ویروس «توسط» در رسانهها!

برگی از خرداد پر از حادثه و شهید «محمد بخارایی»
شنیدن این فایل در این روزها توصیه میشود
همایون شجریان خواننده نیست
پنج دقیقه طنز، در رادیو ساکی
برگزیدگان نهمین جایزهی گلشیری
دو کتاب، در هر دو قسمت
«ذوبشده»ی عباس معروفی منتشر شد
بعد از بیست و شش سال
برگزیدگان جایزهی مهرگان
«مونالیزای منتشر» و «برف و سمفونی ابری»
پیشنهادهای نوروزی کامران محمدی
پیشنهاد چند کتاب خواندنی ِ امسال
روز خندهی ما بود
یادداشت مرضیه در حاشیهی توقیف اعتماد


« در ستایش شاعرانگی | صفحهی اصلی | بازگشت انگیزهها »
دلخوشیهای کوچک پاییزی
از در این ساختمان که وارد میشوم، پلههای سنگی ِ کوتاه روبرویم هست. آنقدر قدیمی که هر بار پا رویشان میگذارم، فکر میکنم به اندازهی سه برابر سن ِ من میتوانند عمر داشته باشند. راه پلهی عریض، نردههای سفید هم دارد. از آن نردههایی که میتوانی از طبقهی دوم، آویزانشان بشوی و ببینی چه کسی از در تو آمده. پاگردهایش، گرد هستند. آنقدر گرد که از بیرون ساختمان هم قوسشان معلوم است. اصلاً ساختمان است و این گردی ِ پاگرد. رازآلودگی ساختمان ِ قدیمی اما فقط به اینها منتهی نمیشود. در واحد شمارهی سه را که باز میکنم، درهای چوبی ِ قدیمی جلوی چشمانم هستند و پنجرههایی که همه قفلهای کشویی ِ رو به بالا دارند. در اتاقها هیچکدام قفل ندارند. قابهای پنجرهها شکم انداختهاند و شیشههایش همه از بیرون خاکستری هستند، جای شیشهای.
اینها اما هیچکدام دلیل دلبستگی ِ من به این ساختمان نیست. امروز صبح که وارد شدم، برای بیرون راندن بوی ماندهی سیگار در هوا، تمام پنجرههای اتاق را باز کردم. سر و صدا با هوای خنک -و حتا سرد- پاییزی هجوم آورد به داخل. بیهوا در تراس را باز کردم و رفتم روی سطح ِ شیبدار تراس. نیمدایرهی سمت ِ راست را به تمامی تراس زدهاند. با نردههایی که قطعاً برای محافظت کار گذاشته نشدهاند. روی سطح شیبدار، با تردید راه رفتم، لیوان چایام را در دست گرفته بودم و به خیل عظیم پیادههای خیابان نگاه کردم. تکیه دادم به دیوار، سرم را عقب دادم و چشمهایم را بستم. عابران ِ پیاده و مسافران ایستگاه اتوبوس ِ روبرویم، در زمینهی خاکستری-قهوهای ِ این ساختمان ِ قدیمی، دختری را با شال قرمز میدیدند که فکر میکند اگر تناسخ روح وجود داشته باشد، قطعاً یک روزی، او اینجا بوده، روی این تراس خوابیده و در این راهپلههای مرموز، پلهها را دو تا یکی کرده...





نظرها
و اون دختر با شال قرمزش که بالای تراس ایستاده نمی دونم چرا برای من نشونه ای از تن دادن به وضعیت موجوده...
اشتباه می کنم؟؟؟
:: مریم: متاسفانه... نچ!
مسعود | October 28, 2008 6:11 PM
آلودگی
پیمان | October 29, 2008 10:14 AM
مردیم از ساسپنس...نگفتی کجآن خو.....
mostafa ghazanfari | October 30, 2008 4:49 PM
یاد داشت شما مر به یاد قسمتی از شعر زیبای سهم من فروغ انداخت آنجا که صحبت از پایین رفتن از پله های متروک ساختمانی متروک دارد و در ادامه از سهمی میگوید که شاید در پوسیدگی و غربت واصل گشتن امتداد می یابد و در پایان به گردشی حزن آلود در باغ خاطره ها ختم می گردد . خاطراتی که در ساختمانهای قدیمی به وفور عطر آنها جریان دارد و آن ساختمانها چقدر انسانهای متفاوت به خود دیده اند ......
