ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« آقای مشکاتیان! کاش مانده بودی... | صفحهی اصلی | کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن؟ »
تا چه افتد و دانی
قبلاًها اینطور نبود. که وقت خستگی، از مسئولیتهای زندگی شانه خالی کنم و در بروم. قبلاًها وقتی چیزی ذهنام را درگیر میکرد. وقتی تصمیمگیری برایم سخت میشد، وقتی آزردگیهایم از آدمها روی هم تلنبار میشد، وقتی از قضاوتها کلافه میشدم و از آدمها خسته؛ فرم زندگیام تغییر نمیکرد. باز هم صبحها میرفتم سر کار، شبها برمیگشتم و توی اینترنت بودم و مینوشتم و از تو، خودم را میخوردم. برمیگشتم توی خودم و مثل آن بازی قدیمی ِ کامپیوتر، گرد میشدم و دانه دانه سیاهیهایم را میبلعیدم.
حالا اما عوض شدهام. حالا وقتی خسته میشوم، وقتی باید فکر کنم، وقتی چند هفتهی سخت میگذرانم، از زیر مسئولیتهای زندگی راحت شانه خالی میکنم. یکهو و ناگهانی تهران را ول میکنم. اگر بشود، شهر دیگری، آب و هوای دیگری و اگر هم نشود همین دور و اطراف چند روزی میپلکم تا آبهای دلم از آسیاب بیافتد و باز روز از نو و روزی از نو.
حالا هم میروم سفر. تهران ِ مخوف (کپیرایت رضا ساکی) را میگذارم برای باقی تهراننشینان و راهم را کج میکنم و پشت میکنم به این همه آدم و خبر و سیاست و کار و مسئولیت و... چند روزی نفس میکشم. حالا که چهارمین گریز را در دو ماه اخیر میزنم، حالا که برای چهارمینبار در دو ماه اخیر بار سفر بستهام، تازه میفهمم چقدر شش ماه اول سال، همهاش خرداد نحس بود. چقدر...





نظرها
گاهی فکر می کنم کاش می شد رفت، فقط رفت...
مسعود | September 30, 2009 10:58 PM
هوم!...نه اينكه بخواهم بگويم دركت مي كنم و مي فهمم چه مي گويي يا كلا از اين دست چرنديات كه ازشان بيزارم،نه!...اما اين حال تو را،امروز،بعده آن خرداده نحس - كه هر چه ازش مي گريزيم، دوباره جلوي رويمان سبز مي شود! - خيلي ها دارند!
نوع پيشرفته اش مي داني چيست؟! هوم!ديگر از انسان هاي (!) اطرافت و محيط زندگيت بيزار مي شوي!تحمل شان برايت جان كاه مي شود! مثل غزاله عليزاده!!
آن وقت به فكر يك سفر دائمي مي افتي!بروي و دل بكني از همه چيز اين زندگي دروغين و نكبتي!
هاه... سفر يا همان به قول تو گريز من از محيط زندگي ام،باعث آشنايي ام با يكي از ايلات عشاير شد!يك جاي دنج... فكر كن!به جاي پشت كامپيوتر نشستن،به دستان پيرزن قالي باف زل مي زني و شير تازه مي نوشي!:-)
سفر كوتاه من كه اولين بار است آن را فاش مي كنم،حاصل لذتبخشي برايم داشت...
لااقل مي دانم اگر روزي بخواهم ازين جهنم بگريزم،بهشتي از آرامش انتظارم را مي كشد...
تو نمي خواهي يك بهشت آسايش داشته باشي؟;-)
عليرضا مهدوي | October 1, 2009 10:58 AM
دست راست تون زير سر امثال من
دانش | October 1, 2009 2:48 PM
سلام
جانِ کلام مطلب، در همان سه خط آخر است.
ممنون
نعمت اللهی | October 3, 2009 11:46 AM
سلام..دوست داشتی به من سر بزن
امیر | October 4, 2009 8:30 AM