
بازارگرمی نویسندهی کافه پیانو برای کتاباش
بخوانید و لذت ببرید
مردی که گورش گم شد به روایت خوابگرد ِ وبلاگستان
دربارهی مجموعهی حافظ خیاوی
گفتوگو با فرزانه کرمپور دربارهی ادبیات زنان در ایران
به اون بخش اول لطفاً توجه نکنید. سوتی صفحهبندی ِ.
تبریک به خانم دکتر احمدنیا!
مبارکه به شدت!
این نگاه بالا به پایین سیاسینویسها به هنری نویسها کی تمام میشود؟
نامهی مریم نبوینژاد به محمد قوچانی | جانا سخن از زبان ما میگویی!
گفتوگو با امیرحسین خورشیدفر دربارهی جایزهی روزی روزگاری
اولین گفتوگو از سری ِ گفتوگو با داوران جایزه
آقای ضرغامی، دوباره اشتباه نکردید؟
دربارهی جابهجایی شهرام گیلآبادی | لینک از هفتان

[حمیدرضا علاقهبند]
[نيما اكبرپور]
[سیدرضا شکراللهی]
[سحر طلوعي]
[مصطفی قوانلوقاجار]
[بلوط]
[محمد آقازاده]
[قصههای عامهپسند]
[علی خردپیر]
[نفیسه زارعکهن]
[حامد حبیبی]
[تجربههای آزاد]
[میلاد اکبرنژاد]
شیما زارعی
میترا خلعتبری
ليلي نيكونظر
علی مصلح
علیرضا شیرازی
رضا ولیزاده
صفحهی سیزده
كافه تيتر
سوشیانت هزارم
سعید کمالیدهقان
دوماهنامهی حدیثزندگی
زننوشت
عباس معروفی
حمیدرضا نصیری
سرزمین رویایی
گلنسا
آونگ خاطرههای ما
آرش عاشورینیا
علی مهتدی
الهام طهماسبی
مرضیه ریاحی
شیرین احمدنیا
سینا سعیدی
ریتا اصغرپور
علی زادمهر
خبرگاه شهر کتاب
عباس حبیبی
شیرین کریمی

« درد دلی با نویسندگان ِ این روزها | صفحهی اصلی
حضور جنجالي خاتمي در نمايشگاه كتاب
سهشنبه ظهر بود. خبر درگوشی رسید که خاتمی میخواهد فردا بعدازظهر به نمایشگاه کتاب برود. همان روزی که صبحاش رئیس جمهور فعلی به نمایشگاه رفته بود. خبر اختصاصی را کار کردیم. چهارشنبه هم با هماهنگی ِ نازنین قرار شد برویم همراه خاتمی در نمایشگاه و یک گفتوگوی اختصاصی هم بگیریم. ساعت چهار و نیم که رسیدیم مصلا، خاتمی تازه از ماشین پیاده شده بود. جمعیت کوچکی دورش حلقه زده بودند و تعدادی هم با موبایل فیلم و عکس میگرفتند. ورود آقای رئیس جمهور سابق به شبستان با کف و سوت مردم همراه شد! آن موقع، هیچ فکر نمیکردم در بیست دقیقهی آینده چه اتفاقاتی خواهد افتاد!
بدون اغراق میگویم؛ هر لحظه که از حضور خاتمی در شبستان مصلا میگذشت، جمعیت بیشتر میشد. انگار که خبر دهان به دهان میچرخید. هنوز بازدید از اولین غرفه تمام نشده بود که جمعیت وحشتناکی به سمت خاتمی هجوم آوردند. تکان خوردن سخت شده بود. من و نازنین بین جمعیت داشتیم له میشدیم. توی همین گیر و دار بود که خاتمی رسید به غرفهی نشر اشجع. هنوز خیلی مانده بود تا از حرف الف خارج بشویم! جمعیت آنقدر زیاد شده بود که تمام کتابهای چیده شدهی غرفهی اشجع ریخت پایین. میترسیدم این وسط اتفاقی بیافتد. حق داشتم از آن شلوغی بترسم... هنوز نمیدانستم چه چیزهایی منتظرمان است.
