ویروس «توسط» در رسانهها!

شعارها و آمارها
به شدت پیشنهاد میکنم ویدیوهای مربوط به «آمار»ها رو ببینید و به اطرافیان خودتان هم نشان بدهید.
دروغگوی همیشه فعال!
عکسهای استقبال شیراک از خاتمی؛ با عزت و احترام!
تلاش بینتیجهی یک دختر با حجاب برای پاره کردن عکس موسوی
چه خوشخوشاناش هم شده و میخنده!!
بازیهای سهگانه در آثار بلقیس سلیمانی
بازی آخر بانو، بازی عروس و داماد و خاله بازی | گزارشی از یک نشست
برنامههای میرحسین برای فضای مجازی
شعر تازهای از حسین سناپور
کاش شعرهای بیشتری را در مجموعهای منسجم از آقای سناپور بخوانیم
رئیس جمهور فیلم تبلیغاتیاش را از صدا و سیما پس گرفت
برای دیگران غیر قانونی، برای ایشان قانونی!


ERROR: Blogroll is currently inaccessible
« حالا که فکرش را میکنم | صفحهی اصلی | هفده به علاوهی یک ِ تیرماه »
پیشنهاد دو کتاب ِ خواندنی
نخست قرار بود در ستون ِ هفتگی ِ اعتماد، کتابهای خواندنی را بدون در نظر گرفتن ِ سال انتشارشان پیشنهاد کنم که بعد به دلایلی برنامه تغییر کرد و قرار شد که فقط دربارهی کتابهای تازه بنویسم. این دو کتاب ِ خوب از شمارهی اول ِ ستون، قبل از تغییر ِ رویه جا مانده بود.
«معاملهی پر سود و چند داستان دیگر»، برگردان مژده دقیقی

اتاقی را تصور کنید که تعداد زیادی از نویسندگان ِ بزرگ دنیا در آن جمع شدهاند، خوانندهی پیگیر ادبیات همانطور که از تصور حضور در این اتاق خوشش میآید، با خواندن ِ مجموعه داستان «معاملهی پرسود و چند داستان دیگر» هم میتواند لذت بسیاری ببرد. مژده دقیقی در این کتاب که نشر نیلوفر آنرا سال ۸۵ منتشر کرده، داستان کوتاههایی خواندنی از نویسندگان مشهور دنیا مثل ایتالو کالوینو، میخاییل بولکاگف، گابریل گارسیا مارکز، آرتور میلر، ژول ورن و... را در کنار هم قرار داده است. داستانهای این مجموعه بسیار خواندنی هستند و چیدمان آنها در کنار یکدیگر بسیار هوشمندانه است و همانطور که مترجم در مقدمهی کتاب گفته، خواننده با خواندن آنها با مجموعهای گوناگون از ادبیات داستانی جهان روبرو میشود که الگوهای تکراری زندگی روزمره کمتر در آنها به چشم میخورد. نکتهای که باعث میشود خواندن این کتاب را توصیه کنم، تفاوت داستانهای این نویسندگان با تصور ذهنی ِ مخاطبان است. به عنوان مثال اغلب مخاطبان مارکز را با سبک رئالیسم جادوییاش میشناسند در حالیکه داستان کوتاهی که از او در این مجموعه میخوانیم، بر خلاف اغلب کارهایش در سبک رئالیسم نوشته شده، نه رئالیسم جادویی.