ضمنا از شما دوست فرهیخته درخواست کمکی دارد . دوستی که پزشکی فرهیخته است از نسل ما قدیمی ترها یکسالی است که دو جلد از نوشته های خود را به چاپ سپرده و بدلیل نا کار آمد بودن روش ما قدیمی ها در ارائه آثار خود هیچیک نحوه معرفی موثر و عرضه آنها را به جامعه کتابخوانان نمی شناسیم ذیلا معرفی نامه ای مختصر خدمتتان ارائه می گردد . اگر مایل باشید بفرمایید یک نسخه از هر جلد خدمتتان ارسال شود . تا پس از مطالعه و تایید ارزش مند بودن آثار مزبور نسبت به معرفی آن در نشریات و . . . راهنمایی و کمک بفرمایید . باعث مزید امتنان است
دوکتاب از:اسدصیدمرادی
چشم اسفندیار
چشم اسفندیارروایتی تازه ازحکایتی کهن است.
نویسنده درباره شخصیت های "خدای نامک" به کندوکاوپردخته وباجستجودراوستا،
تاریخ وشاهنامه یافته های تازه ای پیش می آوردودرباره برخی واژه های فارسی
ونام ها به ریشه یابی می پردازد.
چشم اسفندیاررامی توان دست آوردی تازه درشاهنامه پژوهی دانست وگامی کوچک درراهی دورودراز....
"گل آفتابگردان" حدیث یک زندگی است.
نویسنده درجریان یک سفرزندگی خودرابه روایت اول شخص مفردودرزمان حال برای
دوستی حکایت می کندودرمقاطع ضروری بااستفاده ازتداعی ها خواننده راباخودبه گذشته وازآنجابه گذشته های دورترمی برد وتکه تکه رویدادهای زندگی خودرابازمی گوید.
اوتجربه خودراازبازداشت،بازجوئی ،بازجویان ساواک ،شکنجه گاه واتاق تمشیت رژیم سابق وخشونت وهراس حاکم برفضای بازداشتگاه "کمیته" رازنده وملموس بیان می کندوکسانی که ،ولوبرای مدتی کوتاه، آن روزهاراتجربه کرده باشندخودرادرفضائی آشنابازمی یابند.
دربافت های نویسنده ازپاره ای مفاهیم ویژه خوداوست وتازه وغیرتکراری.
"گل آفتابگردان" حدیث زندگی یک نسل است نسلی که می کوشیدازابتذال وتباهی بپرهیزدواکنون جوانی راپشت سرگذاشته.
شهروز اقبال زاده | October 31, 2008 2:29 PM
خانم عزیز
من شما را نمیشناسم اما گهگاه متنهایتان را خواندهام. میگویم گهگاه که توهم ادعای شناختن دقیق شما روی دوشم نیفتد.
چرا شما و ما همه تا این حد تکرار هستیم؟
چرا سبک نوشتاری شما موید سبکی است که امروز هر دست به قلم جوان یا عاصی در ایران این طور مینویسد؟
و اساساً چرا بهرغم این تکرار و ناتوانی در از خود بیرون آمدگی، شما دائماً سعی میکنید در این خیل بیشمار، متفاوت بنویسید. به نظرم شما خودتان هم دارید تکرار میکنید اما تکرار آن تکه کوچکی که خیال میکند تکرار نمیکند چون اساسً با تکرار مخالف است و در این مخالفت تا آنجا که به خودآگاهیش مربوط است صادق است؟
:: مریم: خوب شد بعد از قرنی یک چیز شخصی و حسی هم نوشتم. من هیچوقت سعی نکردم «متفاوت» بنویسم و قاعدتاً با «گهگاه» خواندن چیزی، نمیتوان قضاوت کرد که نویسنده می خواهد متفاوت باشد یا خیر!
