ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« چه خبرتان است؟ | صفحهی اصلی | وصف حالی و دیگر هیچ »
سفرت بخیر اما...
گاهی وقتها برایم مهم نیست که با یک نفر یا یک همکار چقدر صمیمی بودهام. گاهی وقتها صمیمیت برایم در تماسهای دائم و دیدارهای پیدرپی خلاصه نمیشود. خاطرههاست که صمیمیت را برایم تعریف میکند. گاهی برایم مهم نیست که یک دوست را چند ماه یکبار ببینم، مهم برایم این است که وقتی یک روز دارم با عجله در میدان ونک راه میروم، طرف را بعد از چندین ماه ببینم و به همان صمیمیت ِ چند ماه قبل با هم احوالپرسی کنیم. برایم مهم نیست که سالی یکبار هم با هم تلفنی حرف نزنیم، مهم این است که وقتی جشن چلچراغ میشود، میتوانیم با هم تا جایی هممسیر بشویم و درددل کنیم. یا حتا در یک دورهمی، در کافهای، جایی، هم را ببینیم و مثل سالهای اول جوانی بخندیم و شاد باشیم.
برایم مهم نیست که هر روز با دوستی حرف نمیزدم. مهم نیست که ماهی یکبار هم، همدیگر را نمیدیدیم. مهم این است که وقتی یک روز به سینمای مطبوعات میروم، دوستم را میبینم و چهار پنج ساعت برای هم حرف داریم و با هم گپ میزنیم و خوش هستیم. مهم این است که طرف هست، همین دور و برها، روز تولدم میآید و ماگ خوشگلی هدیه میآورد که رفیق تمام خستگی درکردنهای روزانهام میشود. همین دور و برهاست و وقتی کمک لازم دارم، کافیست که تلفن را بردارم و زنگ بزنم و مطمئن باشم که تلفن را برمیدارد و هرکار از دستاش بر بیاید انجام میدهد. مهم این است که خیالم همیشه راحت بوده که این دوستهایم زیر آسمان همین شهر هستند. به فاصلهي یک اساماس، یک تلفن یا یک دیدار چند دقیقهای.
حالا دیگر زیر آسمان این شهر نیستند. حالا دیگر وقت دلتنگی و خستگی و احوالپرسی باید دل خوش کنم به پنجرههای مسنجر و صندوقهای ایمیل و خودم را گم کنم در روزمرگی و فراموش کنم که فاصلهام با دوستانم روز به روز بیشتر میشود. فرق نمیکند دیگر که روزنامهنگار باشند یا یک همدانشگاهی صمیمی. وقتی دیگر زیر آسمان این شهر نیستند و دلم گرم ِ نزدیک بودنشان نیست... دچار پارادوکسیکالترین حس ممکن میشوم. دوست دارم دیگر هیچوقت «مجبور» نباشند در جایی زندگی کنند که رشد ِ افقی گریبانگیرشان شود و دلم میگیرد و حتا گریه میکنم برای خودم و امثال خودم، که اینجا را دوست داریم، میمانیم اما دور و برمان روز به روز خالیتر میشود و ما تنهاتر...





نظرها
به امید شلوغ تر شدن این دور و بر
میلاد | September 12, 2008 3:40 AM
سلام
تبريك ميگم بالاخره از بلاگفا به وب جديد سفر كرديد
راستي شنيدم پارسه داره با تعدادي نيرو كار ميكنه؟!
موفق باشيد
:: مریم: یه کم زود تبریک گفتی استاد. آبان که بشه، میشه دو سال که من اینجا مینویسم!
نويسه | September 12, 2008 11:23 AM
درود!
مهم نیست! این نیز بگذرد. باور کنید!
محمود | September 12, 2008 12:00 PM
سلام
خیلی چیزها مهمند و فکر میکنیم نیست.
عادت عجیبیه زندگی.
