
یک ستون کتاب؛ شمارهی سوم
پیشنهاد چهار کتاب
زندگی به روایت شیرین کریمی
نخستین داستان شیرین را در «عروسک سخنگو» بخوانید.
همایون شجریان
به به... چه عکسهایی!
خدای نکرده ادبیات میخوانید؟
نمیدانستم ادبیات خواندن در دانشگاه همچین عواقبی را به دنبال دارد!
«مرگ بازی» منتشر میشود
مبارک باشه آقای ناتور
یک ستون کتاب؛شمارهی دو
شمارهی دوم ستون ِ مردنی ِ من!
جهان در تسخیر «برند»هاست
یادداشت خوبی از حمیدرضا ابک

[قصههای عامهپسند]
[سوشیانت هزارم]
[دوماهنامهی حدیثزندگی]
[شیرین کریمی]
[مصطفی قوانلوقاجار]
[ناتور]
[صفحهی سیزده]
[جلال سمیعی]
[زیتون]
[بلوط]
[سرزمین رویایی]
[علی مصلح]
[شیما زارعی]
[تجربههای آزاد]
[حامد حبیبی]
[سیدرضا شکراللهی]
[محمد آقازاده]
[میترا خلعتبری]
آونگ خاطرههای ما
رضا ساکی
علی خردپیر
ليلي نيكونظر
سحر طلوعي
علیرضا شیرازی
الهام طهماسبی
حمیدرضا علاقهبند
زننوشت
علی مهتدی
آرش عاشورینیا
حمیدرضا نصیری
میلاد اکبرنژاد
سعید کمالیدهقان
شیرین احمدنیا
نفیسه زارعکهن
رضا ولیزاده
عباس حبیبی
كافه تيتر
عباس معروفی
سینا سعیدی
علی زادمهر

« خبرگزاری پارسه؛ بفرمایید | صفحهی اصلی | حضور جنجالي خاتمي در نمايشگاه كتاب »
درد دلی با نویسندگان ِ این روزها
گاهی وقتها کلیشههای ذهنی بعضی نویسندگان ایرانی حسابی کفریام میکند. نمونهی بارزش «بوی عطر ارزانقیمت»! هربار این تعبیر را در داستانی میخوانم ناخودآگاه عصبی میشوم. دوست دارم بروم پیش نویسنده و بپرسم آخر آدم حسابی؛ چرا فکر میکنی همهی فاحشهها هنوز مثل صدسال پیش بدبخت و بیچاره هستند و عطرهایشان همیشه «ارزان قیمت» است؟ و چرا شخصیتهای داستانهای این روزها همه عطرشناس هستند و آنقدر خبره که از شش فرسخی بوی عطر ارزانقیمت را از مثلاً دیور اصل تشخیص میدهند؟ و اصلاً چرا فکر میکنید برای ساختن و معرفی یک شخصیت ِ فقیر (خصوصاً اگر زن ِ فاحشه باشد) باید حتماً و حتماً این عطر ارزانقیمت را جایی مثل آسانسور یا راهپله بچپانید؟
خلاصه که تورا به خدا... دست از این کلیشههای ذهنیتان بردارید. شهر ِ نویی که مرحوم کاوه گلستان برایمان به تصویر کشیده، خیلی وقت است که مرده!
::پینوشت:
وارد راهرو که شدم، بوی عطر ارزانقیمتی هوا را پر کرده بود!






نظرها
باسلام
با مطلبی درمورد برگزاری چهرمین همایش زنده یاد حسین پناهی به روزم حتما سری بزن
نظر یادت نره
فعلابای
یه عاشق | May 7, 2008 12:05 PM
فکر می کنم یکی از مهم ترین علت ها این باشد که این دسته از نویسندگان ثجربیات زیست نشده شان را قلمی می کنند و به همین علت این قدر تعبیرهای ابتر و ناقص به کار می برند.دست بالای این ها خواندن داستان های خیلی قدیمی از نویسندگان دهه ی چهل است که با توجه به مناسبات ارباب رعیتی می نوشتند و فقیر و غنی را از یک زاویه دیگر نشان می دادند .حالا این حرف مرا توهین به آن دسته از نویسندگان دهه ی چهل تلقی نکنید که اصلا بحث درجه دادن نیست.منتها این دسته از نویسندگان بسته به دید محدودشان این زحمت را به خود نمی دهند که مطالعه ی بیشتری در حدود جامعه ی فعلی انجام بدهند .نه این که بروند ( معذرت می خواهم )خانم باز بشوند تا بفهمند آن کاره ها چه می کنند و چه می پوشند.این جور وقت ها یاد آن جمله ی معروف گوستاو فلوبر می افتم که می گفت : در مقام هنرمند باید که در عشق بکوشی با زن بجوشی شراب بنوشی اما نه زن باره باشی و نه میخواره و نه ...ببخشید این آخری یادم رفت .ولی خانم مهتدی عزیز نرود میخ آهنی در سنگ ولی چه می شود گفت کار ما گفتن و گفتن و یاد آوری کردن است و ممنونم که به این نکته ی مهم اشاره کردین.
کوروش رنجبر | May 7, 2008 2:08 PM
عالی بود.
مهدی علاقمند | May 8, 2008 9:46 AM
چاره چیه ؟
نبی بهرامی | May 8, 2008 6:14 PM
سلام بر شما
خب نباید خیلی خرده گرفت آنها دارند مشق می کنند و باید بدانیم که خلق امر بی بدیل است ما انتظارمان زیاد است زمان گواهی خواهد داد نگران نباشید همه حق دارند که بنویسند
رضا هدایت | May 8, 2008 10:49 PM
من فردا در گالری اثر نمایشگاه دارم
رضا هدایت | May 8, 2008 11:03 PM
فقط تصوير كردن شهرنو با اين جمله ها نيست. توي خيلي از داستان ها، اينجور عبارت ها، براي شخصيت سازي استفاده مي شه. يعني اينقدر نويسنده قضاوت كردن درمورد فرد رو به ظاهرش وابسته مي دونه كه با گفتن اين جمله مي خواد توي ذهن خواننده يك تصوير از شخصيت اون آدم بده. من هم خيلي وقت ها لجم دراومده از خوندن اينها
پرستو | May 11, 2008 2:56 PM