ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« وقت است که برخیزم | صفحهی اصلی | خواهش میکنم بیدارم نکن! »
و تو هنوز زندهای
برای کسی مهم نیست که ما برای خبرهای صفحهی رویداد مجله، باید نصف روز اخبار هفته را بالا و پایین کنیم، سرچ گوگل را ببینیم و از آرشیو درب و داغان خبرگزاریها استفاده کنیم تا بفهمیم در دنیای فرهنگ چه میگذرد این روزهای پر از تلخی. برای کسی مهم نیست که ما نمیفهمیم فلان مطلبمان در روزنامه، چقدر دستکم در فضای وب خوانده شده. شدهایم یک مشت روح سرگردان که اگر دوستان خودمان نبودند و گاه گداری ایمیل و تلفنی نداشتیم، نمیفهمیدیم برای چه کسانی مینویسیم. نوشتن در خلاء و خوانده شدن در سکوت.
شاید حتا برای کسی مهم نباشد که این روزها برخی خبرهای هنری را نخستینبار روی جلد مجلههای زرد میبینیم. وقتی جلوی کیوسک روزنامهفروشی ایستادهایم و چشمهایمان دو دو میزند بین انبوه روزنامههای منتقد (!) دولت و تعداد اندکشمار ِ روزنامههای پا در هوا. اصلاً نمیدانم در این روزهای تلخ ِ پر از توقیف، میشد کار فرهنگی هم کرد؟ یا اصلاً در این روزها که نوشتن از چیزی به جز اتفاقات این روزها خریدار ندارد، میشد از کتاب و فیلم و ... نوشت بدون اینکه گریزی به سیاست زد؟ یا مثلاً نمیدانم اگر هنوز «هفتان» به راه بود، اصلاً میشد با رعایت آداب لینک دادن، در آنجا لینک داد؟
فارغ از اما و اگرهای بالا، از یکچیز مطمئنام. اگر هفتان این روزها به راه بود، اگر قبل از این روزهای تلخ به محاق توقیف نرفته بود، ما که مجبوریم برای گذران زندگی کار کنیم و بنویسیم، دستکم وقتمان کمتر تلف میشد. شاید حتا دلمان هم گرمتر بود.
گمان میکنم این چند ماه هفتان گوشهای نشسته و استراحت میکند. پاهایش را دراز کرده و خستگی در میکند، برای روز بازگشت، دوباره «راحت» نفس کشیدن. پس چهار سالگیات مبارک، و غم مخور آقای خوابگرد! ما فراموش نکردهایم...
:: در همینباره:
داغ مرداد / رضا ساکی





نظرها
تا به سطر آخر نرسیدم، نفهمیدم داستان چیست. هنوز باورم نمیشود زادروز هفتان را از یاد برده باشم! ولی وقتی به هول و اضطراب این روزها فکر میکنم، وقتی میبینم در همین شب تولد هفتان، با انتشار خبر بازداشت مهدی یزدانیخرم تا آزاد شدناش در همین چند دقیقه پیش، چه ساعتهای جهنمی را گذراندم؛ به خودم حق میدهم.
برای اولین بار علنی میگویم که با خودم عهد کرده بودم اگر میرحسین رئیسجمهور شد، سایتی بهتر از زندهیاد هفتان و با کارکردی گستردهتر و مؤثرتر راه بیندازم، ولی افسوس که آوار سیاه ستم، تار و پود جانمان را پوشاند و همچنان باید چشم به آینده دوخت؛ امیدوار و سبز...
سپاس و درود
:::: خوابگرد | August 6, 2009 12:28 AM
کلمات بی نوا.غرقه اشک وخیس مرارت .تعمید دوباره می یابد.کبوترانی که بالهای خود را باز می یابند.به برواز درمی ایند.به نغمه سرایی شاد می شوند...خواهر عزیز.من یک کارمند ساده بانک.ولی دوستدار فرهنگ هستم.این روز ها همیشه کار من شده خواندن خبر وگریه کردن.تنها خبری که من رو شاد کرد .بازگشایی مجدد فروشگاه بتهوون بود..ولی به شما اهالی کوچه فرهنگ نوید می دهم که روزی با عزت و افتخار از شما تجلیل خواهد شد..چون مثل من تن به ذلت ندادید و خودتون رو مشغول کارهای بیهوده تکراری نکردید..شما با شهامت در این روز های سخت ایستادید..من برای همه شما دعا میکنم..به خدا اعتراض میکنم ومنتظر جواب خدا هستم...
nader | August 6, 2009 1:39 AM
این روزها چقدر زود همه چیز را فراموش می کنیم...
مسعود | August 6, 2009 1:39 PM
سلام
اگر در این روزگاران فرهنگ و اصالت انسانی در نظر گرفته می شد و براش حداقل تره ای خرد می کردنند دیگه شاهد...!
