ویروس «توسط» در رسانهها!

بغداد به پاریس!
خدای من! این نوشتهی معرکهی سارا را از دست ندهید
هزینهی دوستداشتنیترین کار دنیا
من که با دیدن قیافهی لیلی بعد از ساعت ۴:۲۳ دقیقهی عصر چهارشنبه، کلاً نگراناش نماندم!
از اینکه اخلاق را رعایت کردیم، معذرت میخواهیم
توضیحات بهرنگ تنکابنی دربارهی حاشیههای کنسرت علیزاده و درویشی
به افتخار صدمین فرمان جلال سمیعی
خسته نباشی آقای طنزنویس، به خدا انگار همین دیروز بود فرمان اول!
جامهای تازه بر تن «راز نو»
دست دیزاینرش درد نکنه. امیدوارم نویسندهاش هم بیشتر و جدیتر بنویسه باز هم!
مرگهای چهارشنبهای!
نامهی حضرت علی به مالک اشتر مدتهاست که مخ من رو سوراخ کرده
به افتخار حماس
پدرام رضاییزاده


« «دعوت»، یا چگونه ابراهیم حاتمیکیا مارا سر کار میگذارد؟ | صفحهی اصلی | به یاد اردشیر محصص »
شب یک، شب دو
یک تابستان، یک پاییز، یک ماه از زمستان، پانزده روز خلاء ویرانگر و هیجان سیاه که ساعتهایش به بلندی سال بود، همه گذشت

«شب یک، شب دو» یکی از بهترین رمانهای ایرانیست که تا به حال خواندهام. تا همین سال گذشته دو نسخه از آن در خانهمان داشتیم. تا قبل از اینکه یاد بگیرم باید به کتابخانهام قفل بزنم و کلیدش را در دسترس نگذارم، دو دزد شریف کتاب، هر دو را بردند و آنقدر حرفهای این کار را کردند که هنوز نمیدانم الان جفت رمانها در کتابخانهی کدام آدمهای خوشبختی نشستهاند.
سوراخ سنبههای زیادی را برای پیدا کردن ِ نسخهی اصلی رمان گشتهام. انگار که جن شده باشد و من بسمالله! حالا دست به دامان خوانندههای وبلاگم شدهام.
کسی بین شما هست که بداند یک نسخهی اصل از این رمان کجاست؟
::پینوشت:
آدرس ایمیل من همینجا و زیر لوگوی صفحهی سیزده هست.
هفدهم مهرماه: با تشکر از تمام دوستانی که لطف کردند، امروز با راهنمایی یکی از خوانندگان خوب وبلاگم، موفق شدم یک نسخهی اصل و تمیز از این رمان را پیدا کنم و الان بسیار خوشحال و هیجانزدهام!





نظرها
درود خانم مهتدی!
شاید نسخهی اصلش را اینجایی که ادرس میدهم بتوانی پیدا کنی:
کنار انتشارات «نی» زیر پل کریمخان کتابفروشی هست به اسم "فردوسی" و آنجا آقای بسیار محترمی هستند که شاید کمکتان کنند!
حالا شما بگو نسخهی پی دی اف اش را دارید؟
شاد زی
محمود | October 7, 2008 7:48 AM
به نظر من كه رمان به اندازه اي كه شما از آن گفته ايد كار خوبي نيست يك اثر متوسط حتي در زمانه ي خودش
:: مریم: خب هر کس نظری دارد!
آرش شفاعي | October 7, 2008 10:39 AM
خانم مریم مهتدی کامنت شما را توی خوابگرد خواندم و خیلی متاسف شدم که شما در مورد لباس خانم میترا حجار از کلمههای بدلباسی و آبروریزی استفاده کردهاید . یعنی اصلا از شما توقع نداشتم، فکر میکردم که شما فراتر از این حرفهای خاله زنکی باشید. عجیب است که شما هنوز نمیدانید که همین چارچوبهای شما و امثال شما برای پوشیدن لباس و آنچه که بهش آبرو میگوید باعث شده که ما این قدر عقب افتاده و متحجر باشیم. به جای این طور حرف زدن بهتر بود که بگوید که لباس میترا حجار مطابق سلیقهی شما نبود. بعضی وقتها فکر میکنم وقتی شما روشنفکرهای این مملکت هستید وای به بقیه.
:: مریم: آهان لابد اون جماعتی هم که اون ور دنیا میشینن بدلباسترین هنرپیشهها و آدمها رو انتخاب میکنن و ما هم فرت و فرت عکسهای بدلباسترین هنرپیشههای هالیوود رو تو ایمیلها رد و بدل میکنیم نیز، یک مشت ابله متحجر هستند که بهشون بهتره بگیم عقب مونده؟ جمع کنید خانم/ آقا این حرفهای صد من یک غازی که تازگیها همهتون یاد گرفتید قرقره کنید!