خاتمی بعد از بازدید از سه غرفه، باید میرفت به مرکز اسناد کتابخانهی ملی. غرفهای که روی یک قسمت مرتفع در شبستان قرار داشت. جمعیت به قدری زیاد شده بود که دیگر معلوم نبود چه کسی آمده! دلم شور میزد. نگران بودم که این جمعیت کار دستمان بدهد و مصاحبهی اختصاصیمان در نمایشگاه لغو شود. دیگر خاتمی را نمیدیدیم. مردم به دنبالاش میدویدند. کمکم صدایشان هم بلند شد. از بالکن داخل شبستان جمعیت به پایین آویزان شده بود و نگاه که میکردم راهروها را خالی میدیدم. به جز طبقهی دوم که همهشان از نردهها آویزان بودند و از خاتمی فیلم میگرفتند، انگار همهی آدمهای طبقهی پایین هم دور غرفهی مرکز اسناد جمع شده بودند. دیگر خاتمی را نمیدیدیم. از موج جمعیت میفهمیدیم که به کدام سمت میخواهد برود. احساس میکردم غرفهی مرکز اسناد در حال ترکیدن است. کمی دورتر از غرفه ایستاده بودیم و به جمعیت ِ داخل غرفه نگاه میکردیم که آن اتفاق افتاد! شیشهی غرفهی مرکز اسناد با صدای وحشتناکی خرد (یا شاید هم پودر) شد و همراهاش یک تعدادی آدم ریختند روی سر ِ جمعیتی که پایین غرفه ایستاده بود. جمعیت یک صدا شعار ِ «خاتمی دوستت داریم» میدادند. حتا وقتی شیشه روی سرشان ترکید، شعار دادنشان قطع نشد. بقیهی اتفاقات انگار مثل برق گذشت. خاتمی را به سرعت نور با همان جمعیت از شبستان خارج کردند. (این عکس را ببینید) ماشیناش بیرون منتظر بود. جمعیت جلوی ماشین ِ خاتمی و محافظاناش را گرفته بود و نمیگذاشت حرکت کند. شعارها همچنان ادامه داشت. رانندهها مجبور شدند با حرکت کردن ناگهانی مردم را کنار بزنند. وقتی خاتمی رفت... من و نازنین مبهوت مانده بودیم. من هنوز در شوک ِ دیدن آن جمعیت، آن گرما، آن شعارها، آن ترکیدن شیشه و پایین افتادن مردم بودم. یکی از محافظاناش جا مانده بود. وقتی رفتم کنارش رنگاش پریده بود و تمام تناش عرق داشت. نفس نفس میزد. احساس کردم همین الان است که غش کند. پرسیدم: برنامه قرار بود همینقدر کوتاه باشد؟ بریده بریده فقط یک جواب داد و نشست روی زمین: ما اصلاً فکر نمیکردیم همچین وضعی پیش بیاید!
:: مرتبط:
عکسهای ابراهیم حیدری از حضور خاتمی در نمایشگاه را ببینید.






نظرها
سلام خانم مهتدی
من چون وقت ورود آقای خاتمی داخل سرای اهل قلم بودم نتونستم لحظات روود را بگیرم.لحظه شکستن شیشه ها را هم بدلیل بد بودن زاویه ام و البته حضور فعال دوستان موبایل به دست از دست دادم. اما این عکس که مال چند لحظه بعد از شکستن شیشه ها و خروج آقای خاتمی از غرفه کتابخانه ملی است را ببینید شاید به دردتان بخورد. http://heidaripix.wordpress.com/files/2008/05/khatami-in-book-fair.jpg
در ضمن برایتان در سرویس فرهنگی پارسه پرس آرزوی موفقیت می کنم و یک حسرت که چرا یک سایت خبری نوپا اما پر محتوا نباید خروجی آر اس اس داشته باشد. موفق باشید
ابراهیم حیدری | May 9, 2008 1:23 AM
خب حسودیام شد که آنجا نبودهام و آن شعارها را نشنیدهام همین.
سارا | May 9, 2008 7:32 AM
این یعنی اینکه اگر بلای بر سرش نیاورند و خودش هم نترسد شاید برای مرحله بعدی بتون به این امید داشت تا این سید خندان (فریبا ) دوباره بر کرسی ریاست جمهوری جلوس کند البته اگر باریش پاپوش نسازند و تا آن موقع او را فردی خائن و جاسوس معرفی نکنند .
alone141 | May 9, 2008 8:36 AM
گزارش خیلی خوبی بود مریم جان. دستت درد نکنه...