ماهک | September 12, 2008 1:19 PM
این از آنهایی ست که به این راحتی هم نمی گذرد... اما چه می شود کرد؟ همین را هم ول کنیم و بنشینیم کنج اتاق به خودمان فکر کنیم؟!! دنیای مجازی آدم های واقعی دارد... دلمان را به همین خوش کنیم... چون بیشتر اگر فکر کنیم می بینیم که حتی یک دوست هم نداریم...
diako | September 12, 2008 1:55 PM
این از آنهایی ست که به این راحتی هم نمی گذرد... اما چه می شود کرد؟ همین را هم ول کنیم و بنشینیم کنج اتاق به خودمان فکر کنیم؟!! دنیای مجازی آدم های واقعی دارد... دلمان را به همین خوش کنیم... چون بیشتر اگر فکر کنیم می بینیم که حتی یک دوست هم نداریم...
دیاکو | September 12, 2008 2:00 PM
اسم یکی از روز- گفتارهای آرش نراقی که هزاران سال پیش توی سایتش منتشرشون می کرد و من گوش می دادم و حالا هم گاهی گوش می دم این بود: تراژدی زوال پذیری روابط انسانی.
http://www.esnips.com/doc/19818cf8-00d3-4be7-b986-a9e3d9694741/07-15-04
گوشش بده.
2. یک چیزایی هست که حتی اگر هزاران بار از طرف بزرگترها تذکر داده بشه، تا وقتی که تجربه نشه، آدم نمیفهمدشون. تا وقتی که دوستهای عزیز ترکت نکنن تا وقتی که این منطق لعنتی زوالپذیری هستی رو با گوشت و پوست و اشکت تجربه نکنی در نشعگی ماندگاری باقی هستی. اما وقتی که با اولین تجربه مواجه میشی، وقتی دوستی میره یا دوستی میمیره... ببین انگار کن که دارم توی پیامگیرت یه پست کامل می>ؤیسم. بیخیال :D
احمد | September 12, 2008 2:33 PM
می شود یک سوال بپرسم؟
چه چیز اینجا را دوست دارید؟
خر نسبتا فهیم | September 12, 2008 11:41 PM
سلام حالا همیدم چرا اینقدر جلز و ولز می کردید در دفاع از یک نفر و آنهم اینقدر بی ادبانه و نا آگاهانه.
شاد باشید با آن دوستتان...
peyman | September 13, 2008 1:35 AM
اینم رفت ...
محسن | September 13, 2008 1:52 AM
حقیقت امر این است کسانی که به هر عنوان مگر برای ادامه تحصیل که عموما نسل جوان را در بر میگیرد سرزمین خود را گذاشته و می روند . علیرغم ادعای بسیار به سرزمین مادری خود چندان علاقمند نیستند . سرزمین مادری هر قدر هم که در آن محدودیت باشد . سرزمین انسان است و هر انسانی در سرزمین مادری خود ریشه دارد .اگر چه این خصیصه انسانی خوبی است که انسان برای دوستان و نزدیکانش دل تنگ شود . اما بنده شخصا انسان هایی را ترجیح میدهد که در خاک خود ریشه داشته و به آن دلبستگی عمیق دارند.
پایدار باشید و همیشه سربلند و دلبسته سرزمین مادری خویش
ش.ا | September 13, 2008 9:19 PM
حالا دیگر وقت دلتنگی و خستگی و احوالپرسی باید دل خوش کنم به پنجرههای مسنجر و صندوقهای ایمیل و خودم را گم کنم در روزمرگی و فراموش کنم که فاصلهام با دوستانم روز به روز بیشتر میشود.
.....
سلام دوست من.
جالب بود و حرف دل من و ما!
شاد زی
مهر افزون
پایدار
سیده عاطفه مدنی | September 17, 2008 10:33 AM
سلام نوشته شیرینی داشتید امیدوارم در پناه خدا موفق و صبور باشید
کورش کرج ناک | September 18, 2008 8:06 AM
سلام.... منم شدیدا دچار رشد افقی شدم.....دارم میترکم از چاقی....رو زمین غل میخورم
arya | September 20, 2008 5:41 AM
چرا تنها مریم من تازه پیدات کردم واقعا همون مریم شیطون چند سال پیش اینارو مینویسه باورم نمیشه اینقدر بزرگ شده باشی .
اگه منو شناختی که عوض نشدی وگرنه من اشتباه گرفتم.
:: مریم: خب من دقیقاً همون مریم شیطون چند سال پیش هستم و اشتباه نگرفتین اما شما؟ :D
زهره | September 24, 2008 2:33 PM