میترا | October 7, 2008 4:24 PM
واقعا حرف زدن بلد نیستی.به نظر من که خودت هم نمیدونی چی میخوای بگی. من فقط گفتم چون لباس کسی سکسی است شما حق نداری بگی که بدلباسه و باعث آبروریزی است. همین و بس. حالا یا میفهمی و یا نمیفهمی و همین جور دور خودت گیج میزنی و از هنرپیشههای هالیودی و این حرفهای بی سرو ته میزنی.
:: مریم: شما مثل اینکه زبان فارسی من رو متوجه نمیشی! اولاً که تو کامنت قبلی شما حرفی از لباس سکسی نبود! شما هم بهتره کمی بیاین تو سال جدید زندگی کنین و متوجه بشین که سکسی بودن یا نبودن لباس دلیل بر زیبایی یا زشتیاش نیست. این عقبموندگیها رو اگه شما بلدی من بلد نیستم! بد هم من حق دارم بگم بد لباسه و با معیار خودم معتقدم که میترا حجار با آن لباس زشت و بیریخت و بدقوارهاش آبروی ایران رو برده. اگه متوجه نمیشید مثل خودتون هم بلدم متوجهتون کنم!
درضمن! آیپیتون زیاد از حد تکراریه! گفتم در جریان باشید
میترا | October 7, 2008 8:01 PM
من دو سه ماه پیش از پاساژ صفوی خریدمش.. طبقه اول
مولود | October 7, 2008 8:38 PM
سلام .اسم نویسنده و وضع کتاب رو بنویس خیلی متاق شدم به خواندنش
-------------------------------
اگر از دیدارهایم بنویسم :
اول - ملاقات با محمود احمدی نژاد
یکی از کارهای جالبی که از هشت سال پیش برای خودم شروع کرده بودم نوشتن شرح حال دیدار با افراد و اشخاص مختلف بود .
اولین شرح را ریسک کردم و به دیدار با محمود احمدی نژاد اختصاص دادم .دیدارهای دیگری هم داشته ام با افرادی چون سید محمد خاتمی ،سعید حجاریان ،عطا ا...مهاجرانی،غلامحسین کرباسچی،فاطمه حقیقت جو و...ازجماعت سیاست پیشگان و محمد رضا شجریان ،حسن علیزاده ،کاوه یغمایی،خشایار اعتمادی،شادمهر عقیلی و..از دلدادگان موسیقی و بهرام بیضائی،رسول ملاقلی پور،نیکی کریمی،رسول صدر عاملی،فریدون جیرانی،کمال تبریزی و...از جماعت ،محمد قوچانی،عماد الدین باقی،اکبر گنجی،ابراهیم نبوی،علیرضا رجائیان،نیک آهنگ کوثر و..
ادامه ماجرا را اینجا بخوانید و نظر بدید .
فرزاد حسنی | October 7, 2008 9:54 PM
سلام مريم جان. اول بابت معرفي اين رمان ممنون. دوم هم كه خيلي گلي.
رضا ولي زاده | October 8, 2008 4:59 PM
این کامنت خیلی ربطی به متن ات نداره ولی شاید به اندازه پیدا کردن اون کتاب برات جالب باشه. یکی از بچه های قدیمی ایران کلیک رو کاملا اتفاقی و بعد از چندسال دیدم. دوست مشترکمون از آب دراومد. گفت که خبرنگاره و من هم گفتم دست برقضا یه دوست ضیافتی هم دارم که اون هم خبرنگاره. اسمت رو که بردم گفت که حتی سابقه همکاری هم دارید !
اسمش رو نمیبرم ولی این ادرس وبلاگش هست :
http://big-wig.blogfa.com/
:: مریم: از وبلاگ که نشناختم. نه حتا از آدرس ایمیل. اما چه جالب! خواستی بعداً معرفی کن ببینم کدوم همکارمه که تازه وبلاگاش رو میبینم!
زاک | October 9, 2008 12:39 AM
سلام خانم مهتدی
من هم به سهم خودم از بابت معرفی این رمان سپاسگزارم
مهسا کلانکی | October 10, 2008 9:37 AM
سلام خانم مهتدی
من هم به سهم خودم از بابت معرفی این رمان سپاسگزارم
مهسا کلانکی | October 10, 2008 9:37 AM
هر کس آزاد است در بیان اندیشه خویش (ماده 19 قانون بین الملل)
انی کاظمی | October 11, 2008 9:12 PM
خانم مهتدی عزیز
من موفق به یافتن نسخهی پیدیاف شدم! اما نگفتید از کجا نسخهی اصلش را یافتید؟
شاد زی
:: مریم: طبقهی اول پاساژ صفوی تو خیابون کارگر شمالی. ولی یه پسره فروشندهاس که به شدت پررو و حرافه. من که با بیل زدم تو سرش و اومدم بیرون. شما مواظب باشید خون و خونریزی راه نیافته.
