
نوای موسیقی تجربی
گفتوگو با گروه موسیقی دنگ شو
از ترجمه تا تئاتر روحوضی
یک ستون کتاب، شمارهی هشتم
هفتان عضو تازه میپذیرد
هرکی آیدی میخواد بجنبه!
محسن رسولاف درگذشت
این بشر پر از استعداد و خلاقیت بود. حیف...حیف...حیف
و بالاخره؛ همایون شجریان
ای جان! چقدر این عکس دلنشین ِ آخه!
زن فردا؛ تلاش برای آیندهای بهتر
وبلاگ زن برادر عزیزم
یک ستون کتاب؛ شمارهی هفتم
کتاب ضیا موحد را از دست ندهید

[سینا سعیدی]
[سیدرضا شکراللهی]
[شیما زارعی]
[نيما اكبرپور]
[ناتور]
[علی خردپیر]
[حمیدرضا نصیری]
[قصههای عامهپسند]
[ليلي نيكونظر]
[تجربههای آزاد]
[سوشیانت هزارم]
[سعید کمالیدهقان]
[علی مصلح]
[حمیدرضا علاقهبند]
[جلال سمیعی]
[محمد آقازاده]
رضا ساکی
فرهاد جعفری
شیرین کریمی
زیتون
سحر طلوعي
میترا خلعتبری
مصطفی قوانلوقاجار
دوماهنامهی حدیثزندگی
سرزمین رویایی
رضا ولیزاده
آونگ خاطرههای ما
حامد حبیبی
علیرضا شیرازی
زننوشت
صفحهی سیزده
الهام طهماسبی
سیامک قاسمی
آرش عاشورینیا
عباس معروفی
علی مهتدی
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی
كافه تيتر
علی زادمهر

« در حوالی کافه پیانو | صفحهی اصلی | پیشنهاد دو کتاب ِ خواندنی »
حالا که فکرش را میکنم
فکر میکنم اگر همین الان هم بروم به دفتر آن آقای روانشناس، میتوانم باز هم از آرزوها و تخیلات و تصویرسازیهایم از سفر کردن و مردم شناسی و دور شدن از پایتخت بگویم تا پروندهای که پیشاش دارم سنگینتر از اینی که هست، شود.
فکر میکنم بیخود نبوده که من وقت انتخاب رشتهی دانشگاه، مردمشناسی را هم انتخاب کرده بودم. وقتی هنوز اینقدر مشتاق به برداشتن کولهپشتی و پوشیدن ِ کتانیهایم هستم که بروم در شهرها بگردم و چیزهای تازه کشف کنم. مدام فکر میکنم چرا اینجا امکان این نیست که سوار یک دوچرخه بشوم و راه بیافتم شهر به شهر بروم و بروم و بروم...
فکر میکنم چند وقتیست که آن ذات ِ ماجراجویم را گم کردهام. آن ور شخصیتام که دوست دارد در اتوبوسهای بین شهری بنشیند، موسیقیاش را گوش کند، جادهها را نگاه کند و کتاب دستاش بگیرد. فکر میکنم یعنی من همانم؟ که چند سال پیش یک روز بدون خبر دادن به هیچکس رفتم ترمینال شرق بلیت مینیبوس به جایی که نمیشناختم گرفتم و قاطی یک عالمه پیرزن و پیرمرد نشستم و رفتم به یک ده دور افتاده و تا عصر آنجا ماندم و با مردم حرف زدم و سرشیر محلی خوردم و گشت زدم و عکس گرفتم و برگشتم؟ یعنی این من ِ گیرافتاده میان ساختمانها و ماشینها و ترافیک و روزنامه و کتاب و اینترنت، همان دخترک کلهشقی هستم که یک روزهایی فرار میکردم در دهاتهای اطراف؟
عاشق این گپهای دوستانهای هستم که بعد از تمامشدنشان، یاد ِ خود گمشدهات میافتی. تازه یاد دغدغههای بیست سالگیام افتادم و چنان هیجانزدهام که نمیتوانم برای بازیابی علایق کمرنگ شدهام حتا یک ساعت هم صبر کنم...







نظرها
پوست می اندازیم. بزرگ تر میشویم شاید هم پیرتر. به خیال اینکه بیشتر میفهمیم. دانا تر شدیم.
کشک....!!!
:: مریم: هوووم
آخرين پدرخوانده | July 4, 2008 1:16 AM
خوشم میاد ازت
مجید | July 4, 2008 1:17 AM
سلام
نمدانم حس عجیبی داشت این سطور!
نثر و کلامت را براي نقد خود مي پسندم
!!
با احترام
شکند گمانیک ویچار | July 4, 2008 3:06 AM
درووود
حتما سری به این آدرس بزنید
https://fh.va-systems.com/dmirror/http/www.autnews.eu/archives/1387,04,00010334
اگه باز نشد متن کاملش رو توی وبلاگم گذاشتم می تونین ببینین
بدرود
سایه | July 4, 2008 1:07 PM
.................................
رضا ساکی | July 4, 2008 2:59 PM
مریمی باد بد جوری ما را با خود برد.... نه؟
سوشیانت | July 5, 2008 8:05 AM
تصور کنید تازه از جلسه ی امتحان بیرون اومده باشی، بعد روزنامه ی اعتماد رو بخری... چشمت به یک ستون جدید و یک اسم آشنا بخوره... اون هم چی؟ ستون معرفی کتاب...
چه شود!!!
مسعود | July 5, 2008 10:36 AM
وای به آن روز که حسرت یک حسرت تازه هم به دلمان می ماند...
دم را غنیمت بشمار!
دیاکو | July 5, 2008 12:56 PM
جالب بود به اين حالت رسيدن....
منو ياد يه جمله معركه از " نيچه " انداخت....
( يادم جواد طوسي در مقدمه نقد شاهكار كندو اثر فريدون گله نوشته بودش )
...
"و آن دم كه او بر خويشتن خويش نظر كرد ، والاترين دم او بود "
اين جمله كامله...كامله كامل
ارتش سايه ها | July 5, 2008 1:40 PM
"سفر چیز خوبیست؛ آدمی را پخته میکند!" آخرین کلام آقای هالو
عجب!
اشکان | July 5, 2008 4:35 PM
گاهی مهم فقط به جاده زدنه.به کجا , زیاد هم مهم نیست.خود جاده بهت می گه که کجا بری.
چقدر لذت داره سوار قطاری بشی که به سمت کویر در حرکته.وتوی کوپه ی تو , پیرزن وپیرمردی باشن که از باغ انگورشون برات تعریف کنن
هادی معصوم دوست | July 5, 2008 10:23 PM
من هم این تجربه بازگشت به خویشتن رو داشتم.یه دفعه دیدم حدود دوازده ساله فقط دارم نفس میکشم.تجربه تلخی بود و در عین حال شیرین.
در ضمن وقتی پست بالا را خواندم.از اینکه چنین تجربیاتی(رفتن به دهات) را داری بهت حسودیم شد.
سپنتا | July 6, 2008 9:30 AM