سید مجیب | August 6, 2009 3:14 PM
روزنامه مقاومت جنبش سبز ایران
مقالاتی از احمد اشراف ، محمدرضا نیک فر و دیگران
http://rooznameh-e-moghavemat.blogspot.com/
روزنامه مقاومت | August 6, 2009 5:06 PM
ما/در ایران عزیز
با هیچ دختر بچه ای
همکلاسی نبوده ایم
و پلیسهای زن
زیاد ندیده ایم
***
چند سالی پیش از این
در کشور کوچک همسایه
ـ کشور دوست و برادر ـ
زنی که چشمان زیبایی داشت
و هفت تیرش را
به کمر باریکش بسته بود
به من فرمان ایست داد
چند سالی می شود که
قلبم ایستاد
***
مرد هیز
از پشت تفنگ
همه چیز را
زیر نظر داشت
لعبتان حور
غلمانهای جوان
ما فکر می کردیم
او هرگز
تیری در بهشت
شلیک نمی کند
***
زندگی
ابتدای مرگ است
من
با تو زندگی نخواهم کرد
***
بین 26 تا 34 سالگی ام (ساخت باز/ روایت شخصی)
هشت سال بیشتر نیست
بعد از آن رو به پیر سالی خواهم گذاشت
حبیب محمدزاده | August 6, 2009 8:48 PM
گله کردی از این روز روزگار... کار هر روزمان است مهتدی!...نمی دانم چرا!!شاید چون مسخ شده ایم!...آری!شاید چون مسخ شده ایم و دیگر زمان پایان گفتن و بدرود ،فرا رسیده!!!...
علیرضا مهدوی | August 7, 2009 2:27 AM
آقایان و خانم ها! می دانم که میوه در عزا طعم ندارد اما یادشان بخیر؛ میوه هاش خوش طعم بودند؛ میوه های هفتان و چه جای سبزی دارد این روزها هفتان و جایش چقدر سبزتر خواهد بود در روزهای بعد از این روزها. شاید که بودنش لازم تر از پیش باشد؛ بودن هفتان در روزهای بعد از این روزها
احمد | August 7, 2009 2:22 PM
اینجا من هرگز نترسیده ام . من هرگز داستانهایم را زیر زمینی منتشر نکرده ام . هرگز زنان سیاه پوش دخترک ساده ای که کنارم راه می پیمود را به جرم بد حجابی دستگیر نکرده اند . من هرگز در تظاهراتی شرکت نکردم که در آن به سر مردی که بیست قدم از من جلوتر بود گلوله ای شکلیک شود . اینجا آزادی مطلق است و من که خس و خاشاکم . برای همین اگر باتوم بخورم اشکالی ندارد .
گرسیوز دقیقی | August 9, 2009 3:37 AM
سلام. بعد از آن شب توفانی در فیس بوک و روزهای توفانی بعد که انگاری تمامی هم ندارند حرف زدن درباره ی جایزه ای که قرار بود برگزار شود و نشد خودخواهی است اما اگر یک وقتی آن پرونده منتشر شد بی زحمت مرا هم خبر کنید. ضمن این که اگر راهی برای رفتن به فیس بوک پیدا می شود ممنون می شوم از راهنمایی. لینک تان کرده ام و واکنش شما و باقی دوستان آن شب همیشه یادم می ماند، شاید در یک داستان در وقتی بهتر.
حامد | August 10, 2009 12:54 PM
من رفتم به این آدرس که می بینی ... saharei.wordpress.com
سحر | August 10, 2009 2:29 PM
متأسفانه ما هنوز زنده ايم
در خفقان
مهسا كلانكي | August 15, 2009 3:47 PM
فرهنگ و هنر ؟؟ این روزگار ، فرهنگ و ... ؟؟ خودتون شرایط این روزها و آینده رو بهتر میدونید . کیهان امروز برای شجریان کاریکاتور کشید ، فردا برای حافظ و سعدی و ... پس فردا برای همه ما !!
تقدیم به خانم مهتدی :
گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام!
و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهايتان زخمدار است
با ريشه چه ميکنيد؟
گيرم که بر سر اين باغ بنشسته در کمين پرندهايد
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد
با جوجه هاي نشسته در آشيان چه مي کنيد؟
گيرم که ميکشيد
گيرم که ميبريد
گيرم که ميزنيد
با رويش ناگزير جوانه چه ميکنيد؟
خسرو گلسرخی
سینا مداح | August 16, 2009 1:02 AM
تنگی گلوی تو را
طناب سرخ باز خواهد کرد
پس ز نده باد
بر طناب سرخ
زبان سبز تو را
تیغ جنون حماقت
جار زن می کند
پس زنده باد تیغ جنون بر افراشته
همین
نوا بامدادی
نوا بامدادی | August 19, 2009 1:52 AM
استاد عباس معروفی ِ عزیز در "حضور خلوت انس" در پاسخ به یکی از کامنتها از بلاگر ها دعوت کرده اند که شعر "عقاب"ِ استاد خانلری را در وبلاگهایشان بگذارند که به احتمال زیاد این دعوت در پستی جداگانه در سایت ایشان علنی تر خواهد شد. با پی گیری هایی که انجام شده است، قرار است همه ی بلاگر ها و از جمله خود استاد معروفی ِ عزیز روز پنجشنبه، پنجم شهریور ماه، شعر عقاب را در وبلاگهایشان بگذارند. لطفا شما هم به هر طریقی که میتوانید اطلاع رسانی کنید.
سایت استاد معروفی: http://maroufi.malakut.org
شعر عقاب: http://persianpoem.blogfa.com/post-40.aspx
ن گار | August 25, 2009 8:36 PM
سلام خیلی خوشحالم که با وبلاگ شما آشنا شدم به شما در بلاگم لینک دادم خوشحال میشوم که با هم تبادل لینک داشته باشیم با تشکر
حامد خانکی | August 28, 2009 6:17 PM
سلام دوست گرامی،
همیشه برای نوشته ی خوب مشتری پیدا می شود. پس لطفن ادامه بدهید. ما چشم در راهیم.
پیروز باشید.
محسن ک | September 3, 2009 2:38 AM