دوشنبه ۴ آذر ۱۳۸۷
ویروس «توسط» در رسانهها!
در کتاب آموزندهی «جامعهشناسی خودمانی»، فصلی هست به نام «همهچیز دانی ما ایرانیها» که حسن نراقی در آن با مایههایی از طنز، رفتار اغلب ایرانیها در مواجهه با چیزی را که نمیدانند، تحلیل کرده است. اگر به فرض هر یک از ما یک استثنا باشیم، حتماً در دور و بر خودمان، میان همکاران، دوستان، افراد فامیل و دیگران، کسانی را دیدهایم که در مقابل چیزی که نمیدانند مقاومت میکنند و معتقدند «آن چه من میگویم...

برگی از خرداد پر از حادثه و شهید «محمد بخارایی»
شنیدن این فایل در این روزها توصیه میشود
همایون شجریان خواننده نیست
پنج دقیقه طنز، در رادیو ساکی
برگزیدگان نهمین جایزهی گلشیری
دو کتاب، در هر دو قسمت
«ذوبشده»ی عباس معروفی منتشر شد
بعد از بیست و شش سال
برگزیدگان جایزهی مهرگان
«مونالیزای منتشر» و «برف و سمفونی ابری»
پیشنهادهای نوروزی کامران محمدی
پیشنهاد چند کتاب خواندنی ِ امسال
روز خندهی ما بود
یادداشت مرضیه در حاشیهی توقیف اعتماد


« در حاشیهی «بیپولی»؛ یا ذرهبین من را با خودت ببر! | صفحهی اصلی | تا چه افتد و دانی »
سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
آقای مشکاتیان! کاش مانده بودی...
به هم ریختهام. داشتم از دفتر بیرون میآمدم که صدای تلفن بلند شد. لعنت به حس ششم آدمیزاد که درست در لحظات بد، آژیر خطر میکشد. نرفتم. ایستادم تا ببینم شخص پشت خط چقدر با حس بد من ارتباط دارد. همایون شجریان بود و گفت مشکاتیان پرکشید. برگشتم و بعد همهچیز روی دور تند افتاد.در تمام این سالهای خبرنگاری و روزنامهنگاری، اینطور در کانون اصلی ِ یک خبر نبودم. آن هم خبر به این سهمگینی. خبری که وقتی شنیدم تمام تنام یخ کرد. صفحهی سفید روبرویم بود و نمیدانستم چطور باید خبر درگذشت مشکاتیان را بنویسم. هنوز یک لحظه از فکر «آوا» (دختر مشکاتیان) بیرون نیامدهام و اگر نبود کمک دوستی نازنین، نمیتوانستم حتا یک کلمه بنویسم.
اتفاق بدی ست. که خبری اینچنین بد قرار باشد از دفترمان بیرون برود و موظف باشیم به تکتک همکارانمان در خبرگزاریها زنگ بزنیم. به روزنامهها خبر بدهیم و بعد در فاصلهي این تماسها، وقتی خبر مثل باد میپیچد، تلفن پشت تلفن جواب بدهیم که بله، خبر راست است. متاسفانه پرویز مشکاتیان از صبح تا بعدازظهر در خانهاش بوده، از صبح مرده تا بعدازظهر. و بعد این وسط «فارس» که دیرتر از بقیه خبرش کردیم، زودتر از خودمان حتا خبر را منتشر میکند و بعد تلفنهایی داریم که میگویند: «فارس نوشته، اما اینها رودهی راست توی شکمشان نیست. بگو که خبر دروغ نوشته» و آدم باید بغضاش را بخورد، بگوید متاسفم. اینبار دروغ نیست.
احساس بدی بود. همیشه فکر میکردم «خواندن» خبر مرگ آدمهای دوستداشتنی ِ این سرزمین سختتر از شنیدنشان است. سر شب وقتی با بغض از «فرهنگ و آهنگ» بیرون آمدم، احساس میکردم چقدر بهتر بود اگر یک تیتر میخواندم، جای اینکه غم اینطور یکباره با یک تلفن روی سرمان بریزد و بعدش در آن طوفان بیافتیم. حیف شد... حیف شد. حیف...





نظرها
این روزها داغ عزیزان زیادیبر دل داریم.
این یکی دیگر تکان دهنده بود.
پایدار باشید.
عموفیروز | September 23, 2009 12:33 AM
جوابی به روزنامه اماراتی
http://www.etemaad.ir/Released/88-06-31/151.htm#159891
میترا | September 23, 2009 11:26 AM
عزیز دلم! می فهمم! بد بود... خیلی!
مریم منصوری | September 23, 2009 6:19 PM
:-(
هي زمونه...
دلمان سخت شده است از اين همه درد...حتا به اين وسعت...
هي زمونه!...
عليرضا مهدوي | September 25, 2009 1:14 AM
شهریور و تابستان فصل رفتن خیلیها شد متاسفانه. تعداد بیشترشون هم از اهالی هنر بودن.
روح همگی شون شاد
روشنک | September 25, 2009 9:18 PM
به قول درویشی مشکاتیان از دست مسئولان دق کرد و به نوعی به قتل رسیده است
زادمهر | September 26, 2009 12:47 AM