امام زاده هایی که در جای جای ایران به وجود آوردنند که همیشه ذهن و روح و روان مردم را سرگرم نمایند و از این کشور دارای سرمایه های طبیعی بسیار استفاده های تام را ببرند.
و تا می توانستند طوایف موجود در ایران به جان هم اندازند و این نیز به تمام کشورهای همسایه ایران سرایت گردید و تنها حکام ایران با چنین فرقه های فقط در قلمرو خود گریبانگیر نبوده اند بلکه هر روزه با همسایگانش درگیر بوده اند به نوعی که هر دو طرف مدعی بودنند طرف دیگر در اداره کشور دخالت می نمایند.
قصه ای که همیشه باعث عقب ماندگی سرزمینمان ایران بوده است. آنها تا می توانستند با استفاده از خرافه گوییها و باورهای مذهبی دروغین جامعه هیچ وقت نگذارند مردم در آرامش به سر ببرند.
صمد | October 21, 2009 11:40 AM
خیلی وقته شمارو لیک کردم اما همیشه مطالب رو می خونم و میرم امروز خواستم ازت تشکر کنم متن قشنگی بود موفق باشی ..هرچند که مفهومی نداره
شیرین | October 21, 2009 7:40 PM
ولی این وسط انگار یک چیزی از بین رفت که آرامش ما بود.
مسعود | October 21, 2009 10:37 PM
دوست نازنین
وقتی اعتماد را به یغما بردند همهء باورهایمان به رنگ خون های ریخته شده بر کف خیابانهای شهرمان در آمد اما آنچه را که امروز بیش از پیش باور دارم تقاص این جانهای شریف است که ناجوانمردانه نادیده انگاشته شد. می دانم خدا در همین نزدیکی هاست.
وبلاگ ستاره های مقوایی را تازه راه انداخته ام. با حمایت خود مرا در آغاز این راه یار و یاور باش.
پناه | October 22, 2009 8:08 PM
به نام خداوند . با سلام ودرود بر سبز اندیشان
ایران ازاد | October 24, 2009 12:53 PM
به نام خداوند . با سلام ودرود بر سبز اندیشان. و با تشکر از مصطفی مستور که بهترین نوشته اش را در رد شرکت در نمایشهای بی مایه در دولت جور و ستم « نوشت .
ایران ازاد | October 24, 2009 12:57 PM
سر تعظیم ما و این همه شجاعت و مقاومت کسانی چون شما.
شکوفایی(مینا) | October 24, 2009 1:03 PM
سلام خانم مهتدی عزیز. من اغلب مطالب شما را می خوانم. و بابت همه ممنونم . اما تشکر مخصوص می کنم بابت پست قبلی تان . اری واقعا ان دوست ها کیمیا شده اند . و جالب اینجاست من هم مطلب مرتبطی دارم در همین رابطه. ضمنن اجازه لینک کردن شما را می خواستم. با امید بهروزی.
:: مریم: لطف دارین.
میترامعینی | October 24, 2009 5:03 PM
بله !
همراه شو عزیز
کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمیشود
!
اینطوریاست رفیق نادیده
حسین جعفریان | October 27, 2009 2:30 PM
سلام بر یار سبز
وزش باد برای رقص شاخه ها نیست
برای امتحان ریشه هاست
ما ایستاده ایم
همه با هم در 13 آبان
درد دل با سردار جنگل در وب ما
خاشاک | October 31, 2009 11:53 PM
و هنوز هستند انسانهایی که شرافتشان را به کیسه ای سیب زمینی و پتویی مخمل نمی فروشند.
مطلب "ازجلو نظام" را دروبلاگ ستاره های مقوایی بخوانید.
پناه | November 3, 2009 1:45 AM