
نوای موسیقی تجربی
گفتوگو با گروه موسیقی دنگ شو
از ترجمه تا تئاتر روحوضی
یک ستون کتاب، شمارهی هشتم
هفتان عضو تازه میپذیرد
هرکی آیدی میخواد بجنبه!
محسن رسولاف درگذشت
این بشر پر از استعداد و خلاقیت بود. حیف...حیف...حیف
و بالاخره؛ همایون شجریان
ای جان! چقدر این عکس دلنشین ِ آخه!
زن فردا؛ تلاش برای آیندهای بهتر
وبلاگ زن برادر عزیزم
یک ستون کتاب؛ شمارهی هفتم
کتاب ضیا موحد را از دست ندهید

[سینا سعیدی]
[سیدرضا شکراللهی]
[شیما زارعی]
[نيما اكبرپور]
[ناتور]
[علی خردپیر]
[حمیدرضا نصیری]
[قصههای عامهپسند]
[ليلي نيكونظر]
[تجربههای آزاد]
[سوشیانت هزارم]
[سعید کمالیدهقان]
[علی مصلح]
[حمیدرضا علاقهبند]
[جلال سمیعی]
[محمد آقازاده]
رضا ساکی
فرهاد جعفری
شیرین کریمی
زیتون
سحر طلوعي
میترا خلعتبری
مصطفی قوانلوقاجار
دوماهنامهی حدیثزندگی
سرزمین رویایی
رضا ولیزاده
آونگ خاطرههای ما
حامد حبیبی
علیرضا شیرازی
زننوشت
صفحهی سیزده
الهام طهماسبی
سیامک قاسمی
آرش عاشورینیا
عباس معروفی
علی مهتدی
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی
كافه تيتر
علی زادمهر

« نظرخواهی از دوستداران ِ شجریان | صفحهی اصلی | یادگار سفر من به لرستان، بروجرد »
در رثای خسرو شکیبایی
خرم آباد بودم که اساماساش را فرستادند. خبر را که خواندم فقط گفتم ای وای! خسرو شکیبایی مرد. داشتیم قلعهی فلک الافلاک را میدیدیم. هیچ نگفتم... تا وقتی که نشستیم توی اتوبوس و تازه عمق فاجعه در دلم رسوب کرد. تازه مراد بیگ آمده بود جلوی چشمانم با همان چرخیدنها و چشمهای نافذش، تازه یاد خوهران غریب افتادم، تازه تکتک دیالوگهای هامون آمد روی زبانم، تازه یاد عاطفه گفتنهای خانهی سبزش افتادم، تازه یادم افتاد که آدم باید مررررد باشه! سسسسبز باشه! تازه یادم افتاد که هنوز هم میخواهم هرکس قهر میکند، حرف هم بزند. تازه یادم افتاد که تمام شعرهای سهراب را با صدای شکیبایی حفظ بودم. یادم افتاد وقتی میگفت «صدا کن مرا، صدای تو خوب است» ضعف میکردم. یادم افتاد همین چند ماه پیش علی کوچولوی فروغ را با صدایش گوش کردیم، یادم افتاد همین جشنوارهی فجر ۸۶ چقدر به «فججججر» گفتنهایش در تیتزر جشنواره میخندیدیم... یادم افتاد که بیتا فرهی زناش بوده، سهماش بوده، حقاش بوده... آقای شکیبایی؟ حقمان نبود، سهممان نبود...
از دیروز توی همان اتوبوس تا همین الان، اسماش که میآید نمیتوانم جلوی گریه کردنام را بگیرم. چقدر هضم کردن ِ این خبر سخت است... چقدر باور کردناش دشوار است..







نظرها
سلام
همه چیزش را که گفتید...از دیالوگهایش تا.... تا همین صدایش که با متنتان توی سرم میپیچید!عاطفه...عاطفه...خیلی دوست دارم من هم فاطمه ام را مثل او صدا بزنم!
خدا ی رحمتش کند!
الا الی الله تصیر الامور!!
میم نقطه | July 20, 2008 12:06 AM
یعنی چی اصلا که امروز هستی و فردا نه؟؟؟
یعنی چی که تنها باید یک مشت خاطره ی پدر در آر در میان دوست دارانت بگزاری و خودت بروی و رویت به جای ملاحفه ایی، پتویی چه می دانم چیزی که در برابرسرما حفظت می کند یا در گرما خنکت، خروار خاک بکشی؟؟؟
مریم جان! رفیق من! رفیق خوبی که از بد روزگار هر بار سر مرگ آنها یی که دوست می داریم به هم خیلی نزدیک می شویم...
نوشته ات موی را بر بدنم سیخ کرد.همین....
هاله | July 20, 2008 2:09 AM
چقدر خلاصه اما گویا نوشتی...برای من هم باورش خیلی سخته...ما با هنر خسرو شکیبایی بزرگ شدیم. ستاره شدنش را دیدم..وقتی که سینما از ستاره خالی بود. حالا خسرو ستاره ای شده که جاش خیلی خالیه...حیف که قدر هم رو دیر میدونیم...روحش شاد ...خیلی زود رفت..
امیر جواهری | July 20, 2008 4:01 PM
يه مطلب راجع به شكيبائي نوشتم .بخوني خوشحال ميشم.
امين | July 31, 2008 1:42 PM