آدم دلش به حال سید خندان و محافظانش می سوزه!...
خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز | May 9, 2008 8:42 AM
سلام متاسفم كه نتونستيد از آقاي خاتمي گزارش تهيه كنيد اما خوشحالم كه هنوز هم مردم اينقدر دوستش دارند.
صندوقچه | May 9, 2008 9:13 AM
بد نیست اگر آدم اشتباهات خودش را گردن دیگران نیاندازد. بیچاره صفحه بندها...
:: مریم: بعد از یوسف علیخانی چشمم به تو روشن! خوبه دیگه جنابعالی میدونستید که این مصاحبه هفتهی پیش صفحهبندی شده بود و اون «بخش اول» از هفتهی پیش مونده بوده اون بالا!
پدرام | May 9, 2008 11:25 AM
اول. بهتر است بنویسی «بخش اول» تا مشخص بشود منظورت همین عبارت است و نه بخش اول مصاحبه که همان لید مصاحبه است.
دوم. منظور من سوتی دیگر گفتوگو بود که خودت بهتر میدانی چیست! :)
:: مریم: مساله همون سوم ِ ماجرا بود که اساماس شد! کعبه و بتخانه بهانهست! هاهاها
پدرام | May 9, 2008 11:55 AM
سلام و بسیار متشکرم مریم جان. شما همیشه به من لطف داشته اید.
از بابت این گزارش جالب و خواندنی تون هم متشکرم.
از زندگی | May 9, 2008 2:10 PM
چشم
ترنج | May 9, 2008 2:24 PM
سلام، بسيار گزارش خوبي بود. ممنونم و به اميد روزي كه دوباره خاتمي را در كسوت رئيس جمهور ايران ببينيم.
احسان | May 9, 2008 3:59 PM
ببین، میگن بخش گربهسانان موزهی حیات وحش دارآباد نیروی مجرب و با دانش استخدام میکنه، با حقوق عالی. خودت رو معرفی کن، بعیده استخدام نشی! :))
:: مریم: تلاش شما را برای به گند کشیدن فضای کامنتدونی این گزارش ستایش میکنم! !
پدرام | May 9, 2008 4:29 PM
سلام خانم مهتدی
و ممنون به خاطر پستتون جالب بود
امّا تا کی مردم ما باید نظراتشون رو با اجتماع کردن، شلوغ کردن، اعتصاب و ... ابراز کنند؟
از اون روزی که مردم ما به استقبال حضرت علی(ع) رفتند و ایشان هم منعشان کردند تا همین قرن 21 ما راه را اشتباه رفته ایم.
چه، جاهای دیگه ی دنیا مرسوم باشه، چه نباشه
این درست نیست
و باید گفت :
خانه از پای بست ویران است
خواجه در ...
کوثری | May 10, 2008 10:33 AM
آن روز من توی راهرو های اول بودم که با سر و صدای زیاد متوجه ورودش شدم. حالا صبح ملت مثل اینکه موقع بازدید احمدی نژاد زده بودن شیشه ها رو شکسته بودن!!1
diako | May 10, 2008 11:36 AM
اعتراف ميكنم كه با همه حرف و حديثهاي منطقي، با وجود همه چيزهايي كه خاتمي نبايد كنار ميكشيد و سكوت ميكرد اما دلم برايش تنگ شده... حالا دقيقا فرق دولت اصلاحات و دولت مهرورز مشخص است! اااي
Mehdi | May 10, 2008 3:18 PM
گزارش خوبی بود.خسته نباشید.بالاخره تونستی مصاحبه کنی یانه؟این مطلب را لینک دادم.
خاطره وطن خواه | May 10, 2008 7:56 PM
براووو مريم بانو....
اول شخص مفرد | May 10, 2008 11:48 PM
آخه دخترم من كه مثل تو جوون نيستم انقدر انرژيك باشم ماشالا هزار ماشالا!
همون ماهي يا دو ماهي يه دفعه هم كلي هنر كردم!
بابايي كه حرف بچهاش را ميفهميد | May 11, 2008 9:54 AM