محمود | October 11, 2008 11:50 PM
پس مستفیض هم شدی از وجود اقای فروشنده به شدت پررو و حراف و خر! جانوریه به نوع خودش:)
:: مریم: دعوام شد باهاش! بهش گفتم تو باید رمال میشدی جای کتاب فروش :))
مولود | October 12, 2008 9:30 AM
بابت معرقی کتاب ممنون
دکتر پرتقالی | October 15, 2008 2:54 PM
تو میخوای بیای اینجا دیگه نه؟
یا با کتاب میای یا هتل میری.... هاهاهاها
شوخی کردم ...
ولی خدایی به مای عاجز بی کتاب فارسی یک کم کمک کن... چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است... شاعر گفته اینو...
منتظریم خواهر شوهر جون.
آیدا | October 16, 2008 9:46 AM
:)
دیس ایز جو دی !
کتاب کتاب ! محور کتاب چیه ؟ تجدید چاپ نمیشه ؟
عطیه | October 16, 2008 5:34 PM
چون دیدم که علاقمند به زبان شناسی هستی گفتم شایدخوب باشه که به این وب لاگ یه سری بزنی وبااین انسان فرهیخته !آشنا بشی .
اما مظمئن باش که تمام کتابهایی که عنوانش در اونجاست کار همین آقا است
http://www.hasbohal.blogspot.com/
قضاوت با خودت ؟!
علی | October 20, 2008 5:25 PM
با مطلب جدیدی به روزم
حکایت تقی موفقترین ،مطلعترین و پردرآمد ترین جوان تهرانی
تقی به راحتی میتونه نوسان قیمت ارزهای مشهوری چون دلار ،پوند و. رو برای سه ماه آتی بهتون بگه و نیز در مورد نوسان قیمت طلا میتونه تحلیل بده .
تقی در موردبازارنفت اطلاعات خوبی داره ومیتونه نمودار نوسان قیمت نفت رو از الان تا پایان انتخابات امریکا براتون بکشه وبااستدلال قیمت حدودی نفت رو (با حداکثر دو دلار نوسان )براتون بگه
تقی از زندگی خصوصی خیلی از سینماگران ،موسیقیدانان ،مجریان وحتی سیاست ورزان اطلاعات دقیق و دست اول داره :کجا زندگی می کنند ؟چند تا زن دارند ؟ به جز بازیگری چه بیزینسی دارند ؟ماشینشون چیه و...
تقی اطلاعات وسیع و کاملی در مورد سینمای ایران داره .
تقی یک تحلیلگر اقتصادی کامله .
تقی با صنعت ساخت و ساز وبازار بورس کامل آشناست .
تقی تحلیل گر خوبی دربازارسنجی موسیقی ایرانه .
تقی مشاور خوبیه برای روزنامه نگاران و کسانی که دستی در امور نشر دارند
تقی اطلاعات سیاسی دقیق و کاملی از کلیه جناح های سیاسی ایران داره
این تقی کیه ؟؟؟؟ ادامه مطلب رو از اینجا بخونید : http://talkhzibast.persianblog.ir/
فرزاد حسنی | October 20, 2008 7:58 PM
سلام مریم خانم بی وفا!
چرا نه جواب میلامو میدی نه کامنتهامو؟
من گناه دارم دلمو میشکنی...
مشق شب | October 21, 2008 12:08 AM
مي گوئيم ها شما از رضا براهني مجموعه شعري در دست نداريد؟؟؟ما آن روز هرجا را كه با جلال سرك كشيديم موفق به ابتياع نشديم!
:: مریم: پاساژ صفوی هم رفتین؟
مجتبي(شاسوسا) | October 21, 2008 2:26 PM
یک همسایه ای داشتیم ما /
که این کتاب را داشت /
اما رفت /
کتابهایش را هم برد /
حیف /
دلم خواست /
همه اش را
نیمرخ | October 21, 2008 7:53 PM
می خوانم می خوانم .. کلی کتاب نخوانده دارم .. می خوانم حتما حتما حتما ... :)
خوبید شما ؟
عطیه | October 22, 2008 10:38 AM
نوشتنه دوباره ام در همين مكان..در ارتش سایه ها ... از ضعف باشد يا ناتواني مهم نيست... برايش دلايلي دارم كه حتي اگر قابل قبول نباشند حداقل تحريك كننده اند.... از ناتواني ديگران شايد سرچشمه گرفته است جوشش دوباره ايكه پيدا كرده ام و اظهار لطف بي شائبه ي دوستي كه به خيال خودش گند زده به سراپاي علي و ارتش سايه ها..... خنده دار است اما خوبيش اين است كه ترغيبم كرد براي دوباره نوشتن....
بماند.... اسمم را با اضافاتش مي نويسم....
خوك كثيف و ... / ارتش سايه ها
خيلي مخلصيم
ارتش سايه ها | October 22, 2008 11:57 AM
بابا این روزنامه تون چرا اینقدر گرون شده؟
رضا حریری | October 22, 2008 8:36 PM