ویروس «توسط» در رسانهها!

برگی از خرداد پر از حادثه و شهید «محمد بخارایی»
شنیدن این فایل در این روزها توصیه میشود
همایون شجریان خواننده نیست
پنج دقیقه طنز، در رادیو ساکی
برگزیدگان نهمین جایزهی گلشیری
دو کتاب، در هر دو قسمت
«ذوبشده»ی عباس معروفی منتشر شد
بعد از بیست و شش سال
برگزیدگان جایزهی مهرگان
«مونالیزای منتشر» و «برف و سمفونی ابری»
پیشنهادهای نوروزی کامران محمدی
پیشنهاد چند کتاب خواندنی ِ امسال
روز خندهی ما بود
یادداشت مرضیه در حاشیهی توقیف اعتماد


« خبرنویسی نوین به روایت «فارس» | صفحهی اصلی | محرمانه، برای آقای کرباسچی! »
من از این جماعت خستهام
:: نشستهام توی روزنامه، پشت کردهام به باقی همکاران و مشغول مطلب نوشتنام. گوشهایم متاسفانه کار میکنند. آبگوشت یکی از بچههای مطبوعات را بار گذاشتهاند و هرکس از در وارد میشود و اسم طرف را میشنود، یک نخودی، لوبیایی، چیزی میاندازد توی دیگ. مطمئن هستم اگر همان موقع طرف زنگ بزند به کسی که زیر دیگ آبگوشت را روشن کرده، قطعاً از لحن صمیمی و دوستانهی باعث و بانی ماجرا نمیفهمد که چند ثانیه پیش اینجا چه خبر بوده!
:: نشستهام همانجا. آبگوشت آن بختبرگشته که گناهش بیتجربگی بوده و بس حسابی جا افتاده که یک نفر دیگر از همکاران وارد میشود. حرف یک بندهخدایی میشود که عطای روزنامهنگاری در ایران را به لقایش بخشیده و از ایران رفته. آدمی که خوب میشناسماش. خیلی خوب. یکی از همکاران، از همکار تازه وارد دربارهی این آدم ِ غایب میپرسد و بعد چیزهایی میشنوم که باورشان برایم سخت است. حرفهایی که تحت هیچشرایطی به آن بندهی خدا نمیچسبد. و از همه بدتر آنکه گوینده با چنان اطمینانی دروغ دربارهی آن شخص میگوید که اگر نمیشناختماش، همهی آن حرفها را باور میکردم.
:: با یکی از دوستانام نشستهایم توی ماشین. هردو از یک دوست مشترکمان دلخوریم. هردو غرلند میکنیم و ناراحتیم از رفاقتهایی که راحت زیر پا گذاشته میشود. همان موقع طرف زنگ میزند و پای تلفن شروع میکند از یک دوست دیگر بد گفتن. تقریباً فحشی نمیماند که به شخص سوم ماجرا ندهد و صفت بدی هم نمیماند که به او نسبت ندهد. درست چند روز بعد از آن تلفن، هر دوی این دخترها را دست توی دست هم میبینیم، انگار نه انگار که یکی از آنها تا همین چند روز پیش...
از این تحریریه به آن تحریریه، از این دوست به آن دوست، از این خانه به آن خانه همه پشت سر هم حرف میزنند و همه رو در رو به هم میخندند. در خانهی هم نان و نمک میخورند و در محل کار زیرآب میزنند. من از این جماعت خسته شدهام. از این همه خالهزنکی ِ پنهان و آشکار، از این همه دورویی، از این همه زیرآبزنی دیگر حالم بهم میخورد.





