ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« در حوالی کافه پیانو | صفحهی اصلی | پیشنهاد دو کتاب ِ خواندنی »
حالا که فکرش را میکنم
فکر میکنم اگر همین الان هم بروم به دفتر آن آقای روانشناس، میتوانم باز هم از آرزوها و تخیلات و تصویرسازیهایم از سفر کردن و مردم شناسی و دور شدن از پایتخت بگویم تا پروندهای که پیشاش دارم سنگینتر از اینی که هست، شود.
فکر میکنم بیخود نبوده که من وقت انتخاب رشتهی دانشگاه، مردمشناسی را هم انتخاب کرده بودم. وقتی هنوز اینقدر مشتاق به برداشتن کولهپشتی و پوشیدن ِ کتانیهایم هستم که بروم در شهرها بگردم و چیزهای تازه کشف کنم. مدام فکر میکنم چرا اینجا امکان این نیست که سوار یک دوچرخه بشوم و راه بیافتم شهر به شهر بروم و بروم و بروم...
فکر میکنم چند وقتیست که آن ذات ِ ماجراجویم را گم کردهام. آن ور شخصیتام که دوست دارد در اتوبوسهای بین شهری بنشیند، موسیقیاش را گوش کند، جادهها را نگاه کند و کتاب دستاش بگیرد. فکر میکنم یعنی من همانم؟ که چند سال پیش یک روز بدون خبر دادن به هیچکس رفتم ترمینال شرق بلیت مینیبوس به جایی که نمیشناختم گرفتم و قاطی یک عالمه پیرزن و پیرمرد نشستم و رفتم به یک ده دور افتاده و تا عصر آنجا ماندم و با مردم حرف زدم و سرشیر محلی خوردم و گشت زدم و عکس گرفتم و برگشتم؟ یعنی این من ِ گیرافتاده میان ساختمانها و ماشینها و ترافیک و روزنامه و کتاب و اینترنت، همان دخترک کلهشقی هستم که یک روزهایی فرار میکردم در دهاتهای اطراف؟
عاشق این گپهای دوستانهای هستم که بعد از تمامشدنشان، یاد ِ خود گمشدهات میافتی. تازه یاد دغدغههای بیست سالگیام افتادم و چنان هیجانزدهام که نمیتوانم برای بازیابی علایق کمرنگ شدهام حتا یک ساعت هم صبر کنم...





نظرها
پوست می اندازیم. بزرگ تر میشویم شاید هم پیرتر. به خیال اینکه بیشتر میفهمیم. دانا تر شدیم.
کشک....!!!
:: مریم: هوووم
آخرين پدرخوانده | July 4, 2008 1:16 AM
خوشم میاد ازت
مجید | July 4, 2008 1:17 AM
سلام
نمدانم حس عجیبی داشت این سطور!
نثر و کلامت را براي نقد خود مي پسندم
!!
با احترام
شکند گمانیک ویچار | July 4, 2008 3:06 AM
درووود
حتما سری به این آدرس بزنید
https://fh.va-systems.com/dmirror/http/www.autnews.eu/archives/1387,04,00010334
اگه باز نشد متن کاملش رو توی وبلاگم گذاشتم می تونین ببینین
بدرود
سایه | July 4, 2008 1:07 PM
.................................
رضا ساکی | July 4, 2008 2:59 PM
مریمی باد بد جوری ما را با خود برد.... نه؟
سوشیانت | July 5, 2008 8:05 AM
تصور کنید تازه از جلسه ی امتحان بیرون اومده باشی، بعد روزنامه ی اعتماد رو بخری... چشمت به یک ستون جدید و یک اسم آشنا بخوره... اون هم چی؟ ستون معرفی کتاب...
چه شود!!!
مسعود | July 5, 2008 10:36 AM
وای به آن روز که حسرت یک حسرت تازه هم به دلمان می ماند...
دم را غنیمت بشمار!
دیاکو | July 5, 2008 12:56 PM
جالب بود به اين حالت رسيدن....
منو ياد يه جمله معركه از " نيچه " انداخت....
( يادم جواد طوسي در مقدمه نقد شاهكار كندو اثر فريدون گله نوشته بودش )
...
"و آن دم كه او بر خويشتن خويش نظر كرد ، والاترين دم او بود "
اين جمله كامله...كامله كامل
ارتش سايه ها | July 5, 2008 1:40 PM
"سفر چیز خوبیست؛ آدمی را پخته میکند!" آخرین کلام آقای هالو
عجب!
اشکان | July 5, 2008 4:35 PM
گاهی مهم فقط به جاده زدنه.به کجا , زیاد هم مهم نیست.خود جاده بهت می گه که کجا بری.
چقدر لذت داره سوار قطاری بشی که به سمت کویر در حرکته.وتوی کوپه ی تو , پیرزن وپیرمردی باشن که از باغ انگورشون برات تعریف کنن
هادی معصوم دوست | July 5, 2008 10:23 PM
من هم این تجربه بازگشت به خویشتن رو داشتم.یه دفعه دیدم حدود دوازده ساله فقط دارم نفس میکشم.تجربه تلخی بود و در عین حال شیرین.
در ضمن وقتی پست بالا را خواندم.از اینکه چنین تجربیاتی(رفتن به دهات) را داری بهت حسودیم شد.
سپنتا | July 6, 2008 9:30 AM