ویروس «توسط» در رسانهها!

جایزهی «هانری لانگ لوا» برای فاطمه معتمدآریا
چه میکنه سینمای مستقل ایران
در باب برخی خردهخندههای ایرانی
جوکهای قومیتی نفرستید آقا. نفرستید خانوم
دربارهی برهنگی گلشیفته
مطلب بسیار خواندنی مهدی جامی
واقعهی اسپاگتی
تو مایههای مشت محکمی بر دهان استکبار شده حتا!
زین دایرهی مینا
گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد
ماندن
دغدغهای که هیچوقت تمام نمیشود. فقط تغییر شکل میدهد بین آدمها
در جلسهی «این برف کی آمده؟» چه گذشت؟
کاش یکی هم حاشیههای جلسه را مینوشت کمی دور هم میخندیدیم!


« وصف حال؛ «و حسرتی» | صفحهی اصلی | پیشنهاد چند کتاب ِ خوب برای نمایشگاه کتاب (۱) »
خورشید که کش میآید
در را که باز میکنم، بوی ِ ماندگی میزند زیر دماغم. درست مثل بوی زیرزمین خانهی قدیمی مادربزرگ. آنروزها ظهر که میشد و آفتاب میافتاد روی موزاییکهای حیاط، صدای غرغر کبوترها هم بلند میشد. پاورچین پاورچین از اتاق با دخترخالهام میآمدیم بیرون. همیشه لبهی حوض ِ سنگی ِ گوشهی حیاط، صابون مراغهای بود که آفتاب رویش افتاده باشد و بوی استثناییاش تمام حیاط را بردارد. از کنار حوض میخزیدیم به راهپلهی مخوف زیرزمین ِ خانهی مادربزرگ که هیچوقت جرات نداشتیم شبها نزدیکاش بشویم. راه پلهی پر از تار عنکبوت و پر ِ کبوتر جای بازیمان بود. یکبار هم که در ِ زیرزمین اسرارآمیز باز مانده بود، با دل و جراتی که فقط در بچگیهایم داشتم، پریدم توی زیرزمین و با دیدن جسد سوسکهایی که برعکس افتاده بودند، شروع کردم به جیغ زدن. شاید از همانوقت بود که دیگر هیچوقت پایم را در زیرزمین هیچ خانهای نگذاشتم. حتا روزی که خانهی مادربزرگ را بعد از مرگش فروختند و اسبابهای کودکی مادر و خالههایم را هم دور ریختند.
در کتابفروشی ِ خاک گرفتهی پیرمرد را باز میکنم. جعبهای جلوی پایم است که رویش نوشته سیگار فروردین. باز نکرده میدانم پر از کتاب است به جای سیگار. قبلترها، یعنی آنزمانی که صبح تا عصرم را در گوشهی کتابفروشیاش حروفچینی میکردم، برایم گفته بود که بعد از بیست سال سیگار کشیدن، یک روز ناگهان تصمیم گرفته ست که دیگر سراغ دود نرود. خیلی چیزهای دیگر هم برایم گفته. همان روزهایی که ظهرها در کتابفروشی را میبستیم و من برایش شاملو از حفظ میخواندم و او برایم فروغ. همانروزهایی که با شروقی و آن آقای دوست داشتنی که انگار خدا از روی عکس اخوان او را ساخته بود، مینشستیم به گپ زدن. اسمها یادم رفته است. همین شروقی را هم اگر روزنامهها نبودند شاید فراموش میکردم و مثلاً بهجایش میگفتم آن پسرکی که عشق ادبیات داشت و حال بحث کردن! کتابفروشی اما دیگر بستهست. میزم از آن گوشهی دنج، رفته به طبقهی دوم. روزی که گفتم دیگر نمیآیم، حتا برای بردن ظرف غذاهایم بر نگشتم. طلبهای مالیام را هم بیخیال شدم. یکچیزی باید از خودم در آنجا میگذاشتم و پیش پیرمرد.
بالای پلهها ایستاده و دست تکان میدهد. تک سرفهای میکنم و سلام بلند و بالایی میدهم. عادت ندارد هیچوقت بیخنده و شلوغی من را ببیند. عادتاش را هیچوقت برهم نزدم. حتا امروز هم که نیامدهام به دیدناش؛ پیشش پناه آوردهام. روی مبل درست جلوی میز سابقام مینشینم. صندلهای زنانهی آبی فیروزهای زیر میز جا خوش کردهاند. رویشان هم خاک نشسته. لابد کس دیگری هم جز من میخواسته چیزی از خودش را آنجا بگذارد و برود.
پیرمرد پنجرهی بالای سرم را باز میکند و مینشیند روبرویم. معنی این حرکتاش را میفهمم و ته دلم خوشحال میشوم که هنوز هم دیوانهبازیهای من را میفهمد و بیخیال است. میپرسد: روبهراهی؟ نگاهش میکنم. میخواهم جوابی بدهم اما صدا در گلویم میشکند. مکث میکنم و باز هم تکسرفهای کوتاه و میگویم: دلم براتون تنگ شده بود. و ناگهان منفجر میشوم...
ادامه دارد لابد...





نظرها
ها... لذت بردیم!
سوشیانت | April 28, 2008 1:06 PM
قشنگ بود.آنجا كه صندل هاي فيروزه اي خاك گرفته را مي بينيد.و اين كه راوي بي انكه همه پولش را بگيرد مي رود تا شايد چيزي ازخود به يادگار گذاشته باشد.و اي كاش وقتي كه بعد از وقتي دوباره مي رفت آنجا ناشناس مي رفت و كسي او را به ياد نمي آورد.دختري كه حالا آمده تا سراغ ميز كارش و صندل هاي فيروزه اي اش را بگيرد.و يا اينكه اتفاقي صندل اش را مي بيند صندلي كه گم كرده بود.و اي كاش پيرمرد اين قدر دوست داشتني نبود.(دارم داستان خودم را مي نويسم انگار.)
حافظ | April 28, 2008 10:02 PM