
نوای موسیقی تجربی
گفتوگو با گروه موسیقی دنگ شو
از ترجمه تا تئاتر روحوضی
یک ستون کتاب، شمارهی هشتم
هفتان عضو تازه میپذیرد
هرکی آیدی میخواد بجنبه!
محسن رسولاف درگذشت
این بشر پر از استعداد و خلاقیت بود. حیف...حیف...حیف
و بالاخره؛ همایون شجریان
ای جان! چقدر این عکس دلنشین ِ آخه!
زن فردا؛ تلاش برای آیندهای بهتر
وبلاگ زن برادر عزیزم
یک ستون کتاب؛ شمارهی هفتم
کتاب ضیا موحد را از دست ندهید

[سینا سعیدی]
[سیدرضا شکراللهی]
[شیما زارعی]
[نيما اكبرپور]
[ناتور]
[علی خردپیر]
[حمیدرضا نصیری]
[قصههای عامهپسند]
[ليلي نيكونظر]
[تجربههای آزاد]
[سوشیانت هزارم]
[سعید کمالیدهقان]
[علی مصلح]
[حمیدرضا علاقهبند]
[جلال سمیعی]
[محمد آقازاده]
رضا ساکی
فرهاد جعفری
شیرین کریمی
زیتون
سحر طلوعي
میترا خلعتبری
مصطفی قوانلوقاجار
دوماهنامهی حدیثزندگی
سرزمین رویایی
رضا ولیزاده
آونگ خاطرههای ما
حامد حبیبی
علیرضا شیرازی
زننوشت
صفحهی سیزده
الهام طهماسبی
سیامک قاسمی
آرش عاشورینیا
عباس معروفی
علی مهتدی
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
عباس حبیبی
كافه تيتر
علی زادمهر

« پینکتههایی بر کشفیات زنانه | صفحهی اصلی | حالا که فکرش را میکنم »
در حوالی کافه پیانو
علی مصلح میگوید این روزها هرجا را که باز میکنید حرف از «کافه پیانو»ی فرهاد جعفری ست. و گلایه میکند از موجراه افتادنهای اینطوری و مد شدنهایی که ناخواسته به اثر ضربه میزنند. قصد ندارم در یادداشتی که میخواهم دربارهی کافه پیانو بنویسم، به حاشیههای تمامناشدنیاش هم وارد شوم، اما از گفتن چند نکتهی کوچک نمیتوانم بگذرم!
ایراد ِ حرف علی مصلح آنجاست که از مد شدن یک اثر ِ ادبی یا هنری انتقاد میکند. به نظرم موج راه افتادن برای آثار نو و تازه بسیار طبیعیست. همانطور که تا همین هفتهی گذشته هر جایی را باز میکردید ایندیانا جونز هم بود و همین چند ماه پیش رقابت بین گفتوگو کردن با پریسا بختآور و اصغرفرهادی و نوشتن از «دایره زنگی» شده بود بلای جان ِ مخاطبان ِ مطبوعات و وبلاگستان! از اینها گریزی نیست که در نتیجهشان هم سود هست و هم ضرر. ولی در بازتابهای منفی که این یادداشت به دنبال داشت، این نکته نادیده گرفته شد که موج راه انداختن همیشه خوب نیست و گاه یک اثر خوب باید خودش راهش را پیدا کند، که میکند و نیازی نیست کتابی را که به گفتهی نویسندهاش از خودش پا دارد، روی ویلچر بگذارند و درواقع هدف نه فقط کافه پیانو، که هر اثری ست که گل میکند و طرفداران ِ تریبوندارش برایش تبلیغ میکنند. که خب متاسفانه اصل مطلب نادیده گرفته شد و دعوا افتاد سر موضوعاتی که دوباره گفتناش هم وضع را از آنچه هست بدتر میکند. به هر حال شاید خوشایند نباشد که صاحب یک اثر هنری یا نویسنده به کارش سنجاق بشود و پای ثابت همهی بحثهای حاشیهای اثر باشد...
با این حال من ترجیح میدهم لذت خواندن این رمان را برای خودم نگه دارم و همانطور که وعده داده بودم، چند خطی دربارهاش بنویسم.
اینکه خیلیها، مثل خود من کافه پیانو را یک نفس خواندهاند فقط از خوشخوان بودناش نیست. علاوه بر چیزی که لیلی در یادداشتاش نوشت، یعنی پیروی نکردن از قواعد کلیشهای رماننویسی در ایران، ویژگیهای دیگری هم موقع خواندن رمان به چشم میخورد. این روزمرگیهایی که اغلب آدمهای فرهنگی دچارش شدهایم، این نارضایتی که از موقعیت شغلی و زندگیمان داریم، این دغدغههای جورواجور و حتا نقزدنهای پشت سر هم، همهشان در رمان هست. حتا آنوقتهایی که خیلی از ما «خود درگیری» پیدا میکنیم، کاسهی چهکنم دستمان است یا هزار چیز دیگر که هر روز در زندگی با آنها برخورد داریم. راوی یکجورهایی انگار خود ماست و میتواند در تکتک خوانندگان تکثیر شود و همین باعث میشود خیلیها رمان را با اشتیاق بخوانند و جلو بروند.
سوای اینها، کافه پیانو رمان متمایزی ست چون اغلب رمانهایی که در سالهای اخیر نوشته شدهاند، فضای امروزی ندارند. خواننده وقت ِ خواندن آنها از دنیای خودش و اطرافاش قطع میشود و نه اینکه این ویژگی ِ بد رمانها باشد، اما به نظر من خوانندههای امروز با رمانی که در دنیای خودشان روایت میشود ارتباط بیشتری برقرار میکنند. نمیتوان «پاگرد» حسن شهسواری را مقایسه کرد، اما میخواهم بگویم من ِ مخاطب آن رمان را هم یکنفس خواندم چون فضای داستان، همین فضای شهری و آدمهای زندگیهای خودمان است و صدالبته ماجرای اصلی رمان. خیابانهایش، آدمهایش، حرفهای شخصیتها و همهی چیزهایی که مخاطب با خواندنشان میتواند فقط چند لحظه چشمهایش را روی هم بگذارد و فکر کند داستان کسی را میخواند که درست مثل خودش است.
در این میان کار ندارم دیگر به اینکه رمان چطور تمام شد و چه و چه. رمانی که ماجرا محور نیست، رمانی که روی یک خط صاف پیش میرود نمیتواند پایان ِ هیجانانگیز یا خیلی خاصی داشته باشد. مگر روزمرگی ِ آدمها پایانی دارد؟ یا مثلاً اگر کافه پیانو طور دیگری رها میشد، با ملالی که در کل داستان وجود داشت تناقض پیدا نمیکرد؟
با اینکه معتقدم اینطور داستانها که خصوصیات ِ زندگی ِ آدمهایی در یک دورهی زمانی خاص در آنها روایت شده تاریخ مصرف دارند، اما فکر میکنم حداقل در این دورهی زمانی کمتر کسی از خواندناش «پشیمان» میشود و البته خوشحالم که در این وانفسای نشر و آمار پایین کتاب خوانی و این اتفاقات، یک رمان منتشر شده که از کافهچی ِ «ماگ» جردن تا استاد دانشگاه آنرا میخوانند و از آن جالبتر به دیگران توصیهاش میکنند.
در نهایت این روزها موج کافه پیانو راه افتاده و امیدوارم رمان ِ بعدی نویسنده که از همین حالا دارد تبلیغاش را میکند، تمام این رشتهها را پنبه نکند.
:: مرتبط:
گفتوگوی من با فرهاد جعفری در کارگزاران