م ر ی م | October 31, 2008 7:37 PM
در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست!
:: مریم: همین صفاست که آدم رو اسیر میکنه استاد!
صاحب آن خانه قدیمی | November 1, 2008 12:25 PM
از کامنتها بر می اید که این تفاسیر مربوط به خانه ی یک استاد ِ عزیزست .. و این دلبستگی های دلچسب، و همین که خانه استادها معمولا همین طور دلچسب است . تجربه اش را دارم .
چه دلم خواست این خانه را یکهو !
عطیه | November 2, 2008 9:10 AM
ماشينها انگار حريم امنشان شده است... در گرما و در سرما شيشه هاي اتومبيلشان بالاست و انگار هوايي قرار نيست
اين حريم ، اين قلمروشان را تسخير كند. از گرما له له مي زنند و از سرما بيزار... خنده دارند ، خنده دار.
گفتم كه آدما دو دستن اونايي كه وقتي بارون و برف و سرماست شيشه هاي ماشينشون و ميكشن بالا
و اونايي كه شيشه هاشون پايينه و از وجودش غرق در لذت مي شن....
.......
دوباره نوشته ام.
" اونايي كه از در ميان تو... اونايي كه از پنجره ميان تو "
علي / خوك كثيف / ارتش سايه ها
ارتش سايه ها | November 5, 2008 1:01 PM
ماشينها انگار حريم امنشان شده است... در گرما و در سرما شيشه هاي اتومبيلشان بالاست و انگار هوايي قرار نيست
اين حريم ، اين قلمروشان را تسخير كند. از گرما له له مي زنند و از سرما بيزار... خنده دارند ، خنده دار.
گفتم كه آدما دو دستن اونايي كه وقتي بارون و برف و سرماست شيشه هاي ماشينشون و ميكشن بالا
و اونايي كه شيشه هاشون پايينه و از وجودش غرق در لذت مي شن....
.......
دوباره نوشته ام.
" اونايي كه از در ميان تو... اونايي كه از پنجره ميان تو "
علي / خوك كثيف / ارتش سايه ها
ارتش سايه ها | November 5, 2008 1:01 PM
خوشمزه بود... خیلی... هم پائیزش هم استعاره هاش هم خودت.. همه و همه ...
دیشب در خواب رویت شد همراه پدر جان تشریف فرما گشته اید...
پاشو بیا دیگه.. دهه
:: مریم: میام میام. بگذار عید بشه.
آیدا | November 6, 2008 9:22 AM
سلام خوندم جالب بود و خوب و لذت بخش
--------------
با مطلبی جدید به روزم -------------------
روایت من از پویش (کمپین)دعوت از خاتمی
پویش (کمپین )دعوت از خاتمی از مدتها پیش قصد برگزاری مراسمی را داشت که چندین بار تاریخ آن به دلایل مختلف از جمله مهیا نشدن سالن مناسب ،به تعویق افتاد .
درنهایت بعد از چند بار تغییر برنامه ،در تاریخ 16آبان ماه برگزار شد . “کاش می شد احمدی نژاد و خاتمی را میکس کرد . ما رئیس جمهوری می خواهیم با تدبیرخاتمی و جرات احمدی نژاد “.همین !!!
روایت من از این مراسم را دیلینک زیر می توانید بخوانید :
http://talkhzibast.persianblog.ir/
فرزاد حسنی | November 8, 2008 4:49 PM
فعلا سلام و درود
شادیبا | November 9, 2008 9:03 AM
1: پست جدیدم قبوله میدونم خیلی ضمخت...خشن.. وحشی و یکجانبه نگره.....
چه کنم...اما هرچه هست از اعماق وجوده از ته دل.....
2:قرار است با كساني دمخور شوم كه تيراندازان خوبي اند. مثل همین " گله خوکها "...پيوندهاي وبلاگم.
گفتم كه قرار است به مرام سابقم برگردم. مثل " سارق " ... مثل مقدساتم.
