
یادداشت خواندنی احمد پورنجاتی دربارهی توقیف شهروند امروز
این یادداشت را از دست ندهید
پنج ننگی که مردهشور هم نمیتواند آنها را پاک کند!
و تبریک به رضا ساکی بابت پیوستن به نهضت نیمفاصله در وب
لطفاً در تاکسی درددل نکنید
این اتفاق بارها برای من افتاده و آزار دیدم از بلند بلند حرف زدن مردم توی تاکسی. کاش حداقل آروم حرف بزنن
صدای «دهلچی» را شنیدهاید؟
وبلاگی فوقالعاده که پاچهی اهل موسیقی مملکت را میگیرد!
بازی تمام شده است
گفتوگو با بلقیس سلیمانی دربارهی رمان «خاله بازی»
مرضیه ریاحی روایت میکند
دامین جدید ِ «من روایت میکنم» را دارید؟
دکتر علی کردان را استیضاح نکنید، لطفاً!
بیانیهی جمعی از طنزنويسان مطبوعاتی

سیدرضا شکراللهی
نيما اكبرپور
بلوط
محمد آقازاده
آونگ خاطرههای ما
الهام طهماسبی
سعید کمالیدهقان
رضا ساکی
علی خردپیر
فرهاد جعفری
سوشیانت هزارم
علی مصلح
زیتون
ناتور
زننوشت
آرش عاشورینیا
سحر طلوعي
حمیدرضا علاقهبند
مصطفی قوانلوقاجار
حمیدرضا نصیری
جلال سمیعی
علی زادمهر
ليلي نيكونظر
تجربههای آزاد
كافه تيتر
صفحهی سیزده
شیما زارعی
سیامک قاسمی
علیرضا شیرازی
سرزمین رویایی
دوماهنامهی حدیثزندگی
حامد حبیبی
سینا سعیدی
میترا خلعتبری
رضا ولیزاده
عباس معروفی
شیرین کریمی
علی مهتدی
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی

« یادگار سفر من به لرستان، بروجرد | صفحهی اصلی | واگویههایی از تهران مخوف »
دست مریزاد آقای حافظ شیرازی!
همهمان تا به حال ماجراهای زیادی شنیدهایم از غیبگوییهای حافظ و تفالزدنهایی که نتیجهشان حیرتآور است. اما همیشه وقتی برای خودمان پیش میآید شوکه میشویم. کور شوم اگر در روایت ماجرای امشب، ذرهای دروغ بگویم!
حال این دوستمان امشب خوب نبود. با هم حرف زدیم. درددل کرد. کمی برایش حرف زدم و دست آخر گفتم بگذار برایت یک فال حافظ بگیرم. نتیجهاش آنقدر عجیب و غریب بود که اشک هر دویمان در آمد. اشکها! یعنی اینقدر مناسب حال این آقا غزل آمد که شگفتزده شدیم! بعد که نشستیم در مدح حافظ و غیبگوییهایش حرف زدن، گفتم بگذار برای اینکه به همه اعلام کنیم حافظ امشب چه شاهکاری زد، یک فال به نیت گذاشتن در وبلاگ بگیرم! مسخرهاست اگر بگویم باز هم حیرتزدهمان کرد؟
کور شوم اگر دروغ بگویم! عکس پست قبلی را نگاه کنید؟ این بیت در غزلی بود که به نیت وبلاگ گرفتم. دقیقاً به همین خندهداری:
غرض کرشمهي حسن است ور نه حاجت نيست/ جمال دولت محمود را به زلف اياز
.
.
در این مقام مجازی به جز پیاله مگیر/ در این سراچهی بازیچه غیر عشق مباز
کم آوردید نه؟ دست مریزاد آقای حافظ خان ِ شیرازی!