نظرها
مریم عزیز این مسئله مدت هاست به شدت فکر من رو مشغول کرده.. و متآسفانه نگاه که میکنی میبینی نزدیک ترین و گاه عزیز ترین افرادت هم از این عادت بد و رایج بی نصیب نموندند . انگار یک شرط ناگفته موفقیت اجتماعی دو رو بودنه .این قضیه خیلی زیاد آزار دهنده است.کم کم آدم اعتمادش رو به تمام دوستی هاش از دست میده و دوست میشه یه چیز کمیاب !
parisa m | May 14, 2009 9:19 PM
با هم کنار میآیند کم و بیش. مشکلی با هم ندارند. این شمایی که با آنها مشکل داری! خودتان را اسلاح(!) کنید!
اشکان | May 14, 2009 11:27 PM
سلام ، از صداقت و راستی گفتار شما بی اندازه لذت بردم دوست من هر سرزمینی را که در قالب مرزهای جغرافیایی کشور نامیده می شود که نگاه کنی ؛ مردم همان سرزمین می سازند . اگر ما ( اول از همه خود را می گوید بعد شما را و همینطور ادامه می یابد ) غیر از این بودیم . باید اطمینان داشت . کشور هم غیر از این بود . همانی میشد که مردمش بودند . حکومت ها نیز متاثر از سطح شعور ، رفتار و عملکرد اجتماعی مردم هستند . بنابراین از ماست که بر ماست . تازه ببینید آنکه شما از آنها صحبت می کنید . اغلب روزنامه نگاران هستند که گفته می شود . وجدان های بیدار جامعه کمتر توسعه یافته هستند . وای به حال دیگران . البته شخصا عقیده دارد . بسیاری از روزنامه نگاران هم با بقیه چندان تفاوتی دارند . چون آده ها و محصول همین جامعه اند .
ش .ا | May 15, 2009 9:33 AM
به همین خاطر من دیگه قید خوش و بش کردن با این و اون رو تو محیط کار زدم و یه جورایی گوشه عزلت گزیده ام!
سحر | May 15, 2009 2:30 PM
خدا خیرت بده...این هم شد مطلب...اگه پشت سر هم حرف نزنیم چه کنیم پس؟
مصو غضنفری | May 15, 2009 2:34 PM
این مشخصه به حیطهی وبلاگنویسی هم وارد شده است. خیلیها اصلاً وبلاگ مینویسند که پشتسر بقیه حرف بزنند.
:: مریم: البته من روایت از جمع وبلاگنویسها و جمع نویسندهها هم داشتم. اما خداوکیلی روم نشد یه آینه جلوی این دو تا جمع هم بگذارم بگم آقا ما اینیم! وگرنه این وضعیت همهجا هست... همهجا
مریم م | May 15, 2009 8:50 PM
حالا این حال و روز جماعت روشنفکر ماست؛ تا چه رسد به تودهى مردم.
..........................
فروغ فرخزاد، سالها پیش گفت:
این جهان پر از صدای پای مردمی است که همچنان که تو را مىبوسند در ذهن خود طناب دارت را مىبافند. (البته نقل از حافظه)
ب. بحرانى | May 16, 2009 3:08 AM
تا به حال به علتش فکر کردین؟
:: مریم: راستاش آره. اما باورتون میشه به نتیجهی قانع کنندهای نرسیدم؟
حسین قاضیان | May 16, 2009 9:09 PM
سلام
.
.
.
.
.
.
.
..............................تنها شدم وای...............
xi | May 17, 2009 11:26 AM
این جهان پر از صدای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند .
در ذهن طناب دار تو را می بافند.
فکر کنم مصداق این حرف فروغ رو به عینه میشه توی پست شما پیدا کرد.
ادم یه وقتی به یه جایی می رسه که از همه دل میکنه و میگه بگذار هر چی دوست دارن بگن.
یا هر چه بادا باد.
دیگه از سیاهی که بدتر رنگی نیست.
هستتت؟؟
خوش باشید و سلامت
مارکو پولو | May 17, 2009 12:16 PM
خوب پاسخش راحت نیست. ولی فکرکردن به علتهاش کمک میکنه ما از سطح «غر زدن» (که به نظر من فعالیتی است لازم اما ناکافی) به سطح «انتقاد کردن» برسیم.
:: مریم: من ترجیح دادم اول طرح مشکل کنم، بعد انتقاد. هرچند که گاهی وقتها انتقاد کردن آدم، شبیه به غر زدن میشه و حتا برعکس. اما دلم از این میسوزه که بعید میدونم انتقاد اصولی هم جواب بده. مشکل خیلی ریشه دوونده. خیلی
حسین قاضیان | May 17, 2009 2:10 PM
درود
فرهنگ رايج اين مملكت يعني ريا و غيبت! از كجا شروع كرد را نميدانم. من كه از خود شروع ميكنم. از اطرافيان، خانواده،... بايد شروع كرد.
شاد زي
محمود | May 20, 2009 5:18 AM
درود...
علی مظفری | May 20, 2009 1:47 PM
اینجه ایرانه دیگه! این خاله زنک بازی ها دیگه عادی شده!...
چقدر بده که یه معضل، به نوعی فرهنگ غالب می شه!!!...
باید بخندیم یا گریه کنیم؟!!...
علیرضا مهدوی | May 20, 2009 8:29 PM
ماجرای تکراری که هر روز می بینیم و می شنویم و البته بسیاری از ما هم سکوت می کنیم و کاری نمی کنیم
شیده لالمی | May 21, 2009 11:10 AM
چرا؟ چرا اینجوری؟ کاش...
... | May 22, 2009 2:28 PM