نظرها
فقط خواستم بگم خیلی بی وفایی رفیق!
مشق شب | July 1, 2008 1:55 AM
سلام
لينكيدمت توي بالاترين
https://balatarin.com/permlink/2008/7/1/1341316
;)
اميرحسين تاجبخش | July 1, 2008 10:24 AM
سلام خانم مهتدی
با یادداشتی درباره ی فریدون جیرانی و سریال اخیرش که روی آنتن است به روزم.شادباشید.
کوروش رنجبر | July 2, 2008 1:52 AM
حداقل جواب میدادی.
silly | July 2, 2008 6:55 PM
ما هم ايضا نوشتيم در مورد اين كافه و منتقدانش
http://visor.wordpress.com/2008/07/03/cafe-piano/
علي | July 3, 2008 1:27 PM
من هم مطلب مصلح رو خونده بودم و اون حرف ها به نظرم غیر منطقی می اومد درست یاد حرف های کسایی افتادم که می گن چرا عید نوروز و چرا شب یلدا باید این همه شلوغ کاری کرد برای هیچ...البته که همه ی این ها هیچ هستند ولی یک بازی هم هستند که ما را کمی به زندگی دلگرم می کند
:: مریم: ولی من در این حد مخالف نبودم.
mostafa ghazanfari | July 3, 2008 3:28 PM
فرهاد جعفری خیلی ساده مثل سادگی همه ما حرفزده اما قشنگ تر از همه مان به زندگی و انچه پیرامونمان میگذرد نگاه کرده پس حرف هایش تازه اند و ساده .
شخصیت ها را خبلی خیلی خوب پرداخت کرده است و این سبب شده که ما تک تک ادم ها ی داستان را دوست داشته باشیم و با همذات پنداری کنیم .و در اخر اینکه از موضوعات روز دغدغه های روز با تعبیرات ناب خودش سخن گفته که چیزی بیش تر از نویسندگی است .
علی ایوری | July 31, 2008 11:14 PM