نظرها
صعب روزی، بوالعجب کاری... پریشان "آدمی"!
جلال و غیره! | July 28, 2008 2:55 AM
عجب!
HooMan | July 28, 2008 10:38 AM
من تجربه ی خودم را می گویم، با یکی از دوستانم بحث درباره ی ادامه ی تحصیل پیش آمده بود. می خواست شیراز را به عنوان محل ادامه ی تحصیل انتخاب کند در حالی که این فرصت را داشت که انتخاب های بهتری داشته باشد. و من مصر بودم که دنبال همان انتخاب های بهتر برود، بعد تصمیم گرفتیم که از خواجه ی شیراز کمک بگیریم و این بیت آمد:
آب و هوای فارس عجب سفله پرور است/ کو همرهی که خیمه ازین خاک برکنم!
!!!
مسعود | July 28, 2008 1:48 PM
من هم چیزی رو که خودم تجربه کردم نقل می کنم،عینِ حقیقت. فرصت ادامه ی تحصیل هم در ایران رو داشتم و هم خارج از ایران. خیلی دودل بودم، تفالی به دیوانِ لسان الغیب، حافظِ شیرازی زدم، این ابیات اومد:
چرا نه در پیِ عزمِ دیارِ خود باشم؟/ چرا نه خاکِ سرِ کویِ یارِ خود باشم؟
غمِ غریبی و غربت چو بر نمی تابم/ به شهرِ خود روم و شهریارِ خود باشم.
الخ...
حامد | July 28, 2008 5:48 PM
با اينكه من مولوي رو بيشتر عاشقشم... اما واقعا ايول... دم حافظ خان شيرازويي گرم....
2: خيلي مخلصم
3:انگار یه جورایی بیمار شده ام.... غیبت ها ی پی در پی...نخوندن ها و اغلب ندیدنها...
به رانندگی و گم و گور شدن لای ابرها و مه و بارون جنگل محتاجم... به بوی نای تنه درختا که خیس شدن... به بوی چمن تازه خیس خورده....
من هم اینجا گوشه رینگ گیر افتادم... مشت می خورم پی در پی... غیبتهای طولانی....
" مسابقه داره تموم می شه... راند 14... کافه آخر... سر پل تجریشیم رفیق "
ارتش سايه ها | July 28, 2008 7:02 PM
حال تو هم همچین خوش نبوده که...خدایا سه تاشون رو سپردم به خودت(جلال و مریم ومحمود رو)
رضا ساکی | July 28, 2008 10:53 PM
خانوم مهتدی درود!
برای من هیچ عجب نیست که بارها و بارها و بارها از «حافظ» دیدم و حظ بردم! جالب تر امشب بود که با دوستی می گفتم اگر اون دنیا رفتم یکی از کسانی رو که در آغوش میگیرم و می بوسم «حافظ» هستش و بعد به این جا آمدم و شگفت زده شدم!!!!!!!!
شاد زی
محمود | July 29, 2008 12:25 AM
می دانم توگوش ت خیلی پراست ازاین حرف ها...وککت نمی گزد...امالطفا به عکس بالا نگاه کن ..ما بچه هایی هستیم به این شکل ..که داریم به شما نگاه می کنیم ..شما هم به چشم های ما نگاه کنید...
خسته نشدی که؟ فیلترینگ مهربان،اما من خسته هستم توهم خیلی کارداری ،خیلی ازسایت هادیگرمنتظرت هستند..برو موفق باشی...سلام خانم مهتدی
ناما جعفری | July 30, 2008 4:21 PM
ميخواستم بدونم شما كتابهايي كه شنبهها تو اعتماد معرفي ميكنين رو خودتون قبلش ميخونين؟ مثلن اسبهاي پشت پنجره. البته نميگم حتمن بايد خونده باشيد فقط ميخواستم بدونم.
:: مریم: تقریباً بله.
آرين | July 31, 2008 7:42 PM
'گمانم به حال اون سه نفری که رضا گفت، خود رضا رو هم باید اضافه کرد!
ما که دلمون واسه دوتاشون تنگ شده!
(جلال و رضا یعنی)
این که این فال ها بدجوری می زنند توی خال(حال؟!) سر جای خود اما گمان نکنم در احوالات آدمهایی از آن قبیل تاثیری داشته باشد!
خوب بود(چی؟!)...شاد باشید
مصطفا | August 3, 2008 4:48 PM
رفیق ...
اینجا همه چیز به رنگ قرمز است
و من در کمال خونسردی در خون می غلطم...
این یک تکه از یه نوشته روانی وار من بود...
چندش آور و حال به هم زن نوشتم انگار...
از " مانیفیست چارلز منسون... یا من یک قاتل زنجیره ای هستم "
لینک ها اما انسانهای غرق در خونند
و آرزوهایی که به گور می روند... می روند؟
و خانواده... نه این وابستگی زن و مردی... خانواده " چارلز منسون "
خیلی مخلصیم
----------------------------
این مزخرفاتو جدید نوشتم.....
ارتش سايه ها | August 4, 2008 12:43 PM