میگویند «ژان دومینیک بوبی» بعد از در آمدن از کما که نتیجهی سکتهی مغزیاش بوده، وقتی فلج کامل شده و تنها یک پلکاش کار میکرده، دو لبخوان میآورد و با کمک آنها و تکان دادن پلک چپاش رمان ِ بینظیر «پیله و پروانه» را مینویسد. سال گذشته از روی این کتاب که نشر چشمه آنرا سال ۸۵ با ترجمهی فریبا تنباکوچی و میچکا سرمدی منتشر کرده، ژولین شنابل فیلم سینمایی «اتاقک غواصی و پروانه» را ساخت. «پیله و پروانه» خاطرات ژان دومینیک از دورانی ست که به قول خودش «زمینگیر» شده که با نثری گیرا در ۲۸ فصل کوتاه نوشته شده و منتقدان و روزنامهنگاران ِ بزرگ دنیا از آن تعریف کردهاند. بوبی در پیشگفتار رماناش میگوید: "بیمار بعد از حملهی شدید مغزی نجات پیدا میکند ولی از سر تا نوک پا فلج میشود. مغز کاملاً سالم باقی میماند و در درون بدن بیمار محبوس میشود. بیمار قادر به حرکت کردن و حرف زدن نیست. در مورد من تنها راه ارتباطی با دنیای خارج، چشمک زدن با چشم چپ است. مهمترین وظیفهی من اکنون این است که سفرنامهای از دوران زمینگیر شدنام تهیه کنم..."
فرق نمیکند فیلم زیبای «اتاقک غواصی و پروانه» را دیده باشید یا نه، پیشنهاد میکنم لذت خواندن ِ این رمان را از دست ندهید.
::پینوشت:
البته حالا که محدودیت ِ تعداد کلمات در ستون روزنامه وجود ندارد، میتوانستم دربارهی این دو کتاب بیشتر بنویسم اما حیف که فرصتاش نیست.





نظرها
درود
با مطلبی تحت عنوان " آسیب شناسی نشر کتاب در ایران " به روز هستم.
لطفا به وبلاگ گلوبالیست مراجعه و ابراز نظر فرمایید.
با سپاس
سید حسینی | July 7, 2008 5:13 PM
ممنون از معرفی خوبتان. خوشحال می شوم اگر سری به من بزنید.هم به قلمدانم و هم به روزگارم.
امین | July 7, 2008 6:09 PM
"چیدمان آنها در کنار یکدیگر بسیار هوشمندانه است"؟
نه, اصلن اینطور نیست چون این داستانهایی است که خانم دقیقی در ماهنامه شباب ترجمه میکرد و بعدن به فکرش رسید که چاپشان کند. اینرا قبول ندارم که چیدمان هوشمندانهیی دارد و بعید میدانم خود خانم دقیقی هم این ادعا را بکنند. این دلایلی هم که شما آوردهیید دلیل نیستند، برداشت شما هستند.
:: مریم: و به همین خاطر هم معرفی کتاب نیست، پیشنهاد کتاب است. یعنی من دلایل و برداشتهای شخصی خودم را مینویسم و با استناد به آنها کتاب را به خوانندهها پیشنهاد میکنم. اگر دقت کنید، معرفی کتاب با این کار فرق میکند. به نظر بنده البته که حکم خداوند نیست قاعدتاً!
آدم معمولی | July 8, 2008 1:40 AM
معامله پرسود را خیلی وقت پیش خواندم و جزئیات داستان ها از خاطرم رفته ولی یادم هست که همان موقع هم چندان از داستان ها خوشم نیامد، به گمانم یکجور ذهنیت خواننده را درباره ی هرکدام از نویسنده هایی که در ذهن خواننده پیش زمینه ای داشتند به بازی می گرفت و همین چندان به مذاقم خوش نیامد هرچند که این می تواند به نوعی نقطه ی قوت کتاب هم باشد.
مسعود | July 8, 2008 12:25 PM
هر کلمهی کتاب رو که بخونم و از هر کلمه که بگذرم مدام دوره کردن الفبا توسط پرستار بوبی و پلک زدنهای مداوم بوبی یادم مییاد.
سالهای ابری | July 10, 2008 9:45 AM
سلام
کتاب زندگی نامه ی هوشنگ مرادی کرمانی کتاب بسیار جالبی است "شما که غریبه نیستید"
مهسا | July 11, 2008 11:01 PM