یا ما همه بازیگران یک فیلم صامتیم...انگار.....
این حرفهای جدیدمه...از جنس گذشته
خیلی مخلصیم...
علی/خوک کثیف / ارتش سایه ها
ارتش سايه ها | November 11, 2008 3:45 PM
سلام با یادداشتی تازه به روزم :
چرا "کنعان "را دوست دارم
نکته - به کسانی که این فیلم رو دیدن و نقدهایی راجع به فیلم خوندند، مطالعه این یادداشت را پیشنهاد (و نه توصیه )می کنم .
"کنعان "سراغ این جماعت یعنی زنانی که کاملا و عامدانه به آنچه به مدد رونق اقتصادی همسر یا پدر خود در این سالها کسب کرده اند می بالند و فخر می فروشند،نرفته است . "کنعان "سراغ زنانی رفته است که از طبق فرودست تر به طبقه بالا منتقل شده اند و اکنون از آنجا رانده و ازاینجا مانده شده اند یعنی نه می توانند با فضای قبلی مانوس شوند و اصولا سالهاست که از آن فاصله گرفته اند و نه می توانند به فضای جدید زندگیشان خو بگیرند و اصولا آرام و قرار ندارند .
ادامه مطلب را از اینجا بخوانید : http://talkhzibast.persianblog.ir
فرزاد حسنی | November 15, 2008 5:18 PM
اگه یه عکس هم از اونجا می گرفتی، می شد بیشتر با متنت ارتباط برقرار کرد.
مو طلا | November 16, 2008 7:47 AM
چرا به روز نمیشود آیا ؟ :)
عطیه | November 16, 2008 8:01 AM
ما دوباره آمده ایم با آن چه مدتهای زیاد فراموش کرده بودیم...تیترش این است:
" بار دیگر... چیزهایی که دوست می داشتم "
از اون شب باروني و برفي كه از سينما فلسطين
و بعد از ديدن فيلم " حكم " اومدم بيرون،
برام يكي از خاطره انگيز شباي زندگيمه... به رفيقم گفتم پسر...
بزن بريم سمت لاله زار...
دير وقت بود و مردم خوشبختانه به كانونهاي گرم خانوادگيشان پيوسته بودند.
كسي حرف نزد. و اين دقيقآ بزرگترين لذت همراهي مان بود.
ترانه حکم رضا يزداني را زير لب زمزمه مي كرديم و...
نهايتش همين بود.
خیلی مخلصیم
علی / خوک کثیف / ارتش سایه ها
ارتش سايه ها | November 19, 2008 2:42 PM
سلام دوست عزیز
با میزگرد "تجدد و روشنفکری" به روزم...
محمد صادقی | November 23, 2008 1:37 PM
به طور اتفاقی وارد سایتتان شدم.
این مطلب را خواندم.
در پی بیان مطلب خاصی بودید یا ننوشتن آزارتان می داد؟
هر گاه مطلبی با این سبک نگارش خوانده ام از خود پرسیده ام،این نوشته از چه رو روی سپید کاغذ را سیاه کرد؟
می گویند حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم،و حرفهایی هست برای نگفتن...
باز می گویند تنها می بایست از چیرگی ها سخن گفت،جز آن هر چه بگوییم،دروغ،شعر و ادبیات است.
می گویند شمس هیچ ننوشت...
می گویند می بایست بر نوشته خود مسئول بود،می گویند خدا به فلم قسم خورده است.
می گویید بگذار بگویند....، چون من نه شریعتی هستم،نه نیچه،نه شمس،نه خدا من منم.
برای چه می نویسید؟تلخ نیستم،نوشتن را دوست دام،حتا یک توصیف ساده از طبیعت می تواند زیبا اشد،اما ادیب،شاعر،نویسنده تا دلتان بخواهد داریم،فیلسوفان،اندیشمندان،دانشمندان کجایند؟
مسعود | December 6, 2008 9:56 PM
همیشه یک "شال قرمز" وجود دارد...
مایل به تبادل لینکم
کوچه نادری | December 14, 2008 10:05 AM