ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« روزمرگی | صفحهی اصلی | با دلتنگی و اندوه »
برای درگذشت نادر ابراهیمی
تلفنام که زنگ خورد، دلم ریخت پایین. نه به خاطر اینکه همیشه خبرهای بد با تلفنهایی داده میشود که انتظارشان را نداری، به خاطر اینکه یک روز کامل تهران نبودم، خوش گذراندم و آرام بودم. همیشه وقتی خیلی بهم خوش میگذرد منتظرم که... خبر اما آرام آمد، وسط سر و صدای ماشینهایی که در جادهی لواسان بودند، صدای ضعیف ِ دوستی گفت که نادر ابراهیمی در گذشت. مسخرهست اگر بگویم همین چند هفتهی پیش بود که یادش کردیم و همین ماه پیش بود که در جلسهی داستانخوانی ِ دوستی به او گفتم داستانات خیلی واضح از «بار دیگر شهری که دوستاش میداشتم» تاثیر گرفته و او با افتخار گفت که خوشحال است از این اتفاق چون نادر ابراهیمی را بسیار دوست دارد! و همان روز بود که گفتیم کاش برویم به او سری بزنیم به پاس تمام کتابهای خواندنی و دوستداشتنیای که نوشته است. نشد! مثل همیشه گرفتاری و فراموشی نگذاشت تا امروز که رفت و یک حسرت برایمان گذاشت.
مرگ حق است، میدانم! مرگ غیر منتظرهای هم نبود. مسخرهست اگر بگویم از شنیدن خبرش شوکه شدم اما ناراحتیام از چیز دیگری ست. نویسندههای بزرگ ما جانشینهای درخوری ندارند و هر کدام که میروند، جایشان خالی میماند و چه حیف... چه حیف که نادر ابراهیمی هم رفت و جای خالیاش از همین الان که فقط چند ساعت از درگذشتاش میگذرد، بدجور توی چشم میزند...
روحش شاد
:: مرتبط:
وبسایت نادر ابراهیمی
:: پینوشت:
وعدهی ما، روز دوشنبه، بیست خرداد ماه ۸۷، ساعت نه صبح، خانهی هنرمندان ایران، تشییع پیکر نادر ابراهیمی.




